۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه

باراک و بروس و بيلی

آخرين بار که به سالن کنسرت «هـَمِرستين بالروم» در خيابان سی و چهارم شهر نيويورک رفتيم همين چندهفته پيش بود که «بی فيفتي‌توز» (B-52s) کنسرت گذاشته بود. برای من نوستالژيای بيست سال پيش بود و برای عزيزترين‌ام ــ متناسب با سن و سال خودش ــ کشف دنيای شاد و سراپا رقص وشيطنت و پارتي‌ی اين گروه. (فرد شنايدر بود که با همان شوخ طبعي‌ی گي‌مآب اش گفته بود، «الويس مرده؛ حالا من‌ام سلطان راک اند رول!» کيت پيرسون و سيندی ويلسون، حالا پنجاه و چندساله و تپل، هنوز همان دختربچه‌های هميشگی مانده اند.) خاطرات سالن همرستين بالروم طی اين يکی دو دهه زياداند، يکی از آخرين‌هايش آتش بازي‌ها(آتش واقعي!)ی زير پای تيل لينده‌مان در گروه آلمانی «رمشتاين» (Rammstein) بود که به نظر می‌رسيد هرلحظه حريق را به ميان جمعيت سرايت دهد و اين درست همان چيزی بود که همهء ما، گر گرفته از آتش موسيقی و [. . .]، دل مان می‌خواست اتفاق بيفتد!


Nilgoon Image: Barack in Concert

فرد شنايدر، کيت پيرسون، سيندی ويلسون، کيت ستريکلند

غرض اين بود که بگويم احساس خوبی داشت وقتی در مجلهء تايم عکس بزرگِ دوصفحه اي‌ی باراک و ميشل اوباما را ديديم که در سالن همرستين بالروم، درست نزديک همانجايی که ما می‌نشستيم، دارند حسابی با موسيقی بروس سپرينگستين و بيلی جوئل حال می‌کنند. اکتبر است، درست پيش از انتخابات، در کنسرتی برای جمع آوری کمک مالی. البته برای ما مقدور نبود دوتا از آن بليط‌های چندهزار دلاری را بخريم و برويم کنار باراک و ميشل بنشينيم و به بروس گوش کنيم که در آهنگ‌های آخرش جورج بوش و جنگ عراق را به صلابه می‌کشد (اينجا را کليک کنيد). باربارا سترايسند هم با کنسرتی ۹ ميليون دلار برای کارزار انتخاباتی اوباما کمک جمع کرد.


Nilgoon Image: Barack in Concert

باراک و ميشل در کنسرت بروس ـ هامرستين بالروم، اکتبر ۲۰۰۸، عکس از هفته نامه تايم

کی بشود که ما هم رييس جمهوری داشته باشيم که دست زن زيبايش را بگيرد و به کنسرت محسن نامجو يا کيوسک يا گوگوش و ابی برود و در ميان مردم بخواند و برقصد.

باراک با بروس می‌رقصد (کليک کنيد):










~

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

اوين و رژيم حقيقت

محمدرضا نيکفر در مقاله‌ی تازه‌ی خود (در مناظره ای با نوشين احمدی خراساني) می نويسد زندان اوين آرکه تايپ يا سرنمون رژيم اسلامی در کشور ما است. بی شک «اوين» همچون يک کد يا نشانه، بسياری از ويژگی‌های رژيم را در شکل برهنه تر به نمايش می گذارد. بسياری از نويسندگان به اين نکته اشاره کرده اند که اين نوع زندان را تنها به معنی محبس فيزيکی نبايد در نظر گرفت. «اوين» به همان نحو که سردمداران اين رژيم تعريفش می کنند عبارت است از مدرسه‌ی آدم سازی، مکان ارشاد، جايی که زندانی و زندان بان به تدريج وجوه مشترک بسيار پيدا می کنند، بدون آنکه خود هميشه به اين اشتراک‌ها وقوف داشته باشند.

اينکه «اوين» علاوه بر مکان آدمکشی، جای آدم سازی است، دليل اش «رژيم کرداری ـ گفتاری» جاری در آن است؛ رژيمی که فقط طالب اطاعت نيست بلکه بيشتر از آن، طالب ايمان است. «رژيم اوين» شما را معتقد و مؤمن می خواهد زيرا رژيم «حقيقت» است. رژيم‌های حقيقت، بر قدرت برهنه، قدرت بيرونی يا خشونت فيزيکی صرف متکی نيستند. ابزار سرکوب و بازتوليد «تبعيض» در رژيم حقيقت، زمانی مؤثر می افتد که در مغز و روان زندانی خود را بازتوليد کند. در آنصورت، ديگر حتا لازم نيست بر در سلول زندان قفلی باشد. رژيم حقيقت، پليس را در نهاد خود ما توليد و بازتوليد می کند.

رژيم حقيقت اسلامی، يا اوين اسلامی، می تواند «سوژه»ی خود را بسازد و قدرت خود را در زيست روانی اين سوژه به جريان اندازد. چنين «سوژه» ای ديگر فاقد فرديت خودمختار است (در مقام همدست، در مقام منتقد، يا در مقام برانداز). رابطه‌ی آن با رژيم حاکم، رابطه ای «دوپهلو» (چندپهلو؟) است، هم بازی می خورد، هم در بازی تقلب می کند، و هم در موارد نادری قواعد بازی را به هم می زند. در نتيجه، حوزه‌های «مبارزه با قدرت» نيز با اشکال کلاسيک صف بندی انقلابی، قدرت دوگانه، و سرنگونی تعريف نمی شوند. در اين رژيم، برای مقاومت و خروج، نه اصلاح طلبی و نه انقلابيگری کار ساز است. «سنگر بندي» در خيابان روی نمی دهد؛ نهادها، تسخير يا فتح نمی شوند. تغيير رژيم، مستلزم مقاومت، مبارزه، و خروجی است از سنخ ديگر. از چه سنخی و به چه طريقي؟

رابطه‌ی دولت با جامعه پس از انقلاب «اسلامي» با رابطه‌ی دولت و جامعه در زمان شاه چه تفاوتی پيدا کرده؟ ارتباط وسيع و از پايين با «خلق» چه تفاوتی با دموکراسی دارد؟ چرا در الاهيات سياسی رژيم حاکم، اصلاحگری و رفورم به ابقای بيشتر همان رژيم می انجامد؟ چرا رژيم حقيقت حاکم، رژيمی «غير شخصي»، فاقدمرکز فرمان، و فاقد«مغز» است و نمی توان با آن «ديالوگ» برقرار کرد؟ چرا افشاگری و نور بر تاريکخانه‌ی اشباح تاباندن در اين رژيم، چيزی را عوض نخواهد کرد؟ تضادهای ساختاری اين رژيم در کجا است؟ نقش ايدئولوژی در آن چيست؟ مجموعه‌های نمادين و معنايی در آن چگونه شکل می گيرند و ارتباط شان با دين (اقتصاد سياسی دين و اقتصاد نشانه‌ها) چيست؟ مفاهيم دولت، هژمونی، مردم، جامعه‌ی مدنی، انقلاب، و اصلاح را در شرايط مشخص ايران چگونه بايد تعريف کرد؟

مقاله‌ی درخشان محمدرضا نيکفر را بخوانيد (همراه با رساله‌ی ديگر او «ايمان و تکنيک») و تزها و تحليل‌های آنرا در مورد مبرم ترين مسايل جامعه‌ی ما (در وبلاگ تان) به بحث بگذاريد!

همينطور از اين نقد يحيی بزرگمهر بر نوشته های نيکفر (درباره‌ی مفهوم پارسايی و نقش روشنفکری دينی) غفلت نکنيد!

~

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه

شوره زارهای بی عاطفه و امپراتوری های پريشان

از کلمات سوپرقصار مفسر روزنامه‌ی اعتماد، آقای مسعود بهنود، درباره‌ی درايت رجال ما که ايران را تبديل به «لقمه» ای کرده اند «چندان بزرگ که از گلويی عبور نمی کند.» ايشان می فرمايد:

«رجال و فن سالاران و ديوانيان ايران که در زمان های دور پايشان بر شوره زاری خشک و بی عاطفه بود، با حکومت هايی ضعيف و ديکتاتورهای نادان، راستی بايد گفت به وظيفه خود خوب عمل کرده اند تا اين گربه اينک سرش در خزر است و پايش در خليج فارس و اطرافش امپراتوری ها پريشان شده اند و اين تکه روزگاری کوچک ترين بود اينک بزرگ ترين لقمه است. چندان بزرگ که از گلويی عبور نمی کند. سوالی برابر می آيد؛ چگونه است که در تنظيم سياست خارجی که در اتاق های فکر و گاه به تدبير يک فرد عملی می شود، ما ايرانيان خبره ايم. اما در آن کارها که در اتاق دربسته گرفتنی و دادنی نيست، مانند سياست داخلی و اقتصاد، در آن کارها که مردمان نيز دست و حضور دارند چنين ناکارآمد و چنين درمانده می شويم. يک سوال ساده

شما جايی شوره زار باعاطفه سراغ داريد که در اطرافش امپراتوری ها پريشان نشده باشند؟ سوآل ديگری هم برابر می آيد: شما چيزی از اين پاراگراف دراز سردرآورديد؟

عده ای در زمانهای دور به وظيفه‌ی خود خوب عمل کردند تا گربه سرش در خزر باشد و اين تکه (همان گربه) کوچک ترين بود و از گلو عبور می کرد چون راستی بايد گفت عده ای فن سالار نادان که پايشان بر شوره زار بی عاطقه بود خوب عمل کردند تا گربه پايش در خليج باشد و در اطرافش امپراتوری ها پريشان ولی حالا اين لقمه از گلو عبور نمی کند چون پای رجال دانا بر شوره زار بی عاطفه نيست و ما ايرانيان خبره ايم در چيزهای دادنی و گرفتنی که يک فرد در اتاق در بسته . . . نخير، به نظر نمی آيد اين «يک سوآل ساده» باشد!





