۱۴۰۵ مهر ۱۳, دوشنبه

ما پیروز جنگ نخواهیم بود

عبدی کلانتری

پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵



 باید میان شرایط جنگی و شرایط صلح تمایز قایل شد

در گفتگوی قبلی با رادیو پیام خط قاطع و پررنگی کشیده بودم میان شرایط صلح و جنگ، تعریف این شرایط، و شعارها و رهیافت‌ها برای هر کدام از این دو وضعیت. هر کس بگوید در جمهوری اسلامی تفاوتی میان صلح و جنگ نیست، چه چپ باشد چه راست باشد، مسأله‌اش زندگی مردم نیست. اکثر کسانی که این حرفهای پرت را می‌زنند خارج از کشورند و زیر بمباران زندگی نمی‌کنند. 

÷

تمایز گذاری بین شرایط صلح و شرایط جنگی طبعاً به این معنی نیست که نادیده بگیریم نقش جمهوری اسلامی و اسلامگرایی رادیکال را در ایجاد تنش منطقه‌ای و سهمی که این رژیم از ابتدای تأسیس در تحریک دشمنانش به تهاجم نظامی داشته و نیز جنگ خودی غیرخودی با تبعیض‌های وحشتناک داخلی. خود من شاید بیشتر از هرکس درباره «دکترین امنیت ملی» محور مقاومت و نقد این فلسفه‌ی امنیت ملی طی ده بیست سالِ گذشته نوشته‌ام. دکترین امنیت ملیِ محور مقاومت یعنی ناامنی وجودی دائمی برای مردم ایران! ترس دایم از سرکوب داخلی و حملات خارجی بخاطر سیاست هسته‌ای جمهوری اسلامی و شبح اسلامگراییِ بسیجی و فاشیستی‌اش! باز هم تأکید کنم این به معنی نادیده گرفتن طرح‌های استعماری، سیاست‌های نفتی ابرقدرت‌ها، و نقشه‌ی اسرائیل بزرگ نیست. قطعاً آن‌ها هم منتظر فرصت برای ساقط کردن رژیم جمهوری اسلامی هستند. اما این واقعیت به هیچ وجه از محور مقاومت یک «نیروی ضداستعماری» نمی‌سازد!

÷

تفکیک شرایط جنگی از شرایط صلح ربطی به ماهیت دولت‌ها و دعواهای ژئوپولیتیکز ندارد. بر این باور استوار است که مبارزه با استبداد داخلی در شرایط صلح میسر هست اما در شرایط جنگی مسدود می‌شود. در شرایط صلح امکان حرکت به سمت وضعیت انقلابی و سرنگونی دموکراتیک رژیم هست، اما در شرایط تهاجم نظامی خارجی و زیر بمباران و نابودی زیرساختها و اماکن مسکونی امکان بسیج انقلابی وجود نخواهد داشت، زیرا نه تشکیلات بزرگ رهبری‌کننده‌ی انقلاب موجود است و نه ارتش آزادیبخشی برای تبدیل جنگ به انقلاب داخلی.

باید از دو نوع پرسش فاصله گرفت

کسانی چون من که داعیه‌ی چپ مستقل دارند باید از دو نوع تله‌ی فکری یا دو نوع بن‌بستِ تعیین مشی پرهیز کنند. اگر وارد این بحث بشویم که «مسبب اصلی» کدام طرف بوده، برحسب پاسخی که می‌دهیم به دام راست جنگ‌طلب یا به دام محور مقاومت می‌افتیم. مسبب اصلی هر دو طرف هستند، شاید نه به یک اندازه، اما در چشم‌انداز تاریخی، از جمله در چشم‌انداز انقلاب ۵۷ و نیروی هژمونیک آن (خمینیسم: پوپولیسم راستگرای ضدغربی)، تأسیس جمهوری اسلامی به معنی ایجاد تضادآشتی‌ناپذیر دو ایدئولوژی و دو سیاست استراتژیک در منطقه بوده است. دعوای بی‌انتها در این باره که باید اول مشخص کنیم مقصر اصلی در این جنگ کدام طرف است ما را به جایی نمی‌رساند.

÷

تله‌ی دوم این است که بپرسیم در این جنگ بهتر است کدام طرف «پیروز» شود. اسرائیل و آمریکا یا جمهوری اسلامی. به نظر من تا زمانی که جنگ ادامه دارد، چیزی به اسم «پیروزی» در کار نیست، چون چپِ مستقل اساساً پیروزی را جور دیگری تعریف می‌کند. چرا تعریف «پیروزی»  از لحاظ صرفاً نظامی برای ما راهگشا نیست؟

باید تعریف ما از «پیروزی» منحصر به پیروزی نظامی نباشد

اول بیاییم ببینیم تعریف «پیروزی نظامی» برای هرکدام از دو طرف چه می‌تواند باشد. بعد می‌توانیم از خودمان بپرسیم حتا اگر پیروزی نظامی محقق شد آیا این به راستی یک پیروزی برای مردم است و مثلاً منفعت‌اش از یک توافق صلح که جنگ را زودتر متوقف کند بیشتر است؟ 

÷

استدلال‌هایی را می‌شنویم مثل اینکه «آتش‌بس شکننده است»؛ خوب مسلم است که شکننده است، شما باید به دولت‌تان بفهمانید که به هر وسیله نگذارد بشکند! حتا اگر مجبور به سازش بر سر مسایل ثانوی باشد. می‌گویند «به آمریکا هیچ اعتمادی نباید داشت.» این هم بدیهی است. هنر دیپلماسی یعنی توافق و گرفتن امضا در عین بی‌اعتمادی. 

اگر واقعاً معتقد به این نیستید که مثلاً یک «برجام ۲» قابل تحقق باشد که راه را باز کند برای برداشتن تحریم‍ها، اگر فقط جنگ و «پیروزی»ِ یک طرف را واقع‌بینانه می‌بینید، طبعاً می‌نشینید تا بی‌نهایت درباره نقل‌و انتقالات بمب‌افکن‌ها و موشک‌ها پرچانگی می‌کنید و بالاخره نمی‌توانید با خودتان صادق باشید که پیروزی کدام طرف را قلباً می‌خواهید چون اگر بگویید ترجیح‌تان پیروزی آمریکا و شکست جمهوری اسلامی است متهم می‌شوید که سلطنت‌طلب خجالتی هستید؛ و اگر دل‌تان پیش موشک‌های جمهوری اسلامی است که مرتب به آمریکا و اسرائیل گوشمالی بدهند، باز هم متهم به «محور مقاومتی» بودن می‌شوید. در عین این که خوب می‌دانید پیروزی نظامی نهایی بر آمریکا خواب و خیال است. 

÷

پس بهتر است یک قدم عقب برویم و بگوییم اساساً ما چیزی به اسم «پیروزی نظامی» در جنگ را به رسمیت نمی‌شناسیم چون خود ضرورت جنگ را به رسمیت نمی‌شناسیم، چون جنگ هر روز که به درازا بکشد، نابودی و ویرانیِ بیشتری را باعث می‌شود برای کشور ما، معیشت مردم ما، و زیرساخت‌های حیاتی زیست جمعی ما. این آمریکا نیست که پل‌ها و جاده‌ها و نیروگاه‌های برق و آب و نفت و پتروشیمی‌اش نابود می‌شود؛ این آمریکا نیست که شهروندان غیرنظامی و کودکانش قربانی بمب‌ها می‌شوند؛ پس ادامه‌ی جنگ همواره به ضرر مردم ماست. سیاست مردمی سیاست صلح و دیپلماسی است. 


گفتگوی با رادیو پیام ـ مرداد ۱۴۰۵

نه جنگ، نه صلح، نه توافق، پس چه؟



گفتگوی با رادیو پیام - فروردین ۱۴۰۵

مقاومت و «چپ محور مقاومت»


مقاومت و جنگ فرسایشی درازمدت

چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵

امکان ندارد به تاریخ جمهوری اسلامی نگاه کنید و نبینید که از بدو تأسیس این پرسش مدام به شکل‌های مختلف و در بزنگاه‌های گوناگون پیش نیامده باشد که، «برای اکنون و آینده‌ی ایران، کدامیک خطرناک‌تر است، غرب و اسرائیل یا اسلامگرایانِ به قدرت رسیده؟» معمولاً پاسخ «اصولی» این بوده که انتخاب ما محدود به این دو نیست، این‌ها هیچکدام خیر ایران را نمی‌خواهند، باید با هر دو مرزبندی داشت و با هر دو رزمید و الخ. پاسخ‌های اصولی فقط پرنسیپ‌ها و ارزش‌های ما را منعکس می‌کنند اما تحلیل مشخص از شرایط مشخص به قصد ارزیابی و چاره‌یابیِ اضطراری نیستند. پرنسیپ شما می‌گوید کشورتان را به منافع بیگانه نفروشید و از آن طرف هم زیر بار ظلم و اختناق خودی نروید. نه آن و نه این! 

÷

اما «بزنگاه تاریخی» یا به انگلیسی «جانکچر» مقتضیات خودش را دارد و شما به عنوان نیروی سیاسی یا تحلیگر سیاسی، حتا اگر در صحن عمل امکان بازیگری و عاملیت هم نداشته باشید، قطعاً توان تحلیل و ارزیابی و چاره‌جویی دارید. و چاره‌جوبی باید قابلیت عملی داشته باشد. بله، تخطی از اصول نباشد اما صرفاً در پهنه‌ی اصول هم نماند به نحوی که دیگر تخیلی بنماید. 

÷

از همان ابتدای تأسیس جمهوری اسلامی این سوال، آشکار یا به تلویح، مطرح بوده که «این‌ها کشور را به کجا می‌برند؟» این روزها دکترین «جنگ نامتقارن و فرسایشی درازمدت» در محافل مقاومتی باز هم به عنوان چاره‌جوییِ استراتژیک برجسته شده؛ اما این دکترین از همان ابتدا فلسفه‌ی وجودی نظامی بود که آیت‌الله خمینی تأسیس کرد. از همان ابتدا قرار نبود سکان به دست دولت موقت «لیبرال»های نهضت آزادی و ملی‌مذهبی‌هایی چون مهدی بازرگان، عباس امیرانتظام و ابوالحسن بنی‌صدر (نخستین رئیس جمهور) قرار بگیرد که «جاده‌صاف‌کن‌ امپریالیسم» (به قول حزب توده) محسوب می‌شدند.

÷

فقط امروز نیست که مقاومتی‌ها علیه «دکترین جواد ظریف» و «توله‌های هاشمی رفسنجانی» و «هسته‌ای را بدیم بره» رجز می‌خوانند، این نزاع و خطوط استراتژیک و دعواهای جناحی ـــ  میان سازش با غرب و نبرد با کفر تا قیامت ــ بخشی از هویتِ دورگه‌ و دی‌ان‌ا جمهوری اسلامی بوده و هست. دیپلماسی و بدنه‌ی بوروکراتیک و توسعه‌ی صنعتی دست یکی، سلاح و موشک و توان دفاعی دست دیگری.

÷

ساختار قدرت دولتی در جمهوری اسلامی، ساختار تئوکراتیک/نظامی/ایدئولوژیک اسلامگرا و ضدغربی، در تضاد است با روابط اجتماعی تولید و انباشت سرمایه در ایران و جهان. اسلامگرایانِ مقاومتی «هردوانه» را می‌خواهند. هم خواهان نظام شیعیِ عدل علی علیه صهیونیسم و گسترش اسلامگرایی هستند و هم در طلبِ سود تجارت با سرمایه‌ی جهانی! یکی با دیگری نمی‌خواند. سالهاست تاجران و سوداگران و کسبه‌ی داخلی که رانت نفتی به جیب نمی‌زنند، و طبقه‌ی متوسط به ستوه آمده، میان اصلاح‌طلبان داخلی از قماش روحانی/ ظریف/ پزشکیان و اپوزیسیون پهلوی‌گرا دارد زیگزاک می‌کند چون این نظام را دشمن خودش و منافعش می‌بیند. نظام هم طبقه‌ی متوسط «غربگرا» (بخوان معطوف به منفعت مادی و دلار) را مدام پس می‌زند و تحقیر می‌کند.

÷

دکترین «جنگ فرسایشی درازمدت» محصول اسلامگرایی رزمنده و مَهدی‌گرا است. دکترین بسیجی‌های انقلابی ـــ انقلاب مَهدی ـــ است.  این دکترین می‌گوید هیچ شکلی از سازش جایز نیست مگر به شکل موقت و تقیه‌مانند زیرا دشمن ذاتاً مکار و غیرقابل اعتماد است. بسیجی انقلابی آنقدر می‌رزمد تا مجبورش کنند جام زهر بنوشد و عقب بکشد. اما جام زهر نوشیدنش هم مصلحتی است نه تغییر استراتژی. 

÷

مقاومتی‌ها می‌گویند ما هیچ چاره‌ای جز «مقاومت» نداریم، نظام جهانی این را به ما تحمیل کرده؛ اگر امتیاز بدهیم و یک گام عقب بکشیم آنها چند گام جلوتر می‌آیند. جنگ محتوم است. و ما آماده‌ایم! ایران را کربلا می‌کنیم اما تسلیم زور نمی‌شویم. این تصویر چقدر برای پروگرسیوهای غربی سکسی و رمانتیک است! بوم بوم تل‌آویو! برخی دوستان سکولار مثل حمید دباشی و بهروز قمری اسمش را گذاشته‌اند «الاهیات آزادی اسلام» (بر قفای الاهیات آزادی‌بخش آمریکای لاتین که یک دکترین چپ بود.) من چنین باوری ندارم و در نقد این دیدگاه بارها نوشته و استدلال کرده‌ام. این استراتژی مقاومتِ ضدامپریالیستی نیست؛ این متافیزیک مقاومتِ آخرالزمانی است.

÷ 

اما جنگ و صلح متافیزیک نیستند. زمانی باید رزمید و مقاومت کرد و زمانی که خطر مرتفع شد به نفع منافع مردم و کشور باید کنار آمد و سازش نمود. دکترین «جنگ فرسایشی دراز مدت» متافیزیک ذهنیت مهدی‌گراست، راه حل برون‌رفت از مخمصه‌ی جنگ کنونی نیست. بله، زمانی که جمهوری اسلامی وسط مذاکرات دیپلماتیک، از سوی آمریکا مکارانه و به طور غیرقانونی (غیرقانونی طبق همان قوانین نظم حاکم جهانی) مورد تجاوز قرار گرفت، این حق و وظیفه‌ی قانونی‌اش بود در برابر تهاجم و تجاوز دو قدرت اتمی دست به مقاومت بزند. چاره‌ای هم نداشت، این یک انتخاب نبود.

