نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی حجاب مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی حجاب مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

۱۳۹۶ آذر ۲۴, جمعه

نمادشناسی و قدرت


عبدی کلانتری

از زمان اعلام پیروزی دانالد ترامپ، میزان جرائم مبتنی بر تبعیض علیه مسلمانان در آمریکا بالا رفته است، حتا درشهر ما (نیویورک) که نسبت به مهاجران و اقلیت‌های دینی، قومی، و زبانی همیشه بیشترین مدارا را نشان داده‌. زنان محجبه نخستین قربانیان این حملات بوده‌اند، احتمالاً به این دلیل که ظاهرشان به طرز واضحی آن‌ها را در میان جمع متمایز می‌کند. در اینجا، یعنی در یک شهر غربی، در فرهنگ لیبرال دموکراتیک، «حجاب زن مسلمان» یک نماد است. اما پیش از آنکه بپرسیم «نماد چه چیزی؟»، برگردیم و به یاد بیاوریم در کشور خودمان، یا در هر فرهنگ «غالب» اسلامی، این چه نمادی است.

:
حجاب در کشوری «اسلامی» نماد (سمبول) حقارت یا صغارت زنان است. «اسلامی» را در گیومه می‌آوریم برای برجسته کردن وجه غالب یک فرهنگ، بی‌آنکه از یاد ببریم فرهنگ‌ها متنوع و چندپارچه‌اند و تقلیل ناپذیر به ذات‌های ثابت. در مقام منتقد فرهنگ بومی (انتقاد درونمان ، انتقاد خودشناسانه)، کسانی که با سنت‌های پدرسالار می‌ستیزند به خوبی می‌دانند که مشکل حجاب است، نه «حجاب اجباری». حتا حجاب «داوطلبانه» هم همان حجاب اجباری است و ضرورتی برای تفکیک وجود ندارد. صفت «اجباری» اضافه‌ی مخل و به قول فرنگی‌ها «ریداندانت» است. ایدئولوژی حجاب مورد نقد قرار می‌گیرد؛ نقدی که توأمان نقد فرهنگ و نقد قدرت است. در این نقد، «ایدئولوژی حجاب» هدف است (پدرسالاری، مالکیت دیگری بر بدن، «فحشا پنداری»). در این نقد، زنانی که حجاب به سر دارند هدف نیستنند. احترام مدنی آنان همیشه لحاظ می‌شود. آنها ضعیفه یا فاقد عاملیت نیستند؛ هرچند غیرمستقیم در چرخه‌ی بازتولید ایدئولوژی نقش بازی می‌کنند.



حال برگردیم به پرسش اول : در غرب، مثلاً در فرهنگ لیبرال‌دموکراتیک آمریکایی، «حجاب اسلامی» نماد چیست؟ برخلاف انتظار، پاسخ به هیچ وجه ساده نیست. اگر مسأله را ساده کنیم، غربی با دو «نگاه» به زن محجبه می‌نگرد. نگاه لیبرال دموکراتیک غربی، زن محجبه را مختار و صاحب رأی می‌شناسد و به خاطر اینکه این زن به عنوان عضوی از یک اقلیت دینی مورد اجحاف قرار گرفته خود را موظف می‌بیند در کنارش بایستاد، از او در برابر تهاجم فرهنگ غالب دفاع کند. حجاب زن مسلمان نماد بی‌دفاعی اوست. نمادی از غریبه بودنش، از تنها بودنش، بی‌قدرت بودنش. دفاع از زن محجبه، یعنی دفاع از حقوق مدنی یک عضو جامعه ، و مدارا با مهمان. نگاه دوم، نگاه غربی ِمحافظه‌کاری است که حجاب را نماد خطر می‌بیند؛ نماد تهاجم فرهنگی یا تهاجم سیاسی، نماد «تروریسم» ونماد «دشمن».
:
دشمنی ِاو با زن محجبه، از بنیاد متفاوت است از نقد درونمان به ایدئولوژی پدرسالاری در بستر فرهنگ خودمان. در نگاه محافظه‌کار غربی، به ویژه در عصر ترامپیسم و برکزیت و هویت‌گرایی نو در غرب، زن مسلمان یک انسان منفرد نیست، نماد بارز یک فرهنگ مهاجم و ستیزه‌گر است، یک دشمن نفوذی است؛ اساساً نماد دشمنی و جنگ است با «ارزش های خودی»، با لایفستایل به خطرافتاده‌ی غربی است. نگاه محافظه‌کار اینجا رابطه‌ی قدرت را وارونه می‌بیند، خود را قربانی می‌پندارد و مسلمان را قدرتمند. حجاب، نماد قدرت بیرونی ِیک دشمن مهیب پنداشته می‌شود. این پنداشت خود یک ایدئولوژی است، هم ایدئولوژی قدرتمدارانی که به جنگ‌های خاورمیانه دامن زدند، و هم ایدئولوژی ِ فرودستانی که اقتصاد تیشه به ریشه‌شان زده، کوچک و حقیر و بی‌قدرت و بی‌احترام شده‌اند و تصور می‌کنند این‌همه را خارجی‌ها، مهاجران و مسلمانان باعث شده‌اند.
:
نمادها برحسب چگونگی ِروابط قدرت معانی متفاوت و گاه متضاد به خود می‌گیرند: روابط قدرت میان طبقات، میان جنسیت‌ها، میان کشورها، و میان «مرکز» و «پیرامون». ما هستیم که باید تصمیم بگیریم در کجای این روابط قدرت ایستاده‌ایم ، در زمین چه کسی بازی می‌کنیم، و در چه بستری و با چه نگاهی می‌خواهیم نمادها را تعبیر کنیم.

منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۲۸ ژانویه ۲۰۱۷

۱۳۹۹ اسفند ۹, شنبه

چپ، حجاب، و انقلاب ۵۷

عبدی کلانتری

منبع: فیسبوک ۱۳۹۷

==

از سه چهارسال قبل از پیروزی انقلاب، در دانشگاهها بخشی از دختران مبارز و ضد رژیم شروع کردند به استفاده ازحجاب. فضای دانشگاهها، حتا در «دانشگاه ملی» که من در آن درس می‌خواندم و به طور سنتی جای دختران و پسران اعیان و اشراف و شیک‌ترین و مدرن‌ترین مدهای لباس و آرایش بود (کنار من دو دختر وزیر می‌نشستند، دوقلوهای صدقیانی) بعد از آنکه تحصیلات رایگان و درهای دانشگاه ملی به روی «همه» بازشد، آنجا هم ما شاهد بودیم که دختران کمونیست و دختران محجبه‌ی ضد رژیم از لحاظ سیاسی در یک جبهه قرار می‌گرفتند، با هم دستگیر می‌شدند، با هم مورد هجوم چماقدارن گارد دانشگاه قرار می‌گرفتند، با هم به کوهنوردی می‌رفتند، و با هم تظاهرات می‌کردند. دختری که انقلابی بود نسبت به حجاب فوبیا نداشت، معمولاً آرایش نداشت یا کم داشت، و در مواردی برای همدردی روسری به سر می‌کرد. حجاب نمادی از مبارزه بود. علاوه براین، از اواخر سال ۵۵، رژیم در صدد مقابله با این روند برآمد. به گفته‌ی آقای ناصر پاکدامن، گفته می‌شد والاحضرت اشرف خواهر شاه، ریاست عالیه سازمان زنان، رواج حجاب را اهانت به پدرش تلقی می‌کرد و «مشاوران توصیه‌هایی کرده بودند و از جمله اینکه ورود زنان با حجاب را به مؤسسات دولتی ممنوع و از سفر با هواپیما و راه‌آهن محروم کنند و درهای آموزشگاهها و دانشگاهها را به روی آنها ببندند. در بهار ۵۶ این تصمیمات برای اجرا از جمله به دانشگاه تهران ابلاغ شد و مدیریت دانشگاه رؤسای دانشکده‌ها را مطلع کرد که می‌خواهد از آغاز سال تحصیلی از  ورود دانشجویان با حجاب به دانشگاه جلوگیری کند.» 


==

ما البته درمیانه‌ی روندهای انقلابی در جامعه بودیم و دیگر این سیاستها قابلیت پیاده شدن نداشت و دختران دانشجوی مبارز محجبه مدام حضور بارزتری نشان می‌دادند. در جریان انقلاب و ماههای نخست پس از قیام بهمن، هواداران سازمان مجاهدین خلق و سازمانهای کوچک‌تر اسلامی که با رژیم مبارزه کرده بودند از متحدان چپ محسوب می‌شدند. پدیده‌ی «اسلامگرایی» و «خمینیسم» اساساً در حوزه‌ی شناختی و معرفتی چپ وجود نداشت. تضاد عمده، مبارزه‌ی طبقاتی با بورژوازی وابسته و تضاد خلق با امپریالیسم بود، زنان اسلامگرای مبارز در «صفوف انقلاب» می‌جنگیدند. سازمان «وحدت کمونیستی» نه تنها در این فرایندهای چندساله‌ی فرهنگی و سیاسی حضوری نداشت، بلکه تحلیل تئوریک و سیاسی آن از سرمایه‌داری در ایران و نقش امپریالیسم به کلی با همه‌ی جریانات چپ و مارکسیسم روسی متفاوت بود. من در تابستان ۵۸ قبل از تسخیر سفارت آمریکا با ویزای دانشجویی از ایران خارج شدم و در فضای قطع ارتباطات رسانه‌ای آن زمان دیگر خبر و تحلیلی از جنبش زنان به ما در آمریکا نرسید اما به طرز مبهمی به یاد دارم که در فضای سیاسی آن چند ماه پس از قیام، آن ماههای بهار آزادی، برای فداییان، حزب توده، سازمان پیکار، سازمان راه کارگر، بسیاری از روزنامه‌ها و نشریات چپ مثل پیام امروز آقای مرزبان، و اکثریت روشنفکران کانون نویسندگان، «مسأله‌ی حجاب» مستقل از آن سیاستهای کلی ضدامپریالیستی ارزیابی نمی‌شد. برای چنین حساسیتی، می‌بایست خود اسلام، ایدئولوژی اسلامگرایی، و اسلاموفاشیسم، به عنوان یک جریان پوپولیستی وسیع اما ارتجاعی و عمیقاً زن‌ستیز وارد دستگاه تحلیلی آنها می‌شد، اما نگاه نظری آنها معطوف به امپریالیسم بود و اسلامگرایان هم، اعم از مجاهد یا خمینیست، داشتند با امپریالیسم و آمریکا می‌جنگیدند. رویکرد تحقیرآمیز نسبت به زنان بورژوا و طبقه‌ی متوسط تا همین امروز هم در چپ دوام آورده. پوپولیسم، خلق‌گرایی ِضدامپریالیستی وجه مشترک چپ با اسلاموفاشیست‌ها بود اما «وحدت کمونیستی» به کلی با این پارادیم فکری فاصله داشت و طبیعی بود که از همان ابتدای کار راهش را سوا کرده بود. 

==

آقای فرج سرکوهی به درستی اشاره می‌کنند که  سیاست «وحدت کمونیستی» در قبال حجاب نباید فراموش و دفن شود، آنها از همان ابتدا جانب زنان را گرفتند و علیه حجاب نوشتند، این هم بخشی از تاریخ و عملکرد «چپ» بود در آن روزها. اما به نظر من، در همرأیی با اقای اصغر ایزدی، باید جایگاه فکری و سکویی که کمونیست‌های ایرانی بر آن ایستاده بودند را فهمید تا سپس رویکردشان به مسأله حجاب را هم در آن مقطع درک کرد. سیاست در قبال حجاب، یک مورد مجزا از کلیت سیاست‌های انقلابی نبود. تا آنجا که به خاطر دارم سازمان کوچک «وحدت کمونیستی» («پلاتفورم چپ» در آمریکا) پس از انقلاب تازه از خارج آمده بودند؛ آنها در فضای انقلابی ۵۵ و ۵۶ ، نه در دانشگاه و نه در خیابان ونه در کارخانه حضور نداشتند. 

«وحدت کمونیستی» هم از تناقض نظری برکنار نبود، اما برخلاف بیشتر کمونیست‌ها، رفتار فکری‌اش قالبی و دگم نبود و واقعاً «می‌اندیشید». خود واقعیت، به ویژه برآمد اسلامیسم، چیزی به مراتب پیچیده‌تر از همه‌ی تحلیل‌های طبقاتی بود. وحدت کمونیستی در فردای انقلاب، سال پنجاه و هشت، خود خمینی را و شعارهای پوپولیستی جامعه‌ی توحیدی را جدی نگرفت، ابتدا جناح آخوندی حاکمیت و خمینیست‌ها را زائده‌ی بورژوازی تلقی کرد و معتقد بود بازرگان و فروهر و دریادار مدنی دست بالا را دارند و پیوند با سرمایه‌ی جهانی به روال سابق همچنان برقرار است. واقعیت اما خلاف این جلو می‌رفت. وحدت کمونیستی خودش را بلافاصله تصحیح کرد که خیر، «خرده بورژوازی» (یعنی روحانیت رادیکال و رهبر آن) سکان را دارند اما فقط برای حفظ مناسبات سرمایه و وابستگی تلاش می‌کنند (چرا؟ چون «خرده بوژوازی» است) و اگر لگدی به دولت بازرگان و نهضت آزادی و شرکا می‌زنند نباید آن را زیاد جدی گرفت. ملاحظه می‌کنید حتا برای وحدت کمونیستی هم همه چیز حول رقابت / اتحاد خرده بورژوازی و بورژوازی می‌چرخید در ابتدای کار. مشکل کجا بود که از سال پنجاه و شش، یا بگوییم از تاسوعا عاشورای سال انقلاب تا دستگیری و تواب سازی رهبران حزب توده در سال شصت، هیچیک از مارکسیست‌ها تحلیلی از جنبش پوپولیستی خمینی و اسلاموفاشیسم ضدآمریکایی نداشتند؟ مگر بیژن جزنی چند سال پیش، از زندان، درست همین را با نام‌بردن از شخص خمینی به عنوان خطر برای چپ پیش‌بینی نکرده بود؟ 

==


۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

زن، بدن، و اختيار


گفتگوی منيره کاظمی با عبدی کلانتری


یکم دی‌ماه ۱۳۹۱ 


منيره کاظمی ــ با سپاس از همکاريت اولين سوالم اين است که راجع به «بنياد پژوهش های زنان ايران» و گردهمايی آن چه ميداني؟

عبدی کلانتری ـ اخبارش را از طريق رسانه‌ها دنبال می‌کنم اما به طور مستقيم درگير نبوده ام. دربارهء گردهمايی آينده اطلاعی ندارم.

منيره کاظمي- امسال بيست و چهارمين کنفرانس اين بنياد در شهر کلن آلمان برگزار ميشود. کميته برگزاری تم زن، تن و اختيار را انتخاب کرده است. گره مشکل زنان ايرانی در قدم برداشتن در راه حق تعيين سرنوشت خود را تو در کجا می بيني؟ آيا مذهب و فرهنگ برخاسته از آن است که سد راه است و يا فاکتورهای ديگری هم نقش بازی ميکنند؟  در اين ميان نقش روشنفکران به خصوص روشنفکران چپ تا به امروز در مبارزه با اين سدها را چگونه ارزيابی ميکني؟

عبدی کلانتری ـ عنوان «زن، تن، و اختيار» کمی مبهم است. آيا منظورتان «اختيار زن بر بدن خود» است؟ گاه بعضی عنوان ها به يک زبان خارجی دارای معنی است اما ترجمهء تحت اللفظی آن به فارسی همان معنی را نمی رساند. در فارسی «اختيار» بايد ناظر بر چيزی باشد. درضمن برای واژهء انگليسی «بادي» به گمان من بايد «بدن» بياوريم، چون «تن» کمی کلی‌ است و کمتر ماديت بدن را می رساند، گاهی حتا به معنی «شخص» و «فرد» و «نفر»هم به کار می رود. اما در مورد گرهء مشکل زنان، قاعدتاً نه يک گره بلکه از گره‌های متعدد  بايدنام ببريم که شايد فرهنگ دينی هم يکی از اين گره‌ها باشد. در بارهء روشنفکران، اگر منظورتان مردها باشد، اعم از چپ يا غيرآن، تا آنجا که من می‌دانم نقش مهمی در جنبش های آزادی زنان در کشور ما بازی نکرده اند. فعالان و نظريه پردازان اصلی عمدتاً خود زن‌ها بوده اند.