~

۱۳۸۷ آذر ۱۶, شنبه

چامسکی در هشتاد سالگی

نوآم چامسکی امروز هشتاد ساله شد. اگر فعاليت نوآم چامسکی و آنچه او در انتقاد از دولت خود گفته و نوشته، در کشوری استبدادی در جهان سوم صورت می گرفت، چامسکی در همان ابتدای کار به عنوان خائن و توطئه‌گر عليه امنيت ملی دستگير می شد؛ او را به زور به سکوت مي‌کشاندند يا مي‌کشتند.

نوآم چامسکی

وجود روشنفکری از نوع چامسکی در کشورهايی چون عربستان سعودی، ايران، مصر، و سوريه غيرممکن است. اما چامسکی در آمريکا نه تنها کرسی برجسته‌ی خود را در دانشگاه «ام آی تي» با بالاترين حقوقها و مزايا حفظ کرده، بلکه از همين جايگاه لبه‌ی تيز انتقادات خود را متوجه دولتهای اسراييل و ايالات متحده کرده است.

برای خواندن يادداشت عبدی کلانتری درباره‌ی چامسکی اينجا کليک کنيد.






~

۱۳۸۷ آذر ۱۳, چهارشنبه

روشنفکری که خواننده را کسل نمی‌کند

مقاله‌های گئورک زيمل جامعه‌شناس آلمانی (وفات ۱۹۱۸) برای من هميشه گيرا و دوست داشتنی بوده، برعکس سبک خشک و آکادميک ماکس وبر. او يکی از نخستين کسانی بود که تأثير ساختارهای مدرن و شهری را بر روان افراد در يک جامعه‌ی در حال گذار توصيف کرده اند («از هم پاشی‌ی محتواهای ثابت در عنصر سيال روح»). خواندن کارهای او برای کسانی که راجع به تئوری های مدرنيته تحقيق می‌کنند الزامی است. زيمل بر همهء نامهای مهم اوايل اين قرن تأثير گذاشته است، وبر، لوکاچ، بنيامين، فرانکفورتی ها، و چند مکتب مهم جامعه شناسی در آمريکا (از جمله جامعه‌شناسی‌ی شهری‌ی مکتب شيکاگو، مکتب کنش‌متقابل سمبوليک، هربرت بلومر و اروين گافمن).



خانم شهناز مسمی پرست، مترجم برخی از آثار زيمل به فارسی، اخيراً مصاحبه‌ای با روزنامه‌ی اعتماد ملی کرده که خواندنی است و اين بخش از گفته‌های او در باره‌ی سبک و سياق زيمل می‌تواند توصيف خوبی باشد برای روشنفکر جدي‌ی غيرآکادميک که امکانات تحقيق تجربی و ميدانی در اختيار ندارد. خانم مسمی پرست می‌گويد، «سبک انديشه‌ی او مخالف با اسلوب جامعه‌شناسی رايج بود. او پژوهش‌های دقيق تجربی انجام نمی‌داد، او مسأله حل کن نبود، بلکه مسأله بيان کن بود. به نحوی مبهم درباره‌ی ابهامات زندگی اجتماعی بحث می‌کرد و همه‌ی اينها می‌توانند عواملی باشند که دانشجويان به او جلب شوند؛ به اضافه آنکه او همه نوع افراد را سرکلاس خود می‌پذيرفت: زنان، دانشجويان خارجی، مستمعان آزاد، و يهوديان. او در تقرير درس‌هايش از وجود خود مايه می‌گذاشت، از روی افکار ديگران حرف نمی‌زد، بلکه در حضور جمع کثيری از حاضران فکر می‌کرد و حرف می‌زد . . . شما در مقاله‌هايش می‌توانيد فيلسوف، زيبايی‌شناس، جامعه‌شناس، و روان شناس را باهم ببينيد. بارقه‌های درخشان، نگاه ظريف ديالکتيکی به مسايل، ترکيب همه چيز باهم، حرکت از سويی به سويی، سرريز شدن ايده‌ها بدون هيچ نظمی، اينکه او در سخنرانی‌هايش به نتايج اسلاف يا پژوهشگران ديگر اشاره نمی‌کند و بنابراين ذهن حضار را خسته و ملول نمی‌سازد. خوب معلوم است که چنين سخنرانی ای دانشجويان، روشنفکران، و حتا افراد عادی را هم جذب می‌کند. او درباره‌ی موضوعات روزمره که ديگران در مورد آن هيچ حرفی برای گفتن نداشتند سخن می‌گفت؛ درباره‌ی کلان شهر [متروپليس] و تأثير آن بر حالات ذهنی فرد، درباره‌ی غريبه، فقير، ماجراجو، و روسپی، درباره‌ی تلاقي‌ی نگاه و چهره، درباره‌ی مـُد، زيورآلات، درباره‌ی در، پل، دسته و قاب، درباره‌ی حواس، زمان و مکان، اهميت نمادين پول و کالاها . . . او فلسفه را از موضوعات انتزاعی به موضوعات انضمامی روزمره کشاند.»




~

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

آزادگی و اخلاق محوری اسلامی ـ همراه با «رحماء بینهم و اشداء علی الكفار»

یکی از موارد گویای ارتقاء مقام زن در جامعهء مقدس و اخلاق محور اسلامی، جایگاه برجستهء خانم دکتر مهرشاد شبابی است. دکتر شبابی، بنا به گزارش البرز نیوز، «فارغ التحصیل حقوق بین الملل است [که] در سال ۱۳۳۸ متولد شده و با سردار صفوی [همسر خانم شبابی و فرمانده‌ی سابق سپاه پاسدران انقلاب اسلامی] و سید حمزه و حنانه سادات و سید حمید و هانیه سادات زندگی‌ای آرام و با هدف دفاع از نظام و ارزش‌های آن می‌گذرانند‌.»

خانم دکتر شبابی از فعالان برجستهء جامعهء مدنی اسلامی است. او «مسئول دفتر امور زنان و خانواده‌ی سپاه پاسدران‌، مدیر مسئول چندین فصل‌نامه‌ی مطالعاتی و تحقیقاتی و نشریاتی چون شمیم ‌، نساء و چندین سایت مانند سایت خانوادگی شمیم، نونهال است.» دکترشبابی معتقد است که سپاه پاسداران یک «نهاد فرهنگی و نظامی است» و در میان همهء نهادهای کشور، «مردمی ترین نهاد» است. به گفتهء خانم شبابی به عنوان متخصص حقوق بین الملل:

«یك فرد نظامی تنها در آن هنگام كه با دشمن مواجه می‌شود در قالب نظامی‌گری است نه با خانواده و یا اجتماع‌. اتفاقا یك نظامی، نمونه‌ی بارز «رحماء بینهم و اشداء علی الكفار» است‌. هر اندازه كه شدت عملش برای كفار و دشمنان شدید‌تر است قاعدتا رحمانیتش نسبت به رحماء كه همان افراد جامعه و هم‌دینانش هستند بیش‌تر است.»



خانم دکتر شبابی، به عنوان مصداق بارز عاملیت فمینیسم بومی و غرب نـزده، با نظربلندی اضافه می کند، «دین آن‌چه كه به ما می‌آموزد زندگی‌ای است توام با آزادگی و اخلاق محوری‌. مسائل دینی را نمی‌توان مانند یك آمپول به افراد تزریق كرد‌. چشم‌ها را باید شست‌، جور دیگر باید دید‌.»