÷

اما پس از امضای تفاهم‌نامه، پافشاری برای کنترل تنگه هرمز و زدن کشتی‌های تجاری که از آبراهه‌ی عُمان عبور می‌کنند، صرفاً برای تثبیت اقتدار دریایی نفعی به حال ملت ندارد که هیچ، ارزش استراتژیک یا دفاعی هم ندارد، فقط شعله جنگ را بیشتر می‌گیراند. لجاجت برای دست بالا داشتن در برابر ترامپ مخبط و دیوانه! حالا نتیجه را می‌بینیم، بازگشت به جنگ تمام عیار که قطعاً به ضرر مردم و منافع ملی است. به نفع خودشان هم نخواهد بود، ادامه‌ی جنگ حاکمیت جمهوری اسلامی را از درون دوشقه خواهد کرد و به جان هم خواهد انداخت. در حال حاضر، دیپلماسی تنها راه برون‌رفت از این کابوس است. بازگشت به جنگ تمام عیار زمینه را برای نابودیِ بیشتر زیرساخت‌ها و تیره کردن معیشت و آینده‌ی مردم مهیا خواهدکرد. /// ع. ک.


وقت تنفس: تفاهم‌نامه اسلام‌آباد

جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ 

در یک پیوستار تاریخی که نگاه کنیم، توافق دیروز بیشتر از آنکه شروع صلح پایدار باشد به یک قرارداد ترک مخاصمه‌ی موقت شبیه‌ می‌شود؛ توافقی میان دو دولتِ همواره متخاصم که آشتی‌ناپذیر باقی خواهند ماند. به «مصلحت» ترامپ و جیم‌الف بود که تنگه گشوده شود و هزینه‌ها بالاتر نرود. اما این دولت‌ها عهدشکن هستند، توسعه‌طلبی‌های خاص خود دارند، و هرکدام سهم بیشتری در خاورمیانه می‌طلبند. اسرائیل هم کوتاه نخواهد آمد؛ رقیبان انتخاباتی نتانیاهو از او هم تندروتر هستند!

حتا اگر پایان موقت ماجرا همان وضعیت «باخت ـ باخت» باشد که ما قبلاً در مقاله‌ای توصیف کرده بودیم، بایدگفت میزان باخت همیشه حائز اهمیت است. توافقی که جنگ را متوقف کند جلو باخت بیشتر را می‌گیرد. باید از آن استقبال کرد ولو آنکه ماهیت دولت‌ها و میزان آسیب‌ها جایی برای دلگرمی باقی نمی‌گذارد، چه برسد به جشن و خوشحالی. رژیم ایران بعد از جنگ می‌تواند نظامی‌گراتر از قبل به راه کره شمالی برود و سرکوب داخلی را بیشتر کند. یا می‌تواند با غرب بیشتر بسازد و بازهم سرکوب داخلی را افزایش دهد. جمهوری اسلامی با «دشمن» بندوبست ‌می‌کند، با مردم خودش هرگز!

جنگ دستاوردهای ناقص یا ناچیز جامعه‌ی مدنی را از بین برد. خسارات مادی و روحی جنگ، آینده‌ی یک نسل را به باد داد. اما نکته این‌جاست که ادامه‌‎ی جنگ این پیامدها را وخیم‌تر می‌کرد تا بدان حد که می‌توانست رویای راستگرایان اسرائیل را تحقق ببخشد یعنی نابودی بیشتر زیرساخت‌ها و ثروت ملی ایران، جنگ‌های داخلی، بی‌خانمانی‌های وسیع، موج‌های مهاجرت، و تجزیه‌ی خاک.

نیروهای چپ ایران در زمان صلح به درستی در برابر دولت خودی و دولت‌های استعماری مرز می‌کشند و جبهه‌ی سومی را برای نبرد با هر دو شکل می‌دهند. اما در وضعیت جنگی و در میانه‌ی بمبارانِ خارجی، امکان نبرد همزمان با دولت خودی و دولت متجاوز از آنها سلب می‌شود. حتا اگر به طور فعال در امر دفاع قانونی شرکت نکنند، به ناچار نظاره‌گر باقی‌ می مانند. در فقدان «وضعیت انقلابی» و نبود سازمان‌های هدایت‌گر انقلاب مردمی، وقتی جنگی در می‌گیرد و ادامه می‌یابد، شکل دادن به جبهه‌ی سوم درون کشور تقریباً ناممکن می‌شود. بناچار تنها سیاست عملی، سیاست تبلیغ صلح و ترک مخاصمه است. نیروهایی که بر طبل «جنگ‌جنگ تا پیروزی» می‌کوبند ـــ چپ محور مقاومت، در کنار اپوزیسیون نیابتی نتانیاهو ـــ از این توافق خرسند نیستند. هر دو آرزوفروشی کرده‌اند و می‌کنند. توافق دیروز حتا اگر یک تنفس موقت باشد به نفع مردم است و باید به دوام آن یاری رساند. سیاست مردمی، سیاست صلح است. ///

منابع: فیسبوک عبدی کلانتری


بیشتر بخوانید از عبدی کلانتری





×

۱۴۰۵ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

چهل هزار بمب برای اسرائیل

 تاکر کارلسون، با استناد به یک مقام فدرال ناشناس، از انتقال محموله‌ای بی‌سابقه سخن می‌گوید و سازوکار سیاسی و مالی حمایت نظامی آمریکا از اسرائیل را به چالش می‌کشد.



ترجمه اولیه: چت‌جی‌پی‌تی، با استفاده از مدل «‌جی‌پی‌تی نسخه‌ی ۵.۶ ـ تِرا» (GPT-5.6 Terra)، شرکت «اوپن ای‌آی» (OpenAI) 

بازبینی، تطبیق با متن اصلی و ویرایش نهایی: عبدی کلانتری


بنا به گفته‌ی یک مقام مطلع فدرال، دولت ترامپ قصد دارد در ماه‌های آینده در مجموع ۴۰ هزار بمب «مارک ۸۴» و «بی ال یو ـ ۱۱۷» به دولت اسرائیل تحویل دهد. وزن هر یک از این بمب‌ها دو هزار پوند، حدود ۹۰۷ کیلوگرم، است. به نظر می‌رسد این بزرگ‌ترین انتقال مهمات انفجاری متعارف از سوی ایالات متحده در تاریخ معاصر باشد. [مارک ۸۴ و بی ال یو ـ ۱۱۷ نام‌گذاری‌هایی برای بمب‌های سنگین هواپرتاب در رده‌ی دو هزار پوندی‌اند.]

این محموله تا چه اندازه بزرگ است؟ وزن آن به ۴۰ هزار تُن بمب می‌رسد. برای مقایسه، بزرگ‌ترین حمله‌ی هوایی آمریکا در جنگ جهانی دوم، حمله‌ی نیروی هوایی هشتم ایالات متحده به برلین در مارس ۱۹۴۵ بود. دو هزار و ۲۳ هواپیمای متفقین که در آن عملیات شرکت داشتند، روی‌هم‌رفته حدود سه هزار تُن بمب فرو ریختند. این رقم تنها ۷٫۵ درصدِ محموله‌ای است که ترامپ برای اسرائیل می‌فرستد.

در همان ماه، مارس ۱۹۴۵، نیروهای هوایی ارتش آمریکا ویرانگرترین حمله‌ی هوایی تاریخ بشر را آغاز کردند: «عملیات میتینگ‌هاوس» بر فراز توکیو. [این نام به بمباران آتش‌زای توکیو در شب ۹ و ۱۰ مارس ۱۹۴۵ اشاره دارد.] بیش از ۱۰۰ هزار غیرنظامی ژاپنی کشته شدند. تا پایان آن عملیات، آمریکا هزار و ۶۰۰ تُن بمب فرو ریخته بود؛ یعنی چهار درصدِ آنچه ترامپ برای اسرائیل می‌فرستد.

جنگ جهانی دوم پنج ماه بعد، پس از آن پایان یافت که آمریکا یک بمب اتمی بر شهر هیروشیما فرو انداخت. محموله‌ای که ترامپ برای اسرائیل می‌فرستد، بیش از سه برابرِ قدرت تخریبی آن انفجار هسته‌ای است. آنچه دولت ترامپ انجام می‌دهد تا کنون سابقه‌ نداشته است.

توجیهی هم برای آن وجود ندارد. دولت اسرائیل نه درگیر جنگ جهانی دوم است و نه حتی به معنای متعارف کلمه در حال جنگ! این دولت در لبنان به زد‌وخوردهای دوره‌ای با یک نیروی چریکی مشغول است و در غزه نیز می‌کوشد یک جمعیت غیرنظامی و بی‌دفاع را نابود کند. هیچ‌یک از این دو جبهه به بمب‌های مدرن دو هزار پوندی نیاز ندارد.

شعاع ویرانی یک بمب مارک ۸۴ ساخت آمریکا نیم مایل، حدود ۸۰۰ متر، است. این بمب موجی حرارتی ایجاد می‌کند که دمایش با دمای سطح خورشید مقایسه شده است. در فاصله‌ی صد فوتی، حدود ۳۰ متریِ محل انفجار، سنگ ذوب می‌شود و بدن انسان به بخار بدل می‌گردد. این بمب ساختمان‌های مسکونی را فرو می‌ریزد و گودال‌هایی به عمق ۳۵ فوت، بیش از ده متر، بر جا می‌گذارد. تا پیش از جنگ با ایران، ارتش آمریکا عموماً از کاربرد مارک ۸۴ در مناطق شهری اجتناب می‌کرد، زیرا شمار بیش از اندازه‌ای از غیرنظامیان را می‌کشد.

اما برای دولت نتانیاهو، همین ویژگی مزیت آن بوده است. در هفته‌های پس از هفتم اکتبر [حمله حماس به اسرائیل]، ارتش اسرائیل نزدیک به ۶۰۰ بمب دو هزار پوندی بر مناطق پرجمعیت غزه فرو ریخت؛ از جمله بر بیش از صد منطقه‌ای که رسماً برای تخلیه و پناه‌گیری غیرنظامیان تعیین شده بودند.

این کشتار چنان هولناک و رسواکننده بود که دولت جو بایدن [رئیس جمهوری قبل از ترامپ] برای مدتی ارسال یک محموله‌ی بمب مارک ۸۴ را متوقف کرد. ارسال این بمب‌ها در دولت ترامپ به‌سرعت از سر گرفته شد و اکنون شتاب بیشتری گرفته است.

به‌سختی می‌توان در ابعاد جنایتی که دولت اسرائیل در غزه مرتکب می‌شود اغراق کرد. در سه سال گذشته، نیروهای اسرائیلی بیش از ۲۵۰ هزار فلسطینی را در آنجا کشته یا زخمی کرده‌اند. بیشتر آنان افراد غیرنظامی بوده‌اند: زنان، سالمندان و ده‌ها هزار کودک. هزاران نفر دیگر همچنان مفقودند و احتمالاً زیر آوار ۲۰۰ هزار ساختمان فروریخته مدفون شده‌اند.

اسرائیلی‌ها تاکنون ۹۲ درصد از خانه‌های غزه و ۳۴ بیمارستان از مجموع ۳۶ بیمارستان این منطقه را ویران کرده‌اند. برای مقایسه، بمباران متفقین بر شهر درسدن در سال ۱۹۴۵، که اکنون به‌عنوان جنایت جنگی شناخته می‌شود، حدود نیمی از ساختمان‌های مسکونی شهر را ویران کرد.

با هر تعریفی، آنچه دولت نتانیاهو در غزه انجام داده نسل‌کشی است. ۴۰ هزار بمب تازه‌ای که دولت ترامپ می‌فرستد، برای انجام همین کار در لبنان و احتمالاً در کشورهای دیگر منطقه به کار خواهد رفت. اگر کسی بخواهد جنگ ایران را برای مدتی نامحدود ادامه دهد، دقیقاً باید چنین کاری بکند.

تاکنون هیچ‌یک از این مسائل در معرض بررسی عمومی قرار نگرفته است. دیر یا زود، گزارش‌های رسانه‌ای ناگزیر آن را «فروش تسلیحات» خواهند نامید. اما این فروش تسلیحات نیست؛ هدیه‌ای است که هزینه‌اش را مالیات‌دهندگان آمریکایی از طریق برنامه‌ی «تأمین مالی نظامی خارجی» می‌پردازند.

[توضیح: برنامه‌ی «تأمین مالی نظامی خارجی» (Foreign Military Financing) یا «اف ام اف» سازوکاری است که در آن کنگره‌ی آمریکا بودجه‌ای را برای کمک به دولت‌های خارجی تصویب می‌کند تا آن کشورها تجهیزات، خدمات و آموزش نظامی  از آمریکا دریافت کنند. وزارت خارجه‌ی آمریکا نیز آنرا برنامه‌ای مبتنی بر بودجه‌ی مصوب کنگره برای خرید تجهیزات و خدمات دفاعی توصیف می‌کند.]

این ترتیبی است که برای پنهان‌کردن کمک بلاعوض دولتی در لباس یک معامله‌ی سرمایه‌داری طراحی شده است: کنگره پول را در اختیار قوه‌ی مجریه می‌گذارد؛ قوه‌ی مجریه آن پول را به اسرائیل منتقل می‌کند تا اسرائیل با آن تسلیحات آمریکایی، در این مورد از شرکت جنرال داینامیکس، «خریداری» کند. [جنرال داینامیکس یکی از بزرگ‌ترین پیمانکاران صنایع نظامی آمریکا است.]

سیاستمداران ادعا می‌کنند که این معامله برای آمریکا سودمند است. بیشتر رأی‌دهندگان نمی‌دانند که خودشان هزینه‌اش را پرداخته‌اند. صورت‌حساب این مورد حدود سه میلیارد دلار است. این مبلغ را باید به ۳۵۲ میلیارد دلاری افزود که خزانه‌داری آمریکا از سال ۱۹۵۱ تاکنون به اسرائیل منتقل کرده است.

چگونه چنین اتفاقی افتاد؟ درخواست ۴۰ هزار بمب انفجاری تازه، بمب‌هایی برای کشتن غیرنظامیان، ابتدا از سفارت آمریکا در اورشلیم مطرح شد؛ سفارتی که زیر نظر «مایک هاکه‌بی» سفیر صهیونیست مسیحی آمریکا و دستیارش »دیوید میلستین» اداره می‌شود. میلستین پسرخوانده‌ی مارک لوین، مجری فاکس‌نیوز، است.