منيره کاظمی ـ منظور من از اشاره به روشنفکران چپ از زاويه شکافتن تناقض ادعای آنان با رفتارشان است. چرا که آنها ادعای پيشرو بودن دارند و خود را پيشآهنگان و پيشقراولان تغيير در جامعه ميپندارند ولی اتفاقاً در اکثر مواقع نقش انسانهای سنتی را در جامعه ما عهده دار ميباشند.

عبدی کلانتری ــ همهء اين عنوان ها و القاب، «روشنفکر چپ»، «پيشاهنگ»، «پيشرو»، «انقلابي» و غيره، عنوان های کلی و انتزاعی هستند و فقط، در يک سطح عام، به عنوان قطب نمای سياسی يا ايدئولوژيک عمل می کنند، يعنی تنها جايگاه تقريبی ما را در طيف آرای سياسی مشخص می سازند. ما نمی‌توانيم آن‌ها را بلافاصله ترجمه کنيم به خصوصيات روانی و اخلاقی معيني، بعد يک نمونهء آرمانی از يک مرد يا زن فضيلتمند و نسبتاً کامل «چپ» يا «سوسياليست» ارائه بدهيم. يک مرد می‌تواند از لحاظ ايدئولوژی سياسی محافظه کار باشد اما در برابر زنان، فاقد رفتار مردسالار و شونيست! عکس اين حالت هم امکانپذير است. وقتی پديده‌ای منفی مدام تکرار می‌شود و به نظر می‌رسد که خود يک نوع الگوی رفتاری شده، ما بايد توجه مان را از سرزنش اخلاقی ی فردی به علت‌های اجتماعی و فرهنگی معطوف کنيم. آگاهی فردی و رفتار اخلاقی يک مرد چپ گرا را هم جامعه اش شکل می دهد و خرده فرهنگ‌هايی که او در آن‌ها بارآمده و بزرگ شده. حتا اگر آگاهی فمينيستی بخشی از تئوری چپ سنتی محسوب می‌شد (که می‌دانيم چنين نبوده) باز هم نقش «تئوري» در شکل دادن ساختارهای ناخودآگاهِ احساس و عاطفه نقشی فرعی است.

همهء ما انسانهای ناقصی هستيم، يا به قول انگليسی زبان ها، همه «کاراکتر فلا» يا کمبودهای شخصيتی بسيار داريم ، اما معنی‌اش اين نيست که به کلی از فضيلت بی بهره ايم يا باورهای سوسياليستی مان دروغين است. علاوه براين، در موقعيت های تراژيک، يعنی در موقعيت هايی که ورای ارادهء فردی ماست و ما در آن‌ها «گير کرده ايم»، حتا اگر انسانهای شرافتمند و صاحب فضيلتی هم باشيم، باز ممکن است مرتکب خشونت شويم.

منيره کاظمی ـ سوآل ديگر در همين راستا اين است که مثلاً ما زنانی در ايران داشته ايم که در طول زندگی شان و در فعاليتهای اجتماعی و سياسی شان به عنوان زن فوق العاده درخشيدند (مانند پروانه فروهر). ولی آنها از سوی نيروهای چپ مورد توجه قرار نگرفتند ولی همچنان از زنانی که در فعاليتهای چريکی فعال بوده اند به عنوان قهرمان ياد ميشود. چرا؟ چون از يک زاويه خاص سياسی به آنها نگاه ميشود. مشکل آيا در ايدئولوژيک ديدن پديده هاست؟

عبدی کلانتری ـ بله حدس می‌زنم دليلش همان پيشداوری های ايدئولوژيک چپ سنتی باشد، اينکه زن «بورژوا» يا «زن طبقهء متوسط» موجودی است آسايش طلب و خودمحور و شيفتهء مُد و آرايش و لباس و اين چيزها؛ و بنابراين نمی‌تواند «مبارز» و «پيشرو» باشد و درد مردم را بفهمد! انتقادهای شما از طرز فکر و رفتار روشنفکران چپ و «سنتي» انديشيدن آنها، بيشتر در مورد دورانی صدق می‌کند که حالا سی چهل سال با آن فاصله داريم، يعنی همان سالهای فعاليت‌های انقلابی و چريکی و روحيه ای که برآن دوران غالب بود. ميانگين سنی دانشجويان و چريک ها و روشنفکران چپ در آن زمان ميان بيست و سی بود. غالباً به هنگام کشيده شدن به فعاليت سياسي، تجربه‌ء زيادی از معاشرت با دختران و زنان نداشتند، اخلاقيات منزه گرايانه، روستايی مسلکي، بومی گرايي، غيرت و ناموس، باعث ابهام يا حتا ترس از معاشرت آزاد با دختران می شد. در معاشرت با زنان بی تجربه بودند. ولی خوب، همان‌ها هم به مرور با بالارفتن سن تغيير می‌کردند و آگاهی‌شان بالا می‌رفت. امروزه دانشجوهای چپگرا و مارکسيست های جوان به کلی جور ديگری فکر می کنند، از لجاظ عاطفی بالغ تر و نسبت به مسايل زنان حساس ترند، شناخت شان بيشتر است و آن تابوها و «فوبيا» های قديمی ديگر برچيده شده.



منيره کاظمی ـ به نظر می رسد کلاً نيروهای سکولار در ايران آن نقش تاريخی که ادعايش را داشتند و دارند ايفا نکردند.

عبدی کلانتری ــ در بعضی حوزه ها ايفا کردند و در بعضی حوزه های اجتماعی ديگر خير. نيروهای سياسی سکولار (يعنی عرفی و غيرديني) پس از عصر مشروطه تا امروز، اعم از اينکه در دستگاه دولتی مصدر کارها بوده باشند يا در احزاب چپ و سوسياليست  خارج از دولت توانسته باشند در جامعهء مدني، در اتحاديه های صنفي، در رسانه‌ها و نهادهای هنری فعاليت کرده باشند، همه در تحول فرهنگ به سمت امروزی کردن، عرفی کردن، و متجدد کردن و عقلانی کردن آن نقش‌های مهمی بازی کرده اند. سوادآموزی و نظام آموزش و پرورش نوين، تربيت معلم، دانشکدهء حقوق، تحصيلات عالی دانشگاهي، ژورناليسم مدرن، تدوين قوانين، آموزش هنرهای سمعی و بصري، چاپ کتاب و ادبيات جديد، ترجمه، رمان و نمايشنامه و شعر نو، سينِما و تئاتر، موسيقی غيرمذهبی و غير خانقاهي، توسط همين نيروهای سکولار و مدرن صورت گرفته و نمی‌توان بر اين کارنامهء صدساله خط بطلان کشيد.

همهء اين‌ها به طور غيرمستقيم در وضعيت زنان جامعه تأثير می گذارد. جنبش آزادی خواهی زنان و حقوق برابر و فمينيسم معمولاً از لحاظ تاريخی بسيار ديرتر پديدار می شود. در اروپا و آمريکای شمالی هم همينطور بوده است؛ و عمدتاً پشتوانهء طبقاتی آن حضور بااعتماد به نفس طبقهء متوسط است، يعنی زمانی که جامعهء عشيرتی يا نظام فئودالی و زمين داری جای خود را به جامعهء شهری داده و زنان به مدرسه و دانشگاه می روند، شاغل می شوند، حقوق بگير می‌شوند و پول در می آورند، وظايف خانه داری و مراقبت از کودکان را به خدمتکاران شان می سپارند و در فراغت ادبيات و رمان می خوانند؛ در رُمان (که بيشترين خوانندگان اش زنان بوده اند) نسبت به فرديت خود ، به تبعيض جنسيتي، و نقايص نهاد زناشويی آگاهی به دست می‌آورند (نمايشنامهء «خانهء عروسک» ايبسن نمونه وار است و اهميت تاريخی دارد)، و آنگاه می‌طلبند که در جامعهء مدنی و در سياست همپای مردان جلو بروند. روشنفکران متجدد عمدتاً در دامن همين طبقات متوسط پرورش می يابند اما چون قادرند جامعه را در تماميت خود تحليل کنند، توجه شان را به موقعيت های طبقاتی ديگر، به وضعيت زنان کارگر و زحمت کش معطوف می‌دارند و از طبقهء خود فاصله می‌گيرند، يا از آن بيگانه و «الينه» می‌شوند تا به نفع کارگران و منافع طبقاتی خاص آن‌ها وارد ميدان شوند. موج‌های بعدی آگاهی زنانه (يا شکستن دوقطبی های «زنانه ـ مردانه») در جوامع غربی پُستمدرن و پُستسکولار شايد فعلاً ربطی به موقعيت فرهنگی ما نداشته باشند.

منيره کاظمی ـ مسئله ديگر نقش خود زنان در بازتوليد و استحکام مناسبات سلطه و مردسالاری است.

عبدی کلانتری ـ اين نکتهء بسيار مهمی است! دستکم يکی دو نتيجه می‌توان از آن گرفت. يکی اينکه در فرهنگ مردسالار، اين‌طور نيست که مرد فاعل مايشا است، عامليت کامل دارد و زن در برابر او منفعل و بدون اراده و ابتکار عمل است. تحت هر وضعيت فرهنگي، حتا در نظام فاشيستی که اوج اقتدار مردسالارانه را به نمايش می گذارد، ميان يک زن و يک مرد، ميان يک جفت، يک بده بستان ديناميک و دوسويه برقرار است. دو نفر که زير يک سقف زندگی می کنند، در يک رختخواب می خوابند، در غم و مريضی و مشکلات با هم شريک اند، نمی‌تواند ميان شان فقط يک رابطهء يک طرفهء سرور و برده برقرار باشد. حتا در «تسليم» و «رضا» هم نوعی فاعليت زنانه می‌تواند دخيل باشد، اگر که آن تسليم بتواند به نوبهء خود امتيازی را بستاند يا ارضای جنسی و عاطفی و نوعی امنيت روانی به صاحب اش عطا کند. اقتدار مرد هميشه از راه زور فيزيکی و مشت و لگد نيست، او بايد در بسياری از حوزه ها عقب بنشيند تا بتواند اقتدار يا «اتوريته» اش را به کرسی بنشاند. مردسالاری به اين شيوه، هم خود را بازتوليد می‌کند و هم از درون، ضديت با خودش را می پروراند. اينکه اين ضديت درونمان که از داخل مردسالاری را می فرسايد، بيشتر بازتوليد کننده است يا برانداز سوآل مهمی است. اگر پاسخ ما آن باشد که در نهايت اين نوع عامليت بومیِ زنانه به ابقاء بيشتر و بازتوليد نظام مردسالار مدد می رساند، آن وقت نوعی مداخله از بيرون (مدرنيته، حقوقمداری غربي، فرهنگ فمينستي، مثلاً) لازم می افتد.

نتيجه ديگر اين است که رفتار مردسالار يک ساختار اجتماعی و فرهنگی است و از حوزهء ارادهء تک تک مردان خارج است. مسأله، منحصر به «روشنفکران چپ» يا قشر خاصی از مردان نيست، آنطور که در پرسش های قبلی مطرح شد. اين همان چيزی است که شما در اولين سوآل تان پيش کشيديد: نقش فرهنگ يا دين در بازتوليد مردسالاری چه می‌تواند باشد؟

منيره کاظمی ـ آيا تو مابين اختيار زن بر بدن خود و جامعه دموکرات ارتباطی ميبني؟

عبدی کلانتری ـ هروقت پيش آمده که به اين مسأله فکر کنم، به اين نتيجه رسيده‌ام که آن ارتباط مستقيمی با رفتار دولت ها ندارد، حتا اگر دولت های آشکارا زن ستيزی از قبيل رژيم اسلامی ايران مد نظرمان باشد. درست است که دولت های غيردموکرات، يعنی دولت های محافظه کار، دولت های فاشيست و ليبرال ستيز، هميشه تمايل شان حذف زنان از پهنهء عمومی است و مقيد کردن شان به خانه داری و پرورش فرزند (مثل ايدئولوژی فاشيسم در ايتاليا و نازيسم در آلمان، يا اسلاميسم در ايران) ولی به نظر من مسأله ريشه در فرهنگ مردسالار و در باورهای دينی دارد؛ و در ارزش‌های ديرينهء ناموس و عفت عمومي. حتا رفتار دولت ها در زندان ها و در روابط پُر ديسيپلين کارخانه ها و ارتش، که هميشه بدن زنان را بيشتر از مردان مورد تعرض جنسی و خشونت فيزيکی قرار می دهد، باز هم رد پای فرهنگ را در اين رفتار می‌توان مشاهده کرد.

«اختيار بر بدن» را همه جور می‌توان تعبير کرد. بايد بپرسيم حوزه های تعرض به بدن زنان در جامعه کجاهاست؟ کدام مکان ها و فضاها در عرصهء عمومی و کدام فضاها در عرصهء خصوصي؟ در کجا اين تعرض فيزيکی است و در کجا روانی و باطنی که غيرمستقيم بر فنومنولوژی بدن و جغرافيای حرکت فيزيکی زنان تأثير می گذارد؟ چه اندازه اش مرئی و قابل انداره گيری است و چه مقدار نامرئی و انتقال يافته از طريق ناخودآگاه ها و فوبياها، مثلاً از طريق ايدئولوژِی های بازار سرمايه و مصرف و آگهی های تجارتي، تحميل رژيم های زيبايی و لاغري؟ يا برعکس ارزش‌های دينی و قبيله‌ای و سنت ها؟ يا مثلاً در رفتار عاشقانه و عشق ورزي، در سکس، و در تصاوير رسانه ای از سکس و رُمانس؟ در خريد و فروش بدن زن‌ها در ترافيک بين‌المللی سکس؟ در ازدواج‌های تنظيم شده، و در قتل های ناموسي؟ اسيدپاشی به صورت زنان جوان؟ در قوانين مربوط به سقط جنين؟ در هنجارهای جراحی کليتوريس؟ در زبان روزمره که نام اجزا بدن زن‌ها در مقام «استعاره» برای مفاهيم تحقيرکننده و نقش‌های خفت آور به کار گرفته می شود؟ خشونت و تعرض به بدن زن در همهء اين عرصه ها خودنمايی می کند.

منظور من از «فنومنولوژی بدن»، مجموعه‌ای است از حس‌ها و حساسيت‌های ناخودآگاه و واکنش‌های بدنی «ماقبل خودآگاه»: طرز نگاه و حرکت چشم ها، تکان ها و حرکات ريز سر و دست و دهان، لحن و آهنگ صدا، واليوم آن، شيوهء خنديدن، طرز نشستن، و همهء چيزهايی که به جغرافيای حضور و حرکت شما در فضای عمومی مربوط است، اين‌ها هيچکدام «طبيعي» نيستند و هنجارهای فرهنگی جامعهء مردسالار در چگونگی بروز آن‌ها نقش بازی می کند.