~

۱۳۸۷ آبان ۱۹, یکشنبه

پرزيدنت ـ پرزيدنت

امسال، اتفاق خجستهء پيروزی باراک حسين اوباما در انتخابات رياست جمهوری ايالات متحده مصادف شد با سالگرد تولد صاحب اين وبلاگ (پانزده آبان) که مراسم پارتی و مهمانی را حال و روح ديگری می داد. صاحب اين وبلاگ (يک «ايرانی ـ آمريکايي») ادعا نمی کند که تا اين تاريخ چندان علاقهء خاصی به شخصيت رؤسای جمهور آمريکا داشته است. البته هنوز خاطره های کودکی از عکس های جان اف کندی و جکی کندی در او احساسی رمانتيک برمی انگيزد. از همان چهارپنج سالگی، جکی کندی قاپ او را دزديده بود، زنی که در کنار شوهر خوش سيما و خوش صحبت اش زوج زيبايی را می ساختند که هميشه می توانستيم تصاويرشان را در مطبوعات پس از کودتای ايران ببينيم، سوار بر آن اتوموبيل های قشنگ ِروباز و بزرگ اوايل دههء شصت ِ قرن پيش؛ تا وقتی که همان زن جوان به فاصلهء کوتاهی پس از قتل کندی، تبديل شد به جکی اوناسيس، آماج دوربين ها و آبروريزی های پاپاراتزی، با آن عکس های «تاپ لس» جکی ئو روی کشتی آن ميليونر کريه المنظر يونانی؛ که همانجا قلب ما را شکست و رومانس کودکی ما را هم با کاخ سفيد خاتمه داد!

چه دوران خوبی بود آن دوران (که روشنفکرهای ما اسم اش را گذاشته بودند زمانهء عسرت، دوره شکست، زمستان، سرها در گريبان، آغاز فصل سرد، پوچی انسان معاصر، يأس روشنفکري) ــ آره، چه دوران خوبی بود، دوران کشف مرلين مونرو، کوکاکولا، ميکی سپيلين، مايک هامر و منشی سوپرسکسی اش ولدا؛ بعضی ها داغشو دوست دارن! ازدواجهای پايان ناپذير ليزتيلور و آن رومانس اساطيری با يکی از جذاب ترين چهره های پردهء سينما ريچارد برتون؛ ليز در نقش کلئوپاترا؛ الويس و آن مارگرت؛ جيم موريسون (دورز)؛ تسخير آمريکا توسط بيتل ها و بعد آمدن اين مودراز ها به ايران و مد موی بيتلی که معلم تعليمات دينی سال اول دبيرستان به خاطرش گوش ما را بگيرد و از کلاس بيرون کند؛ حالا دريغ از يک شاخ مو! بانی و کلايد که البته يعنی همان وارن بيتی و فی داناوی؛ تلويزيون سياه و سفيد ثابت پاسال؛ کاسيوس کلی توی رينگ بوکس و آرمسترانگ روی کرهء ماه؛ ابروهای پرپشت علی امينی در کارتونهای مجلهء توفيق (در کنار سينه های سوفيا لورن و سيلوا کوشينا)؛ و بالاخره يکی از مهمترين اختراعات تاريخ بشری که يکباره دنيا را زيباتر کرد (و خواهرها را به قول سپهري) : مينی ژوپ، مينی ژوپ!


تصورش را بکنيد، چه سعادت بزرگی برای يک نسل از جوانان ايران ــ برای شعور و سلامت فکری و ادراک فرهنگ جهانشهری آنها ــ که از اين مسير و از راه ميکی اسپيلين، ريموند چاندلر، مجلهء توفيق، زن روز، مجلهء بوردا، ستارهء سينما، رـ اعتمادی، ويگن، گوگوش، بيتلها، هاليوود، نقدفيلم پرويز دوايی، جاز، و رومان نوآر . . . از مسير اينها وارد جهان روشنفکری بشوند تا دنيای بيمار، مسموم، ولبريز از عقدهء آل احمد و شريعتی و مطهري! آخرين نسل ايرانی که کودکی و جوانی اش را خوشبخت و بی عقده زيست و همانزمان قدرش را ندانست! شاهکار سلمان رشدی The Ground Beneath Her Feet (داستان جذاب خوانندهء باليوود «وينا آپسارا») را که دربارهء همهء اين چيزهاست بخوانيد تا ببينيد اين دنيای اکنون از دست رفته چه بود.

از موضوع دور افتاديم انگار.
کجا بوديم؟ . . . بعله . . . آقا باراک و رئيس جمهورهای آمريکا:

برای ادامهء مطلب اينجا کليک کنيد.

يا بشنويد (اجرای راديويی دو نفره ، با موسيقی جيمز براون).

*
لينک مرتبط : عشق و نفرت ما نسبت به آمريکا

مينی آلبوم : تصوير يک * تصوير دو * تصوير سـه






~

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

صيانت از اسلام اول ـ عقلانيت و عدالت آخر

سايت بامزه ای به راه افتاده در حمايت از محمدخاتمی و ترغيب او به قبول نامزدی رياست جمهوری که مرامنامه اش را به اين سان بيان کرده است (يا به قول خودشان، «رقعه ای که از خامه تراويده»!):

بايد که بيايی
خيز تا خرقه صوفی به خرابات بريم
جناب آقای سيد محمد خاتمی
رقعه ای که اينک پيش رو داريد تراويده خامه آن خيل از کسانی است که با رصد تحولات کنونی می کوشند در مقام توجيه ، ضمن بيان بايد های حضور حضرت عالی در عرصه انتخابات دهمين دوره رياست جمهوری ، آن ها را به اين صورت به رشته تحرير در آورند:
بايد اول: صيانت از ديانت، بايد دوم: حفظ عزت ملت، بايد سوم: دفاع از جمهوريت، بايد چهارم: پاسداشت اخلاق و سياست، بايد پنجم: اصلاح وضع معيشت، بايد ششم: حراست از حريت و عدالت، بايد هفتم: عقلانيت و مديريت
بر اساس همين بايدهاست که حالا آمدنت را نه زمزمه مي کنيم که فرياد می زنيم.

**
ملاحظه می فرماييد؟ عقلانيت آخر ليست آمده، صيانت از دين اول!
آزادی و عدالت هم ماقبل آخر!

البته ما هم انتظار نداشتيم که چيزي بيشتر از اين از خامهء طرفداران آن سـيّد ِ عباـ شکلاتی بتراود.




~

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

انسانی شريف و آزاده

خبر جدايی مهدی جامی از راديو زمانه ــ راديويی چندرسانه ای که خود او با حمايت مالی پارلمان هلند و همکاری تيمی از برنامه ريزان نزديک اش آنرا ساخت و گسترش داد ــ مرا شگفت زده کرد. هويت کنونی راديو زمانه به ميزان زيادی ناشی از ايده ها و ابتکارات مهدی جامی و مديريت او بوده است. برای بسياری از ما که با زمانه همکاری می کنيم خبر اختلافات هيأت مديرهء زمانه با آقای جامی که پس از ماهها مذاکره لاينحل مانده بوده و سرانجام هفتهء گذشته به جدايی قطعی او انجاميده، غيرمنتظره و پرابهام بود. اختلاف بر سر چه چيز؟ مديريت اداری و مالي؟ مديريت فنی و رسانه اي؟ کيفيت برنامه ها؟ سمت گيری سياسی زمانه؟ يا عوامل ديگر؟ اين ابهام ها هنوز روشن نشده اند اما حقيقتی که باور به آن طی روند دوسال همکاری با زمانه برای من ثابت مانده، شخصيت آزاده و آزاد انديش مهدی جامی و شايستگی او در مديريت رسانه ای فارغ از وابستگی های فرقه اي، حزبي، و ايدئولوژيک است.

همکاری من با راديو زمانه از ابتدای تأسيس آن تاکنون منحصر به نوشتن و تهيهء يک برنامهء هفتگی بوده است به نام «نيلگون» که به نقد فرهنگ و سياست می پردازد. اين برنامه با پيشنهاد و حمايت آقای جامی پاگرفت و تداوم پيدا کرد. کسانی که با برنامه های نيلگون در زمانه آشنايی دارند می دانند که مضامين و زاويهء ديد آن با سياست و روال کلی راديو زمانه متفاوت بوده است و به تعبيری می توان گفت که نيلگون (خوب يا بد) تا اندازه ای «گوسفند سياه» اين گله است. از موارد استثنا که بگذريم، ژورناليسم راديو زمانه در مسير اصلاح طلبی داخل ايران حرکت کرده است که همان گرايش ليبرال در ميان روشنفکران دينی است. اين ژورناليسم برای بقای خود (و امنيت جانی خبرنگاران اش در ايران) مجبور به پذيرش مشروعيت حکومت اسلامی بوده تا اجازه پيدا کند انتقادات خود را منتشر سازد. مدير زمانه بارها مستقيم و غيرمستقيم اشاره کرده است که زمانه راديوی «اپوزيسيون» نيست و نمی خواهد تبديل به صدای تبعيدی ها شود. بسياری از نويسندگان زمانه را ژورناليست های جوان يا ميانه سالی تشکيل می دهند که دوران آزادی های نسبی رياست جمهوری خاتمی را دورهء طلايی فعاليت خود می دانند و دل شان می خواهد شاهد روزی باشند که آن دوران به نحوی جدی تر و سازنده تر در ايران احيا و نهادينه شود. راديو زمانه موفق شده توسط خبرنگاران جوان خود در ايران تا اندازه ای صدای اقليت های سرکوب شده، بهائيان، يهوديان، فعالان حقوق زنان، همجنسگرايان و دگرباشان، روحانيان دموکرات و ناراضي، نويسندگان و هنرمندان سانسور شده، و فعالان حقوق بشر در ايران را منعکس کند و بدون سرشاخ شدن مستقيم با رژيم، با پرهيز از زبان معترض و پرخاشگر، تبعيضات و حق کشی ها را گزارش دهد.