[توضیح: «مایک هاکه‌بی» فرماندار پیشین ایالت آرکانزا، کشیش باپتیست و سفیر دولت ترامپ در اسرائیل است. «صهیونیسم مسیحی» به جریانی، عمدتاً در میان مسیحیان انجیلی آمریکا، گفته می‌شود که حمایت سیاسی و سرزمینی از اسرائیل را تا اندازه‌ای بر تفسیر خاصی از کتاب مقدس استوار می‌کند.]

درخواست سپس به وزارت خارجه رفت و مارکو روبیو با اشتیاق آن را تأیید کرد. [توضیح: مارکو روبیو، سناتور پیشین جمهوری‌خواه از فلوریدا، از ژانویه‌ی ۲۰۲۵ وزیر امور خارجه‌ی آمریکا است؛ یعنی مقام اصلی مسئول هدایت دستگاه دیپلماسی و بخش مهمی از سیاست فروش یا انتقال تسلیحات خارجی.]

اکنون، پیش از آنکه بمب‌ها به اسرائیل ارسال شوند، تنها چهار نفر دیگر باید با آن موافقت کنند: سناتورها «جیم ریش» و «جین شاهین»، به‌ترتیب رئیس و عضو ارشد اقلیت در کمیته‌ی روابط خارجی مجلس سنا؛ و نمایندگان «برایان مَست» و «گرگوری میکس»، دو عضو ارشد کمیته‌ی معادل آن در مجلس نمایندگان.

[توضیح: در ساختار کمیته‌های کنگره، «رئیس کمیته» از حزب اکثریت و «ارشدترین عضو» از حزب اقلیت است. جیم ریش جمهوری‌خواه و جین شاهین دموکرات‌اند؛ مقام آنها در وب‌سایت رسمی کمیته‌ی روابط خارجی سنا درج شده است. در فروش‌ها و انتقال‌های عمده‌ی نظامی، رهبران این کمیته‌ها نقشی مهم در مرحله‌ی بررسی کنگره دارند.]

هر چهار نفر نومحافظه‌کارانی تمام‌عیارند. آنان روی‌هم‌رفته میلیون‌ها دلار از لابی اسرائیل دریافت کرده‌اند. [توضیح: «لابی اسرائیل» در اینجا نام یک سازمان واحد نیست، بلکه اصطلاحی کلی برای مجموعه‌ای از گروه‌ها، اهداکنندگان و شبکه‌های سیاسیِ حامی روابط نزدیک آمریکا و اسرائیل است. «نومحافظه‌کار» (نئوکان) نیز در سیاست خارجی آمریکا معمولاً به طرفداران حفظ برتری نظامی آمریکا، مداخله‌ی خارجی و حمایت گسترده از متحدانی چون اسرائیل گفته می‌شود.]

در سال ۲۰۱۵، برایان مَست به اسرائیل رفت تا داوطلبانه با ارتش آن کشور همکاری کند. در سال ۲۰۲۳ نیز با لباس ارتش اسرائیل در مجلس نمایندگان حاضر شد.

دشوار است تصور کنیم که هیچ‌یک از آنان پیش از فرستادن بمب‌های رایگان بیشتر برای اسرائیل لحظه‌ای تردید کند. تنها خشم عمومی می‌تواند جلوی این کار را بگیرد.

تاکر کارلسون، ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۶

تاکر کارلسون کیست و دیدگاه‌هایش چگونه تغییر کرده است؟

تاکر کارلسون، متولد ۱۹۶۹، مجری و مفسر سیاسی محافظه‌کار آمریکایی است. او در شبکه‌های «سی‌ان‌ان» و «ام‌اس‌ان‌بی‌سی» فعالیت داشت، اما بیش از همه با برنامه‌ی شبانه‌ی «امشب با تاکر کارلسون» در «فاکس‌نیوز» شناخته شد؛ برنامه‌ای که از سال ۲۰۱۶ تا پایان همکاری او با این شبکه در آوریل ۲۰۲۳ پخش می‌شد. کارلسون پس از جدایی از فاکس‌نیوز، «شبکه تاکر کارلسون» را راه‌اندازی کرد.

تغییر مواضع کارلسون را نباید چرخشی از «راست» به «چپ» دانست. او همچنان در مسائل اجتماعی و فرهنگی، چهره‌ای متعلق به راست پوپولیست و ملی‌گرای آمریکا است. تغییر عمده‌ی او بیشتر در زمینه‌ی سیاست خارجی رخ داده است. کارلسون در آغاز از اشغال نظامی عراق حمایت می‌کرد، اما بعدها آن حمایت را اشتباه خواند و به یکی از منتقدان سرسخت سیاست خارجی مداخله‌گر آمریکا تبدیل شد. او اکنون خود را به جناح «اول آمریکا» نزدیک می‌داند؛ جناحی که با جنگ‌های طولانی، کمک‌های نظامی گسترده به دولت‌های خارجی و نفوذ نومحافظه‌کاران در سیاست خارجی واشنگتن مخالفت می‌کند.

کارلسون علت این تغییر را عمدتاً تجربه‌ی جنگ عراق، بی‌اعتمادی به نهادهای امنیتی و رسانه‌ای و این باور می‌داند که هزینه‌ی جنگ‌های خارجی را شهروندان عادی آمریکا می‌پردازند، در حالی که منافع‌شان نصیب نخبگان سیاسی، پیمانکاران نظامی و دولت‌های متحد می‌شود. در سال‌های اخیر، مخالفت او با کمک نظامی به اوکراین، جنگ با ایران و حمایت تقریباً بی‌قیدوشرط واشنگتن از دولت نتانیاهو شدت گرفته است. این مواضع او را در برابر جناح مداخله‌گر و مسیحیِ صهیونیست حزب جمهوری‌خواه قرار داده است؛ شکافی که در گزارش‌ها و تحلیل‌های مربوط به جناح‌های مختلف جنبش ماگا نیز بازتاب یافته است. گاردین این اختلاف درونی راست آمریکا را به‌تفصیل بررسی کرده است.


۱۴۰۵ تیر ۲۳, سه‌شنبه

جبهه کُردی اسرائیل: تهاجم زمینی‌ای که طرح تغییر رژیم به آن وابسته بود

گزارش تحقیقیِ هاآرتص با عنوان «جزییات طرح موساد برای به قدرت رساندنِ احمدی‌نژاد دشمن سرسخت اسرائیل» روز دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵ منتشر شد. این گزارش بالغ بر ۹۰۰۰ کلمه است. در زیر تنها بخش‌هایی که مربوط‌اند به طرح تهاجم زمینی به وسیله‌ی سازمان‌های مسلح کرد ترجمه شده است. تعبیرات اضافیِ مترجم در کروشه [ ] آورده شده‌اند.


[بخش کردی طرح اسرائیل برای تغییر رژیم در ایران، پس از فروپاشی حکومت بشار اسد در سوریه شکل گرفت.]

در ۲۷ نوامبر ۲۰۲۴، شورشیان سوری عملیاتی تهاجمی را در منطقه حلب آغاز کردند. | شورشیان تقریباً بدون مواجهه با مقاومتی جدی از حلب به حما، از حما به حُمص و از حُمص به دمشق پیشروی کردند. در طول مسیر، سربازان اسد یونیفورم‌های خود را از تن بیرون آوردند، لباس غیرنظامی پوشیدند و مواضعشان را ترک کردند. | به گفته چند منبع، نخست‌وزیر نتانیاهو مجذوب آن چیزی شده بود که شبه‌نظامیان تحت رهبری ابومحمد الجولانی به انجام رسانده بودند.

الجولانی اساساً الهام‌بخش نخست‌وزیر شد. پس از آنچه در سوریه اتفاق افتاد، نتانیاهو نزد موساد رفت و گفت اگر می‌خواهند رژیم ایران را سرنگون کنند، به افرادی در میدان نیاز دارند، نیروهایی روی زمین. آن‌ها به جنگجویان مسلحی نیاز داشتند که بتوانند ناآرامی را شعله‌ور کنند. | موفقیت الجولانی طرح کُردی را باعث شد: مسلح‌کردن و آموزش شبه‌نظامیان در کردستان عراق و تأمین پشتیبانی هوایی برای حمله به غرب ایران.

[بنابراین، قرار بود شبه‌نظامیان کرد نیرویِ نیابتیِ مسلح زمینی‌ای را تأمین کنند که اسرائیل خود قصد نداشت در داخل ایران مستقر کند.]

سوریه، چنان‌که چند منبع اشاره می‌کنند، حتی پیش از جنگ داخلی نیز کشوری چندپاره و فقیر بود. تا سال ۲۰۲۴، پس از سیزده سال جنگ، این کشور به‌کلی ویران شده بود. | [برعکس] ایران یک قدرت اقتصادی با جمعیتی تقریباً چهار برابر سوریه است. این کشور ۹۰ میلیون نفر جمعیت دارد و تقریباً یک‌سوم آن‌ها به‌طور مستقیم یا غیرمستقیم در استخدام دولت و دستگاه‌های امنیتی آن هستند. | ایران کشوری به وسعت نیمی از اروپاست. نهادهای حکومتی پیچیده و عمیقاً ریشه‌داری دارد. می‌خواهید چنین رژیمی را با شبه‌نظامیان کُرد از میان بردارید؟ این خودکار را می‌بینید؟ این کار مانند آن است که بخواهید با این خودکار این ساختمان را فرو بریزید. به‌سادگی غیرممکن است. | اما نتانیاهو اصرار کرد و دیوید بارنئا [مدیر موساد] نیز خود را کاملاً متعهد ساخت.

پس از آنکه تصمیم به اقدام گرفته شد، شبه‌نظامیان کُرد به گزینه طبیعی تبدیل شدند. | کردها یکی از بزرگ‌ترین اقلیت‌های ایران‌اند و روابط میان آنان و رژیم تهران مدت‌هاست پرتنش بوده است. ده‌ها هزار فعال کرد از پایگاه‌های خود در منطقه کردستان عراق فعالیت می‌کنند و با حمایت سازمان سیا، فعالانه با رژیم مخالفت می‌کنند.

به همان اندازه مهم، موساد از دهه ۱۹۷۰ روابطی با گروه‌های کُرد حفظ کرده و این روابط با گذشت زمان عمیق‌تر شده است.

هم‌زمان با پیشبرد طرح از سوی اسرائیل، موساد گروه‌های مختلف کُرد را شناسایی و ارزیابی کرد. | چند گروهی که موساد با آن‌ها تماس گرفت، آمادگی خود را برای مشارکت اعلام کردند. گروه‌های دیگری عمداً کنار گذاشته شدند. | موساد تصمیم گرفت جناح‌هایی را که به‌صراحت دارای دستور کاری ضدترکیه‌ای شناخته می‌شدند، وارد عملیات نکند، زیرا بیم داشت این اقدام آنکارا را نگران و عملیات را پیچیده کند. | بعدها مشخص شد که این نگرانی بی‌اساس نبوده است.

[برنامه‌ریزان اسرائیلی از همان مرحله نخست می‌کوشیدند میان فایده نظامی سازمان‌های کُرد و خطر برانگیختن مخالفت ترکیه تعادل برقرار کنند.]

[تا ژانویه ۲۰۲۵، تدارکات مسیر کُردی هم‌زمان با عملیات نفوذ موساد در داخل ایران ادامه داشت.]

در همین حال، موساد در کنار تدارکات مسیر کُردی، به توسعه کارزار نفوذ در داخل ادامه داد.

اما در اوایل تابستان، هنگامی که جنگ سال ۲۰۲۵ با ایران آغاز شد، تأکید به‌طور قاطع از نفوذ درونی به استفاده از زور نظامی تغییر یافت. طرح‌ها بر همین اساس بازنگری شدند. از آن زمان به بعد، تمرکز بر ترور رهبران، بمباران هوایی و ورود شبه‌نظامیان بود.

[پس از آغاز اعتراضات تهران در دسامبر ۲۰۲۵ و اعلام آمادگی ایالات متحده برای مداخله نظامی، نتانیاهو به موساد دستور داد تدارکات تغییر رژیم را سرعت بخشد.]

کُردستان، ژانویه ۲۰۲۶

آمادگی ایالات متحده برای جنگ با ایران، تدارکات در منطقه کُردستان عراق را تسریع کرد. | در هفته‌های منتهی به درگیری، مأموران موساد و فرماندهان ارشد شبه‌نظامیان کُرد مشترکاً عملیات را برنامه‌ریزی کردند. | مقام‌های اسرائیلی از میزان سازمان‌یافتگی نیروهای کُرد، با توجه به اینکه جنگجویان چریکی بودند، شگفت‌زده شدند. | آن‌ها با فرماندهانی کت‌وشلوارپوش مواجه شدند که در دانشگاه‌های معتبر ایالات متحده و بریتانیا تحصیل کرده بودند، زنان بسیاری در واحدهای رزمی خدمت می‌کردند و سازمان در مجموع ساختاری منظم از خود نشان می‌داد.

پایگاه‌های کُردها از هر نظر شبیه اردوگاه‌های نظامی‌اند. حصار پیرامونی، برج‌های نگهبانی، گشت‌ها، میدان‌های آموزشی و محل‌های تجمع دارند. شبیه پایگاه‌های ارتش اسرائیل‌اند، فقط تمیزتر و منظم‌تر. | مرحله برنامه‌ریزی هم‌زمان با تلاش برای مسلح‌کردن کُردها با سلاح‌هایی پیش می‌رفت که در جریان جنگ لبنان از حزب‌الله به غنیمت گرفته شده بود.

مأموران موساد به فرماندهان کُرد آموزش دادند که چگونه از این سامانه‌ها استفاده کنند و پس از چند روز آموزش طاقت‌فرسا، ویدیویی برای ثبت تدارکات تهیه کردند. | آشیانه‌های عظیمی را دیدیم که پر از سلاح و تجهیزات بودند. ردیف‌هایی از سربازان با ظاهری بی‌نقص و کامیون‌هایی مملو از تدارکات دیده می‌شد. کاملاً آشکار بود که همه‌چیز با دقت سازمان‌دهی شده است.

طبق طرح، نیروهای کُرد تحت پوشش حملات نیروی هوایی اسرائیل به غرب ایران یورش می‌بردند. هدف حملات هوایی، ایجاد دالانی عاری از نیروهای ایرانی بود. | هدف نخست آن‌ها تصرف دو شهر در منطقه کُردنشین ایران، کرمانشاه و مریوان، بود که هر دو در نزدیکی مرز عراق قرار دارند. | انتظار می‌رفت در آنجا به ساکنان محلی همدل و جنگجویان کُرد داخل ایران ملحق شوند.