رابطهء بدن با جامعهء دموکرات؟ خوب، فرض کنيد ما جامعهء دموکرات را در استعاری ترين شکلش اين‌طور تعريف کنيم: «حضور مردم در ميدان بزرگ شهر.» يعنی مردمی هميشه در صحنه که در سرنوشت سياسی خود مشارکت مستقيم دارند. «صحنه» می‌تواند «ميدان تحرير» در شهر قاهره باشد، جايی که حضور مردم خواهان دموکراسی آنرا به ميدان آزادی تبديل کرد. چند روز پيش روزنامه‌ها گزارش دادند که در اين ميدان برای چندمين بار زنی مورد آزار جنسی قرار گرفت و لباس‌های او به زور بر تنش دريده شد.

همين امسال، در ماه ژوئن، تعدادی از زنان مصری فراخوان دادند تا تظاهراتی به نشانهء اعتراض به تعرض جنسی در ميدان تحرير برگزار کنند، اما در روز تظاهرات تنها پنجاه زن جرأت کردند به خيابان بيايند. با آنکه آن‌ها در حلقهء حمايت گروهی از مردان راه می‌رفتند، همه شان دسته‌جمعی مورد حملهء چندصد مرد مصری قرار گرفتند و اعضای بدن برخی از زنها مورد تعرض و دستمالی واقع شد. در سال ۲۰۰۸ «مرکز حقوق زنان در مصر» گزارشی منتشر کرده بود که طبق آن دو سوم زنان مصری به طور روزانه نوعی از آزار جنسی را تجربه کرده‌اند از متلک گرفته تا تجاوز به عنف.

«صحنه» می‌تواند يک تاکسی انباشته از مسافر در ترافيک تهران باشد. صحنه می‌تواند مترو يا قطار شهری نيويورک در ساعات شلوغ باشد که در بلندگوی آن اعلام می‌شود اگر کسی بدن شما را به نحوی ناخوشايند لمس کرد به مأمور ما گزارش بدهيد. صحنه می‌تواند پياده روی جلوی يک مدرسهء دخترانه باشد به هنگام تعطيل کلاس ها. يا يک کوچهء خلوت، مغازهء نانوايی و قصابي، يا پاساژ بازار. در همهء اين موارد، عقده‌های جنسی دخيل است اما برآيند فوری چنين رفتاري، ايجاد رعب و ترور و سپس حذف زنان از «صحنه» است. البته، ما می‌توانيم جامعهء دموکرات را وسيع‌تر هم تعريف کنيم که علاوه بر حوزه عمومي، شامل «اندروني» هم بشود، يعنی همهء آنچه که پشت ديوارهای بلند، زير نظارت و اقتدار پدر و ساير مردان و پسران ارشد خانواده، شخصيت و هويت زنی را در کودکی‌اش ، و پنداشت او را از بدن اش، شکل می بخشد.

منيره کاظمی ـ آيا حجاب ميتواند مانع از آزار جنسی زنان باشد؟

عبدی کلانتری : در پاره‌ای موارد بله، اما رعايت حجاب تأثيری در عمل‌کرد جامعهء مردسالار و در افزايش نقش فعال زنان در حوزه های مردانهء جامعه ندارد. در فرهنگ سنتی يا نيمه سنتي، زن محجبه در چشم مردان مذهبی صاحب شأن و منزلتی است يا دستکم تظاهر آنرا می کنند. يک جوانک مذهبی ممکن است در برابر يک زن با حجاب، با نزاکت بيشتر و زبان ملايم تری لاس «برادرانه» اش را بزند، چون به هرحال، او خودش را حامی عفت خواهران به حساب می آورد. در يک محلهء سنتي، يک زن با حجاب ممکن است از لحاظ روحی احساس آرامش و امنيت بيشتری داشته باشد، به ويژه وقتی که تنها در برابر کاسب و آخوند و نگاههای حريص حاج آقاها گام بر می دارد. برای پنج دقيقه خريد نان و سبزي، می‌توان زير چادر کمی شَلخته و درهم ريخته بود بدون دغدغهء خاطري! در همين فضاها اما ذره‌ای برهنگي، بازوی لخت، ساق پا، نسيمی که در موج مو يا چين دامنی بيفتد، جلب کنندهء نگاه مشتاق مردان است.

اما از اين «امتيازات» که بگذريم، حجاب در نهايت چيزی نيست مگر ايدئولوژی تبعيض و ابزاری برای کنترل زنان. چند هفته پيش، در برنامهء تلويزيونی «پرگار»، مناظره‌ای را نگاه می‌کردم ميان شادی صدر و آزادهء کيان بر سر معنا و کارکرد حجاب. خانم کيان، در مقام دفاع از حجاب، از «چند معنايي» بودن حجاب صحبت می‌کرد و معتقد بود بی حجابی آنطور که در کشوری چون ايران پياده شده، چيزی از مقولهء مدرنيتهء استعماری و وارداتی است. او خشونت و تبعيض را عمدتاً در «بی حجابي» ای می‌ديد که از بيرون و تا اندازه‌ای با زور وارد فضای بومی شده؛ و در مقابل، از چندمعنايی بودن حجاب، و در برخی موارد جنبه‌های رهايی بخش و فاعلمندساز حجاب دفاع می کرد. خوب، از ديدگاه جامعه شناسانه، البته اين درست است که حجاب هم مثل هر پديدهء ديگری بايد در بستر خاص فرهنگی و معنايی اش بررسی شود، و هرکجا می‌تواند کارکردی متفاوت داشته باشد. اما «حجاب» به عنوان حجاب (و نه هرپوششی که مو يا سراسر بدن را می پوشاند) از ديدگاهی آنتولوژيک فقط يک معنا بيشتر ندارد و آن اين است که موی زن با موی مرد تفاوتی ذاتی و ماهوی دارد؛ يا فراتر، بدن زن و بدن مرد تفاوتی سرشتی و ذاتی دارند. يکی «عورت» است و بالقوه منشاء گناه و فساد روی زمين.

علاوه براين، حجاب در سپهر شهر اسلامی که پيرامون بازار و مسجد شکل گرفته، شکلی از تملک مردانه است، زيرا با مفهوم ايدئولوژيک «محرم و نامحرم» سر و کار دارد. بدنی که زير حجاب رفته متعلق به «محرم» آن بدن است؛ حجاب نشانه و کليد آن مالکيت و محرميت است. مردان نامحرم به جنسی که به آن‌ها تعلق ندارد دست درازی نخواهند کرد. حجاب کامل اسلامی زن را به معنای دقيق کلمه به «مال» تبديل می کند.

منيره کاظمی – دقيقاً برای همين هم مدام جمله‌های قصار ميشنويم که اين "مال" بودن را به ما گوشزد ميکنند. مثلاً حجاب به مانند صدف است که زن را مانند مرواريد در خودش حفظ  و يا در حقيقت حبس کرده و يا بی حجابی زن يعنی بی غيرتی مرد است و يا زن به مانند غنچه و ...

عبدی کلانتری – آره {خنده} حتماً به دختران جوان به چشم «غنچه» بايد نگاه کرد! انگار زن را گذاشته توی گلدان  و منتظر، که آقا بيايد آبياری اش کند و غنچه باز شود و ايشان بينی اش را بچسباند روی  شکوفه و گل و نفس عميق بکشد و ته ريش اش معطر بشود! بسيار لطيف! اين نوانديشان دينی هم وقتی می‌خواهند دربارهء «عشق» قلمفرسايی کنند از همين بولشِت های آخوندی به ما تحويل می دهند. احاديث شان دربارهء «لطافت و طراوت» زن و تلقی شان از «قدر و منزلت بانوان» قيامت است.

برای آنکه رعايت انصاف را کرده باشم، بايد اضافه کنم در همان مناظرهء تلويزيونی زن جوان ديگری حضور داشت که اسم شان در خاطرم نمانده، و او پارچهء کوچکی بر سر داشت که فقط نيمی از موهايش را به نحوی تزيينی پوشانده بود و مشخص بود که اين «حجاب» چيزی مينيمال و حداقلی برای رعايت احساسات مذهبی است. چه تفاوتی ميان آن قسمت از موی او که پوشيده بود و آن قسمت که پوشيده نبود وجود داشت؟ من چنين استنباط کردم که اين زن نيمه محجبه، قلباً اعتقادی به تفاوت ذاتی موی خودش با موی مردان نداشت. او گفت حجاب برای او «اهميت هويتي» دارد، او خود را اين‌گونه تعريف کرده و اصراری هم به تعميم يا تحميل الگوی خودش نداشت، بی حجابی ديگران را هم به آسانی تحمل می کرد. بسياری از زنان «نيمه سنتی ـ نيمه مدرن» ما همينگونه عمل می کنند: يک حجاب مينيمال و «سمبوليک» کمک می‌کند که آن‌ها پيوندهای فرهنگی و هويتی را با خانواده و  ايل خود حفظ کنند، از اين طريق اعتماد بزرگ‌تر ها و ريش سفيدان قوم را از دست ندهند، و در نتيجه راحت‌تر و با «مشروعيت» بيشتر، خواهان حقوق برابر در عرصه های اجتماعی بشوند. معنی ديگر اين نکته آن است که «کشف حجاب» يک حرکت ناگهانی و يک شبه نمی‌تواند باشد که شما دست تان را دراز کنيد، گرهء روسری را بازکرده و آن را از سر زن سنتی برداريد و همان لحظه حس گيسوی رهاشدهء او در باد و آفتاب به صورتش لبخند رهايی بنشاند! نه، اين هم مثل همهء فرايندهای اجتماعی مدرنيته و توسعهء جامعهء بورژوايي، فرايندی پرتضاد و تنش و گاه تراژيک است؛ اما فرجام آن به هرحال از لحاظ تاريخی فرجامی محتوم خواهد بود: در يک جامعهء باز و آزاد و دموکراتيک، حجاب دوام نخواهد آورد.

منيره کاظمی ـ آيا بدون تغيير ذهنيت مردان ميتوان تضمينی برای آزادی زنان ايجاد کرد؟ الويت با کدام است تغيير ذهنيت و فرهنگ سازی و ياتغيير قوانين؟

عبدی کلانتری ـ با اجازهء شما، امروز از بحث «اولويت با کدام است؟» صرف نظر کنيم. در جامعه شناسی و در متدولوژی تاريخ نگاري، اين يک بحث پايان ناپذير تئوريک است بر سياق مرغ يا تخم مرغ! اينکه آيا نهادها و زيرساخت های مادی عامل تعيين کنندهء نهايی اند يا برعکس روساخت های مربوط به انواع آگاهی ها، اخلاقيات، ارزش ها، و باورها؟

اقتصاد، تکنولوژي، اوضاع اقليمی و جغرافيايي، طبقات اجتماعي، دولت، نهادهای مستقر آموزش و پرورش و حقوق را در يک سو داريم که فاکتورهای مادی تمدن اند، و در سوی ديگر طرز فکر مردمان، اعتقادات ديني، ايدئولوژی ها، سنت‌های فرهنگي، ارزش‌های اخلاقي، فلسفه، ادبيات و هنرها، علوم، و انواع ديگر «منتاليته» ها و «ديسکورس» ها که فاکتورهای فکری و روحی تمدن محسوب می شوند. من به همهء اين عوامل به عنوان «ساختار» نگاه می‌کنم که هميشه بر آگاهی فردی و ارادهء فردی تقدم دارند.

همهء اين فاکتورها در جای خود می‌توانند بسيار حائز اهميت باشند و لازم نيست برای تغيير در يکی حتماً برگرديم و از مادی ترين و پابرجاترين يا درازمدت ترين عوامل زيربنايی آغاز کنيم تا راه تحول افکار هموار شود. می‌توانيم با مسامحه بگوييم همه چيز بر همه چيز اثر می‌گذارد و در عين حال، همزمان، هرکدام از اين فاکتورها استقلال نسبی خود را هم دارد با تاريخچهء درونی مستقل حوزهء خودش.

حالا چطور می‌شود «ذهنيت مردان» را متحول کرد، من فورمول حاضرآماده ای سراغ ندارم! ذهنيت آن‌ها در روابط قدرت شکل گرفته است. در ارتباط با موضوع گفتگوی ما که «بدن زن» باشد، ذهنيت آن‌ها در سکسواليتهء خاصی که با قدرت در هم تنيده شده و خواهش و تمناهای «مردانه» را ساخته، شکل می گيرد؛ آيا می‌شود دربارهء ذهنيت مردانه در قبال بدن زن حرف بزنيم بدون آنکه به قدرت يا تملک فکر کنيم؟ ذهنيت مردانه در ساختارهای احساسی مالکيت شخصی و تصاحب، در معامله و مبادله و مسابقه، خريد و فروش جنس، بهای جنس مرغوب و تخفيف جنس دست دوم، در رقابت بازار کالا، در ترس از دستبرد سارق، و در احتکار، شکل گرفته است. سعی کنيد همهء معانی پنهان واژهء «عروس» را که در هيچ فرهنگ لغتی نمی‌آيد در ذهن‌تان حلاجی کنيد همراه با معانی دختر، دوشيزه، باکره، و از اين قبيل.

ذهنيت سنتی مردانه مدام جار می‌زند که «عاشق» است و «زن را می پرستد»، اما وای به زمانی که کنترل جنس خريده شده از چنگ او خارج شود: مثل يک تاجر ورشکسته، يا به حضيض خودآزاری مازوخيستی سقوط می‌کند يا به ساديسم زن ستيزانه (ميزاجنيست) و تهاجمي! بله، من اين زن را می‌خواهم و حاضرم خود را فدای او بکنم، اما لحظه ای که احساس کنم اختيارش را از دست داده ام، درست همان لحظه ای که من ظن ببرم که بدن او به تمامی و صد در صد مال من نيست، درست همان لحظه به يک‌باره سقوط می‌کنم و «عشق» ام را هم باخودم به قعر می کشانم! در ظرف فقط يک لحظه شما از فرشته به فاحشه تبديل می شويد، و بدن شما می‌شود مرکز جذب همهء نجاست دنيا، مخزنی برای تخليهء شهوت همهء مردان رقيب در بازار. در ظرف يک لحظه همه چيز به کثافت آلوده می‌شود. پروندهء عشق بسته می‌شود و نوبت تطهير نجاست و محو فاسد و فاسق فرا می رسد. اين تصوير بدن زن است در آينهء ذهنيت مردانه. آنگاه پليس ناموس و عفت، همان «ذهنيت مردانه»، چماقش را بالا می برد.

در جامعهء هنوز به تمامی سکولار نشده، فرهنگ دينی در اين زمينه قطعاً نقش پر رنگی ايفا می کند. در خطهء فرهنگی ما، بدون تعارف بايد گفت اسلام يکی از زن ستيزترين نظام های عقيدنی بوده است، هم در پراکتيس امروزين اش، و هم در متون کانونی و «آسماني» اش که همه «تکست» هايی هستند از زبان مردان خطاب به مردان. چيزی معادل آيين نامهء کلوب اختصاصی مردان يک قبيله! قدرت حافظان دين را از آن‌ها سلب کنيد، مردسالاری نيز کاهش خواهد گرفت. از مردسالاری بکاهيد، دين نيز خصلت‌های صلح آميز «زنانه» کسب خواهد کرد. ذهنيت مردانه، با پايين کشيدن قدرت مردانه در حوزه های عمومی و خصوصی متحول خواهد شد.

منيره کاظمی ـ با اين حساب، با اينکه گفتی دوست نداری راجع به الويتها صحبت کني، در آخر الويت را به چالش کشيدن قدرت مردانه قلمداد کردي. چگونه ميتوان اين قدرت را تضعيف کرد؟

عبدی کلانتری ـ به عنوان يک مرد غيراکتيويست پيشنهاد ويژه ای ندارم که قبلاً خود فعالان زن و روشنفکران زن به آن فکر نکرده باشند. هر عرصه‌ای امکانات و شرايط خودش را دارد. در کشور ما عرصهء «سياست» و عرصهء «خانواده» دشوارترين ميدان های نبرد هستند و سخت ترين مجازات ها را  برای جسارت ها و سرپيچی های زنان در برابر مردسالاری به اجرا می گذارند. اما عرصه های «اقتصاد» و «آموزش و پرورش» و «علوم و هنرها» بازترند. زنی که برای خودش استقلال اقتصادی پيدا کند در جايگاه بهتری برای چالش قدرت مردان است، شايد در زندگی روحی و عاطفی هم دستش بازتر باشد. برای زنان طبقهء متوسط قطعاً تحصيلات عالی و شغل خوب مهياتر است و بايد آنرا توصيه کرد.