برنامهء نيلگون از اين جهت متفاوت بود که از ابتدا با صراحت مشروعيت تئوکراسی شيعی در ايران را به رسميت نشناخت و نويسندهء تبعيدی و چپگرای آن بر خود لازم دانست تأکيد ويژه ای بر نقد بومی گرايی و نقد فرهنگ دينی از ديدگاه جامعه شناسی تاريخی داشته باشد. نيلگون از اينکه فاشيسم دينی و طاعون فرهنگی را به اسم خطاب کند ابايی نداشت. با اين وجود، مدير زمانه عليرغم مشی عمومی راديو، هرگز در کار تهيهء نيلگون مداخله نکرد و ذره ای به سانسور يا فشار غيرمستقيم مبادرت ننمود. پس از چند ماه از پخش اين برنامه، مدير زمانه تحت فشار و حتا شانتاژ زيادی قرار گرفت ــ گاه از جانب دوستان و آشنايان خود او ــ که نيلگون را برچيند. اما آقای جامي، که با نويسندهء نيلگون هيچ سابقهء آشنايی نداشت، به فشارها تن در نداد.

يک بار يک بلاگر مسلمان خطاب به مهدی جامی نوشت که درراديو زمانه، «گسترش ناهنجار برهنگي، اسلام ستيزي، اباحی گری، مايه ی سرافکندگی است. . . برادر من! آشفتگی رواني/ انديشه گی مبتديانی چون جناب کلانتري، دامن شما را نيز آلوده می کند. کلانتری که نه در ميان مسلمانان اصيل نيک زيسته و نه حتی به خواندن ابتدايی قرآن تواناست، در سايت شما محمدِ امين و الله را لجن مال دهان آلوده ی خود می کند. امروز، اسلاموفوبيا نه در صدای اسرائيل که در راديوی برادر جامي، ناقوس مرگ را می نوازد. جناب کلانتری به آسودگي، مسلمانان را خرافيان خوانده و پيامبران را تبهکاران. نابخردانه می گويد : تنها آن گاه ليبرال و آزادی خواهيم که «الله» را «اکبر» ندانيم. يا دلمان نلرزد. غمی نيست! برادر! بگذار او در سايت هرزه نگار و ترس افزايش ، چند صد گرم آبريزگاه را تقديس کند. بگذار لب های دختران مغضوب ايراني، دل او را بلرزاند. به جای ساحت متعالی الله بر معبد فرج، سر کرنش فرو آورد؛ اما شما چرا؟ آيا ديگر نيلگون با زمانه تفاوتی اساسی دارد؟ آيا دغدغه ی اصلی زمانه، تن است؟ آن هم با قر پاريسی و برهنگی تورنتويي؟ شرمتان باد! که نمی دانيد، يا از ياد برده ايد که ايراني، صدها هزار ليتر خون داد تا پرچم الله نشان برافراشته باشد! هلند، ننگی ديگر را تجربه کرد؛ غافل از اين که مشکل ايرانی چيز ديگريست.»

[اين جوانان شريف و خوش خط و سيمای مسلمان ما که هاله های روحانی در اطراف سـر و ته شان تلالو دارد هميشه منتظر فرصت اند تا با دهان مشتاق آموخته های تئوريک و تئولوژيک شان را ــ راجع به پليدی های «فرج» زنان ــ منبری کنند. (من نمی دانم چرا هيچوقت هيچ کس چيزی راجع به «جی سپات» به آنها ياد نداده است!) حالا اين برادر، به شيوهء تاجرمنشانهء پيامبرش، زمانه را سرزنش می کند که چرا صدها هزار ليتر خون اسلامی برادران را گذاشته و به چندصدگرم فرج و آبريزگاه خواهران دلخوش کرده است!]

همين انسان مکتبی «برادر جامی» را شماتت می کند که چرا به «بهائيان» ميدان داده؛ «البته، تمجيد از سلمان رشدی و ديگر دشمنان ايران، پز دارد. نه؟ اين گونه به آسودگی می توانيد خنده ی جناب [آرامش] دوستدار را هديه بگيريد. همان بهايی گستاخی که پدر و مادرش تا کمر در محضر رضا قلدر خم می شده اند.»

يکی ديگر از اين برادران ِ الله پرست خطاب به مدير زمانه نوشت (و نامه اش عيناً در سايت زمانه چاپ شد)، «شما حقوق بگير كسانی هستيد كه موجب آزار ريه های پدرم شده است، شما برای كسی كار می كنيد كه مواد لازم برای گازهای خردل را برای عراق تامين كرده است. شما برای گروهی كار می كنيد كه حامی اصلی جريانات ضد اسلامگرايی (ضد كودكان لبنان) است،‌ شما برای حزبی اروپايی كار می كنيد،‌ كه در تمام دنيا مشهور به صهيونيست بودن است! . . . ببخشيد آقای جامي،‌ شما دشمنيد، و امروز تازه اول جنگ ماست! . . . شما نيز حقوق بگير دشمنان ايران شده ايد؛ حقوق بگير تروريست های منافقی كه به هيچ كس،‌ به اعضای حزب جمهوری اسلامي،‌ به رجايي،‌ به باهنر، به امام خامنه ای و ... رحم نكردند، زيرا قدرت مباحثه نداشتند،‌ و تنها می توانستند حذف فيزيكی كنند؛‌ . . . نكاحتان با خاخام های اورشليم را گرامی می داريم. بزاق های امروز، و گلوله های فردايمان نثار وجود پر نفرتتان! برای عاشقانه تر بودن،‌ شما را با همسران يهوديتان در حال معاشقه به درك واصل خواهيم كرد!»

خواننده (شنونده)ی ديگری در زمانه خطاب به آقای جامی پيغام گذاشت که، «آقای دبير محترم: از روزيکه اين رسانه شروع بکار کرده از بين اين همه ايرانی و صاحب بيش از هشتاد هزار وبلاگ فقط آقای عبدی کلانتری هستند که از روز اول با قاشق و بشقاب و تخت خواب و ميز و صندلی شان به اين محيط اسباب کشی کرده و به مقام VIP ارتقا داده شده اند. بجز اين ايشان اجازه کنترل نوشته هايشان را هم دارا می باشند. سئوال من اينه: چرا و با چه ضوابطی ايشان نور چشمی شما شده؟ مگر ايشان سايت خيلی جالب و اروتيک خودشان را ندارند که قابليت جذب خواننده های از ۱۸ سال تا ۹۵ ساله را دارد؟ . . . بعقيده من آقای کلانتری با ان مواضع شديدا مغزصانه و ضديت با دين اسلام علناً به نفاق بين مردم ايران می پردازند. آگر آقای کلانتری ادعای بی خدايی می کنند چرا مثل بقيه خدا نشناس ها به همه اديان انتقاد نمی کنند؟ اگر ايشان بازای هر ۱۰ لگد به اسلام يه ويشگونی هم از دين يهوديت و يا مسيحيت می گرفتند من زياد باهاش مسئله ای نداشتم. شما از نفرت و نفاق افکنی بين مردم بيزاريد اما به ايشان چک سفيد داده که هر مزخرفی را که دشمنان اسلام برايش ساخته اند به حساب اسلام گذاشته و بهترين سعی خود را بکند که زير بنای دين مردم ايران را بزند. . . . آقای دبير محترم: شما هم ريش و هم قيچی را دست ايشان داده ايد که هر وقت خواست بلند گوی خود را روشن کرده و دروغ پراکنی کند . . . من از شما خواهش می کنم که اين امتياز-- privilege -- را از ايشان بگيريد.»