در همان زمان، سایر گروه‌های اقلیت که با موساد همکاری می‌کردند، قرار بود در نقاط دیگر کشور عملیاتی را آغاز کنند. | هدف این بود که نیروهای ایرانی از مرکز به سوی مناطق پیرامونی کشیده شوند و هم‌زمان یک کارزار هوایی مشترک آمریکایی‌ـ‌اسرائیلی، رهبری رژیم و دستگاه‌های امنیتی آن را هدف قرار دهد. | سپس، پس از آنکه نیروهای ایرانی ضربه خورده و پراکنده می‌شدند، مرحله بعدی بی‌ثبات‌کردن تهران و دیگر شهرهای بزرگ بود، به مردم ایران نشان داده می‌شد که رژیم از همه طرف زیر حمله قرار گرفته است و آن‌ها تشویق می‌شدند در میان هرج‌ومرج حاصل، زمام امور را به دست گیرند.

[بنابراین، قرار بود تهاجم کُردها با شورش اقلیت‌ها، حملات هوایی، ترورها و اعتراضات در شهرهای بزرگ هماهنگ شود.]

موساد قصد داشت این مرحله از اعتراضات و آشوب را با مجموعه‌ای از عملیات ترکیب کند که هدفشان تثبیت یک نظم حکومتی جدید، به‌شکلی کنترل‌شده و مهندسی‌شده، بود.

مرحله نهایی شامل عملیات نفوذی بود که احمدی‌نژاد را به‌عنوان جانشین طبیعی معرفی می‌کرد.

[قرار نبود نیروهای کُرد بر ایران حکومت کنند، بلکه مأموریت آن‌ها کمک به ایجاد شرایط نظامی و روانی‌ای بود که در آن حکومت موجود فرو بپاشد و جانشینی از پیش برگزیده‌شده معرفی شود.]

اما آیا یک تهاجم محدود کُردها واقعاً می‌توانست زمینه را برای به قدرت رساندن احمدی‌نژاد فراهم کند؟ | افراد موساد اصرار دارند که این تهاجم چندان هم محدود نبود. | برآورد موساد این بود که حدود ۱۶ هزار جنگجوی کُرد در حمله اولیه شرکت کنند و با پیشرفت کارزار، شمار آن‌ها افزایش یابد. | بارنئا مدیر موساد و افرادش، همانند نتانیاهو، همچنان به نمونه الجولانی متوسل می‌شدند که تنها با چند هزار جنگجو حرکت را آغاز کرد، اما نیروهایش بعداً به ده‌ها هزار نفر افزایش یافت.

موساد همچنین انبارهای تسلیحاتی ایران را که می‌شد با تعمیق تهاجم تصرف کرد، شناسایی کرده بود تا جریان پیوسته مهمات برای شبه‌نظامیان تضمین شود.

اسرائیل برای سناریویی به‌ویژه خوش‌بینانه نیز طرح احتیاطی آماده کرده بود که در آن کُردها به‌سرعت پیشروی می‌کردند و با مقاومت اندکی مواجه می‌شدند. | در آن صورت، انتظار می‌رفت بخشی از نیروهای خود را به تهران اعزام کنند و موساد، همانند مرحله نخست تهاجم، با حملات نیروی هوایی اسرائیل مسیر آن‌ها را پاک‌سازی کند. | موساد امیدوار بود کُردها به چند محله مهم پایتخت، که به‌عنوان پایگاه‌های مخالفان شناسایی شده بودند، برسند و به شعله‌ورشدن یک قیام گسترده‌تر کمک کنند.

[در بلندپروازانه‌ترین سناریو، نقش شبه‌نظامیان کُرد بسیار فراتر از تصرف شهرهای مرزی می‌رفت. قرار بود بخشی از نیروها به سوی تهران حرکت کنند و به فعالیت مخالفان در پایتخت یاری رسانند.]

با نزدیک‌شدن زمان حمله، کارکنان موساد و فرماندهان کُرد طرح‌های تفصیلی را مرور کردند، مسیرهای تهاجم را روی نقشه‌ها مشخص ساختند و حملات پوششی برنامه‌ریزی‌شده نیروی هوایی را بررسی کردند. | با نزدیک‌شدن ساعت عملیات، رئیس موساد شخصاً در دیداری رودررو با رهبران گروه‌های کُرد شرکت کرد. | همه‌چیز آماده به نظر می‌رسید. | تنها چیزی که باقی مانده بود، انتظار برای چراغ سبز کاخ سفید بود.

[مجوز آمریکا ضروری بود، زیرا فرماندهان کُرد تضمین‌های اسرائیل را به‌تنهایی برای حفاظت از خود کافی نمی‌دانستند.]

واشنگتن، فوریه ۲۰۲۶

در ۱۱ فوریه، هنگامی که نتانیاهو به کاخ سفید رسید، نسیمی ملایم به استقبالش آمد. | طرح‌های جنگی در دستور کار بود.

نتانیاهو معتقد بود عملیات نباید به آسیب‌زدن به برنامه هسته‌ای ایران محدود شود و بخش عمده دیدار را صرف متقاعدکردن ترامپ کرد که طرح موساد می‌تواند به تغییر رژیم در ایران منجر شود. | بارنئا از طریق ارتباط ویدیویی از مقر موساد در گلیلوت در جلسه شرکت کرد. | نتیجه فریبنده بود: به نظر می‌رسید ترامپ متقاعد شده است که زمان سرنگونی رژیم فرا رسیده است.

اما هنگامی که روز بعد مشاورانش را گرد هم آورد، فضای جلسه کاملاً متفاوت بود. | جی‌دی ونس، معاون رئیس‌جمهور، نسبت به طرح اسرائیل تردید داشت. | مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، صریح‌تر بود و آن را مزخرف خواند. | جان راتکلیف، رئیس سازمان سیا، خندید و طرح را مضحکه دانست. | مقام‌های ارشد اطلاعاتی حاضر در جلسه ارزیابی کردند که انتظار برای اینکه یک تهاجم کُردی به تغییر رژیم منجر شود، از واقعیت جداست.

[مقام‌های ارشد اطلاعاتی اسرائیل نیز تا حد زیادی در این تردیدهای آمریکا شریک بودند.]

بر اساس ارزیابی اطلاعاتی مفصلی که سرتیپ عوفیر میزراحی‌ـ‌روزن، رئیس بخش تحقیقات اطلاعات نظامی، و سرهنگ نون، رئیس میز ایران این بخش، تهیه کرده بودند، احتمال موفقیت اندک بود. | ارزیابی جداگانه‌ای از سوی سرلشکر شلومی بیندر، رئیس اطلاعات نظامی، نیز به همان نتیجه رسید: احتمال فروپاشی رژیم پایین بود. | بیندر همچنین استدلال کرد که سنجش میزان تعهد کُردها و دیگر گروه‌های اقلیت دشوار است و بنابراین نمی‌توان پیش‌بینی کرد که در لحظه سرنوشت‌ساز چگونه رفتار خواهند کرد. | او همچنین خاطرنشان کرد که میزان حمایت آمریکا نامشخص است و موضع ایالات متحده تأثیری تعیین‌کننده بر کل عملیات دارد.

[نقشه اینگونه بود.] کُردها آشوب ایجاد می‌کردند، نیروی هوایی سپاه پاسداران و صنایع نظامی ایران را فلج می‌کرد، بمب‌های سنگرشکن آمریکایی برنامه هسته‌ای را از میان می‌بردند و آمریکایی‌ها مسئله تنگه هرمز را حل می‌کردند.

[این انتظار نتانیاهو از نحوه پیوند تهاجم زمینی کُردها با کارزار گسترده‌تر آمریکا و اسرائیل بود.]

کُردها مسلح و آماده بودند. نیروی هوایی آماده آغاز عملیات بود. اما چراغ سبز نهایی از واشنگتن صادر نشد. کُردها حاضر نبودند به چراغ زرد رضایت دهند.

[خودداری فرماندهان کُرد ریشه در تجربه‌های پیشین رهاشدن از سوی قدرت‌های حامی داشت.]

رهبران شبه‌نظامیان از همان ابتدا روشن کرده بودند که تأیید آمریکا برایشان اهمیتی اساسی دارد. | آن‌ها در دیدارهایشان با کارکنان موساد، همکاری‌های پیشین میان گروه‌های کُرد و ایالات متحده را یادآوری کردند که پس از کنارکشیدن حمایت واشنگتن، به‌شکلی فاجعه‌بار پایان یافته بود. | مردان قتل‌عام شدند و به زنان تجاوز شد.

در حالی که برخی افسران ارشد اسرائیلی آماده بودند احتمال تبدیل‌شدن عملیات به میدان تیر را بپذیرند، با این فرض که در بدترین حالت عملیات صرفاً شکست می‌خورد، کُردها هیچ قصدی نداشتند به گوشت دمِ توپِ بی‌دفاع تبدیل شوند.

باکو، مارس ۲۰۲۶

۲۸ فوریه، اسرائیل و ایالات متحده حمله مشترکی را در ایران آغاز کردند. | حمله نخست فراتر از انتظار موفق بود. | خامنه‌ای کشته شد. | ایرانی‌ها به‌شدت ضربه خوردند.

اما تهاجم کُردها هرگز عملی نشد. | گروه‌های اقلیت دیگر نیز شورش نکردند. | گویی طرح بزرگ موساد هرگز وجود نداشته است.

در ۷ مارس، ترامپ آشکارا اعلام کرد که به عملیات چراغ سبز نخواهد داد. | ما به دنبال ورود کُردها نیستیم. بله، آن را منتفی کرده‌ام. نمی‌خواهم کُردها وارد شوند. آن‌ها آماده‌اند وارد شوند، اما به آن‌ها گفته‌ام که نمی‌خواهم وارد شوند. جنگ بدون [...] درگیرکردن کُردها نیز به اندازه کافی پیچیده است.

ترامپ ممکن است حکم مرگ عملیات را امضا کرده باشد، اما در واقع طرح‌های موساد حتی پیش از آن نیز با مشکل مواجه شده بودند. | عملیات کُردها پیش از آنکه ترامپ سرانجام آن را لغو کند، دو بار به تعویق افتاده بود. | طرح اولیه این بود که تهاجم در ششمین روز جنگ آغاز شود. | پس از حمله نخست، تصمیم گرفته شد کُردها دو روز زودتر حرکت کنند. | اما با نزدیک‌شدن زمان جدید عملیات، مشخص شد نیروی هوایی آماده تأمین پوشش هوایی در جدول زمانی تجدیدنظرشده نیست و عملیات چند روز به تعویق افتاد.

پیش از زمان جدید عملیات، بارنئا به اتاق فرماندهی زیرزمینی ارتش در کریا رفت تا از نزدیک آخرین تدارکات برای ایجاد یک دالان پاک‌سازی‌شده برای شبه‌نظامیان را زیر نظر بگیرد. | نیروی هوایی آماده بود. | اما این بار کُردها از حرکت خودداری کردند.


در ابتدا، تعویق ۴۸ ساعته مطرح شد. | اما پس از یک روز، همه دریافتند که تهاجم لغو شده است. 

[گزارش دو توضیح احتمالی برای شکست ارائه می‌کند: نبود مجوز صریح آمریکا و مخالفت ترکیه با مشارکت کُردها.]

بارنئا مدیر موساد شکست عملیات را به دو عامل نسبت می‌دهد. | نخست، تماس تلفنی میان ترامپ و رجب طیب اردوغان بود که طی آن رئیس‌جمهور ترکیه از او خواست با کُردها همکاری نکند. | اردوغان نگران بود که موفقیت اقلیت‌های کُرد در ایران و عراق الهام‌بخش اقلیت کُرد ترکیه شود. | عامل دوم، به گفته بارنئا، سخنرانی ترامپ در آغاز جنگ بود که در آن از شهروندان ایران خواست تا پایان حملات در خانه‌هایشان بمانند.

این توضیح را باور نکنید. بارنئا [برای گردن نگرفتن مسؤلیت] از گفت‌وگوی اردوغان و ترامپ به‌عنوان نردبانی برای پایین‌آمدن استفاده می‌کند. | هنگامی که «سیا» عملیات شما را بی‌معنی می‌خواند، به دنبال راهی برای پایین‌آمدن می‌گردید.

[مقاله به‌طور قطعی مشخص نمی‌کند که آیا مداخله ترکیه عامل شکست بود یا صرفاً توضیحی آبرومندانه برای موساد فراهم کرد.]

اهمیت جبهه کُردی

به گفته منبعی آشنا با طرح، مشکل این بود که هر مرحله به مرحله پیشین وابسته بود. | سنگ‌بنای طرح، عملیات کُردها بود و بدون آن هیچ پیشرفتی امکان‌پذیر نبود. | یک عملیات خوب را این‌گونه طراحی نمی‌کنند که همه‌چیز با یک حلقه زنجیر بالا برود یا سقوط کند.

[این روشن‌ترین عبارت گزارش درباره اهمیت جبهه کُردی در طرح کلی تغییر رژیم است.]

[قرار بود شبه‌نظامیان چند وظیفه اجتناب‌ناپذیر را انجام دهند: ورود به خاک ایران، تصرف شهرها، جذب جنگجویان محلی، کشاندن نیروهای حکومتی به مناطق پیرامونی، تصرف سلاح‌ها، ایجاد تصور فروپاشی کنترل سرزمینی و، در خوش‌بینانه‌ترین سناریو، پیشروی به سوی تهران.]

[بدون تهاجم کُردها، اسرائیل همچنان توانایی انجام حملات هوایی و عملیات مخفیانه را داشت، اما فاقد نیروی زمینی لازم برای تبدیل این حملات به یک شورش داخلی در حال گسترش بود.]

موساد گفته بود کُردها را وارد می‌کند و موفق نشد؛ گفته بود اقلیت‌های دیگر را وارد می‌کند و موفق نشد؛ گفته بود عملیات نفوذ مختلفی انجام می‌دهد و آن‌ها نیز موفق نشدند. | هر بار تأخیر دیگری پیش آمد.

[اجزای دیگر نتوانستند شکست جبهه کُردی را جبران کنند.]

هنگامی که بارنئا دریافت این تلاش شکست خورده است، به کارکنان موساد دستور داد ظرف ۴۸ ساعت طرح جایگزینی برای تغییر رژیم آماده کنند. | آن‌ها شوکه شدند. | برنامه‌ریزی چنین عملیاتی سال‌ها زمان می‌برد.

با این حال، دو روز بعد پیشنهاد تازه‌ای را به بارنئا ارائه کردند، هرچند این طرح در مقایسه با طرح کُردی بسیار محدودتر بود.

[جست‌وجوی فوری برای یافتن جایگزین نشان می‌دهد که تهاجم کُردها صرفاً یکی از چند مسیر هم‌ارزش و اختیاری نبود. با شکست آن، پروژه بزرگ‌تر سازوکار عملیاتی اصلی خود را از دست داد.]