زير عنوان «استقلال مالی زن جوان»، مجسم کنيد کسی را که هيچ وابستگی مالی به اين و آن، به‌خصوص خانواده و پدر و مادر نداشته باشد. او دنيايش بازتر و فراخ تر می‌شود و حوزهء کنترل بر تصميماتش هم بيشتر. اين کافی نيست که زنی جوان کاری نيمه جدی داشته باشد و بخشی از مخارجش در بيايد اما کماکان در حوزهء کنترل مالی خانواده باقی بماند. البته کمک مالی پدر و مادر هميشه ميزانی از آسودگی و خيال راحت فراهم می‌کند و اين احساس که «پشت من گرم است و اگر کارم را از دست دادم خطری جدی تهديدم نمی کند.» ولی همين امنيت با خودش نوعی عدم آزادی و قيد و بند می آورد. «احساس ناامني» آدم را برمی گرداند به «قفس» (اندروني)، که همان حوزهء اقتدار شوهر يا پدر باشد.

در همان چارچوب زندگی شهری و فردگرايانهء طبقهء متوسط، مجسم کنيد زنی را که در شهری بزرگ ــ مثلاً تهران، پراگ، آمستردام، بُن، نيويورک يا لوس آنجلس ـ زندگی می‌کند و به دنبال يک هفته کار، هر هفته، در حد حقوق معمولی يک چک هشتصد دلاری می‌رسد به دستش: ثمرهء کار خودش، دسترنج استعداد و توان خودش، ارزشی که خودش توليد کرده‌ و صد در صد متعلق به اوست. وامدار هيچ‌کس نيست، پاسخگوی هيچ‌کس نيست که با اين پول چکار می‌کند يا نمی کند. مجسم کنيد او بعد از اينکه اجاره اش را داد، تازه مقداری هم پس انداز می‌کند و بعد با دو چک بعدی در آن ماه می‌تواند هرکار خواست بکند، يک رستوران خوب، خريد يک لباس عالی از بوتيک، يک مسافرت کوتاه آخر هفته به يک شهرک ساحلی در يک هتل آرام. يک تئاتر برادوي، يک کنسرت لينکلن سنتر. سوار تاکسی می‌شود و با غرور می‌رود به جلسهء صحبت سلمان رشدی يا ليدی گاگا. اگر از مردی خوشش آمد پيشقدم می‌شود و او را به شام دعوت می کند. يک زن کاملاً مدرن و بافرهنگ شهري. اين‌جوري، حوزه ای از آزادی و اقتدار فردی برای خودش خلق می‌کند و ديگران را کنجکاو می‌کند تا بخواهند به «دنيا»ی او بيايند و چيزهايی را با او «شريک» شوند. او خودش انتخاب می‌کند که با چه کسی باشد يا نباشد. او به کسی دينی ندارد، مديون نيست، ملزم به توضيح نيست که چرا اينکار را کرد يا آن کار را؛ به هيچ‌کس مربوط نيست! نه چشم‌هايی که مدام او را زير نظر دارند و مدام در حال قضاوت وحکم دادن هستند! نه چشم و هم چشمی فاميل و دوستان و آشنايان، فضولی های بيجا، و شايعه پراکنی ها!

از طرف ديگر، مبارزات زنان کارگر و طبقات محروم نمی‌تواند فردی باشد و به ضرورت خصلت جمعی دارد، خصلت صنفي، اتحاديه اي، و طبقاتي؛ و به ضرورت همپای مردان طبقهء کارگر. بهبود اوضاع يک زن طبقهء متوسط دردی از زن کارگر دوا نمی کند؛ درآمد زن کارگر شايد يک دهم بهای همان لباسی باشد که زن طبقهء متوسط از بوتيک می خرد. تمام لباس‌های همهء بوتيک های دنيا ثمرهء کار شاق و طاقت فرسای ميليون زن کارگر با دستمزد ناچيز در شيفت های ده دوازده ساعته در کارگاههای استثمارگرانهء چين و هند و بنگلادش است. بدن اين زنان، پشت دارهای قالی بافي، پشت تسمهء خط توليد در کارخانه های شرق آسيا و کارگاههای زيرزمينی نيويورک و شيکاگو و لوس آنجلس، همان معنی «بدن زنانه»ی مجلات مُد و تلويزيون و سينِما را ندارد. تحول شرايط زندگی زنان کارگر، و همينطور زنانی که تبعيض مضاعف قومی و زبانی و جنسيتی را تجربه می کنند، به ضرورت، تحولی ساختاری و انقلابی خواهد بود. و به نظر من، به ضرورت، فراتر از افق های نظام سرمايه.

مبارزات زنان روشن‌فکر و نظريه پرداز از نوع ديگر است، مثلاً امروز که درباره «اختيار بر بدن» صحبت کرديم، بايد حواسمان باشد که «بدن زن»، هم اشاره به ماديت اين بدن دارد و هم اشاره به ساختگی بودن تصور آن در ذهن ما. به عبارت ديگر، اين بدن، هم پوست و گوشت تجسد يافته است و هم مفهومی ساختهء فرهنگ و زبان که «زنانگي» آن را تعريف می‌کند و بعد می‌پردازد به اينکه اين نوع زنانگی از چه چيزهايی بايد لذت ببرد، سکس او چگونه بايد باشد، و غيره؛ هيچکدام از اين تعاريف «طبيعي» نيستند و ارتباطی طبيعی با آناتومی يک بدن ندارند. وقتی که از کنترل و اختيار بر بدن حرف می زنيم، البته جنبه اول برای ما مهم است در رابطه با عواملی که ماديت بدن را به بند می‌کشد، که چند دقيقهء قبل به آن‌ها اشاره کرديم. اما مهمتر برای زنان روشن‌فکر و نطريه پرداز شايد جنبهء دوم باشد: اختيار بر «تعريف» بدن زن؛ کنترل «مفهوم زنانگی بدن»! اين چيزی است که توسط نظام گفتاری (ديسکورس) و در عرصهء فرهنگ تعريف می شود. خيلی وقت‌ها نزاع اصلی بر سر اين دومی است. يا شايد بشود گفت اگر تعريف اين دومی دگرگون شود، خيلی از آن محدوديت‌های فيزيکی از نوع اول هم از ميان برداشته خواهد شد. ///

لينک های مرتبط:






۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه

حجاب، تئوکراسی، نسبیت اخلاقی، ژیژک، الویس، «هترونورماتیویتی»، تمنا، لذت ، و دست نامرئی آدام اسمیت

گفتگوی بهزاد مهرانی با عبدی کلانتری 
گفتگوی زیر به مناسبت «کارزار علیه حجاب اجباری» در تابستان ۱۳۹۱ انجام گرفته و در سایت «بامداد خبر» منتشرشده است. این کارزار از سوی «دانشجویان و دانش آموختگان لیبرال ایران» در ماه ژوییهء ۲۰۱۲ در فضای مجازی آغاز شد.
منبع:
بامداد خبر ـ بخش اول
بامداد خبر ـ بخش دوم

 

عبدی کلانتری



بهزاد مهرانی ــ چرا اجبار زنان به رعایت حجاب تا این اندازه برای حاکمان جمهوری اسلامی مهم و حیاتی است؟ آیا تنها دغدغه‌ی حفظ شریعت در میان است؟

عبدی کلانتری ــ پیش از پاسخ به این سوآل، برای من جالب بود که شما آقای مهرانی در کارزار مبارزه با حجاب اجباری، وقتی تصمیم به مصاحبه با صاحب نظران گرفتید، همان اول کار رفتید سراغ مردان! ابتدا با یک جامعه شناس مرد مسلمان و نواندیش دینی، سپس با یکی از دانش آموختگان سابق حوزهء علمیه. البته هر دو گفتگو عالی بودند و من از هردو نکته‌های بسیاری آموختم؛ ولی چطور شما نخست به سراغ کسانی نرفتید که هم تجربهء دست اول زیستی و عاطفی از این مسألهء بغرنج دارند و هم به لحاظ نظری و روشنفکری صاحب رأی هستند، مثلاً خانمها شادی صدر، مهرانگیز کار، آسیهء امینی، محبوبهء عباسقلی زاده، مسیح علی نژاد، فرشتهء قاضی و دیگران؟

بهزاد مهرانی ــ در ابتدا عرض کنم که این سخنانی که در اینجا می گویم به صفت شخصی است و من سخنگوی کمپین نیستم. اولین مصاحبه اعضای کمپین با خانم نسرین افضلی فعال حقوق زنان بوده است؛ و همچنین ما در ابتدا سراغ بسیاری از فعالان حقوق زنان رفتیم که برخی از آنان ابراز آمادگی کردند، برخی در سفر بودند، برخی منتقد بودند. اما در مجموع استقبال خوبی انجام شد. مثلن خانم مهرانگیز کار، فریبا داودی،نسرین افضلی، نوشابه امیری و ... با در اختیار کمپین قرار دادن عکس خود مبادرت به حمایت از کمپین نمودند. و مصاحبه هایی هم انجام شده که به مرور منتشر خواهد شد.

عبدی کلانتری ــ خوب خیال مرا تا اندازه‌ای راحت کردید. وجداناً، ما مردهای روشن‌فکر ایرانی بهتر است دربارهء تجاربی که از آن‌ها کمتر می‌دانیم ، کم‌تر هم بالای منبر برویم. این هم نوعی «آخوندیسم» است اما از نوع سکولارش! مقالاتی هم که من تاکنون در بارهء سکس، جنسیت ، تبعیض جنسی، زنان، همجسگرایی و دگرباشی نوشته‌ام (و در کتابی به نام «همهء لوطی ها به بهشت می‌روند» چاپ شده) بیشتر از دید یک منتقد فرهنگی و یک روشن‌فکر غیر اکتیویست بوده، و به هیچ وجه مدعی کارشناسی دربارهء مسایل نظری زنان ، حجاب اسلامی، یا فمینیسم نیستم.

بسیار خوب، برگردیم به پرسش شما، حجاب و نگرانی حفظ شریعت. رژیم سیاسی ایران یک «تئوکراسی شیعی» است. این تنها یک نامگذاری به این منظور نیست که تأکید کنیم تعدادی از روحانیان شیعه در رأس امورند، یا رژیم یک «حکومت قرون وسطایی» تمامیت خواه است. به هیچ وجه! دولت ایران یک دولت مدرن سرمایهء داری رانتی است. یعنی اقتصاد تک محصولی نفتی در انحصار دولت همراه با خشن ترین کارکردهای بازار آزاد. اما «سیاست» در این رژیم توسط فرهنگ پوپولیستی شیعی به شکل منحصر به فرد و یگانه‌ای متعین می‌شود (با بهتر «تعیُن دوباره» می گیرد، این اصطلاح از فروید و تعبیر آلتوسر از اوست). این تعین دوباره، که با فرهنگ عوام گره خوره، برای فهم سیاست (داخلی و خارجی) در این نظام بیشترین اهمیت را دارد. کسانی که این خصلت سیاسی (و فرهنگی) بسیار مهم و منحصر به فرد را نادیده گرفته، دولت ایران را یک دولت «نئولیبرال» می شناسند، واقعیت را به طرز خطرناک و مهلکی تحریف می کنند.

روحانیت شیعه به عنوان یک «کاست» یا یک قشر بستهء صاحب منزلت ، چه در دولت حضور داشته باشد چه نداشته باشد، همیشه یک قشر سیاسی بوده و هست، یعنی با کانون های قدرت در بدنهء جامعه و با کانون های قدرت در رأس هرم سیاسی ارتباط داشته و دارد. نخستین کارکرد آن ، حفاظت از سلسه مراتب دستگاه دینی و مشروعیت آن، حفظ منابع مادی این دستگاه، و بازتولید ایدئولوژیک جهان بینی مذهبی به شکل نهادینه شده است. در خمیرهء این دستگاه چیزی به نام «ارادهء معطوف به قدرت» سرشته شده است. به طور تاریخی، اگر مستقیم در «دولت» (خلافت و سلطنت) حضور نداشته باشد، به شکل قدرت موازی در کنار آن حضور دارد و بر آن تأثیر می گذارد. ارادهء معطوف به قدرت را حتا در رفتار و زبان یک واعظ خرده پا به هنگامی که بالای منبر نشسته می‌توانید مشاهده کنید. منبر و مسجد به مثابه حزب سیاسی عمل می کنند.

پس توجه شما را در اینجا به نقش «قدرت» جلب می کنم. این قدرت نیست که در خدمت شریعت به کار گرفته شده؛ بلکه برعکس، شریعت است که باید خود را با قدرت تطبیق دهد و مطابق با مصالح آن تفسیر شود یا مورد تفسیر مجدد قرار بگیرد. (طبعاً ما فقط یک نوع سیاست و یک نوع قدرت هم نداریم و برحسب شاخص های مادی دیگر ـــ اقتصادی، طبقاتی و فرهنگی ــ تفاسیر شرعی از یکدیگر فاصله می گیرند.) در اینجا مفاهیم اخلاقی یا فقهی و شرعی، همزمان دو کارکرد دارند: دینی وسیاسی. بسته به آنکه مصلحت حفظ دستگاه قدرت دینی چه باشد، یکی از این دو کارکرد برجسته‌تر می شود.

مفاهیمی چون عورت، عفت، و عصمت تنها مفاهیم اخلاقی نیستند بلکه مفاهیمی سیاسی هم هستند (مثل شرک، کفر، الحاد، و زندقه) این مفاهیم، زیر پوشش اخلاقیات، در خدمت حفظ قدرت مورد تفسیر قرار می گیرند. ترکیب الاهیات و سیاست را ما «تئولوژی سیاسی» می نامیم. در سیاست، «دوست» از «دشمن» بازشناخته می شود. در الاهیات سیاسی مفاهیم دینی معطوف به رستگاری اخروی همزمان بار اینجهانی پیدا می‌کند و با دوگانهء «دوست ـ دشمن» منطبق می شود. «مشرک» و «منافق» و «محارب» هم دشمن الله است و هم دشمن قدرت اینجهانی ِنمایندگان الله. (برای شرح مفصل‌تر، خوانندگان می‌توانند به کتاب من «آیا اسلام می‌تواند غیرسیاسی شود؟» نظری بیندازند.)

در آیینی که به شدت سیاسی است اکثر مفاهیم، این دو کارکرد توأمان (اخلاقی و سیاسی) را دارند. امر به معروف و نهی از منکر، طهارت و نجاست، پاک کردن فساد از روی زمین، جهاد اکبر و اصغر، آداب عورت، حتا مناسک و آیین‌های عید و عزا، این کارکردهای موازی اخلاقی و سیاسی را همزمان به اجرا می گذارند. دلیل این امر روشن است : در دنیای معاصر، آنچه اسلام را از ادیانِ رفرم از سرگذرانده متمایز می کند، وجه پررنگ «سیاست» در آن است. مهم است که دچار سوء تفاهم نشویم : «اسلام» و «اسلام سیاسی» (اسلامگرایی) دو پدیدهء مجزا نیستند. ورود اسلام به صحنهء تاریخ با یک کنش قاطع سیاسی (و نظامی) متحقق شد. مؤسس آیین ، بانی دولت نیز بود. او در حوزهء عمومی، نه تنها راهنمای اخلاق و حلال مسائل، بلکه دیپلمات طراز اول و یک سردار جنگی است که مهم‌ترین هدف اش اتحاد استراتژیک قبایل شبه جزیره و طرد یا سرکوب قبایلی است که از فرمان سرمی پیچند. این کنش آرکه تایپی، آغاز روند ارادهء معطوف به قدرت است. تدوین نص مقدس گام بعدی در این مسیر است. «بیت رهبر» و «بیعت» با رهبر در صدر اسلام (و سپس با خلیفه ها و امامان) سرنمونهء آرکه تایپی یا الگوی آغازینی است که بعدها طی تاریخ تا همین امروز مورد تقلید فعالان سیاسی و مذهبی قرار گرفته و می گیرد.