بگذار او در سايت هرزه نگار و ترس افزايش ، چند صد گرم آبريزگاه را تقديس کند. بگذار لب های دختران مغضوب ايراني، دل او را بلرزاند. به جای ساحت متعالی الله بر معبد فرج، سر کرنش فرو آورد؛ اما شما چرا؟ آيا ديگر نيلگون با زمانه تفاوتی اساسی دارد؟ آيا دغدغه ی اصلی زمانه، تن است؟ آن هم با قر پاريسی و برهنگی تورنتويي؟

«مدير حلقهء ملکوت»، از همکاران زمانه و دوست قديمی آقای جامي، در زمانه نوشت، «راديو زمانه،‌ چنان‌که خود ادعا دارد، راديوی نخبگان نيست. بنا به ادعای راديو زمانه، اين راديو برای شهروندان ايرانی است، آن هم شهروندان زير سی سال. عبدی کلانتری شايد بتواند اين سخنان را برای جمعی از نخبگان هم‌فکر خود بيان کند و حتی مورد ستايش واقع شود. اما اين جنس سخنان (اللهی که اکبر نيست و حضورش مشمئز کننده است)، در ميان ايرانيان مسلمان داخل و خارج کشور با چه واکنشی مواجه مي‌شود؟ من نمي‌گويم عبدی کلانتری بايد به خاطر گفتن اين سخنان مجازات شود. ... اما عبدی کلانتری هيچ اعتنايی به حساسيت‌های فرهنگی و پيچيده‌ی مخاطب ايرانی و مخاطب زمانه ندارد. . . ما در قرن بيست و يکم زندگی مي‌کنيم نه در روزگار نزاع‌های کلامی و جنگ‌های مذهبی. عبدی کلانتری مي‌خواهد در کنار آرامش دوستدار نقش ولتر را در اسلام بازی کند. اما اين سناريو با آن سناريو فرق‌های بسيار دارد و بحث درباره‌ی آن فراوان است.»

اينها فقط چند نمونه بود از ميان دهها اعتراض مشابه از سوی کسانی که ظاهراً با مديريت زمانه احساس هم کيشی و برادری داشتند. گفتم که مدير زمانه قصد نداشت «راديو تبعيديان» به راه اندازد و هميشه رو به ايران و مخاطب ايرانی داشت. اما در عين حال نمی خواست صدای تبعيدی را هم خاموش کند. آخرين نمونه ، مصاحبهء ويدئويی طولانی مهدی جامی با شاعر و روشنفکر برجستهء تبعيدی اسماعيل خويی بود، کسی که زندگی خود و نزديک ترين کسان اش ــ از سعيد سلطانپور و غلامحسين ساعدی گرفته تا جگرگوشهء خودش ــ مستقيم و غيرمستقيم به دست رژيم فقيهان تباه شد اما هرگز به سازش تن نداد و ذره ای در برابر اسلامگرايان اصولگرا و اصلاح طلب کرنش نکرد. راديو زمانه با حمايت مهدی جامی دست همکاری به سوی تنی چند از نويسندگان سکولار ايران دراز کرد که که پيشينهء دينی نداشتند ــ در ميان آنها می توان از داريوش آشوري، شهرنوش پارسی پور، رضا دانشور، حسين نوش آذر، و ناصر غياثی نام برد. زمانه با کسانی چون هادی خرسندي، عدنان غريفي، و زکريا هاشمی (برای نمونه) مصاحبه کرد که نه در زندگی شخصی و نه در کار حرفه ای خود با رژيم اسلامی کنار نيامده بودند.

راديو زمانه را به خاطر ضعف بخش خبری اش مورد انتقاد قرار داده اند اما کسانی که برنامه های روزانهء حسين علوی و ايرج اديب زاده را دنبال کرده باشند می دانند که کيفيت گزارش ها و مصاحبه های اين دو روزنامه نگار کارکشتهء سکولار هيچ چيز از برنامه های مشابه در بی بی سي، راديو فردا، دويچه وله، و صدای آمريکا کم نداشته است. برنامه های روشنگر «ميراث فرهنگي» نوشتهء بيژن روحانی از بهترين برنامه ها در زمينهء معماری و باستانشناسی با نگاهی سکولار و انتقادی بوده است. يکی از افتخارات راديو زمانه سلسله گفتارهای محمدرضا نيکفر در زمينهء انديشهء انتقادی و اقتصادسياسی دين بود که به مدت يکسال، دوبار در هفته پخش می شد. محمدرضا نيکفر، مؤلف رسالهء «ايمان و تکنيک» و کتاب «خشونت و حقوق بشر» از جدی ترين منتقدان نوشته های روشنفکران دينی است.

پس از به پايان رسيدن گفتارهای محمدرضا نيکفر بخش «انديشه» ی زمانه افت کرد و مطالب آماتوری پرت در آن بسيار به چاپ رسيد اما به تدريج با مطالبی جدی از نويسندگانی نظير مهدی خلجی، اکبرگنجی، آرش نراقی، و ياسرميردامادی، و بعدها گزارش های پرريسک سراج ميردامادی، دوباره خواندنی شد. آشنايی نزديک اين نويسندگان با مباحث تئولوژيک، فقهي، و فلسفی در اسلام، باعث شده که نقد درونی فرهنگ اسلامی اکنون از جديت بيشتری برخوردار شود.

اين دو گرايش مديريت زمانه، مشی اصلاح طلبانهء «انتقاد درعين وفاداري» در قبال حاکميت سياسی در ايران از يکسو و همکاری و همدلی با روشنفکران غيرسازشکار و منتقدان سکولار رژيم، باعث می شد که زمانه همواره از دو جهت مورد حمله قرار گيرد. يک بلاگر/ ايدئولوگ مدافع حکومت فقاهتی ــ که طی دو سال اخير نقش پليس سياسی را در اينترنت بازی کرده و در وبلاگ خود به طور پيگير برای منتقدان رژيم پرونده سازی امنيتی کرده است ــ زمانه را بخشی از پروژهء نواستعماری غرب معرفی نمود و به تأسی از او کيهان (ارگان پليس امنيتی) نيز زمانه را به همکاری با «ناتوی فرهنگي» ، اشاعهء «فحشای رسانه اي» و «انقلاب مخملي» متهم کرد. از سوی ديگر، کسانی که همکاری با دستگاههای ايدئولوژيک دولت ايالات متحده را برای سرنگونی رژيم اسلامی مشروع می دانند (انقلاب مخملی واقعي)، اصرار دارند ثابت کنند راديو زمانه پروژه ای است که از ابتدا توسط جناحی از داخل ايران سازمان داده شده است تا از رژيم آن چهره ای انساني، بزک شده، و مردم فريب به جهان ارائه دهد. هيچ يک از اين دو تصوير با واقعيت خوانايی نداشت. مدير زمانه، نه به اسلاميون تضمين داده بود که به ساز آنها برقصد و نه قرار گذاشته بود زمانه را به ارگان غيررسمی اپوزيسيون سياسی تبديل کند.

شايد ايده آل مديريت زمانه اين بود که يک «کمونيته» ی رسانه ای غير بوروکراتيک، غيرمتمرکز، و ديناميک، متشکل از همهء گرايش ها بسازد که کارکنان آن اعم از دينی و سکولار، مؤمن و آته ئيست، بتوانند با همدلی و همکاری فقط به کيفيت کار بينديشند و اگر به اصلاح امور نظر دارند، اين هدف از راههای فرهنگي و غيرسياسی ، به آرامی و بدون جنجال و تهييج و جبهه گيری های ايدئولوژيک صورت گيرد. اين فکر از همان کنفرانس مقدماتی تأسيس راديو (تابستان ۲۰۰۶) مشهود بود که در ميان شرکت کنندگان، هم می شد چهرهء شوخ شاهرخ گلستان را ديد که اصراری نداشت سمپاتی های روياليستی قديم را پنهان کند، يا روشنفکران سکولاری چون مهران براتی (از رهبران جمهوريخواهان ملي)، جمشيد فاروقی (سرپرست دويچه وله)، محمد رضا نيکفر، و هم کسانی که سابقهء کار در رسانه های اصلاح طلب داشتند مثل جهانشاه جاويد، پرويز جاهد، عباس معروفي، نيک آهنگ کوثر، معصومه ناصري، مهدی خلجي، و هم جمعی از وبلاگ نويسان نوانديش مسلمان. سايرين نيز ترکيبی ناهمدست داشتند، مهدی جامی هم از دوستان پانک و راکر دعوت کرده بود و هم از کسانی که هنوز حجب مذهبی در رفتارشان به چشم می خورد. از آن تاريخ به بعد، مديريت زمانه به هرکس که پا پيش گذاشت و داوطلب تهيهء برنامه ای شد، اين امکان را داد که خود را بيازمايد. برخی از همکاران دايمی زمانه با پيشنهاد خود و بدون سابقهء آشنايی با مديريت زمانه به جمع تهيه کنندگان پيوستند.