چیزی فریبنده در طرح موساد وجود دارد. | از یک سو، دستاوردها چشمگیر بودند: بارنئا و مأمورانش موفق شدند رئیس‌جمهور پیشینی را که از حمایت واقعی مردمی برخوردار بود، متقاعد کنند در خدمت منافع اسرائیل قرار گیرد. | آن‌ها همکاری چند گروه کُرد را برای یک حمله زمینی به دست آوردند و آن‌ها را مسلح کرده و آموزش دادند. | شبکه‌ای از همکاران را در تهران ایجاد کردند، پهپادهایی را در سراسر کشور مستقر ساختند و پایگاهی در آذربایجان برپا کردند. | با این حال، در لحظه سرنوشت‌ساز هیچ‌چیز کار نکرد.

از آن طرح بزرگ تنها قصرهایی در هوا باقی ماند.

[نیروهای کُرد سازمان‌دهی، مسلح و آموزش داده شده بودند. مسیرها مشخص، شهرهای هدف انتخاب و پشتیبانی هوایی اسرائیل برنامه‌ریزی شده بود. اما عملیات به تضمینی از سوی آمریکا وابسته بود که اسرائیل نمی‌توانست آن را فراهم کند.]

[برای برنامه‌ریزان اسرائیلی، نیروهای کُرد ابزاری راهبردی در عملیات تغییر رژیم بودند. برای فرماندهان کُرد، ورود به ایران بدون حمایت قطعی آمریکا خطر تکرار یک رهاشدگی فاجعه‌بار را در پی داشت.]

خانه پوشالی‌ای که نتانیاهو و بارنئا ساخته بودند، پیش از آنکه کُردها حتی یک گلوله شلیک کنند، فرو ریخت.



بیشتر بخوانید

آیا جنگ سوم به وقوع خواهد پیوست؟  نوشته عبدی کلانتری


 



۱۴۰۵ تیر ۱۳, شنبه

وقت تنفس

 درباره تفاهم‌نامه ایران و آمریکا

عبدی کلانتری

یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵

در یک پیوستار تاریخی که نگاه کنیم، توافق دیروز بیشتر از آنکه شروع صلح پایدار باشد به یک قرارداد ترک مخاصمه‌ی موقت شبیه‌ می‌شود؛ توافقی میان دو دولتِ همواره متخاصم که آشتی‌ناپذیر باقی خواهند ماند. به «مصلحت» ترامپ و جیم‌الف بود که تنگه گشوده شود و هزینه‌ها بالاتر نرود. اما این دولت‌ها عهدشکن هستند، توسعه‌طلبی‌های خاص خود دارند، و هرکدام سهم بیشتری در خاورمیانه می‌طلبند. اسرائیل هم کوتاه نخواهد آمد؛ رقیبان انتخاباتی نتانیاهو از او هم تندروتر هستند!


حتا اگر پایان موقت ماجرا همان وضعیت «باخت ـ باخت» باشد که ما قبلاً در مقاله‌ای توصیف کرده بودیم، بایدگفت میزان باخت همیشه حائز اهمیت است. توافقی که جنگ را متوقف کند جلو باخت بیشتر را می‌گیرد. باید از آن استقبال کرد ولو آنکه ماهیت دولت‌ها و میزان آسیب‌ها جایی برای دلگرمی باقی نمی‌گذارد، چه برسد به جشن و خوشحالی. رژیم ایران بعد از جنگ می‌تواند نظامی‌گراتر از قبل به راه کره شمالی برود و سرکوب داخلی را بیشتر کند. یا می‌تواند با غرب بیشتر بسازد و بازهم سرکوب داخلی را افزایش دهد. جمهوری اسلامی با «دشمن» بندوبست ‌می‌کند، با مردم خودش هرگز!


جنگ دستاوردهای ناقص یا ناچیز جامعه‌ی مدنی را از بین برد. خسارات مادی و روحی جنگ، آینده‌ی یک نسل را به باد داد. اما نکته این‌جاست که ادامه‌‎ی جنگ این پیامدها را وخیم‌تر می‌کرد تا بدان حد که می‌توانست رویای راستگرایان اسرائیل را تحقق ببخشد یعنی نابودی بیشتر زیرساخت‌ها و ثروت ملی ایران، جنگ‌های داخلی، بی‌خانمانی‌های وسیع، موج‌های مهاجرت، و تجزیه‌ی خاک. 


نیروهای چپ ایران در زمان صلح به درستی در برابر دولت خودی و دولت‌های استعماری مرز می‌کشند و جبهه‌ی سومی را برای نبرد با هر دو شکل می‌دهند. اما در وضعیت جنگی و در میانه‌ی بمبارانِ خارجی، امکان نبرد همزمان با دولت خودی و دولت متجاوز از آنها سلب می‌شود. حتا اگر به طور فعال در امر دفاع قانونی شرکت نکنند، به ناچار نظاره‌گر باقی‌ می مانند. در فقدان «وضعیت انقلابی» و نبود سازمان‌های هدایت‌گر انقلاب مردمی، وقتی جنگی در می‌گیرد و ادامه می‌یابد، شکل دادن به جبهه‌ی سوم درون کشور تقریباً ناممکن می‌شود. بناچار تنها سیاست عملی، سیاست تبلیغ صلح و ترک مخاصمه است. نیروهایی که بر طبل «جنگ‌جنگ تا پیروزی» می‌کوبند ـــ چپ محور مقاومت، در کنار اپوزیسیون نیابتی نتانیاهو ـــ از این توافق خرسند نیستند. هر دو آرزوفروشی کرده‌اند و می‌کنند. توافق دیروز حتا اگر یک تنفس موقت باشد به نفع مردم است و باید به دوام آن یاری رساند. سیاست مردمی، سیاست صلح است. ///

منبع: فیسبوک عبدی کلانتری


۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

شکنجه به مثابه سیاست رسمی

عبدی کلانتری

دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷

منبع: فیسبوک عبدی کلانتری بخش یک، بخش دو (همراه با نظرات نویسندگان)



کاریکاتور معروف دیوید لیواین ـ شاه با مدال های مرگ


تابستان ۱۳۵۵

تابستان سال ۱۹۷۶ میلادی است ـ ۱۳۵۵ شمسی ـ دو سال پیش از انقلاب پنجاه و هفت در ایران. در ایالات متحده کابینه‌ی جمهوری‌خواه جرالد فورد روی کار است، نیکسون به خاطر «واترگیت» استیضاح،  بی‌آبرو و مجبور به استعفا شده و معاونش جای او نشسته. هنری کیسینجر، دوست نزدیک خانواده‌ی پهلوی، وزیر خارجه و سخنگوی اصلی دولت است. شکنجه و نقض حقوق بشر توسط وفادارترین متحدان آمریکا برای او دردسر ایجاد کرده چون این روزها گزارشات بسیاری در این مورد به چاپ می‌رسد. به نحوی که برنده‌ی انتخابات ماه نوامبر آینده، جیمی کارتر از حزب دموکراتیک، «حقوق بشر» را سرلوحه‌ی سیاست خارجی‌اش اعلام خواهدکرد.  این روزها نام دو سه تن در صدر منفورترین دیکتاتورهای جهان در نقض حقوق بشر مدام تکرار می‌شود که هر سه دوستان نزدیک «دکتر کیسینجر» محسوب می‌شوند: اسم ژنرال «آگوستو پینوشه» دیکتاتور شیلی در صدر است. سپس «فردیناند مارکوس» رئیس جمهور فیلیپین، و نفر سوم؟ خودتان حدس زدید! 


روزهای دانشگاه

در این تاریخ، دو هفته‌نامه‌ی «تایم» و «نیوزویک» معروف‌ترین و پرفروش‌ترین نشریات سیاسی آمریکا هستند، هریک با تیراژ چندین میلیونی. «تایم» محافظه‌کارتر است و به جناح راست تعلق دارد؛ «نیوزویک» به سیاستهای دموکراتها نزدیک‌تر. در تهران، من سال دوم دانشکده هستم، نه چندان سیاسی، اما به شدت حساس نسبت به سانسور کتاب و نشریات و فضای ترس و دلهره در دانشگاه. از لحاظ رفاه  شخصی جای شکایت نیست. آموزش عالی رایگان شده؛ برای اولین بار در «دانشگاه ملی ایران» ــ دانشگاه الیت طبقات بالاــ چهره‌های فقیر ومحروم در کنار دختران وزیر کابینه، صندلی‌های کلاس مرا اشغال می‌کنند. دولت به هر دانشجو مبلغ پانصدتومان کمک ماهانه می‌دهد. من هم که آپارتمان خصوصی و اتوموبیل شخصی دارم این کمک را دریافت می‌کنم. تایم و نیوزویک را مرتب به زبان اصلی می‌خوانم.


مشتری یک کتابفروشی هستم که فقط کتابها و مجلات انگلیسی می‌فروشد، (در خیابان شاه سابق؟ کسی یادش هست؟): همه چیز دارد، از آثار مارکس چاپ پنگوئن تا پنتهاوس و پلی‌بوی و پورنِ هاردکور. تنها جایی در تمام کشور است که سانسور در آن وجود ندارد. شاید برای آنکه مشتری‌ها همه آمریکایی هستند. کارهای ماکس وبر را برای  کلاس‌هام از آنجا می‌خرم. یک‌بار یک‌وعده چند کتاب جیبی از کارل مانهایم، ورنر ستارک، پیتربرگر و توماس لاکمن را یک‌جا می‌خرم و در یک کیسه همراه با الفیه شلفیه با اشتیاق به خانه می‌برم.  مشکلی در خواندن نشریات سینمایی (فیلمزاندفیلمینگ، سایت‌اندساند) ورمانهای انگلیسی ندارم. فیلمهای سینمایی را همیشه به زبان اصلی در انجمن ایران و آمریکا واقع در عباس‌آباد می‌بینم. زندگی روی‌هم رفته خوب و روبراه است: روزها دو سه ساعت کلاس، نمایشگاه یا خرید، سینما و تئاتر و شبها کافه‌های تاریک بالای شهر.  


چگونه سیاسی شدم

تا آنکه یک روز در آن کتابفروشی، چشم‌ام به گزارشی در مجله‌ی «تایم» می‌افتد با این عنوان: «شکنجه به مثابه سیاست رسمی: شبکه‌ی شرارت». از این تاریخ به بعد دیگر من همان دانشجوی سابق نخواهم بود. روش‌های ساواک طبق این گزارش: «دستبند قپانی»، «اتاق تمشیت»، «کلاهخود»، «آویزان کردن وزنه از بیضه‌ها»، «تجاوز جنسی»، «شوک الکتریکی»، «فروکردن بطری در مقعد» و . . . درست زیر دماغ ما بچه‌های پرمدعای روشنفکر که خدا را بنده نبودیم. گوش من حالا برای شنیدن روایت همکلاسی‌های «سیاسی» آماده است، برای سیاسی شدن. برای گوش سپردن به قصه‌های تاریک شهر!


گزارش هفته‌نامه «تایم»

«تایم» با تیراژ چند میلیونی، در تاریخ ۱۶ آگست ۱۹۷۶ گزارش چهارصفحه‌ای ویژه‌اش را درباره‌ی حقوق بشر منتشر می‌کند: «شکنجه به مثابه سیاست رسمی: شبکه‌ی شرارت». شش عدد پَنِل نقاشی سیاه و سفید گزارش را تزیین کرده: پلانتون، اسب‌سوار، فشاربر شکم، زیردریاییِ خشک، کلاهخود، و چوبِ طوطی. 

پنل‌ها دلخراش‌اند!

چند پارگراف از گزارش را بخوانیم (زیراکسِ گزارش در پایین): 

الزام حقوق بشر برای دریافت کمک نظامی

کنگره‌ی آمریکا متمم‌ای می‌نویسد بر لایحه‌ی کمک‌های نظامی و فروش تسلیحات (۱۹۷۶). این متمم دولت‌های دریافت‌کننده‌ی کمک نظامی از آمریکا را ملزم می‌کند تا راجع به شرایط حقوق بشر در کشور خود به کنگره گزارش دهند.  پرزیدنت جرالد فورد این متمم را وتو می‌کند اما نماینده‌ی حزب دموکراتیک درکنگره می‌گوید سال آینده این متمم دوباره به کاخ سفید عرضه خواهد شد. {سال آینده رئیس جمهور جدید، جیمی کارتر از حزب دموکراتیک، «حقوق بشر» را سرلوحه‌ی سیاست خارجی‌اش اعلام خواهدکرد.}


تجاوز به وسیله‌ی سگ‌های تعلیم دیده

از میان چندین کشور که امروزه متهم به استفاده از شکنجه‌اند به دشواری می‌توان بدترین‌شان را نام برد اما دو نمونه‌ای که متخصصان در بیشتر موارد ذکر می‌کنند شیلی و ایران است. طی سه سالی که از سرنگونی دولت مارکسیست سالوادور آلنده در شیلی می‌گذرد {در کودتای «سیا»، ۱۹۷۳} طبق منابع معتبر کلیسا در آن کشور نزدیک به هزار نفر شیلیایی توسط پلیس مخفی (دینا) زیر شکنجه به قتل رسیده‌اند. هجده ماه پیش، در یک موج گسترده ۲۰۰۰ نفر دستگیر شدند که ۳۷۰ نفر از آنها برای همیشه ناپدید گشتند . . . شکنجه در مراکز مخفی رخ می‌دهد که محل آنها مدام تغییر می‌کند. یکی از این شکنجه‌گاهها دیسکوتکی است به نام ویلاگریمالدی در شهر سانتیاگو. بسیاری از دستگیرشدگان برای شکنجه به اردوگاههایی نظیر ته‌رس‌آلموس در همان شهر منتقل می‌شوند. طبق یک گزارش موثق، تا تاریخ ماه مه امسال ۸۵ زندانی زن در ته‌رس‌آلموس نگهداری شده‌اند که ۷۲ نفر از این زنان اِعمال شکنجه را تأیید کرده‌اند. متداول‌ترین روش‌های شکنجه عبارت‌اند از ضرب  وشتم، تجاوز جنسی (گاه توسط سگ‌هایی که به همین منظور تعلیم دیده‌اند)، شوک الکتریکی، و سوزاندن پوست توسط سیگار.


نهادینه شدن شکنجه در ایران

بنا به گزارش «کمیسیون بین‌المللی قضات» که مرکز آن در شهر ژنو است، در ایران پس از کودتای ۱۹۵۳، نقض حقوق بشر از جمله شکنجه به میزان بی‌سابقه‌ای رایج شده‌است . . . به گفته‌ی حقوق‌دان فرانسوی ژان‌میشل برونشویک که ماه ژانویه شرایط زندان‌های ایران را بازرسی کرده، ساواک (پلیس امنیتی ایران) ۲۰۰۰۰ عضو و یک شبکه‌ی ۱۸۰۰۰۰ نفری از خبرچینانِ حقوق بگیر در اختیار دارد. 