تأکید می کنم: دین «دستاویز» قرار نگرفته و از آن «استفادهء ابزاری» نشده است! خیر؛ خود «نهاد دین» است که به شکل تئولوژی سیاسی ، با ارادهء معطوف به قدرتی که از الگوی آغازین تأسیس خود گرفته، راه رستگاری مؤمنان را از راه کردار سیاسی و اخلاقی ِ اینجهانی هموار می کند. این کردار سیاسی الزاماَ و به خودی خود «خطرناک» نیست. بستر تاریخی مشخص، سمتگیری خیر یا شر آن را تعیین می کند. اسلامگرایی معاصر و جهاد، به عنوان واکنشی علیه استعمار در کشورهای اسلامی ، نوعی «تعیُن دوباره» (overdetermination) است برای فعال کردن و به حرکت درآورن آن عنصر سیاسی. «حجاب» به عنوان «سمبول» و اسم رمز مبارزه با نفوذ فرهنگی استعمار نیز باید در همین شکل «تعیُن دوباره» ی یک مفهوم اخلاقی / دینی فهمیده شود.

ناگفته نگذارم که ما چپ ها، یا دقیق‌تر گفته باشم، مارکسیست ها و نه همهء «چپ ها»، همیشه نسبت به «اخلاقیات» رایج سؤظن داریم. نه تنها مورالیسم به شکل اخلاق پند واندرز و نصیحت و کلمات قصار، بلکه حتا نظامهای اخلاقی سکولار و غیردینی که به طور پنهان وسرپوشیده کارشان بازتولید باورهای ایدئولوژیک و منافع مادی است. ساختارها (ستراکچرها) و نظام های گفتاری (دیسکورس ها) و نهادهایند که «سوژه های فردی» و آگاهی‌های افراد را قالب می ریزند. چه جامعه اسلامی باشد یا نباشد، چه فرهنگ دینی باشد یا سکولار، فرق نمی کند. (شاید متوجه شده باشید که زبان به کار رفته در بیشتر نوشته‌های من، از اخلاقیات و اومانیسم تا جای ممکن می پرهیزد).

به هرحال، اینکه آیا زمانی بتوان متافیزیک، احکام عبادی، و نظام اخلاقی را از ساختار مادی و بستر تاریخی ِ «نهاد دین» و کارکردهای ایدئولوژیک آن جدا و منتزع کرده ، و فقط همان چیز جدا شده را «اسلام» بخوانیم، پرسشی است هنوز حل نشده و پروژه ای است برای آینده. تا زمانی که آن پروژه متحقق نشده و به دین عوام سرایت نکرده باشد، ساختارهای ایدئولوژیکِ «اخلاق حجاب» در کنار اخلاقیات بکارت و عفت و ناموس، آگاهی‌های فردی و «سوژه های اسلامی» را قالب می ریزند (هم مردان و هم زنان) و در عین حال به عنوان ابزاری در خدمت تئولوژی سیاسی اسلام دوام خواهند آورد.

بهزاد مهرانی ـــ آیا این سوء ظن به نظام های اخلاقی ِحتا به تعبیر شما سکولار همان نسبیت اندیشی اخلاقی نیست؟به این معنا که خوب و بد اخلاقی از اساس معنا ندارد و یا قابل تدوین نیست.

عبدی کلانتری ـــ خوب و بد معنا دارد اما خوب و بد مطلق و یونیورسال (به قول شما «از اساس») ممکن است چندان معنایی نداشته باشد. حتا اگر سعی کنیم اکسیوماتیک فکر کنیم (کانت) باز هم تعداد اکسیوم ها یا اصول بنیادی اخلاق که برای همه‌کس و همه جا و همهء زمانها شمول واحد داشته باشد، تعدادشان قلیل خواهد بود: این اصول جهانشمول در برابر انبوهی از دوراهه های تراژیک یا آیرونیک زندگی فردی و اجتماعی راهنما نخواهند بود.

اما چرا، در این نکته حق با شماست که دید من نوعی از نسبی گرایی ماتریالیستی است که متفاوت است از نسبی گرایی منحصراً فرهنگی، یا به تعبیری شامل نسبیت های دیسکورسیو و فرهنگی هم می شود. یعنی برخلاف نظر کسی مثل ریچارد رورتی، «روایت ها» یا «قصه ها» نیستند که واقعیت ما را می سازند، برعکس، واقعیت‌های صُلب مادی و روابط قدرت اند که که شکل های متفاوت آگاهی و «دیسکورس» ها را رنگ‌آمیزی می کنند، از جمله دیسکورس های اخلاقی. ذهنیت یا «سابجکتیویتی» ما درون این دیسکورس ها قالب ریزی می شود. ریشهء این نسبی گرایی ِ تاریخی و جامعه شناختی از هگل و مارکس می آید. نباید آنرا با «پرسپکتیویسم» نیچه اشتباه گرفت. آگاهی فردی در بستر آگاهی اجتماعی شکل می‌گیرد و آگاهی اجتماعی از هستی اجتماعی یعنی نحوه ای که انسان‌ها به شکل گروهی در موقعیت های مشخص مادی (اقتصادی، طبقاتی، جنسیتی، ملیتی) زندگی‌شان را سامان می دهند.

روابط قدرت و سلسله مراتب منزلت اجتماعی در شکل دهی آگاهی معطوف به اصول اخلاقی (معیارهای نیک و بد) دخالت دارند. در نتیجه مثلاً آنچه نزد جورج بوش یا علی خامنه ای امر نیک تلقی می شود، ممکن نزد گروهی دیگر شر مجسّم باشد. یا «دخالت بشردوستانه» در تعبیر شما و من ممکن است یک معنا را نرساند. به نظر من، از لحاظ فلسفی، بازی با هرنوع «امر مطلق» ، ذات های والا، ساحت های برتر، بازی خطرناکی است. فرادستان و صاحبان قدرت، سیاستمداران، کاهنان و کشیشان همیشه می‌خواهند اصول خودشان را به عنوان اصول اخلاقی عام به همهء بشریت تحمیل کنند.



مارکسیست ها به طور سنتی ارسطویی اند تا افلاطونی. اصل زمین است، نه آسمان. و روی زمین هیچ چیز ماندگار نیست، همه چیز متحول می شود، همه چیز «تاریخی» و نسبی است. اما البته در این میان دیدگاههای دیگری هم هست. به تازگی فیلسوفانی چون سلاوی ژیژک و آلن بادیو سعی در بازخوانی ماتریالیستی افلاطون کرده‌اند تا ارزش‌های یونیورسال و جهانشمول عدالت و نیکی در مارکسیسم قربانی نسبی گرایی نشود. کتاب تازهء ژیژک را که می‌خواندم («کم تر از هیچ : هگل و سایهء ماتریالیسم دیالکتیک» که امسال از سوی انتشارات «ورسو» منتشر شد) او تعبیر تازه‌ای از پلاتونیسم (افلاطون گرایی) داده است که بسیار ظریف و قابل توجه است و اگر درست باشد، «حقیقت» از چنگال نسبی گرایی رها می شود! اما او مرا قانع نکرد. فکر می‌کنم بهتر است ما مادی گرایان، افلاطون را وابگذاریم برای دوستان عارف پیشه و دینی که همیشه اصرار دارند ذات قدسی دین از جلوه‌های این جهانی و تاریخی آن برتر و منزه تر است و باید الگو باشد. آن‌ها همیشه یک ساحت والاتر و آنجهانی را ــ یک عالم غیب را ــ نشان می‌کنند که رهنما برای همه چیز است، از جمله غایت های اخلاقی. برای ما مادی گراها، «تکست» جامعه و بافتار تاریخ انسانی است که مهم است، همان «مسلخ گاه» (به قول هگل) یا «کابوس» (جیمز جویس) ی که در آن جنگ و صلح و انقلاب و اصلاح و عشق و مرگ و هزارها تراژدی انسانی دیگر رخ می‌دهد، بدون هیچ وعده و تضمینی برای رستگاری. این دید، درک درست عمل اخلاقی را به شدت پیچیده می کند. نسبی گرایی آن از نوع نسبی گرایی انسان دوستانه و چندوجهی رمان نویسان است. فقط در شاهکارهایی چون «آنا کارنینا» (تولستوی) یا رمانهای داستایفسکی است که می‌بینیم هیچ فورمولی را از قبل نمی‌توان برای اخلاقی یا ضداخلاقی صادر کرد. یک تبهکار می‌تواند اخلاقی باشد، و یک «معصوم» دستش به خون آلوده.

بهزاد مهرانی ــ  چگونه است که پس از انقلاب اسلامی و اجباری شدن حجاب در آن برهه زمانی صدای اعتراض چندانی از میان نیروهای سکولار و فعالین سیاسی و اندیشه‌ورزان غیردینی به گوش نمی‌رسد؟

عبدی کلانتری ـــ بیشتر روشنفکران را موج پوپولیستی انقلاب مردم به دنبال خودش می کشید، چه قبل از انقلاب، چه در دوران انقلابی، و حتا مدتی پس از پیروزی انقلاب. هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد که انقلاب مثل یک توفان و سیل بزرگ از راه برسد و همه چیز را از جا بکند و شناور کند. هیچ‌کس قادر نبود جلوی آن سیل را بگیرد یا آنرا مهار کند. انقلابی که به راستی میلیونی و عظیم و حماسی بود و تحرکات و بزنگاه های آن با چنان شتاب و سرعتی صورت می‌گرفت که حتا انقلابیان حرفه‌ای قدیمی هم فرصت مکث و تحلیل پیدا نمی کردند. اگر تحلیل‌های به اصطلاح «تئوریک» آن دوران را بخوانید می‌بینید گروه زیادی دانشجو و روشن‌فکر بسیار جوان (خود من یکی از آنها) سردرگم به جان نوشته‌های سیاسی لنین و تروتسکی و مائو و انقلابیان دیگر افتاده بودند تا سرنخی پیدا کنند برای شناخت ماهیت طبقاتی حاکمان جدید، و بعد طبق آن تصمیم بگیرند با چه کسی باید علیه کدام جناح اتحاد و ائتلاف کرد. جوان‌ها از تاریخ اسلام هیچ نمی دانستند، از نقش روحانیت شیعه در پانصدسال اخیر در ایران بی‌خبر بودند، از انقلاب مشروطیت هم اطلاعی نداشتند. حتا دانشجویان مسلمان نیز بیشتر از شریعتی و نظرات مجاهدین مطلع بودند تا تاریخ صدر اسلام و کارکرد روحانیت شیعه.

«اندیشه ورزان» اساساً نه تنها اندیشه ورزی نمی‌کردند بلکه در گروه‌های سیاسی و فرقه ای تبدیل به کارگزاران و نویسنده های سفارشی روزنامه‌ها، احزاب، و ارگانهای سیاسی آن‌ها شده بودند. برخی از روشنفکران مستقل سالخورده تر به ناگهان یادشان افتاده بود که «توده ای» یا «ملی مذهبی» هستند! می‌خواستند جوانی شان را در دوران مصدق دوباره از نو بیافرینند. رهبران بزرگ‌ترین تشکیلات چپ غیروابسته به اردوگاه شوروی به ناگهان به آستانبوسی احسان طبری و به آذین و کیانوری افتادند! همه جوان، همه بی تجربه، همه از لحاط نظری کم سواد!

روشنفکران غیردینی، نه تنها به عنوان «روشنفکر» به منافع صنفی خود واقف نبودند، از جمله این واقعیت که برای امنیت کار روشنفکری، روزنامه نگاری، چاپ کتاب و نشر عقاید، «آزادی های بورژوایی» یا لیبرالی مهمتر از تظاهرات ضدآمریکایی است، بلکه به عنوان «سخنگویان طبقهء کارگر» هم، منافع خاص این طبقه را با منافع همهء «خلق های زحمت کش» یکی می گرفتند! آن‌ها در سازمانها و احزاب به اصطلاح پیشرو خودشان نیز صدای زنان مستقل را جدی نمی گرفتند چه برسد به اینکه بخواهند به خاطر حقوق زنان با حاکمیت در بیفتند. آگاهی نسبت به فمینیسم و حقوق زنان در میان روشنفکران چیزی نزدیک به صفر بود. تازه اگر فمینیسم را مسخره نمی کردند! به هرحال، زمانی که دیگر حجاب رسماً اجباری شد، بیشتر نیروهای سیاسی سکولار تار و مار و فعالان شان به زندان و تبعید دچار شده بودند. و بعد به فاصلهء کوتاهی جنگ بزرگ با عراق آغاز شد.

بهزاد مهرانی ــ یعنی اگر این روشن‌فکران و فعالان سیاسی غیر باورمند به دین به زندان نمی‌اُفتادند، و یا تحت فشار حاکمیت نبودند در آن جوّ انقلابی، دفاع از حقوق زنان و مخالفت با حجاب اجباری، اولویتی در میان سایر اولویت‌هایشان محسوب می‌شد؟

عبدی کلانتری ـــ نمی دانم، به احتمال زیاد پاسخ منفی است. اینجا البته داریم در مورد مردان نظر می دهیم. در این مورد، در دوسطح می‌توان به مسأله نگاه کرد. یک سطح آن است که، از لحاظ تاریخی و اجتماعی، برخی از حقوق، از جمله پوشش زنان، در زمان شاه به دست آمده بودند. کسی انتظار نداشت ما به ماقبل دوران پهلوی رجعت کنیم. چنین چیزی «سورپریز» بزرگی برای همه محسوب می شد. تحمیل حجاب اجباری و بیکار کردن یا بازنسشته کردن کارمندان و معلمان زن بی حجاب (مثل مادر من)  در ابتدا به نظر می‌رسید نه سیاست رسمی و سراسری رهبران انقلاب، بلکه اجحاف های عوامل افراطی درون دولت باشد. ترور افراد در شهرستان ها، اذیت و آزار روسپیان و بی خانمان کردن آنها (مثل قتل یک خوانندهء مرد در خیابان و سنگسار یک روسپی سرشناس در شهر کرمان)، این نوع حرکت‌ها به نظر می‌آمد کار گروهکهای خودسر شدیداً مذهبی باشد، همان‌ها که در خود انقلاب نیز اعلامیه می‌دادند که هدف شاه و آمریکا بی‌ حیثیت کردن و بی‌ناموس کردن خواهران و دختران ما است.