من از آن تاريخ به بعد، دو بار ديگر مهدی جامی را ملاقات کردم. يک بار به طور گذرا در سالن دانشگاه کلن آلمان، و بار آخر در نيويورک. مهدی جامی در نشست و برخاست خود آرام و کم سخن است، هرگز صدايش را بالا نمی برد و از الفاظ سخيف استفاده نمی کند. بر زبان و ادبيات فارسی مسلط است، خوب می نويسد و خوب صحبت می کند. او رساله ای در بارهء ادب پهلوانی در ايران نوشته و منتشر کرده است. به طور مبهمی به نوعی ماوراء طبيعهء عرفانی باور دارد اما نمی توان او را «مذهبي» خطاب کرد. به هيچ وجه اهل تظاهر نيست و دانش اش را به رخ نمی کشد. به جنبه های فرهنگ، شعر، ادبيات ، و موسيقی بومی و شرقی عشق می ورزد و از آنها شناخت دارد اما بومی گرا و واپسنگر نيست؛ مدرن است. از علايق او دنبال کردن تحولات شهری در بستر مدرنيسم ، و نشانه شناسی رفتار و حالات و موقعيت های يک فرهنگ در حال گذار است. به سينما و فيلمسازی فکر می کند و از آخرين پروژه های ناتمام او برای زمانه ــ که نشانگر ناوابستگی و استقلال فکری او نيز هست ــ تهيهء يک سلسله برنامهء ويدئويی با انسيکوپديا ايرانيکا بود که معتبرترين نهاد فرهنگی مربوط به ايران در آمريکاست. بی شک مهدی جامی برای هر رسانه يا نهاد فرهنگی که کار کند، سرمايه ای ارزشمند خواهد بود.




~

لينک مرتبط ـ سبيل طلا

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

نامسلمانی همچون شرط وجدان

در برخی از اين وبلاگهای اسلام زده، آنچه مايهء حيرت من می شود تأکيد مکرر و افتخار به منزلتی است که آنها به عنوان «طاعت و بندگي» تعريف می کنند. چه آسان می توان در اسلام از خود سلب انسانيت کرد! «طاعت و بندگی» يعنی حذف تنها چيزی که انسان را انسان می کند، عقل مستقل از هرگونه فرمان الاهی، عقلِ خود ـ قانونگذار. همان عقلی که در مغرب زمين (يونانيان و وارثان مسيحی آنها) منشاء مفهوم «وجدان» (synteresis يا synderesis) شد.

پل تيليک تئولوگ مسيحی در اين خصوص می نويسد، «در اصل، مسيحيت همواره بر مسؤليت اخلاقيِ بی قيد و شرط فردی اصرار ورزيده که همان آموزهء سنت پُل دربارهء وجدان است. آکويناس می گفت، اگر فرمانی از بالا از سوی آن مرجعی که شما خود را تسليم و موظف به اطاعت اش کرده ايد برسد که با وجدان شما سازگاری ندارد، بايد از آن فرمان سربپيچيد.»

نقل قول بالا از کتابی نوشتهء توبی هاف است که اضافه می کند اين تضاد ميان فرمان خدا و حکم وجدان در نوشته های سنت پل در آنجايی مورد تأکيد قرار ميگيرد که او ميان قانون به شکل کلام يا نص خدا و قانون خدائی که برقلب انسان نوشته شده تمايز قايل می شود و دومی را ارجح می شمرد. روشن است جايی که طاعت، رضا، بندگي، و تسليم به روحيهء غالب تبديل شده و پرترهء روانشناختی انسانها را شکل داده باشد، «وجدان فردی» نمی تواند حضور داشته باشد. نمی گوئيم مسلمان حرفه ای الزاماً و هميشه آدم بی وجدانی است اما از لحاظ مفهومی «مسلمان با وجدان» ترکيب ممتنعی بايد باشد زيرا «باوجدان» يعنی کسی که نه طاعت می کند و نه بنده است ــ کسی که قانون اش را، اعم از اخلاقی يا حقوقي، خود برمی نهد.

لينک مرتبط

~


۱۳۸۷ مهر ۲۹, دوشنبه

دريدا در قلهک

همين الآن در وبلاگ «بچهء قلهک» خواندم که نويسنده اش قصد ترجمهء نوشته های ژاک دريدا را دارد. بی شک اين يکی از مهمترين خبرهای روشنفکری چند دههء اخير است. اهميت آن چه بسا بيشتر از ترجمهء مجموعه آثار هايدگر توسط احمد فرديد باشد. نويسنده توضيح می دهد که فضای صميمی قلهک و رژيم مردمی آقای احمدی نژاد مساعدترين فرصت را برای مبارزه با «لوگوسنتريسم» فراهم کرده است. چه کسی حدس می زد روزی دريدا و انديشهء امام زمان در قلهک به هم برسند؟






~

۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

شلاق اسلام بر تن سالخوردهء يهود

يعقوب خضری سی سال پيش در آستانهء انقلاب اسلامی به اتفاق خانواده اش ايران را ترک کرد و به ايالات متحده رفت. پس از گذشت يک ربع قرن، در سن هشتاد و يک سالگی با انگيزه بازپس گرفتن بخشی از مايملک قديمی اش و نيز به خاطر دلتنگی شديد به وطن تصميم می گيرد به ايران سفرکند. مقامات امنيتی آقای خضری را دستگير می کنند و از او می خواهند در مورد جاسوسی برای اسرائيل توضيح دهد، جرمی که بالقوه خطر مجازات مرگ را در پی دارد. در دادگاه اين اتهام تغيير می کند و در تاريخ هفتم آوريل ۲۰۰۵ اين مرد سالخورده به اتهام های «خانم بازي» و «اعمال خلاف اخلاق» به چهارسال زندان و ۹۹ ضربه شلاق محکوم می شود.

«هر ۹۹ ضربه را در يک وعده وارد می کنند. اول کف پاها را تازيانه می زنند، بعد پشت بدن و گردن و پاها و دست ها. سپس او را برمی گردانند و از جلو به او شلاق می زنند.»

يک يهودی مرفه ايرانی و مقيم يک کشور پيشرفته برای يک مسلمان چه معنی می دهد؟ چيست که در دل مؤمن او چنين نفرتی را برمی انگيزد؟

سال اول يعقوب را در حبس انفرادی نگه می دارند. قمر خضری همسر ۷۶ ساله اش می گويد پس از پايان دوران محکوميت نيز خروج از ايران به سادگی ميسر نبود زيرا مهلت کارت سبز او منقضی شده و عملاً تبديل به انسانی بدون تابعيت و بی وطن شده بود. سرانجام با پرداخت رشوه های فراوان امکان خروج او به کشور سوئيس فراهم می شود. يعقوب خضری فردا به ميان خانواده اش باز خواهد گشت در حالی که به دشواری می تواند راه برود.


*

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

واحد سنجش بی فکری

سهيل خسروی پور در سايت زبان فارسی (که ظاهراً برای ترويج زبان سالم برپا شده) می نويسد: « فارسی ــ زبانی که انسان، وام‌دار اوست ــ در دشت‌های سيستان، در شهر‌های خراسان، در خانه‌های فارس، در گوشه گوشه‌ی اين خاک و به عمر يک ميهن، به وسعت يک فرهنگ و به بزرگی يک قوم باليده است تا اينک بر زبان ما جاری شود.»

خوب، اين جملهء پر افتخار که بر زبان يا قلم {کاغذ؟} آقای خسروی پور «جاری» شده، بعيد به نظر می رسد که «انسان» را وامدار خود کند.

مثلاً روشن نيست که انسان دشت های خوزستان، شهرهای بلوچستان، خانه های تبريز، و هرگوشهء «اين خاک» (کدام خاک؟ خاک کرهء زمين؟ خاک کشور؟) خود را «وامدار» زبان فارسی بداند. شايد هم بداند اما در اين باره تحقيقی صورت نگرفته و ما نمی توانيم با قطعيت چنين حکمی صادر کنيم، مگر اينکه منظورمان از «انسان» همان فارسی زبانها باشد.

تازه معلوم نيست چرا فارسی زبانها هم بايد نسبت به «او» (؟) خود را بدهکار يا وامدار احساس کنند؛ بالاخره هر انسانی به طور طبيعی به زبانی تکلم می کند. زبان تصميم نگرفته عده ای را مرهون خود کرده، بر زبان آنها جاری شود و عده ای ديگر را بدون «وام» و بی زبان در جامعه به حال خود رها سازد.