روش‌های شکنجه در ایران نه تنها شامل شوک الکتریکی و ضرب و شتم بلکه استعمال بطری در مقعد، آویزان کردن وزنه از بیضه‌ها، و ابزاری نظیر «کلاهخود» است که روی سر قربانی گذاشته می‌شود تا فریادهای او چندین برابر در سرش طنین بیندازد. هفته‌ی گذشته خبرنگار تایم، کریستوفر اوگدن، که با وزیر امور خارجه هنری کیسینجر در ایران بود، با شاه مصاحبه کرد و از او درباره‌ی شکنجه پرسید. شاه پاسخ داد: «ما از همان روش‌هایی استفاده می‌کنیم که کشورهای پیشرفته به کار می‌گیرند، روش‌های روان‌شناسانه. ما آنها را مقابل اعترافات قرار می‌دهیم. وقتی در برابر اعترافات رفیقان‌شان قرار گرفتند به ما همه چیز را خواهند گفت.» 

شاه همچنین تعداد زندانیان سیاسی را هم انکار کرد و گفت عدد واقعی چیزی در حدود ۳۴۰۰ تا ۳۵۰۰ نفر است. شاه اضافه کرد، «اما اینها زندانی سیاسی نیستند، کسانی هستند که نسبت به مملکت وفاداری احساس نمی‌کنند.» . . .  اما واقعیت این است که ساواک به طور اخص بر گروههایی متمرکز شده‌است که شامل نویسندگان، هنرمندان، و روشنفکران می‌شود. در میان کسانی که طی دو سه سال اخیر شکنجه شده‌اند می‌توان از ویدا حاجبی تبریزی جامعه‌شناس، غلامحسین ساعدی نمایشنامه‌نویس معروف، و فریدون تنکابنی داستان‌نویس نام برد. شاید دهشتناک‌ترین وجه این سیاست در شیلی و ایران نهادینه‌شدن شکنجه باشد، این حقیقت که شکنجه تبدیل به روال  عادی و حوزه‌ی عمل خصوصی نهادهای نیمه‌مستقل امنیتی و پلیسی شده‌است.

/// 






یک گفتگو: گواهی علی‌اکبر معصوم‌بیگی و حسن حسام از شکنجه‌های ساواک

https://youtu.be/EIxR-59YPXM

 


درباره عروج راستگرایی در ایران از عبدی کلانتری

نئوکانسرواتیسم ایرانی و همگرایی (۱۳۹۷)

درباره‌ی همگرایی و خصلت‌های مشترک راستگرایان داخلی و براندازان دیاسپورایی


از میانه به راست و آنسوتر  (۱۴۰۱)

اندیشه‌هایی درباره‌ی عروج راستگرایی پس از قیام ژینا و «ائتلاف» اپوزیسیون


لحظه‌ی حاضر و مسأله‌ی هژمونی (۱۴۰۱)

درباره‌ی نبردهای هژمونیک ــ کسب سرکردگی و رهبری با رضایت مردمی ــ در خیزش ژینا و خیزش‌های آینده.


نیاز به یک نظم نوین در خاورمیانه از دیدگاه راست افراطی (۱۴۰۳)

فورمول‌بندی رئوس استراتژی راستگرا برای خاورمیانه، در یک مصاحبه‌ی فرضی با «دکتر مهدی ترامپیاهو»





۱۴۰۵ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

کدام مقاومت، کدام امنیت؟

عبدی کلانتری

سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۵

۱

تا پیش از جنگ دوازده روزه، سران جمهوری اسلامی به مردم اطمینان می‌دادند که درایت رهبر نظام، و توان استراتژیک سپاه پاسداران، امنیت شهروندان را تضمین کرده است. می‌گفتند محور مقاومت است که، از یک سو، جلو ورود داعش به کشور را گرفته و، از سوی دیگر، اسرائیل و آمریکا را از دست‌درازی به خاک ما برحذر داشته است. مهمترین وجه تبلیغات رژیم، فروش کالای «امنیت ملی» بود. 

چپ محور مقاومت نیز زیر برند «امنیت» از مشروعیت جیم الف دفاع می‌کرد. آنها خاطرنشان می‌کردند که طرح اسرائیل بزرگ‌تر، و درهم شکستن رژیم اسلامی، حتا پیش از برنامه‌ی هسته‌ای ایران به وسیله‌ی نتانیاهو و لابی اسرائیل در آمریکا روی کاغذ آمده بود. از دید نتانیاهو، رژیم ایران از بدو تأسیس به طور ذاتی برای اسرائیل یک تهدید وجودی به شمار می‌آمد. نظام می‌بایست برود، با محور مقاومت یا بدون محور مقاومت! سیاست خارجی جیم الف هیچ تأثیری در این برآورد نداشت.


کدام امنیت؟ کدام مقاومت؟ 
تصویر کپی رایت بلاگ عبدی کلانتری


۲

برجام و توافق هسته‌ای هم ــ دستاورد بزرگ اصلاح‌طلبان برای آشتی با غرب و حذف تدریجی تحریمات اقتصادی ــ  آن نگرانی وجودی دولت اسرائیل را برطرف نکرد. برعکس، آنها برجام را خطر بزرگ‌تری، شوم‌تر از چهره‌ی خشن و برهنه‌ی سپاه، ارزیابی کردند. توافق هسته‌ای از دید آنها کلاهی بود که رژیم بر سر آمریکا گذاشت تا کیسه‌هایش را پرکرده، پایه‌های نفوذش در منطقه را محکم‌تر کند. این پرسش که کدام طرف از قبل طرح نابودی طرف دیگر را ریخته، تبدیل شد به سوآل مرغ و تخم‌مرغ در تبلیغات رژیم و اپوزیسیون.

اما یک چیز مسلم است، برجام اساساً شانس اجرا و تکمیل پیدا نکرد. برجام به فاصله‌ی کوتاهی از سوی کاخ سفید به سطل زباله پرتاب شد. بلافاصله تحریم‌های حداکثری اولیه و ثانویه، و اخراج از سیستم بانکداری جهانی، اقتصاد کشور را زمین‌گیر کرد. اقتصاد رانتی کشور بیشتر و بیشتر به چنگ اولیگارش‌ها و شبکه‌ی مافیایی دور زدن تحریمات افتاد. قاسم سلیمانی ترور شد. اپوزیسیون رژیم در دیاسپورا این پیروزی‌ها را جشن گرفت و شروع به سازماندهی کرد. لابی اسرائیل در آمریکا به فکر سرمایه‌گذاری بیشتر روی آلترناتیوهای جمهوری اسلامی افتاد. به فاصله کوتاهی، صدها میلیون‌دلار روی تبلیغات هیبریدی و رسانه‌ای سرمایه‌گذاری شد. جیم الف خود بخود به فاز جنگی پرتاب شد.


۳

رژیم ایران خواسته‌ناخواسته وارد فاز جنگی شده بود.  حالا این جمهوری اسلامی بود که اسرائیل و آمریکا را تهدید وجودی تلقی کرد. در این مقطع، به گمان من، دیگر پرسش اینکه کدام طرف تهدید وجودی علیه دیگری را آغازید بی‌اهمیت بود. حال، سوآل عاجل این بود: «چگونه و با چه نوع دیپلماسی‌ای می‌توان خطر حمله نظامیِ اسرائیل و آمریکا را برطرف کرد؟»  دو جناح رژیم به توافق نمی‌رسیدند.


۴

اینجاست که می‌رسیم به تفاوت «چپ ایران» و «چپ محور مقاومت»! کنشگران و کلکتیوهای چپ، در مجموع، مخالف سیاست‌های تعمیق نفوذ استراتژیک و نظامی‌گری رژیم اسلامی در منطقه بودند. بسیاری از روشنفکران چپ،  از سالها پیش مخالف برنامه غنی‌سازی بودند اما در شرایط نوین حتا به مراتب بیشتر آنرا خطری برای امنیت کشور تلقی می‌کردند. برعکس، بلوک حاکم در دولت و جبهه پایداری، همراه با چپ محور مقاومت استدلال می‌کردند که تنها راه تضمین امنیت، تقویت بیشتر و بیشتر بنیه‌ی نظامی، حتی حرکت به سمت تسلیحات هسته‌ای، برای تضمین بازدارندگی و عدم مداخله‌ی ابرقدرت‌ها است. تعریف آنها از «امنیت»، نه مقاومت دفاعی در چارچوب دیپلماسی صلح، بلکه سرعت بخشیدن به نظامی‌گری و کامل کردن تکنولوژی‌های جنگی بود. آنها به کره شمالی نظر داشتند.


۵

یک بار دیگر به این پرسش در آن مقطع زمانی (پیش از جنگ دوازده روزه) فکر کنید: «چگونه و با چه نوع دیپلماسی‌ای می‌توان خطر حمله نظامی اسرائیل و آمریکا را برطرف کرد؟»  اهمیت این پرسش، پس از شکست برجام، فقط از زاویه‌ی منافع حاکمان  ــ جلوگیری از تغییر رژیم ــ مطرح نبود؛ حمله‌ی نظامی با سرنوشت کشور، زیرساخت‌های تمدنی و شهری آن، آینده‌ی ایران، و البته جان و امنیت شهروندان ارتباط پیدا می‌کرد. نمی‌توان گفت رژیم هیچ تلاشی برای عدم تخاصم (نه لزوماً صلح درازمدت) نکرد. دو بار پای میز مذاکره رودست خوردند!

از تاریخ یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳ که یادداشت زیر («سر افعی» و جنگ تمام عیار)  نوشته شد تا شروع جنگ دوازده روزه در ۲۳ خرداد تا ۱۴۰۴، بیش از یک سال فاصله است. ببینیم پیش‌بینی‌های آن تا چه اندازه درست از آب در آمد، به ویژه در مورد تبلیغات اپوزیسیون در زدن «سر افعی»، نادیده گرفتن خطر جنگ گسترده و نابودی زیرساخت‌ها از سوی رژیم و اپوزیسیون، و ادعاهای تضمین امنیت ملی از سوی چپ محور مقاومت.



«سر افعی» و جنگ تمام عیار

یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۳

منبع فیسبوک

جمهوری اسلامی گفت ماجرا «ختم‌شده» است، پاسخ مقتضی به اسراییل داده شد و بهتر است آمریکا و اسراییل دنبال ماجرا را نگیرند. حدس من این است که آمریکا و اسراییل دنبال ماجرا را خواهند گرفت، اما در وقت دیگری! زمان الان برای‌ آنها مساعد نیست. یک) ارتش اسراییل درگیر غزه است، و دو) جو بایدن در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری در وضع شکننده‌ای قرار دارد که ورود آمریکا به جنگ تمام عیار به رأی او آسیب خواهد زد. اعضای پایین حزب دموکراتیک هم به خاطر حمایت بایدن از نسل‌کُشی در غزه از او دل خوشی ندارند. اما حدس من این است که اسراییل و آمریکا جمهوری اسلامی را راحت نخواهند گذاشت.

*

پریشب، در حالیکه پهپادها و موشک‌های جمهوری اسلامی سلانه سلانه به سمت اسراییل می‌رفتند، سخنگوی وزارت دفاع اسراییل خونسرد در تلویزیون گفت نیروی دفاع برای مقابله آماده است و رئیس جمهور آمریکا که خبر حمله را حتا پیش از شروع آن گرفته بود (از کجا، سوآل است) به اسراییل و متحدانش در منطقه آماده باش داده بود، کشورهای عرب منطقه هم بموقع آسمان خود را برای عملیات پدافندیِ نیروهای آمریکا و اسراییل تخلیه کرده بودند، و کل ماجرا بدون ریختن خون از دماغ یک سرباز اسراییلی خاتمه پیدا کرد. پهپادها و موشک‌ها در هوا دود شدند و فراموش! بیت رهبر به انگلیسی توییت زد که از دید ما همه چیز «ختم شده» و محترمانه از آمریکا خواست دنبال داستان را نگیرد. رئیس جمهور آمریکا هم محترمانه از نتانیاهو خواست دنبال داستان را نگیرد، همین دود کردن موشک‌ها «خودش پیروزی محسوب می‌شود.» (نیویورک تایمز) همه شروع کردند به خاراندن سرشان که آیا کابینه‌ی جنگی نتانیاهو دنبال ماجرا را می‌گیرد یا نمی‌گیرد. 

*

حامیان اسراییل در رسانه‌ها، از جمله نیویورک تایمز هشدار می‌دهند که بهتر است اسراییل الان وارد جنگ تمام عیار نشود. توماس فریدمن از جناح لیبرال‌های جنگ سردی همین را می‌گوید. برت استفنز از جناح راست محافظه‌کار همین توصیه را می‌کند. مفسر «هاآرتص» همین‌طور. کابینه‌ی جنگی نتانیاهو، با توجه به عدم رضایت کاخ سفید، مردد است. 

*

طبق گزارشِ هاآرتص و تایمز، در کابینه‌ی نتانیاهو فقط یک نفر هست که علناً اصرار دارد همین حالا باید «دیوانه‌وار» پاسخ ایران را داد، ایتامار بن‌گویر عضو راست افراطیِ کابینه! (نیویورک تایمز، امروز)  جالب اینجاست که رسانه‌های فارسی خارج کشور و اپوزیسیون هم درست روی خط همین یک عضو آنتن‌شان فوکوس شده. مفسرهای ایران‌اینترنشنال، از مناشه امیر تا آن خانم . . . .، همسو با برخی چهره‌های «اپوزیسیون» می‌گویند الان دیگر باید کار را تمام کرد و سر افعی را زد. الان بهترین فرصت است. رژیم ایران گام اول را برای نابودی اسراییل برداشته و قضیه شوخی‌بردار نیست. تئوری سر افعی (یا سر اختاپوس) از همیشه داغ‌تر روی زبان اپوزیسیونِ ایرونی جاری است. مجری ایران‌اینترنشنال از تحلیل‌گرش نمی‌پرسد روی نقشه ایران سر افعی دقیقاً کجاست؟ نمی‌گوید رژیم سر و ته ندارد، اسراییلی‌ها نمی‌آیند «فقط» بیت را و نطنز را بزنند و برگردند بروند خانه و تمام! آنها زیرساختهای نفتی و سوخت‌رسانی، نیروگاههای برق و برق‌رسانی، جاده‌های اصلی و فرودگاهها را می‌زنند که سپاه فلج شود. اما جماعت «ایران‌گرا» اصرار دارد که  ایران همان جمهوری اسلامی نیست، بیایید بمباران کنید دومی را که اولی نجات پیدا کند! 