ما هنوز به این دریافت تئوریک نرسیده بودیم ــــ منظورم روشنفکران انقلابی ، دموکرات، و غیردینی است ـــ که در بطن و زیر پوست این انقلاب ضد سلطنتی و آزادی خواهانه که طبقهء متوسط هم در آن سهمی داشت، همزمان یک رگهء فاشیستی قوی حضور دارد. ما در سطح خودآگاه، هنوز تحلیلی از پیوند تنگاتنگ لومپنیسم شهری با مذهب عوام، بازاری ها، و روحانیت شیعه نداشتیم. عنصر پوپولیسم از نوع فاشیستی ، یعنی حضور وسیع عناصر «دکلاسه» و حاشیه‌ای و به شدت قشری، همراه با سرریز عقده‌های جنسی یک روان اجتماعی بیمار، بخشی جدایی ناپذیر از انقلاب پنجاه وهفت و سویهء تاریک آن بود. ما آن را به چشم می‌دیدیم اما نسبت به آن آگاهی تئوریک نداشتیم که وارد تحلیل‌های سیاسی مان بکنیم. آن روزها، از بالای مقامات رهبری نغمه های متفاوت و متضادی به گوش می رسید. میان خودشان، دست کم تا فرار ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهور ایران، اختلافات و بلبشوی زیادی وجود داشت. فضای سیاسی بسیار ملتهب بود. در مقطعی، یک جنگ خیابانی تمام‌عیار و خونین میان مجاهدین خلق و نیروهای دولتی درگرفت. در نقاط دورافتاده مثل ترکمن صحرا، کردستان، و آذربایجان، تنش و درگیری‌های مسلحانه ادامه داشت. ارتش یکپارچه نبود و چند کودتای ناکام، از جمله کودتای دست راستی نوژه قرار بود کار رژیم را بسازد. تحریکات مرزی متوقف نمی شد.

من به نوشته‌های خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم برای اولین بار در سال ۱۳۶۵ (شمسی) بود (در مقاله‌ای در نشریهء «پویا» با عنوان «اخلاق سنگسار») که سعی کردم بفهمم چرا رهبران انقلاب مثل هاشمی و دیگران در صحبت‌های رسمی شان، مدام از «فحشا» نام می‌برند و خطر آن را برجسته می کنند. چرا «فحشا» و «فساد» برای آن‌ها مهم‌تر از خطر «استکبار جهانی» است؟ منظورشان از «فحشا»، حضور زنان مستقل در حوزهء عمومی بود. برای مبارزه با فحشا (بخوان مبارزه با زنان) وزارتخانهء ویژه تأسیس کردند و پلیس ویژهء امر به معروف و ارشاد به خیابانها گسیل داشتند. هفته‌ای نبود که امامان جمعه در مورد بی بندوباری وعظ نکنند. یکی از بستگان من که زنی زیبا و جسور و متأهل بود، به خاطر «بی بندوباری» (به گمانم در یک مهمانی که مشروب و شاید تریاک مصرف می شد) در ملاء عام شلاق خورد. سنگسار یک نوع مراسم آئینی بود با همدستی مردم عامی و نعره های الله و اکبر که قرار بود به شیوه ای بدوی و جن گیرانه و خونین، رفتار جنسی زنان را زیر کنترل تئوکراسی مهار کند. فساد از درون «زنانگی» در فضای شهر خدا پخش می شد. همهء زن‌ها به طور بالقوه زناکار بودند یا مردان را در معرض خطر زنا قرار می دادند! برای یک مرد سنتی، هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست که کنترل زن یا دخترش از دست او خارج شود یا بدتر، مرد دیگری بدون اطلاع او وارد این تصویر شود. حتا یک سؤظن کوچک تمام دنیای او را منقلب می‌کند و به هم می ریزد.


بنابراین، در سطح دوم، اساساً در فرهنگ روشنفکری ما آگاهی نسبت به مسأله زن غایب بود. در این زمینه ما دچار ناآگاهی تئوریک بزرگی بودیم. حتا وقتی که بسیاری از فعالان سیاسی به کشورهای غربی مهاجرت کردند، آنجا نیز مردان با همسران شان به شیوه های سنتی رفتار می کردند؛ همان مردان روشن‌فکر و غیردینی که شما نام می برید. اتفاقاً، فضای اجتماعی آزاد اروپا و آمریکا باعث می‌شد که بسیاری از تشویش ها و فوبیاهای زن ستیزانه و ناامنی های روانیِ پنهان در پس مردسالاری ایرانی آفتابی شود. جایی که حضور و قدرت برابر زن امری نهادینه شده بود، وضعیت‌ پاتولوژیک بسیاری از مردان تبعیدی که حالا می بایست برای امرارمعاش عزت نفس را کنار بگذارند و دست به کارهای پست مثل تاکسی رانی یا ظرف شویی در رستوران بزنند، به طرز خیره کننده ای بروز می کرد. جلو افتادن زن‌ها، شوهرانشان را به طور نمادین به «اختگی» دچار کرده بود و کاری هم از دست این مردان برنمی آمد. پرخاشگری، کتک، پناه بردن به مشروب، طلاق و طلاق کشی در میان زوج های تبعیدی کم نبود. اینجا میان روشن‌فکر و غیرروشنفکر، فعال سیاسی و مرد عامی تفاوتی وجود نداشت. بله، این آگاهی ها را می بایست خود زنان، جنبش آنها، و سپس نسل بعدی فعالان زن، وارد شعور اجتماعی مردان بکنند. هنوز هم راه درازی باقی‌مانده است!

بهزاد مهرانی ــ -شما در نوشته‌ای که به مناسبت پنجاه سالگی مدانا خواننده‌ی آمریکایی انتشار داده‌اید به طرد فرهنگ غرب‌گرای محمدرضا پهلوی و تاکید بر اصالت بومی و استقلال از جانب مردم ایران در آن دوره اشاره کرده‌اید که نمود آن در شعار روسری و توسری و حجاب و سنگ‌سار بروز یافته است،آیا میان اجباری شدن حجاب و تکیه و تاکید بر مفهوم استقلال و اصالت بومی و غرب‌ستیزی ارتباطی وجود دارد؟

عبدی کلانتری ـــ اصطلاح و مفهوم «غرب زدگی» که ساختهء احمد فردید بود (تحت تأثیر روشنفکران ضدآمریکایی و فاشیست آلمانی مثل ارنست یونگر و مارتین هایدگر) و توسط جلال آل احمد در کتابی به همین نام شهرت عام پیدا کرد، شکل دهندهء دیسکورس غالب و فضای روشنفکری یک نسل از روشنفکران ایرانی (دینی و غیردینی) بود. در بارهء تأثیر وسیع این کتاب کوچک هرچه بگوییم کم گفته ایم. حتا ایدئولوگ های سلطنتی که قبلاً طی «انقلاب سفید شاه و ملت» گام های بلندی در جهت مدرنیزاسیون کشور، شهرسازی مدرن، سوادآموزی ، و آزادی زنان برداشته بودند، آن‌ها هم بعد از انتشار این جزوه به صرافت کشف جنبه‌های بومی فرهنگ، مثل نقالی، تعزیه، معماری سنتی، موسیقی اصیل و غیراکسترال، و همهء «آنچه خود داشت» و از غرب تمنا می‌کرد برآمدند.

«غرب زدگی» ــ از دید بومی گرایانه ــ تشخیص یک بیماری بود؛ بیماری ای که انسان را بی‌هویت و بی سیرت می کرد. یا به اصطلاح آن روز، انسان‌ها «از خود بیگانه» می شدند. یا ذهنیت «مصرف گرا» پیدا می کردند. زندگی‌شان «ماشینی» می شد. مسأله فقط وابستگی اقتصادی به غرب نبود، بلکه هجوم فرهنگی وسیعی بود که انسان‌ها را از فرق سر تا نوک پا به طرزی تصنعی و تقلیدی «غربی» می کرد. غرب نخست روح شیطانی خود را در ما می دمید تا سپس بتواند به وسیلهء همان بومیانی که روح و هویت شان را فروخته بودند، تسلط استعماری اش را تحکیم ببخشد. این زهری بود که در دهه های چهل و پنجاه شمسی در رگهای جامعه داشت پخش می‌شد (همان دهه هایی که طبقهء متوسط جدید شهری در ایران برای نخستین بار شکل گرفت.) این زهر از راه سینمای هالیوود، مجلات هفتگی یا به قول روشنفکران «رنگین نامه ها»، تلویزیون، صنعت فیلمفارسی، موسیقی پاپ، بلیت بخت آزمایی و کازینوها، آرایش و مدهای زنانه و مردانه، لاک ناخن و کفش پاشنه بلند، آپارتمان نشینی و دیوارهای کوتاه، مینی ژوپ و شلوارک داغ، شلوارهای بسیار تنگ مردانه و زنانه، مسابقهء دختر شایستهء سال، مجله «بوردا»، دیسکوتک و عشق‌های آزاد، آگهی های تجارتی، و هزار و یک رفتار و تصویر و هنجار تازهء وارداتی وارد نسوج فرهنگ بومی می شد. به قول جلال آل احمد، «ﻫﺮﻫﺮﯼ ﻣﺬﻫﺒﻲ، ﻗﺮﺗﯽ ﮔﺮﯼ ﻭ ﺯﻥ ﺻﻔﺘﻲ، ﺍﻫﻤﻴﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺰ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺼﻨﻮﻋﺎﺕ ﻏﺮﺑﻲ» تبدیل به نورم ها (هنجار ها)ی جامعهء شهری شده بود.

دو واژهء کلیدی و لودهنده در این گفتهء آل احمد «قرتی گری و زن صفتی» است. غرب زدگی نه تنها زن‌ها را تبدیل به «عروسک فرنگی» و شی جنسی می کرد، بدتر آنکه مردان را هم تبدیل به امرد می کرد: زن صفت، بی تعصب و بی غیرت. مسأله کاملاً ناموسی بود. هراس از اینکه غرب نخست بدن زنان ما را صاحب می‌شود و سپس خود ما را به پاانداز و واسطهء فروش ناموس تبدیل می کند. همین دیدگاه یک دهه بعد در دانشگهای غربی زیر عنوان مطالعات پسااستعماری برای خود جا بازکرد، دیدگاهی که مرد سفیدپوست اروپایی و آمریکایی را همچون دزد ناموس زن بومی قلمداد می‌کرد. حتا خواندن رمان های آمریکایی مثل «لولیتا» هم نشانهء فکر تجاوزگزانهء مردسفید غربی به دختر مسلمان محجبه بود. من نام این نوع محصولات بنجل آکادمیک را «بومی گرایی نو» گذاشته ام.

در ضمن یادمان نرود که در دههء پنجاه شمسی در ایران به تدریج آگاهی نسبت به همجنسگرایی داشت به جلوی صحنه می آمد. منظور من آگاهی اجتماعی از نوع غربی نسبت به همجنسگرایی است، نه آن نوع نظربازی های و رفتار جنسی سنتی که در پستوها و خانقاهها و کنار دیوارهای «پشت مسجد» همیشه در فرهنگ ما از قدیم رواج داشته است (ما همیشه لواط می‌کرده ایم بدون آنکه اسمش را فلانگرایی بگذاریم و بخواهیم برایش هویت و حقوق جداگانه قائل باشیم. ما در کشورمان لوطی با معرفت داشتیم ولی «همجنسگرا» نداشتیم!). اما در زمان شاه، بسیاری از هنرمندان و قشرهای «الیت» جامعهء شهری از علنی کردن گرایش جنسی خود واهمه نشان نمی دادند. شوی «میخک نقره ای» فریدون فرخزاد، معماران و بوتیک دارانی چون کیوان خسروانی (که اگر درست خاطرم باشد رسماً با مرد دیگری ازدواج کرد)، هنرمندانی چون آشور بنی پال بابلا، فریدون آو، اردشیر محصص و بسیاری نامهای معروف دیگر، کم کم داشتند فضای پذیرش دگرباشی را می گستراندند.

جلال آل احمد به دنبال پادزهری می‌گشت که جلوی این بی ناموسی ها را (که بعدها «اباحه گری» نام گرفت) بگیرد. او تشیع سیاسی را بهترین دارو تشخیص داد و روحانیت شیعه را مهم‌ترین عامل و حامل آگاهی نوینی که باید هویت و فرهنگ بومی را نجات دهد. آل احمد روشنفکران لائیک را از صدر مشروطه به بعد به «خیانت» و خودفروشی متهم کرد و نوشت تنها کسانی که پرچم شیخ فضل الله نوری را دوباره برافرازند می‌توانند ما را از گزند هجوم غرب نجات دهند. بعدها شاگردان پست کولونیال ادوارد سعید سعی کردند این پرچم را افراشته نگه دارند: برخی از آن‌ها ادعا کردند، انقلاب ایران برای زن ایرانی (اسلامی) سوبژکتیویتهء جدیدی به ارمغان آورده که چالش مستقیمی است در برابر سوبژکتیویتهء مدرن غربی. در برخی دانشکده های اروپا و آمریکا در دههء هشتاد و نود میلادی به ناگهان «اندیشه های فلسفی» کسانی چون شریعتی، مطهری، طالقانی، خمینی، فردید، آل احمد، رضاداوری، حسین نصر، و داریوش شایگان تبدیل شد به ورق زر و انبوهی از مقالات کسالت آور دانشگاهی به چاپ رسید برای معرفی این بزرگان قلابیِ فلسفه به خوانندگان غربی، و ضمناً نردبانی هم شد برای رسیدن به مدارج دانشگاهی. در زمان ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی پای این اساتید به ایران باز شد. یک صنعت کامل از کلاشی آکادمیک، کورس های درسی ، و سمینارهای سالانه پیرامون نام هایی که ذکر کردم به وجود آمد. دیگر کسی به اسلام شناسان و شرق شناسان بزرگی مثل نولدکه، شاخت، گلدتسیهر، هورانی، یارشاطر، و لوئیس توجهی نشان نمی داد؛ همه می‌خواستند «دیسکورس های اورینتالیستی» را مورد «شالوده شکنی» قرار بدهند. آیت الله خمینی از آل احمد تأثیر گرفته بود. «انقلاب اسلامی» آرزوی آل احمد را برآورده کرد. جنبش اسلامی خمینیستی بزرگترین جنبش حفظ ناموس فرهنگ بومی بود که جغرافیای سیاسی منطقه را برای همیشه دگرگون کرد. ناموس ما آب توبه بر سر ریخت و دوباره به منزل بازگشت. غرب دیگر نتوانست او را بفریبد و از او فاحشه بسازد. حجاب مشت محکمی بود به دهان غرب.

بهزاد مهرانی ــــ  در نوشته مذکور سخن از رفتار سنت‌شکن و طاغیانه مدانا در اوایل دهه‌ی هشتاد قرن بیستم گفته‌اید، به باور شما چنین واکنش‌هایی که نمونه‌ی آن را در انتشار عکس نیمه برهنه گلشیفته فراهانی نیز شاهد هستیم، در جامعه ایران منجر به سوءاستفاده‌ی بنیادگرایان مذهبی و هم‌چنین واکنش منفی ِ بخش سنتی جامعه ایران نخواهد شد؟

عبدی کلانتری ـــ {خنده} باز هم مدانا؟ آقای مهرانی، مردم این روزها مرغ و تخم مرغ گیرشان نمی‌آید و ما نشسته ایم دربارهء رفتار سنت شکن مدانا و سینه‌های گلشیفته گل می‌گوییم و گل می شنویم. شما هم از میان نوشته‌های سراسر فسق و فجورانهء من به این یادداشت توجه خاص نشان می دهید. خوب، حالا که این همه به مدانا علاقه دارید، بگذارید کمی راجع به «الویس» برای تان حرف بزنم! منظورم ژیژک نیست، خود الویس را می گویم. [پشت جلد کتاب‌های ژیژک، نقل قول معروفی در رثای او آمده که، «ژیژک همانند الویس ّاست در حوزهء تئوری فرهنگ».]