ديگر اينکه آن ويرگول پس از «انسان» قرار است چه خاصيتی داشته باشد؟

و بعد می رسيم به واحدهای اندازه گيری در اين زبان شاعرپرور شريف! مدد گرفتن از استعاره قرار است معنا يا مفهومی را برای ما روشن تر کند، مگر نه؟ اگر يک بحرطويل سرا («شاعر» در فرهنگ ما) آه بکشد و بگويد، «من به اندازهء يک ابر دلم می گيرد»، آيا منطقاً نبايد بپرسيد، «يعنی چه اندازه داداش؟ اين هوا يا ايييين هوا؟» (دو دست تان را از هم باز می کنيد)؟

مگر ابرها همه يک اندازه اند؟ فرض کنيم منظورش نــه يک ابر زيبای کوچک و دلپذير بر متن آبی آسمان، بلکه يک ابر تيرهء غليظ و بی قواره (!) باشد. استعارهء آقای شاعر البته اين را نمی گويد اما ما خودمان فرض می گيريم. خوب، بازهم آن ابر در مقايسه با يک آسمان گرفتهء سراسر ابری نبايد چندان دلازار باشد. حالا به اندازهء چند موج دريا بايد دلمان به حال شاعر بسوزد؟

«وسعت» يک فرهنگ چند متر در چند متر است؟ اگر می خواستيد آنرا با وسعت يک فرهنگ ديگر، مثلاً فرهنگ اروپايی، مقايسه کنيد از کجا و چطور شروع به گز کردن آن دو وسعت می کرديد؟ «بزرگي» يک قوم چطور؟ به تعداد افراد آن قوم؟ مثلاً مقايسهء بزرگی قوم ناواهو با بزرگی قوم بختياری، چه چيزی راجع به بزرگی زبان آنها به ما می گويد؟ زبان انگليسی به «بزرگي» کدام قوم «باليده است»؟

دقت کنيد همهء اين واحدهای اندازه گيری استعاری برای تخمين مقدار «باليدن» زبان فارسی به کار رفته است. وقتی اندازه گيری انجام شد بايد بتوانيد اندازهء باليدن زبان خودتان را با باليدن زبانهای ديگر مقايسه کنيد. بدون قصد بی احترامی به شخص آقای خسروی پور، که به درستی می نويسند، «زبان ما ابزار انديشيدن ماست»، شايد بد نباشد سايت زبان فارسی واحدی هم برای اندازه گيری حجم [ . . . ] در مقالات نوشته به اين زبان بيابد.






*

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

لاجرم با دغدغه

عبدی کلانتری می گويد تا اين زمان جلوی خودش را گرفته و از به کار بردن واژهء «لاجرم» پرهيز کرده است. واژهء زشتی است. نشانهء نوعی تحجر، نوعی اسلام زدگی است. کاربردش در سی سال اخير بيشتر شده؛ در نوشته های سيد جواد طباطبايی به وفور (بيش از وفور) آنرا می شود يافت. شايد نشانهء سيد بودن باشد. فرق لاجرم با ناگزير مثل تفاوت قاطر با مينی کوپر است. البته عبدی کلانتری پيشداوری دارد، زيباشناسی قاطر ــ اين حيوان نجيب ــ را نمی فهمد. از کلمهء نجيب هم دل خوشی ندارد. می گويد: آن واژهء آخوندی ديگر که خيلی از روشنفکرها دوست اش دارند «دغدغه» است. می پرسد: چندبار دوست داريد در سخن، از بيخ حلق تان اين صدا بيرون بيايد غ غ غ ــ مثل همهء چيزهای ناخوشايند: غبغب، غِرغره، غش غشي، غيغاژ، غِلغلک، غُلغله؟ شايد درک نمی کند که در اين مرز و بوم تا دغ دغه نداشته باشي، لاجرم روشنفکر هم نمی توانی باشی ، با غبغب يا بدون غبغب فرقی نمی کند!

در ضمن ــ به جان هرامام و آخوند و مولانايی که می پرستيد از «لامحاله» هم دست بکشيد!




*

۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه

در اين نظام مقدس

استفاده از عبارات کليشه ای و دستمالی شده نشان از فکر کليشه ای دارد که در حقيقت همان فقدان فکر است. «عرق ريزان روح» از همان سی سال پيش يکی از اين کليشه های مبتذل بود. قلم بدستان بی کار و کم استعداد، به جای کارتوليدی مفيد به حال جامعه، مدام عرق ريزان «روح» شان را به ما يادآور می شدند. بسياری از کليشه ها در زبان ژورناليسم عاميانهء ما نشان از روحيه و خصلتی دارد که بايد آنرا «شهيدنمايی خود محور» نام گذاشت، چيزی که در ظاهر حاکی از خاکساری و خضوع است اما در باطن به رخ کشيدن نوعی فروتنی کاذب و گردن کج کردن متوقع و طلبکار که از ما می خواهد بزرگی و بزرگواری روحی کسی را به خاطر زخمهای خيالیِ جان او بپذيريم و جايزهء مناعت در دستان پربرکت اش بنهيم.

مفاهيم «ايثار» و «ايثارگر» ظرف دو دههء اخير به ابتذال کشيده شده اند، تا جايی که حتا مأموران سانسور اسلامي، ارشادی های متجاوز، ملک الشعراهای دربار شيعي، فيلمسازهای بسيجي، برادران امر به معروفي، بازجوهای روزنامه بنويس، هايدگری های علی الهي، دکترفيلسوفهای دمپايی به پا، پاسدارهای استشهادی، کور و کچل ها و چلاق های برگشته از جبهه های حق عليه باطل و خلاصه هر کلاش بساز و بندازی در اين نظام مقدس، همه از زمرهء ايثارگرانی هستند که مدام از شهروندان عادی ارث پدرشان را طلب می کنند (يا از دولت پول نفت). ايثارگری عين دلالی و فرصت طلبی است.

اصطلاح «عاشقان» به همين درد مبتلا شده است؛ خيال می کنند فقط شخص خودشان در زمرهء «عاشقان» اند و بقيهء مردم فقط غم شکم دارند. يکی را نشان می دهند و می گويند فلانی «درد» دارد. «درد» اين عارف دلال از ته ريش حال به هم زن و پيراهن اطونکردهء بوی عرق گرفته و تسبيح تيغ زنی اش پيداست. کسی که عشق و سکس واقعی را در ميان منعيات و منکرات نمی تواند راحت تجربه کند، خود را عضو افتخاری کلوب «دلسوختگان» و «عاشقان» تصور می کند.

اگر کسی با نگاه جانکاه، دود شاعرانهء سيگارش را به سمت شما فوت کند و برای صدمين بار بگويد «روزگار غريبی است نازنين»، شما حق داريد کمی غير نازنين رفتار کنيد و بگوييد کاش روزگار غريب به ما يک سيستم فاضلاب شهری عطا می کرد که عاشق و ايثارگر و شهيد زنده و «کاشف فروتن» و ساير فضولات انساني ِاين فرهنگ عارف منشِ کاسبکار را (همراه با کليشه های زبانی آنها) می شست و به دريا می ريخت.


*

۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

آسيب شناسها يا آسيب رسانها؟

يکی دو سالی است که همه به شدت مشغول «آسيب شناسي» چيزهای مختلف اند: آسيب شناسی ادبيات، آسيب شناسی روشنفکری ديني،آسيب شناسی سينما و تئاتر. روزنامهء آفتاب می نويسد، «آسيب شناسی روش تحليل گفتمان در ايران حكايت از آن دارد كه علت اين امر عدم شناخت مفهوم تحليل گفتمان از سوی نظريه پردازان و محققان بوده است.» اين جملهء مضحک می خواهد بگويد مدعيان روش تحليل گفتمان کارشان را خوب بلد نيستند.

سايت نيلوفر به «آسيب شناسی فرهنگ جامعه» می پردازد. برنامهء تلويزيونی ظهور «آسيب شناسی مباحث مهدويت» و «آسيب شناسی حرکتهای مهدوي» را مورد توجه قرار می دهد. چندی پيش نشريهء نگاه نو به «آسيب شناسی تحريم انتخابات» دست زد! سايت ايرانپرس نيوز «آسيب شناسی شکست دکتر مصدّق» را مد نظر قرار داد.

حتا «آسيب شناسی مهريه» و «آسيب شناسی سلامت و رفتار اجتماعی جوانان» هم از ياد نرفت. آسيب شناسی سلامت؟!

از «آسيب شناسی آواز ايراني» در سايت هارمونی تاک تا «آسيب شناسی آخرالزمان» در سايت موعود؛ از «آسيب شناسی عزاداری های محرم» تا «آسيب شناسی بحران اعتماد ملی در افغانستان» در سايت خاوران، همه سخت مشغول طبابت هستند. آسيب شناسی بحران؟! يعنی بحران سالم داريم و بحران آسيب ديده؟

«آسيب شناسی گفتمان» البته از همه جالب تر بود. اين «آسيب ها» از چه زمانی وارد شده اند؟ قبل از آن وضع بيمار چطور بود؟ آسيب شناس مدرک طبابت را از کجا اخذ کرده؟ کسی نيست خود اين آسيب شناسها را کمی آسيب شناسی کند؛ کسانی که با اينهمه کم ذوقی و بی فکری فقط به زبان فارسی آسيب می زنند.