*

حدس من این است که اسراییل و آمریکا پاسخ این حمله را خواهند داد، اما در وقت دیگری. حمله موشکی مستقیم از خاک یک کشور به کشور دیگر دارای منطقی متفاوت از جنگ نیابتی است. آن به اصطلاح «محور مقاومت» که از این حمله سر شوق آمده و بیشترش را تبلیغ می‌کند، دارد با هست و نیست مردم ایران قمار می‌کند. این نه انتقام نسل‌کُشی غزه و فلج کردن دولت صهیونیست است و نه یک سر سوزن ضربه به آمریکا و منافعش در منطقه! این قمار با آینده‌ی ایران است. بعد از این حمله، از دید منافع اسراییل، منطق ژئوپولیتیکز، و موقعیت خاص این کشور، آنها بیشتر متقاعد خواهند شد که برای معضل جمهوری اسلامی راه حل درازمدت بیابند، وگرنه تضمینی نیست که در آینده با حملات این‌چنینی بخش‌هایی از کشور کوچک اسراییل با خاک یکسان نشود، که معنی‌اش ورود آمریکا به جنگ تمام عیار است. از زبان برت استفِنز مفسر محافظه‌کار تایمز: «چرخش‌های کلیدی نیم‌قرن گذشته که خاورمیانه را به وضعیت امروز کشانده منشأ مشترکی دارد: انقلاب اسلامی ایران در سال پنجاه و هفت که یک استبداد دینی (تئوکراتیک) را به قدرت رساند؛ رژیمی که با فناتیسم، تعصب کور مذهبی، سرکوب وحشیانه‌ی مردم ایران، و وعده‌ی نابودی اسراییل در راستای هدف‌های ایدئولوژیک خودش، این رنج و فلاکت را بر منطقه تحمیل کرد.» /// ع. ک.



بیشتر بخوانید از عبدی کلانتری

نئوکانسرواتیسم ایرانی و همگرایی (۱۳۹۷)

درباره‌ی همگرایی و خصلت‌های مشترک راستگرایان داخلی و براندازان دیاسپورایی


ثبات و سرنگونی (۱۳۹۷)

آیا می‌توان هم سرنگونی جمهوری اسلامی را طلب کرد و هم مدافع تشنج‌زدایی، ثبات منطقه، برجام، و عادی سازی روابط با غرب (مشروعیت نظام در روابط بین‌المللی) شد؟


سیاست از آبان تا بهمن ۹۸ (۱۳۹۸)

میوه شب عید؛ خشونت در اعتراضات آبان ۹۸؛ تغییر رژیم اما چگونه؟ ؛ جنگ «زرگری»؛ سرمایه مجازی، رانت، و نئولیبرالیسم ایرانی؛ انحصار و نئولیبرالیسم؛ دعواهای جناحی و تاکتیک‌های سرکوب؛ عزای حسینی در آمریکا؛ دو نوع سوگواری (هواپیمای اوکراینی)


چشم‌انداز سیاسی ایران پس از خیزش آبان و ترور سلیمانی (گفتگو با «زمانه»)

احتمال برجام ۲؛ وضعیت طبقه متوسط؛ شاخه های چپ در ایران

شاید به «پایان یک دوران» رسیده‌ایم، اما حکومت هنوز به پایان خط نرسیده است (گفتگو با «آسو»)

درباره خشونت و روش‌ قهرآمیز در خیزش‌های ایران؛ آینده جنبش و تصور انقلاب


از میانه به راست و آنسوتر  (۱۴۰۱)

اندیشه‌هایی درباره‌ی عروج راستگرایی پس از قیام ژینا و «ائتلاف» اپوزیسیون


لحظه‌ی حاضر و مسأله‌ی هژمونی (۱۴۰۱)

درباره‌ی نبردهای هژمونیک ــ کسب سرکردگی و رهبری با رضایت مردمی ــ در خیزش ژینا و خیزش‌های آینده.


نیاز به یک نظم نوین در خاورمیانه از دیدگاه راست افراطی (۱۴۰۳)

فورمول‌بندی رئوس استراتژی راستگرا برای خاورمیانه، در یک مصاحبه‌ی فرضی با «دکتر مهدی ترامپیاهو»


صلح با شیطان (۱۴۰۴)

چند روز قبل از جنگ دوازده روزه: طبقه متوسط در نوسان میان شاخه زیتون ترامپ و خدنگ خشمِ نتانیاهو!


آغاز جنگ (۱۴۰۴)

تحلیلی از روز اول جنگ دوازده روزه ـ جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴


پس از رهبر، پس از فُوردو (۱۴۰۴)

روز هفتم جنگ - پنجشنبه ۲۹ خرداد۱۴۰۴


دو ارزیابی متضاد (۱۴۰۴)

تحلیل از منظر روز هشتم حمله‌ی نظامی اسرائیل به ایران در جنگ دوازده روزه 


چرا «اعتدال‌گرایان» خوشحالند؟ (۱۴۰۴)

پس از تهاجم اسرائیل و جنگ دوازده روزه، اعتدال‌گرایان به طور علنی صحبت از ضرورت تغییر «پارادایم حکمرانی» می‌کنند. «پارادایم»ای که باید تغییر کند ولایت فقیه و رادیکالیسم شیعیِ «محور مقاومت» است، اما شروع تغییر با پذیرش سبک زندگی طبقات متوسط و رفع سانسور اینترنت نشاندار می‌شود.


بن‌بست کنونی سیاست (۱۴۰۴)

چه قدم‌هایی در سیاست داخلی باید برداشته شود تا ما به ورطه‌ی تهاجم نظامی از خارج، کودتا، جنگ داخلی، و فروپاشی اقتصادی و زیست‌محیطی درنغلطیم؟


گذار از تونل: زندگی و اقتصاد در تهران (۱۸ مهر ۱۴۰۴)

نمایی از استیصال اجتماعی: در تهران، قیمت‌ها مثل سایه‌های روی دیوار در حرکت هستند، ناپایدار، زنده، هر ساعت شکل عوض می‌کنند. شهر نفس می‌کشد اما به جلو نمی‌رود؛ دور خودش می‌چرخد و زبان بقا را زمزمه می‌کند: اجاره، نرخ ارز، نان، دارو، و امید به نوری در انتهای تونل.


باخت ـ باخت (۹ فروردین ۱۴۰۵)

طعنه‌آمیز خواهد بود اگر پس از پایان جنگ کنونی، «ایران» به زانو درآید اما جمهوری اسلامیِ ضعیف و زخم‌خورده به حیات خود ادامه دهد. تحلیلی از جنگ.




۱۴۰۴ آبان ۴, یکشنبه

انتخابات شهردار نیویورک ـ یک یادداشت شخصی

 عبدی کلانتری

یکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴

چشم‌ها در آمریکا روی انتخابات شهرداری نیویورک دوخته شده که چند روز دیگر برگزار می‌شود. برای نخستین بار، نامزدی در صف مقدم از آزادی فلسطین دفاع می‌کند. او علناً علیه دولت اسرائیل و نسل‌کُشی در غزه سخن رانده است. نام او زوران مَمدانی است. دو رقیب دارد: اَندرو کومو فرماندار سابق ایالت نیویورک، و کورتیس اسلیوا از حزب جمهوریخواه. 

از راست به چپ: کورتیس اسلیوا، ماریو کومو، زوران  ممدانی

۱

تعداد شهروندان یهودی در شهر نیویورک نزدیک به یک میلیون و در سراسر ایالت حدود دو میلیون برآورد می‌شود. با تجربه‌ی مهاجری مثل من که بیش از دو سوم عمرش را ساکن این شهر بوده، با آنها همکلاس، همکار، همسایه، و هم‌رزم بوده، بیشتر این یهودیان انسان‌های سکولار، لیبرال مسلک، و در طیف سیاسی متمایل به چپ قرار می‌گیرند. سرآمدان آنها حامل والاترین سنت‌های روشنفکری در هنرها، فلسفه، علوم، فرهنگ و آموزش عالی در آمریکا بوده‌اند. زیست فرهنگیِ نیویورک‌سیتی، موزه‌ها، فرهنگسراها، تالارهای موسیقی، تئاتر، سینما، ادبیات و نشریات روشنفکری در قرن بیستم بدون حضور آنها قابل تصور نیست. اگر کشور آمریکا میراثی از بهترین ویژگی‌های جنبش‌ روشنگری اروپا به ارث برده باشد، بدون تردید مدیون همین یهودیان و از دروازه‌ی ورودی نیویورک بوده است. آنها عمدتاً اشکنازی‌تبار هستند؛ اقلیت سفاردی یا میزراحی فقط ده دوازده درصد را تشکیل می‌دهند. جنبش کارگری، اتحادیه‌ها و احزاب چپ، و سنت مارکسیسم در آمریکا نیز عمدتاً به دست مهاجران یهودی شکل گرفته است. این سنت چندین دهه است که در دانشگاه دولتی نیویورک (کی‌‌یو‌نی) به پرورش کنشگران سیاسیِ چپ با زمینه‌ی علوم اجتماعی و مطالعات کارگری مشغول بوده است. 

در جایی که من در آن درس خواندم، «نیو سکول فور سوشال ریسرچ» (با نام دیگر «دانشگاه در تبعید»)، نسل پس از نسل، بزرگان یهودی‌تبار تدریس کرده‌اند، کسانی چون اریش فروم، هانا آرنت، هانس یوناس، لئو  استراس، کلود لوی‌استروس، ریچارد برنستین، اریک هابساوم، ژاک دریدا، و استادان دیگری از سنت‌های مارکسیسم، فنومنولوژی، و روانکاوی فروید. 

جنبش و گروهی که در تاریخ فکری به اسم «روشنفکران نیویورک» (نیویورک اینتلکچوالز) شهرت دارد اکثراً متشکل از نویسندگان و نظریه‌پردازان یهودی بود. در قرن بیست و یکم، و به ویژه پس از کشتار یازده سپتامبر در مرکز تجارت جهانی نیویورک، بخش مهمی از این روشنفکران به «راست» چرخیدند و جریان با نفوذ نئوکان‌های نزدیک به کاخ سفید را شکل دادند. آنها بودند که تلاش کردند خاورمیانه را سراسر از این رو به آن رو کنند. 

چرا من به نقش برجسته‌ی شهروندان یهودی در فرهنگ و سیاست نیویورک‌سیتی گریز زدم؟ که شما به این پرسش بیندیشید: چرا بخش بزرگی از این شهروندان، که مدافع موجودیت کشور اسرائیل هم هستند، قصد دارند به یک نامزد جوان «مسلمان» رأی بدهند؟ 

  

۲

رقیب اصلی زوران ممدانی، سیاستمدار قدیمی و فرماندار سابق ایالت نیویورک، اَندرو کومو است که تا چند سال پیش به دلیل شهرت و میراث پدرش ماریو کومو نسبتاً خوش‌ درخشید، تا اینکه عملکرد او در جریان پاندمی کووید و مرگ تعدادی از ساکنان خانه‌های سالمندان زیر انتقاد قرار گرفت. سرانجام یک پرونده اتهامِ تعرض جنسی کومو را از اوج قدرت به زیر کشید و مجبور به استعفا کرد. امسال، او دوباره به سیاست بازگشت اما در دور مقدماتی انتخاباتی از سوی حزب دموکرات، از زوران ممدانی شکست فاحشی خورد. نیویورکی‌ها که اکثراً به این حزب تعلق دارند او را طرد کردند. تفاوت آراء چنان بود که او شکست را پذیرفت، به ممدانی تبریک گفت، و کنار کشید. اما ماشین رهبری حزب دموکرات، و صاحبان قدرت و پول در نیویورک، عقب ننشستند و کومو را تشویق کردند تا خارج از حزب، به عنوان نامزد مستقل، دوباره وارد رقابت نهایی شود. حمایت چندین میلیون دلاری لابی اسرائیل و تأیید ضمنی رئیس جمهوری ترامپ نیز او را به این کار ترغیب کرد. پرسشی که اینجا روبروی شماست: چرا سردمداران حزب دموکرات در تبانی با برخی سیاستمداران حزب جمهوری‌خواه به این فکر افتادند که نامزد رسمی حزب خودشان را خراب کنند تا اندرو کومو شهردار شود؟


۳

زوران قوام ممدانی، ۳۴ ساله، متولد کامپالا، اوگاندا، در هفت سالگی به نیویورک آمد و فقط پس از پایان تحصیلات عالی رسماً شهروند آمریکا شد. پدرش نام میانی ‌او را بر قفای قوام نکرومه نخست‌وزیر انقلابی و ضداستعمار کشور غنا («ساحل طلا» در غرب آفریقا) بر او گذاشت. قوام نکرومه آغازگر پان‌آفریکانیسم و تأثیرگذار بر سایر جنبش‌های استقلال‌طلبانه‌ی ضداستعماری بود. ما دانشجویان ایرانی در رژیم سابق بخوبی با نام نکرومه آشنا بودیم، همچنانکه با نامهای پاتریس لومومبا، جولیوس نایرره، آمیلکار کابرال، توماس سانکارا، جمال عبدالناصر، و نلسون ماندلا. زوران ممدانی در دانشگاه رشته «مطالعات آفریقایی» را به پایان برد. او با تاریخچه استعمار و جنبش‌های آزادی‌بخش آفریقا آشناست. 

مادر زوران، فیلمساز سرشناس و سلبریتی هالیوود میرا نایر است. میرا نایر، هندی‌تبار آمریکایی، صاحب کمپانیِ تهیه فیلم میرابای و کارگردان فیلم‌های معروفی است نظیر «می‌سی‌سی‌پی ماسالا» (با شرکت دنزل واشنگتن)، «کاما سوترا: یک قصه عشقی»، «عروسیِ موسم باران» (مونسون ودینگ)، «همنام» (بر اساس رمان پرفروش جومپا لاهیری)، «بنیادگرای مردد» (بر اساس رمان پرفروش محسن حمید)، و «سلام بمبئی» (نامزد اسکار). میرا نایر در دانشگاه دهلی مدرک جامعه‌شناسی گرفت و سپس به دانشگاه هاروارد آمد و بعدتر در هنرهای تجسمی و فیلمسازی فارغ‌التحصیل شد. اگر تا کنون فیلم‌های میرا نایر را ندیده‌اید، پیشنهاد می‌کنم حتماً ببینید. 