اطلاع دارید که الویس پرسلی را «کینگ» خطاب می کردند، یعنی شاه صحنهء راک اند رول! راک اند رول موسیقی ای است که در آن حرکت‌های پرشور بدن و جاذبهء جنسی دو عنصر اصلی اجرای صحنه ای اند. در سالهای دههء پنجاه میلادی در فضای محافظه کار ونژاد گرایانهء فرهنگ جنوب آمریکا، این نوع رفتار مختص هنرمندان سیاهپوست بود و سفیدها آن را جلف، فاسد، و غیراخلاقی تلقی می کردند. الویس در زمان خودش ، برای پدر و مادرها و خشکه مقدس ها، پدیدهء فرهنگی خطرناکی محسوب می شد. رقص های او ، با آن پیچ وتاب خاص پایین تنه اش، جلف و قبیح به نظر می رسید. نشانهء ابتذال بود. این دوره ای بود که شلوار آبی «بلوجین» را فقط گاوچران ها (کابوی ها)، کارگران پمپ بنزین، کارگران مزارع و کارخانه ها می پوشیدند نه جوان‌های محترم شهری! اما ظرف یکی دو دهه همه چیز عوض شد، به خاطر فرهنگ جوان ها.

در همان سالها در ایران، گوگوش جوان پدیدهء یگانه‌ای بود. او را «خوانندهء نسل جوان» می نامیدند اما پدر و مادرها موسیقی او و رقص صحنه ای اش را تأیید نمی کردند. رسم این بود که خوانندگان برصحنه می بایست شق و رق می ایستادند و می خواندند، بدون اینکه ذره‌ای خود را تکان بدهند. گوگوش پیشتاز بود و جسور، و تنها! ده بیست سال طول کشید که در ایران، با کمک رادیو تلویزیون دولتی و بازار آزاد، ما هم صاحب موسیقی پاپ و راک و جاز شدیم: یعنی همان فرهنگ طبقات متوسط شهری و احیاناً تحصیل کرده در غرب. کم کم سازهای غربی مثل گیتار و درامز و باس و پیانو وارد موسیقی ما شدند. بعدها، در تاریک ترین سالهای جمهوری اسلامی، فرزندان همین طبقات توانستد در خلوت خانه هایشان با خلق «موسیقی زیرزمینی» آن فرهنگ پرتحرک و دینامیک و رهایی بخش را به نسل بعد منتقل کنند.

هرگز فراموش نکنیم که رقص یعنی آزادی! آزادی تن، آزادی حرکت، و آزادی بیان مکنونات. رقص یعنی آزادی روح انسان؛ حتا از طریق جلوه‌های زیبا و اروتیک بدن! درست مثل موسیقی. چرا اسلام با این دو، رقص و موسیقی، چنین خصومتی می ورزد؟ وحشت از بدن را چنان در ما درونی و باطنی می کند، به ویژه در مردها، که می‌ترسیم اگر ذره‌ای باسن مان تکان بخورد همهء حیثیت و آبرو و اعتبارمان از ما گرفته شود! که فردا نتوانیم سرمان را جلوی همکار و همسایه بالا بگیریم! پیشتازان فرهنگ رقص و موسیقی و تئاتر و سینِما در کشور ما غالباً اقلیت‌ها بوده اند: ارمنیان، آسوریان، و کلیمیان. تنها استثناء خطه های جنوب بود که موسیقی شان ریشه در فرهنگ بردگان سیاهپوست آفریقایی داشت، یعنی آوازها و رقص های بندری. «راک اند رول» هم ریشه در فرهنگ بردگان دارد. جنوبی های اهوازی و آبادانی از جلوه‌ گری های نیمه برهنه و تظاهرات هومواروتیک و هترواروتیک در رقص هایشان واهمه ای ندارند. امروز نمونهء خوب اش را در سعید شنبه زاده می بینیم.

در نهایت، جلوی عشق و حال مردم را حتا در یک فضای فرهنگی بسته هم نمی‌توان گرفت. همان ریتم ها و ملودیهای نوحه و عزاداری، با کمی دستکاری تبدیل می‌شود به موسیقی خاکی کوچه و بازار و از طریق نوار و دستگاه پخش صوت رانندهء اتوبوس و تاکسی برمی‌گردد به زندگی مردم. در همهء جوامع، بخش‌های سنتی و مردسالار و محافظه کاران مذهبی در برابر نوآوری ها و آزادی‌ها جبهه می گیرند. اما جوان‌ها کار خودشان را می‌کنند و تحول به طور اجتناب‌ناپذیری ادامه پیدا خواهد کرد.

بهزاد مهرانی ـــ برخی از نیروهای چپ‌گرا گرایش به مُدگرایی و یا استفاده از زیبایی‌های زنانه در تبلیغات تجاری و .. را به عنوان مظاهر زندگی بورژوازی نقد و یا نفی می‌کنند، در صورتی که به نظر می‌رسد این گرایش در ایران امروز رو به افزایش است، شما به عنوان یک اندیش‌مند چپ‌گرا در این مورد چگونه فکر می کنید؟

عبدی کلانتری ـــ این بحث سر دراز دارد، یعنی تحلیل «فرهنگ عامه پسند» (popular culture) از دید تئوری فرهنگی چپ: تصاویر رسانه ای از زن و معیارهای زیبایی و اصولاً ارزش‌ها و پیام‌های منتقل شده در محصولات فرهنگیِ بازار آزاد: اعم از سینمای تجاری (هالیوود)، سریال های تلویزیونی آمریکایی، موسیقی پاپ، رمان های جیبی محبوب و «بست سلر» (داستان های جنایی و «نوآر»، رمانس ها، ادبیات گوتیک و ترسناک، و ژانرهای تجاری دیگر)، و همینطور پورنوگرافی و اروتیکا. من آنچه را که در بارهء این موضوعات نوشته‌ام در اینجا تکرار نمی کنم. همانطور که قبلاً گفتم، برخورد من همیشه متضمن پرهیز از اخلاق گرایی است که معمولاً با صفاتی چون کالایی، مبتذل، تخدیرکننده، خشونت زا و خشونت پرور، عامه فریب، ضدارزش، سخیف، بیمارگونه، در خدمت طبقات حاکم، و از این قبیل مشخص می شود. این نوع شعارها باسمه ای است و جای تحلیل را نمی گیرد.

در اینجا اتفاقاً شاید بد نباشد به گفتگوی خود شما با مهدی خلجی اشاره کنم که دربارهء حجاب اجباری بود و همین چند روز پیش به چاپ رسید. آقای خلجی توصیف بسیار خوبی به دست می‌دهد از جدالی که در «حوزهء عمومی» (public sphere) و تا اندازه‌ای هم حوزهء خصوصی در جریان است میان نیروهای پدرسالار دولتی و زنان. به عقیدهء او، این مبارزه‌ای است میان دولت شریعتمدار و تجدد (مدرنیته) در میدانی که ما نامش را حوزهء عمومی گذاشته ایم. گفتمان تجدد حاوی آزادی زن است و نیروی دولتی خواهان به بندکشیدن آن. این دو نیروی معاند، شریعت و تجدد، بر سر به انحصار درآوردن حوزهء عمومی با یکدیگر می ستیزند. نتیجه‌ای که گرفته می‌شود این است: تا بدان اندازه که نیروی سنت اسلامی (در اینجا دولتی) از حوزهء عمومی بیرون رانده شود، به همان نسبت آزادی بیشتری برای زنان به چنگ می آید. بسیار خوب، من این تحلیل را می‌پذیرم اما ناکافی می دانم. نکته ای که باید اضافه کرد، و معمولاً از چشم تحلیلگران محافظه کار به دور می ماند، این است که حوزهء عمومی میدانی آزاد و خنثا نیست. اگر با تسامح حوزهء عمومی را همان جامعهء مدنی در نظر بگیریم، حذف نیروی دولتی الزاماً آن را «آزاد» نمی کند. در این میدان نیروهای دیگری در کار تحمیل رژیم های خود هستند. جالب است که حتا لیبرال ها نیز که به «دست نامرئی» بازار (آدام اسمیت) باوری دینخویانه دارند، عمل‌کرد رژیم های نامرئی دیگر را نمی‌توانند ببینند.

از آنجا که شما راجع به مدگرایی و تصویر زن پرسیدید، من در همین رابطه تنها به یکی از این رژیم های نامرئی در جامعهء مدنی اشاره می کنم. نام آن را منتقدان فرهنگی «هترو نورماتیویتی» می گذارند. «هترو» اشاره دارد به تجاذب و کششی که ما به سمت جنس مخالف داریم، و «نورماتیویتی» به معنی آنچه که عادی، نورمال، و طبیعی به نظر می رسد. این رژیم براساس نیاز خود، سازنده و شکل دهندهء «ذهنیت» (سابجکتیویتی یا سوژه) خاص خودش است. ما چند دقیقهء پیش گفتیم که سوژه های فردی، قالب ریختهء نظام های گفتاری یا دیسکورس ها و رژیم های دیسکورسیو اند. حالا مثالی می زنیم. در شهر نیویورک من سوار اتوبوس می‌شوم و به خیابان و مردم در رفت و آمد نگاه می کنم. یک تابلوی تجارتی بزرگ، پای زیبای زنی را نشان می‌دهد در کفش پاشنه بلند. برای من هیچ چیز غیرعادی در این تصویر که هر روز صدها نمونهء زنده‌اش را می‌بینم وجود ندارد. از لاک ناخن گرفته تا انگشتان ظریف و انحنای تند پا و شیب بلند آن. چرا؟ به عنوان یک مرد هتروسکسوآل که ذائقهء زیباشناختی و متعاقباً دائقهء اروتیک او در این فضا قالب ریخته شده، من در این رژیم راحتم، خود را آزاد احساس می کنم. اما اگر در همان اتوبوس روبروی من زنی نشسته باشد که موی پشت لب یا موهای ساق پایش را نزده باشد، ناخودآگاه ذائقهء من خود را در مقابل یک تصویر «ناهنجار» تصور می‌کند و پس می زند. راه رفتن یک زن روی یک میلهء عمودی باریک ده سانتی برای خود او، و نگاهی منی که به او دوخته شده، کاملاً نورمال به نظر می رسد، اما حقیقتاً کجای این نوع راه رفتن «طبیعی» است، یا اینکه آیا خود من حاضرم با چنین کفشی راه بروم؟

این یک انتقاد اخلاقی نیست، زیرا، چه بخواهم چه نخواهم این تصویر به من لذت بصری و اروتیک می بخشد، کنترل آن در اختیار من نیست، من می‌خواهم که چنین باشد؛ فراتر از این، همان زنی که این پاافزار ناراحت را برگزیده، از این کار رضایت دارد زیرا می‌خواهد که «خواستنی» باشد. او دوست دارد که موضوع یا «ابژه» نگاه من باشد و من تمنای او را داشته باشم. بازی و قمار پیچیده‌ای میان این نگاهها و تمناهای های دو سویه و چندسویه در جریان است بر سر قدرت، مالکیت، تصاحب کردن و تصاحب شدن، و سرانجام انقیاد کامل و مصرف. این بازی خشنی نیز هست که می‌تواند نابودکننده باشد، مثل کسی که ناگهان سهامش را در بازار از دست می دهد. در این مسابقه، برخی برنده و برخی بازنده اند. و تازه این یک نمونهء ساده است. پیچیده‌ترین و نفوذناپدیرترین لایه‌های ذهنیت اروتیک من، خواهش‌ها و تمناهای من (desire) برآمده از هزاران تصویر از کودکی تا حال، رفتار و واکنش‌های «استتیک ـ اروتیک» مرا در اختیار خود گرفته اند. این نیروها را کسی آن بالا آگاهانه دستکاری و کنترل نمی کند. صاحبان سرمایه، مجله های مد، و آگهی سازان نیستند که برای سود تصمیم گرفته باشند مرا «مغرشویی» کنند. خود آن‌ها نیز درون همین رژیم ها قالب ریخته شده اند! این دست نامرئی از نوع دیگری است، سر نخ آن «سرمایه» است همچون ساختار و نیرویی غیرشخصی. یک لحظه زاویهء دید را عوض کنید و از چشم آن زن گواتمالایی که در اتوبوس روبروی من نشسته بود به حوزهء عمومی نظر بیندازید. یا از چشم کسی که گرایش جنسی اش در قالب‌های «هترو ـ نورمال» نمی گنجد. یا از چشم آن زن محجبه که در کنار خیابان پنجم، برای امرار معاش، اغذیهء حلال می‌فروشد و نگران دختر خردسال اش است که در مدرسه با همین تصاویر روبروست. زیر پوست این وضعیت «نورمال»، خشونتی نامرئی و مستمر در حال وقوع است که من از آن بی خبرم. این همان حوزهء عمومی تجدد از نوع بورژوا لیبرالی است. می‌توان صدها مثال از فضاهای دیگر آورد: از محیط کار و کارخانه، از خانواده، از دانشگاه، حتا از زبان به کار رفته در مکالمات روزمره.

پس اگر بازار آزاد سرمایه و کالا، آن طور که مارکسیست ها ادعا می کنند، مدام در حال بازتولید و تکثیر نابرابری و خشونت پنهان و ساختاری باشد، اگر فتیشیسم کالا به عنوان نوعی از بت پرستی مدرن جایگزین خدای آسمان شده، قاعدتاً مصرف کالاها و تصاویر فرهنگی ، عملی «ایدئولوژیک» محسوب می شود. یعنی به طور غیرمستقیم به تحکیم ساختارهای موجود، به تداوم «وضع موجود» کمک می کند، که علاوه بر آن خشونت های ساختاری ناپیدا که نام بردیم، به طور علنی وآشکارا یک نظام طبقاتی است. اما این همهء ماجرا را توضیح نمی دهد، زیرا ما همه از این «مصرف» ومصرف گرایی لذت می بریم. کسی نمی‌تواند ما را مجاب کند که این لذت «تصنعی» است و پاسخ «نیاز کاذب» است. نیاز، بالاخره یا نیاز هست یا نیست، دیگر کاذب و غیرکاذب ندارد! چه کسی می‌تواند به من بگوید به هنگام دیدن یک فیلم جنایی یا عاشقانه، به هنگام لذت بردن از سیما و فیزیک بدنی یک هنرپیشهء مرد یا زن، به نیازی «حقیقی» پاسخ داده‌ام یا نیازی «کاذب»؟ یا حتا کالایی مثل «بینی ماشینی» یا کالایی مثل «پستان سیلیکونی»، یا یک ادوکلن گرانقیمت : مهم لذتی است که من از این کار می‌برم، هم لذت شخصی و خصوصی (pleasure) و هم لذتی که به طور ساختاری در پهنهء فرهنگ برای ذهنیت های «نوعی» نظیر من از قبل قالب ریزی شده (desire).

توضیح این مسأله، در کیفیت «آرزویی» و یوتوپیایی کالاهای فرهنگی عامه پسند است. این کالاها و تصاویر، علاوه بر آن کارکرد ایدئولوژیک، یک جنبهء مثبت هم دارند: در خودشان حامل عنصری رویایی هستند، یعنی جنبه‌ای آرزومندانه و تحقق نیافته در زندگی کنونی ما. این تصاویر و کالاها، دنیایی یوتوپیایی را در بطن خودشان حمل می‌کنند و ما را حوالت می‌دهند به آینده‌ای بالقوه. در میان نظریه پردازان مارکسیست، دو تن به طور اخص و مفصل به این خصلت یوتوپیایی فرهنگ سرمایه داری پرداخته اند: ارنست بلوخ فیلسوف آلمانی نزدیک به مکتب فرانکفورت، و در میان معاصران، فردریک جیمسون در آمریکا. ارنست بلوخ در شاهکارش به نام «اصل امید» از جمله به موضوع رویاپردازی روزانه، «خیالبافی» و آرزو اندیشی می پردازد، که در زبان انگلیسی به آن «دِی دریمینگ» (daydreaming) می گویند. این کار را همهء ما می کنیم. ما بچه نیستیم، با این کار خودمان را «فریب» نمی دهیم. می‌خواهیم همین حالا خواب چیزی را ببینیم که باید زمانی به طور عینی در اجتماع به تحقق بینجامد. فرزندان مان را با همین آرزوها بزرگ می کنیم. این خواسته‌ها در زمان حال دست‌نیافتنی به نظر می‌رسند، اما چرا نباید این جنبهء یوتوپیایی فرهنگ کنونی را از بستر سوداگرانه و مال اندوزانهء آن جداکرد و برای تحققش کوشید؟ دنیایی بهتر، زیباتر، انسانی تر، و عاشقانه تر باهمین تصاویر. چرا باید تسلیم وضع موجود شد و خوشبختی را حواله داد به روز رستاخیز، آمدن یک ناجی هزاره ای، یا باغ فردوس؟ چرا نباید خواب‌های مان را در همین دنیا متحقق کنیم؟ در آینده‌ای که بعضی‌ها به آن مدینهء فاضله می گویند، برخی دیگر سوسیالیسم!