*

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

موضع روشن

نقل قول ــ همگان از پيشينه و تعلق من به انقلاب و نظام مطلع‌اند. اين‌گونه اتهامات قابل الصاق به من نيست. اگر من چنان «اهريمني» باشم که آقای حسينيان [حجت الاسلام روح الله حسينيان رييس مركز اسناد انقلاب اسلامي] ساخته است، بايد تمامی کارنامه علمی مرا، به عنوان يکی از بنيانگذاران تاريخنگاری جديد و پژوهش سياسی در جمهوری اسلامی ايران که بارها مورد تأييد و التفات حضوری و کتبی رهبری معظم انقلاب و مقامات بلندپايه نظام قرار گرفته، کتاب پنج جلدی زرسالاران او در سال ۱۳۸۵ به عنوان «کتاب سال» شناخته شده و از سوی بسياری از کانون‌های علمی و سياسی به عنوان جدّي‌ترين پژوهش تاريخی در زمينه يهوديت و صهيونيسم مورد تجليل قرار گرفته، و نيز کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، مشتمل بر خاطرات ارتشبد فردوست و پيوست‌های من در جلد دوّم، که به عنوان پرتيراژترين و مؤثرترين کتاب تاريخی پس از انقلاب شناخته مي‌شود، و تمامی دستاوردهای پژوهشی من در حوزه‌های مختلف تاريخنگاری و انديشه سياسی يکسره باطل اعلام گردد. در مقابل، آقای حسينيان چه آثار و دستاوردهای پژوهشی را مي‌خواهد جايگزين آن کند؟ کتاب قطور و کم محتوای چهارده سال رقابت ايدئولوژيک شيعه در ايران، منسوب به خود را، که مملو از خطاهای تاريخی و مستند به منابع جعلی چون خاطرات منسوب به فريده ديبا و تاج‌الملوک پهلوی است و گويا توسط کارمندان ايشان تدوين و به‌نام ايشان منتشر شده؟ راستی، چرا آقای حسينيان در کتاب فوق، منتشره در سال ۱۳۸۳، در فهرست منابع خويش حتی نام يکی از آثار مرا به عنوان منبع ذکر نکرده است؟!

تعلق من به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی روشن است. . . . در مورد وزارت اطلاعات نيز موضع من روشن است. من بنيانگذار نامدارترين و مؤثرترين مؤسسه پژوهشی وزارت اطلاعات، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سياسی، بودم و بيش از يک دهه گرداننده آن. اندکی بعد، با دستور مقام معظم رهبری بازسازی مرکز اسناد آشفته بنياد مستضعفان و جانبازان را نيز به دست گرفتم که در آن اسناد خصوصی و کتابخانه‌های شخصی بيش از ده هزار خانواده مؤثر دوران پهلوی و قاجار نگهداری مي‌شد. خدمات علمی و پژوهشی من مسئله‌ای پنهان نيست و در طول دو دهه اخير هيچ پروايی نداشتم که ضدانقلاب به دليل اين تعلق مرا مورد حمله قرار دهد و «شکنجه‌گرم» بنامد. در اين حوزه «صف شکن» بودم و کوشيدم همان سنن جاافتاده در کشورهای از نظر پژوهشی پيشرفته را در ايران رواج دهم و ثابت کنم که محقق تاريخ و انديشه سياسی معاصر ايران بدون دستيابی به مراکز و اسناد اطلاعاتی نمي‌تواند راه به جايی برد.

عبدالله شهبازی، پژوهشگر سياسی، «تاريخنگار و متخصص يهوديت، صهيونيسم، و بهايی گري» برای ارگانهای اطلاعاتی جمهوری اسلامي
http://www.adlroom.org/vdcg.q9qrak97npr4a.html




*

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

چه کسی بر لبنان حکومت می کند؟

در تاريخ هشتم ماه مه ، فقط هشت ساعت طول کشيد تا حزب الله بتواند بخش غربی بيروت را تسخير کند. بخشی که آزاد بود و سکولار و دربرگيرندهء دانشگاه آمريکايی بيروت. نيروهای دولتی که صدها ميليون دلار از ايالات متحده تجهيزات و آموزش نظامی گرفته اند، در برابر حزب الله عقب نشستند. چه کسی حاکم واقعی لبنان است؟ وليد جنبلاط (رهبر دروز) به تايم می گويد، «آمريکا در لبنان ناکام شد. حالا بايد بنشينيم و صبرکنيم تا ببينيم حزب الله، سوريه، و ايران برای ما چه تصميمی خواهند گرفت. آنها می توانند هرچه دل شان خواست بکنند.» (تايم ۲۶ مه، ص ۳۱)


*

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

آيا چيزی عوض شده است؟

در چهلمين سالگرد رويداد ماه مه ۱۹۶۸، رسانه های فارسی زبان هم مطالبی منعکس کردند که غالباً ــ به رسم جاری ــ چيزی جز انشا نويسی نبود. برای کسانی که فاکت ها را می دانند اما می خواهند از اهميت واقعه در چارچوب وسيع تر تأثير آن بر ليبراليسم اروپايی مطلع شوند، و همچنين نقشی که اين پديده در سياست های راديکال جهان سومی باقی گذاشت، بايد مقالهء خوب محمدرضا نيکفر را توصيه کرد. بخش مهمی از اين مقاله اشاره دارد به درسهايی که روشنفکران راديکال يا دموکرات ايرانی می توانستند از مه ۱۹۶۸ برگيرند ولی نگرفتند.

نکتهء جالب در اين مقاله که می تواند بحث انگيز هم باشد، تعبير محمدرضا نيکفر (برگرفته از آلن تورن) از جنبش ۶۸ به عنوان جنبش شکم سيرها است؛ يعنی جنبشی شکل گرفته در شرايط رفاه و ناشی از افزايش خواسته های طبقهء متوسط و فرزندان «پـُست ماترياليست» ی که در آغوش رفاه اقتصادی سالهای پس از جنگ جهانی دوم باليده بودند. مقايسه کنيد اين تعبير را با تصوير تاريکی که راديکالهای ۶۸ به تبعييت از کسانی چون هربرت مارکوزه ترسيم می کردند: غرب همچون زندان بزرگ مديريت شده ای، زير کنترل «مجتمع نظامی ـ صنعتی» که همه را ــ حتا پرولتاريا ــ يک رنگ کرده، به خدمت خود در آورده است.

بحث انگيز تر، اين نظر محمدرضا نيکفر است که جنبش انقلابی ايران در سال ۱۳۵۷ شمسی نير جنبشی شکم سيرانه بود اما نيروهای جوان چپ که در آن شرکت کرده بودند، تنها چيزی که از مه ۶۸ آموخته بودند جهان سوم گرايی، مائويسم، خشونت، و تخريب بود. آنچه آنها می توانستند از مه ۶۸ بياموزند و نياموختند گرايش به فرهنگ و ساختن جنبش های فرعی دموکراتيک (باز گشاينده و گسترش دهندهء فضای ليبراليسم اجتماعی و سياسی) بود. مه ۶۸ در اروپا به گسترش گفتار انتقادی روشنفکرانه در حوزهء عمومی کمک کرد اما جنبش بومی گرای ما به دامن لومپنيسم، روشنفکرستيزی، و غرب ستيزی افتاد.

ايرانی هاي به ظاهر راديکال و روشنفکرنما به جايی رسيده بودند که خيال می کردند ديگر نيازی به آموختن از غرب ليبرال ندارند. اين جماعت، حتا زمانی هم که برای تحصيل به غرب می رفتند، به قول محمدرضا نيکفر، «نيازی به آموختن نداشتند. [آنها] اسير ايدئولوژی جهان‌سوم‌گرايی شدند و در محيط، در تماس با اروپاييانی قرار گرفتند که سخت شيفته‌ی جهان سوم بودند؛ معتقد بودند جهان‌سومی‌ها نقش پرولتاريای جهانی را دارند و سرانجام اينانند که با انقلاب جهان‌گسترشان، انسانها در غرب سرمايه‌داری را نيز نجات خواهند داد. به جهان‌سومی‌ای که چنين سخنانی را بشنود، چه احساسی دست می‌دهد؟ بعيد نيست که يکباره حس کند او به راستی نجات‌دهنده است؛ و در چنين مقامی طبعاً ديگر نيازی به آموختن ندارد؛ او خود يک پا آموزگار است. آيا اکنون وضع عوض شده است؟ آيا اکنون ايرانيان پذيرفته‌اند که بايستي بياموزند؟ آيا آن دسته از ايرانيانی که روشنفکر مملکت بودند و اکنون در غرب زندگی می‌کنند، در حال آموختن‌اند؟ کجاست دستاوردهايشان؟»

لينک مقالهء محمدرضا نيکفر

لينک های مرتبط
مهدی جامی، واقع‌گرا باش و ناممکن را طلب کن
رضا دانشور، خاطرات ماه مه

*

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

چطور می توان در «روح» پا سفت کرد؟

ناصر کاخساز (فعال سياسی چپ) می گويد: پايگاه‌های اجتماعی احزاب با شعار‌های سياسی‌شان همخوانی ندارد و از همه مهم‌تر آزاديخواهی در روح آنان پا سفت نکرده است.

پرسش ۱ ـ چطور می توان در «روح» پا سفت کرد؟
پرسش ۲ ـ پا سفت کردن و پا شل کردن در کجا و به چه معنی به کار می رود؟