پدر زوران، متفکر برجسته مطالعات پسااستعماری و استاد سرشناس دانشگاه کلمبیا در نیویورک محمود ممدانی است. با تألیف بیش از ده کتاب، تأثیر بسیاری بر پژوهش‌های مربوط به قدرت سیاسی، تحلیل دولت و خشونت دولتی در جوامع پسااستعماری، و بازاندیشی تولید دانش در جهان داشته است. 

آشکار است که زوران ممدانی در خانواده‌ای با پیشینه‌ی فرهنگی ممتاز پرورش یافته، اما هویتِ «مسلمان» او در نیویورک شکل گرفته است. در دوران مبارزات انتخاباتی و سال‌های خدمت دولتی، در نماز جمعه شرکت می‌کرد و خود می‌گوید به پلورالیسم دینی باور دارد. با اقلیت‌های دینی به زبان‌های هندی، اردو، بنگالی و اسپانیایی سخن می‌گوید. باور دینی او صرفاً جنبه‌ی شخصی ندارد، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از خدمت عمومی‌اش است. در سال‌های اخیر، اثرگذاری سیاسی و حضور پررنگ مسلمانان در انتخابات محلی پیوسته رو به افزایش بوده است. آنان در همه‌ی سطوح اقتصادی شهر حضور دارند: از مشاغل تخصصی و مدیریتی در نهادهای دولتی و شرکت‌های خصوصی، در وال‌استریت، نیروی پلیس شهری و شهرداری گرفته تا دکه‌های ساندویچ حلال در خیابان‌ها که روزانه غذای ارزان هزاران نیویورکی را فراهم می‌کنند. چهره‌ی برخی محله‌ها نیز به‌تدریج محجبه‌تر شده است.

زوران ممدانی در میان بخشی از همکیشان رنگین پوست در برابر اتهام سمپاتی با تروریسم از سوی راستگرایان از خود دفاع می کند.

پیشینه‌ی کنشگری زوران ممدانی به زمانی بازمی‌گردد که به‌عنوان مشاور، به مستأجران کم‌درآمد و رنگین‌پوست نیویورک کمک می‌کرد تا در برابر اخراج از خانه توسط مالکان مقاومت کنند. او از بحران مسکن در نیویورک تجربه‌ای دست‌اول دارد. پس از انتخاب به مجلس ایالتی نیویورک (مجلس پایینی در کنار سنای ایالت)، تمام توان خود را صرف مقابله با قدرت‌مندان بازار مسکن کرد؛ همان‌ها که اجاره‌نشینی یا خرید خانه را برای بیشتر شهروندان نیویورک به رؤیایی دست‌نیافتنی بدل کرده‌اند. اجاره‌ها در نیویورک سرسام‌آور است. (لیلی، خواهرزاده‌ام، برای یک استودیوی چند متر در چند متر در محله‌ی «گرینیچ ویلج» ماهانه حدود چهار هزار دلار می‌پردازد!) 


۴

مسلمانان شهر نیویورک، با جمعیتی حدود ۷۵۰ هزار تا یک میلیون نفر، به نرخ مشارکت بی‌سابقه‌ای در انتخابات دست یافته‌اند، به‌ویژه در محله‌هایی که جمعیت قابل توجهی از ساکنان آفریقای غربی، آسیای جنوبی و عرب در آنجا زندگی می‌کنند. آرای آن‌ها در رقابت‌های مقدماتی و انتخابات عمومی، به‌ویژه برای نامزدهایی که اولویت را به مقرون‌به‌صرفه بودنِ مسکن، مبارزه با تبعیض، حقوق مهاجران و عدالت اجتماعی می‌دادند، تعیین‌کننده بوده است.

در پنج «بارو»ی شهر نیویورک ــ منهتن، بروکلین، برانکس، کوئینز، و استن آیلند ــ مجموعاً بیش از ۳۰۰ مسجد وجود دارد. این مساجد از مراکز تاریخی مسلمانان سیاه پوست (مانند مسجد مالکوم شباز [مالکوم اکس] در هارلم) و اجتماعات بزرگ مهاجران (مانند مرکز فرهنگی اسلامی و مسجد الفاروق در منهتن) تا مساجد کوچک محله‌ای و مراکز فرهنگی در کوئینز، بروکلین و برانکس، بسیار متنوع هستند. در برانکس، مرکز اسلامی «وان نِست» در حال ساختن یک مجتمع جدید به مساحت ۳۲۰۰۰ فوت مربع است که قرار است تا پایان سال ۲۰۲۶ به بزرگترین مسجد در ایالت نیویورک تبدیل شود. 

امامان جمعه در نیویورک طیف گسترده‌ای را شامل می‌شوند، از افرادی با ریشه‌های عمیق در کمونیتیِ سیاهپوستان آمریکایی تا امامان آسیای جنوبی، غرب آفریقا، و امامان عرب. بسیاری از این امامان در اتحادهای بین‌الادیانی محلی و سازماندهی سیاسی فعالیت دارند. مساجد در اصل مرکزی برای زندگی اجتماعی و فعالیت‌های فرهنگی یا سیاسی مسلمانان هستند. آنها آموزش، خدمات بهداشتی، کمک حقوقی، و امور خیریه ارائه می‌دهند و در بسیج رای‌دهندگان نقش کلیدی دارند. 

بودجه آنها از کجا می‌آید؟ اکثر مساجد شهر نیویورک متکی به کمک‌های مالی نمازگزاران، سازمان‌های محلی مسلمانان، و صندوق‌های خمس و زکات هستند. کشورهای حاشیه خلیج فارس، به ویژه عربستان سعودی، هزینه ساخت مساجد و فعالیت‌های تبلیغی در ایالات متحده را تأمین کرده‌اند، اما من منبعی پیدا نکردم که به کمک خاص دولت‌های عربی به شهر نیویورک اشاره داشته باشد. از لحاظ تاریخی، برخی مساجد در سایر شهرهای آمریکا بخشی از هزینه‌های ساخت‌شان از طریق بودجه‌های عربستان سعودی تامین شده است. بنیاد علوی، که با جمهوری اسلامی ایران ارتباط دارد، به مساجد و مدارس شیعه در نیویورک کمک مالی کرده است، به ویژه آن دسته از مساجد و مدارسی که به مهاجران ایرانی و افغانستانی خدمت می‌کنند. این بنیاد مالک املاک و مستغلات در منهتن است.

آنچه من در ابتدای این مقاله در باره سهم تاریخی و نقش فرهنگی و روشنفکری عظیم یهودیان در نیویورک گفتم اندک اندک در حال رنگ باختن است. دستاورد جمعیت مسلمان در این حیطه‌های فرهنگی ناچیز بوده است. پول و ثروت وجود دارد اما با سنت تاریخیِ فرهنگ، هنر، و اندیشمندیِ نیویورکی و نهادهای روشنفکری آن فرسنگ‌ها فاصله دارد. 

این نکته را هم بیفزایم: کسانی که قصد تحقیق در مورد اسلام و مسلمانان در ایالات متحده را دارند و فقط از راه جستجوگر گوگل یا اخیراً هوش مصنوعی منابع خود را پیدا می‌کنند باید هشیار باشند که انبوه زیادی از رفرنس‌های «خبری» و گزارش‌ها در زبان انگلیسی بوسیله افراد و نشریات شناخته‌شده‌ی اسلام‌ستیز و اسلام‌هراس متعلق به جریان‌های راست افراطی در فضای مجازی منتشر شده‌اند و چندان قابل اعتماد نیستند.

 

۵

بودجه سالانه شهر نیویورک برای سال مالی ۲۰۲۵ تقریباً ۱۱۲.۴ میلیارد دلار تعیین شده است. این فقط برای شهر نیویورک است و نه تمام ایالت. این بودجه، خدمات عمومی از جمله آموزش، امنیت شهری، مسکن، بهداشت و درمان، حمل و نقل، زیرساخت‌ها، موسسات فرهنگی و موارد دیگر را تأمین می‌کند. تخصیصات این بودجه از طریق مذاکره بین شهردار، شورای شهر و سازمان‌های مختلف شهری شکل می‌گیرد. شهردار نیویورک یکی از قدرتمندترین مقام‌های سیاسیِ کشور را در اختیار دارد.


۶

نشان شاخص کورتیس اسلیوا یک کلاه‌ کپیِ قرمز است؛ نمادی که از دهه‌ی ۱۹۸۰ تا امروز با نام او گره خورده است. به خاطر می‌آورم: در آن سال‌های دانشجویی و کار شاق، نیویورک شهری بود گرفتار جرم و ناامنی، و اسلیوا، راننده‌ی جوان پیتزافروشی در برانکس، تصمیم گرفت گروهی داوطلب از شهروندان عادی را برای پاسداری از متروها و خیابان‌ها سامان دهد. (قبل از آن، با ترک تحصیلات رسمی، سرپرست شیفت شبِ یکی از شعبه‌های مک‌دونالدز در برانکس بود.) این گروه که «گاردین اِنجِلز» نام گرفت، بدون سلاح و با تکیه بر انضباط شخصی، آموزش دفاع فردی و حضور در فضاهای عمومی، به مقابله با دزدی، خشونت و قاچاق پرداخت. لباس متحدالشکل قرمز و سفید آنان، به‌ویژه کلاه‌ کپ قرمزشان، به‌زودی به نشانه‌ای شناخته‌شده در شهر بدل شد. در آغاز از سوی پلیس و رسانه‌ها با تردید نگریسته می‌شدند، اما به مرور حضورشان بخشی از سیمای اجتماعی نیویورک شد: نمادی از کنش مدنی خودجوش و اراده‌ی شهروندی برای بازپس‌گیری امنیت از دل بی‌قانونی دهه‌ی هشتاد. 

در دهه‌ی هشتاد میلادی، نیویورک ورشکسته بود، شهرداری و پلیس حضوری محسوس نداشتند، و جرم و جنایت بی‌داد می‌کرد. بخاطر دارم، دیروقت‌های شب که با ترس وارد کوپه‌ی مترو می‌شدی، اگر چشمت به دو جوان با کلاه کپی قرمز و لباس «گاردین انجلز» ته کوپه می‌افتاد نفس راحتی می‌کشیدی و می‌نشستی. فراموش نمی‌کنم شبی آخر هفته که خسته از سر کار می‌آمدم ــ کار شاق سرپایی تمام روز روی ماشین آفست، که بوی رنگ و مواد شیمی از پاک کردن غلطک‌ها تا زیر پوست نفوذ می‌کرد و هرگز پاک نمی‌شد، که هجده سال از عمر دانشجوی تبعیدی را که من باشم ، شاید به انتقام «کار فکری بورژوایی»، با ماشین چاپ و دیپرشن عمیق گره زد ــ روی صندلی گوشه کوپه خواب‌آلود تکان‌تکان می‌خوردم، که تیزی چیزی زیر گردنم مرا از چرت پراند. لبه‌ی تیز چاقو روی پوست و چهره‌ی خشن جوان سیاهپوست بالای سرم مرا بیدار کرد. پول طلب می‌کرد، دستمزد یک هفته‌ی من که تا کرده توی جیب شلوار برجستگی‌اش بیرون زده بود. با دست چپ چند اسکناس بیرون کشیده در هوا رها کردم و در همان حال با دست راست زدم زیر چاقو و فرار! پلیس و امداد که رسید هنوز خون از گلوی من سرازیر بود، هر چند زخم عمیق نبود و شوک ماجرا بیشتر مرا تکان داده بود. از آن شب به بعد، احترام من به فرشتگان نجات (گاردین انجلز) بیشتر شد.

گربه های بی سرپرست و اسلیوا

کورتیس اسلیوا از دل اعماق برآمده؛ از کوچه‌پس‌کوچه‌های فرودستان، در میان کارگران و رنگین‌پوستانی که زیر بار فقر و نابرابری جان می‌کَنند. هیچ‌گاه ثروت و جاه‌وجلال نیندوخت، از ریاکاری لیبرال‌های بانفوذ و فساد سیاستمداران دموکرات به ستوه آمد، به حزب مخالف پیوست. لهجه‌ی غلیظ و دلنشینِ بروکلینیِ ایتالیایی‌تبار، یادگار سال‌های سخت زیستن در همان محله‌هایی است که دو رقیب‌اش در این انتخابات فقط نام‌شان را شنیده‌اند. با گذر زمان، اسلیوا وارد عرصۀ رسانه و سیاست شد: مجری رادیویی ماهر، نامزد حزب جمهوری‌خواه برای شهرداری نیویورک، فعال در حوزه عدالت کیفری، امنیت شهری، حمایت از حیوانات و حقوق شهروندی. در عقیده، محافظه‌کار است: به ارزش خانواده باور دارد، با سقط جنین مخالفت می‌کند، و مدافع افزایش بودجه پلیس شهری و مخالف پذیرش مهاجران غیرقانونی است. سه فرزند از همسران سابق دارد. به جای فرزندآوری بیشتر، او و همسر کنونی‌اش زندگی‌شان را وقف نجات و پرستاری از گربه‌های بی‌خانمان کرده‌اند. روزی دانلد ترامپ با طعنه گفت: «کورتیس واقعاً جمهوری‌خواه است؟ اگر شهردار شود، کاخ شهرداری پر از گربه‌های کور و کچل خواهد شد!» و شاید چندان هم بی‌راه نگفت؛ آپارتمان اجاره‌ای کوچک اسلیوا و همسرش پناهگاه ده‌ها گربه‌ی زیبا اما آسیب‌دیده است، پناهگاهی برای بی‌پناه‌ها، درست همان‌طور که خودِ او سال‌ها در خیابان‌های شهر برای آدم‌های بی‌دفاع نگهبان بود./// 

بیشتر بخوانید، از عبدی کلانتری

چرا ممدانی در انتخابات شهردار نیویورک پیروز شد

محور کارزار انتخاباتی زُهران ممدانی که پیروزیِ او را باعث شد طرح‌های بی‌سابقه‌اش برای «بحران مسکن» و «بحران مهد کودک» در شهر نیویورک بود، یعنی دو مشکل اصلیِ زندگی و سکونت در این شهر. این تنها کلید فهم پیروزی ممدانی در انتخابات شهردار این کلان‌شهر است.

گذار از تونل: زندگی و اقتصاد در تهران

در پارک‌های بازی گذر از تونل وحشت فقط برای هیجان و سرگرمی‌است؛ همه می‌دانند انتهای تونل باز و آفتابی خواهد بود. چنین تضمینی برای مردم ایران که مدت‌هاست وارد اقتصاد وحشت شده‌اند وجود ندارد. نه درازای تونل مشخص است و نه حتی احتمال خروج نهایی.

شاید به «پایان یک دوران» رسیده‌ایم، اما حکومت هنوز به پایان خط نرسیده است (گفتگو با آسـو)