بهزاد مهرانی ـــ حمایت و پیوستن به کمپین‌هایی همچون کمپین "نه به حجاب اجباری" و آن‌هم در فضای مجازی آیا می‌تواند گامی به سوی رفع موانع از راه انتخاب آزادنه‌ی سبک زندگی در ایران باشد؟
عبدی کلانتری ـــ بله می تواند. هرچه وسعت بیشتری داشته باشد، خبر از یک خواست عمومی و همگانی می‌دهد و اینکه ما در این تلاش تنها نیستیم.

[پایان]

بیشتر بخوانید:












۱۴۰۱ آذر ۱۱, جمعه

حکومت زن‌کُشی

 عبدی کلانتری

۱۵ نوامبر ۲۰۲۲


شعار جنبش کنونی ایران «زن، زندگی، آزادی» است. واژه «زندگی» غالباً به معنی یک «زندگی معمولی» تعبیر شده، زندگی ساده و معمولی‌ای که از زنان ایرانی دزدیده شده است. این در ترانه‌ی معروفی که قصه‌ی انقلاب شد هم انعکاس دارد، جایی که  شروین حاجی‌پور می‌خواند، «برای حسرت یک زندگی معمولی». این تعبیر، با آنکه تعبیر درستی است، اما خطر کاهش آن فقط به «لایف استایل» هم هست. همانطور که خطر کاهش «حجاب» به فقط انتخاب یک پوشش، در حالیکه می‌دانیم حجاب یک ایدئولوژی است برای بازتولید پدرسالاری و تحکیم مالکیت مردان و حتا مالکیت دولت بر بدن زنان. 

من اینجا می‌خواهم کلمه «زندگی» را دربرابر ضد خودش قرار بدهم، یعنی «مرگ»، و بحث کنم که دولت جمهوری اسلامی ایران، در حقیقت جمهوری اسلامی زن‌کُشی بوده‌است. 

بحث کردن از اینکه «زن‌کُشی» در نظام اسلامی ایران هم  سیاست است و هم ساختار، نیازمند آن است که در چند سطح به آن پرداخته شود، سطح گفتاری، سطح قانونی، و سطح نهادهای سرکوب دولتی. چون الان زمان کافی برای بررسی سیستماتیک همه‌ی این سطوح نیست، و من در جاهای دیگر تا اندازه‌ای اینکار را کرده‌ام، اینجا سریع فقط اشاره‌ای می‌کنم.




در سطح گفتار  

اوایل و در جریان انقلاب ۱۳۵۷،  کسانی که به سخنرانی‌های آیت‌الله خمینی گوش می‌کردند می‌توانند به خاطر بیاورند که او در موارد متعدد اشاره داشت که رژیم شاه مروج «فحشاء» است. خمینی همیشه در صحبت‌های خودش می‌گفت رژیمِ سابق زنان را به شیوه‌ی غربی‌ها برهنه و فاسد می‌خواهد. در آن زمان ما روشنفکران و دانشجویان این را فقط به نشانه‌ی منزه‌طلبی او تلقی می‌کردیم. 

اما پس از پیروزی انقلاب این تِم «فحشا» مدام در گفتارهای خمینی و سایر رهبران دینی که حکومت را به دست داشتند تکرار می‌شد. همان زمان، وقتی که من بیست و دو سه سال بیشتر نداشتم، این برای من یک سوآل جدی بود که منظور آنها از «فحشا» چیست. و خیلی زود به این نتیجه رسیدم که این یک اسم رمز است برای حضور زنانِ  بدون حجاب در فضای اجتماعی. آنها برای راهنمایی اخلاقیِ شهروندان یک وزارتخانهء ویژه به پا کردند و برای رفع « فحشا»  پلیس ویژه ای را به معابر و خیابانها گسیل داشتند.

هاشمی رفسنجانی یکی از قدرتمندترین رهبرانِ انقلاب پس از خمینی، یک بار گفت عدم رعایت حجابِ زنان یک «مرض خطرناک» و مساوی با «فساد ، بی بندوباری، فحشاء و منکرات» است. او در تفسیر آیات ۳۰ و ۳۱ قرآن گفت: «لباس های رنگی که جلب توجه مردها را بکند نوعی بدحجابی است . . . البته تحقیقاً با ریبه و قصد لذت و کامجویی چشم حتا نمی توان به چادر زن هم نگاه کرد و این نوع نگاه حرام است.» 

رفسنجانی از واژه فقهی «ریبه» استفاده کرد که به معنی فکر ارتباط‌گیری  با «نامحرم» است،  و افکاری مثل میل به بوسیدن، لمس، در آغوش گرفتن و مانند آن در فضای عمومی. فقط فکر این کارها، نه خود عمل! 

از همان ابتدا، زنان به دو دسته پاک و ناپاک تقسیم شدند. زنان ناپاک یا فاسد، کسانی بودند که بدن‌شان منشأ افکارکثیف در مردان می‌شد. بدن این زنان پخش‌کننده‌ی فساد روی زمین بود. اینها زنان بی‌حجاب بودند.


انطباق تعبیر دینی با تعبیر سیاسی  و ادراک دولت از «فحشا» 

دولت جمهوری اسلامی از یک انقلاب پوپولیستی بیرون آمد، که باید آنرا زیر «پوپولیسم راستگرا یا محافظه‌کار» طبقه‌بندی کنیم. این نوع پوپولیسم وجوه مشترک زیادی با فاشیسم کلاسیک دارد، از جمله ضدیت با آزادی‌های لیبرالی، یهودی ستیزی، بهایی سیتزی، و زن‌ستیزی. من از لحاظ نوع‌شناسی، این رژیم را نسخه‌ای از «کلریکال فاشیسم» نامیده‌ام که می شود نامش را تئوکراسی شیعی هم گذاشت، زیرا حاکمانِ آن یک الیگارشیِ آخوندی/نظامی را شکل می‌دهند. (نگاه کنید به این مقاله)

فاشیسم با فردگرایی، با سکولاریسم، با آزادی زنان، با اخلاقیات نسبی‌گرا و رقیق، و با فمینیسم خصومت دارد. خصومت مرگبار دارد با لیبرالیسم و با کمونیسم. 

در الاهیات سیاسی جمهوری اسلامی، مفاهیمی چون عورت، عفت، و عصمت تنها مفاهیم اخلاقی نیستند، مفاهیمی سیاسی هم هستند (مثل شرک، کفر، الحاد، زندقه). این مفاهیم زیر پوششِ اخلاقیاتِ دینی در خدمت حفظ قدرت تفسیر می‌شوند. هنگامی که ما به «گشت ارشاد» می‌رسیم و نمونه‌ی قتل ژینا امینی، می‌بینیم که این فقط یک حلقه از زنجیرِ بزرگ زن‌ستیزی و سیاستگذاری‌های تسهیل‌کننده‌ی زن‌کُشی است.

خمینی، بنیانگذار جمهوری اسلامی در کتابش «حکومت اسلامی»، فحشا را به معنی خوش‌گذرانی جوانان، نوشیدن مشروب، و زناکاری تعریف می‌کند و از مجازات صد ضربه شلاق و «رَجم» (سنگسار) در ملاء عام به شدت دفاع می‌کند. 

در دهه‌ی اول پس از انقلاب اسلامی، نخست به سراغ کارگران جنسی رفتند. کسانی مثل خانم زابلی در کرمان و زنانی که برای او کار می‌کردند، سنگسار شدند. روسپیانِ زیادی در تهران و شهرستان‌ها به تیر اعدام  سپرده می‌شدند و نام آنها در صفحه اول روزنامه، برای آگاهی و عبرت عمومی، آورده می‌شد. یک بار خانه‌های زنان روسپی در محله‌ی بزرگ «شهر نو» تهران به وسیلهء متعصبان حزب اللهی درست در آستانه‌ی به قدرت رسیدن ملایان، بهمن پنجاه و هفت، به آتش کشیده شد. 



اسیدپاشی

در مورد سیاست‌های مشوق زن‌کشی، باید به اسیدپاشی در فضای عمومی اشاره کنیم. بارها به صورت زنان بی‌حجاب در خیابان‌ها اسید پاشیده شد، بدون آنکه مقامات دولتی به طور جدی در صدد ریشه کن کردن شبکه‌های اسیدپاشی، که برخی مرتبط با امامان جمعه بودند، اقدامی صورت دهند.

مجلس شورای اسلامی هم با طرح هایی مانند «طرح حمایت از آمران به معروف و ناهیان از منکر» یا طرح «صیانت از حریم حجاب و عفاف»، در عمل به حمایت از این شبکه‌ها برخاست.

معروف‌ترین اپیزود در این باره، اسیدپاشی‌های زنجیره‌ای در اصفهان بود که در مهرماه ۱۳۹۳ روی داد. در جریان این اسیدپاشی‌ها، دست‌کم چهار زن جوان مورد حمله قرار گرفتند، صورت‌شان از شکل افتاد،  که منجر به مرگ یکی از آن‌ها شد. آمار قربانیان اسیدپاشی در اصفهان را تا ۱۵ نفر اعلام کرده‌اند.  اسیدپاشی‌ها با تشویق صریح امام جمعه اصفهان و در نماز جمعی صورت گرفت وبه شکل سیستماتیک به اجرا گذاشته شد.


قتل‌های ناموسی

دولت تئوکراتیک تسهیل‌کننده‌ی قتل‌های ناموسی است وبرای این قتل‌ها چارچوب‌های قانونی فراهم می‌کند. مشکل فقط برجسته بودن نقش «ناموس» در منطقه‌های سنتی نیست. مهم‌تر، مشکل در یک ساختار حقوقی پیچیده‌ی شرعی است که از طریق احکام فقهی متکی بر احادیث از یکسو، و قوانین رسمیِ مجازات اسلامی که از مجلس شورای اسلامی گذشته از سوی دیگر، دایماً به ما یادآور می‌شود که جان زنان ارزش ناچیزی دارد، خون آنها در مواردی چون زنای مُحصنه و خیانت قابل ریختن است و پدر و پدرجد و شوهر این حق را دارد که آنها را به قتل برساند بدون آنکه «قصاص» شامل حال او شود و در مواردی چون کورکردن، شکستن دست‌وپا و جمجمه، فلج کردن و غیره هم با پرداخت «دیه» بدون مجازات ــ آنهم دیه بسیار کمتر از دیه مردان ــ مرد «صاحب ناموس» اقتدار خودش را تثبیت می‌کند. 

چندین ماده‌ی بدنام در قانون مجازات اسلامی، مثل ماده‌های ۲۲۰، ۳۰۰، ۳۰۱، ۳۰۲، و ۶۳۰ تشویق‌کننده‌ی مردان به قتل ناموسی است زمانی که از نظر آنها همسر یا دخترشان فاسد شده‌اند، از جمله شوهرانی که همسر خود را زناکار می‌دانند، یا پدرانی که دخترشان برخلاف میل آنها دوست پسر گرفته باشد. 

در یک مورد، پدر رومینا اشرفی قبل از قتل دخترش با یک وکیلِ شرع مشورت کرده و عواقب کیفری عملش را سنجیده بود و سپس با علم به اینکه مجازات نخواهد شد دختر۱۴ ساله‌اش را با داس به قتل رساند.

 

«فحشا» یعنی حضور زنان بی‌حجاب در فضای عمومی

پس دیدیم که تئوکراسی شیعی در ایران، از همان سال اول، مبارزه با «فحشا» را بخش مهمی از هویتِ وجودی‌اش تعریف کرد. «فحشا» اسم رمزی بود برای حضور زنان مُدرنِ غیرمحجبه در فضای عمومی، آنگاه لینچ کردن کسانی را که رفتار جنسی آنها با موازین اسلام خوانایی نداشت در قانون کیفری رسمیت بخشید.

کنترل سکسوآلیته‌ی زنان میان «منزل» و دولتِ تئوکراتیک به اشتراک گذاشته شد و در نظام حقوقی از جمله قوانین مربوط به سنگسار و قصاصِ قتل‌های ناموسی کُدبندی شد. چه در قانون و چه در تخیل نظام، هر نوع تخطی از مرزهای مالکیت مرد بر بدن زنان نام «فحشا» به خود گرفت.

آزادی انتخاب جنسی زنان، یا «فحشا» در جامعهء دین‌سالار، فقط یک جرم مثل سرقت یا قتل نیست، بلکه جرمی است که بدن جامعه را فاسد و متعفن می کند، مجازات آن نیز باید مناسکی تطهیرکننده همچون غسلِ جمعی مومنان باشد. مثل سینه زدن یا زنجیر زدن مردان، سنگسار یک مناسک آیینی است.

سنگسـار همان مجازات اعدام است منتها با مناسک و تشریفات مذهبی. متهم در انظار عمومی تا سینه در زمین چال می شود، سپس از فاصلهء چندقدمی به سروصورت او ساعت ها سنگپاره پرتاب می شود. طبق شرعیات، «سنگپاره ها نه باید آنقدر بزرگ باشند که مُفسد را به سرعت از هوش ببرند، و نه چندان ریز که فقط جراحت های جزیی وارد کنند.» 

جرم «زنای مُحصنه»  بخشی از حقوق الله محسوب می‌شود. حتا اگر شاکی خصوصی از پیگیری صرف نظر کند، به هرحال «حدود الهی» باید اجرا شود. 

آمار دقیقی از تعداد کسانی که در ایران سنگسار شدند وجود ندارد. این سیاست تا سال ۲۰۰۳ به طور سیستماتیک برای جرم زنای محصنه برای دو دهه و نیم اجرا شد. در آن سال زیر فشار دولت‌های اروپایی با یک بخشنامه از تعداد آن کاسته شد اما به تمامی متوقف نشد. بعد از آن تاریخ نیزدر سال ۲۰۰۷ چند مورد از سنگسار در مشهد به اجرا گذاشته شد.

حجاب پوشش نبود، نشانه‌ی بیرونیِ نظام زن‌کُشی و تقسیم زنان به مُطهر و غیرمُطهر بود. قتل‌های فقهی دولتی با فاشیسم کلاسیک همخوانی داشت، توجیه این بود که این تنها راه دفاع از تقدس خانه و خانواده به عنوان شیرازه‌ی جامعه است. نظام توحیدی برآمده از انقلاب، امت اسلام را اعضای یک خانواده می‌دید زیر ولایت پدران مقدس.

جمهوری اسلامی از همان ابتدا با تقسیم بندیِ زنان به دو گروه زن محجبه و زن فاسد، راه را برای سیاست‌های زن‌کُشی هموار کرد. قتل ژینا یک اتفاق نبود. جنبش انقلابی کنونی می‌خواهد برای همیشه به این وضعیت زن‌کُشی پایان دهد. پایان این وضعیت یعنی سرنگونیِ آن: پایان جمهوری اسلامیِ زن‌کُشی، به نام زن، زندگی، و آزادی!

***

گردهمایی در دانشگاه نورث وسترن (شیکاگو) 

۱۵ نوامبر ۲۰۲۲

لینک ویدیو:

 https://youtu.be/FgfgSPzSj5k