۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۵, شنبه

ماه مه ۱۹۶۸ در چشم انداز تاريخی


عبدی کلانتری 

تاریخ انتشار : ۱۲ خرداد ۱۳۸۷ - 

شورش های ضد سیستمی
رویدادهای سیاسی و فرهنگی سالهای آخر دهه‌ی ۱۹۶۰ در اروپا و آمریکا را بسیاری از تحلیلگران «شورش های ضد سیستمی» می خوانند، یعنی اعتراضات رادیکالی که خواسته های آن فراتر از اصلاحات کوچک می رود و خواهان تغییر کلیت نظام سیاسی جامعه است. اوج این رویدادها در ماه مه ۱۹۶۸ بروز کرد ــ یعنی درست چهل سال پیش. در این تاریخ حرکات دانشجویان چپ در دانشگهای بزرگ آمریکا و اروپا به درگیری خشونت آمیز با نظم حاکم انجامید. رویداد ۱۹۶۸موفق نشد تحولی را فراتر از ساختار جامعه‌ی سرمایه داری باعث شود اما در درازمدت هیچ پهنه ای از سیاست و فرهنگ در جوامع پیشرفته‌ی اروپا و آمریکا نبود که از آن تأثیر نگیرد و به نحوی بنیادی متحول نشود. از همین رو، برخی از جامعه شناسان رویداد ۱۹۶۸ را معادل یک «انقلاب» ارزیابی کرده اند.

برای نمونه، امانوئل والرستین یکی از مهمترین نظریه پردازان جامعه شناسی تاریخی و بانی تئوری «سیستم جهانی» (ورلد سیستم / World System)، اعتقاد دارد پدیده‌ی ۱۹۶۸ یک انقلاب در سیستم جهانی بود. به گمان او، با آنکه هریک از رویدادهای منفرد و پراکنده‌ی دهه‌ی ۱۹۶۰ تابع شرایط محلی و علل خاص خود بود، اما اهمیت آن رویداهها را نمی توان به درستی فهمید مگر اینکه آنها را در بستر درازمدت تر تحولات ساختاری «سیستم جهانی» وارسی کرد.



بحران هژمونی آمریکا
این تحولات ساختاری دربرگیرنده‌ی موقعیت «هژمونیک» ایالات متحده در سیستم جهانی و ناکامی جنبش های سنتی «چپ قدیم» ــ احزاب کمونیست (کومنیترن ـ اتحاد انترناسیونال سوم) و احزاب سوسیال دموکرات ــ در متحول ساختن دموکراتیک جوامع پیشرفته‌ی سرمایه داری بود. پدیده‌ی ۱۹۶۸، نقطه‌ی پایان سه دهه از گسترش موفقیت آمیز، بی سابقه، و بی وقفه‌ی رونق اقتصادی نظام جهانی سرمایه داری («جهان آزاد» / Free World)، ثروت و رفاه طبقه‌ی متوسط، و برتری سیاسی (هژمونیک) ایالات متحده در جهان ــ جانشین ابرقدرتهای پیشین اروپایی ــ بود.

بحران هژمونی آمریکا در سیستم جهانی با این نشانه ها همراه بود: آغاز رکودی درازمدت در اقتصاد و مشکلات دلار؛ استقلال اقتصادی و سیاسی بیشتر متحدان آمریکا (فرانسه‌ی گلیست، ژاپن)، شکاف سیاسی در نظام یکپارچه‌ی استالینی در بلوک شرق (اختلاف خروشچف ـ مائو) و تأثیر آن در توازن قدرت در جنگ سرد؛ و اوجگیری جنگهای گرم ضداستعماری و انقلابات آزادیبخش ملی در جهان سوم. در این میان تثبیت کمونیسم در کوبا، جنگ رهایی بخش ویتنام، و جنبش های چریکی آمریکای لاتین و آفریقا نمونه وارند.

تحلیل ساختاری
عرضه‌ی شواهد و مدارک یا داده های خام تاریخی، و نیز گزارش صرف یک رویداد، خود به تنهایی به معنی تاریخنگاری نیست. فهم رویدادها با تاریخنگاری ممکن می شود نه با مشاهده‌ی داده های خام. آنچه فهم رویدادها را میسر می کند تعبیر یا روایتی است که تاریخنگار یا جامعه شناس (و در سطحی دیگر ادبیات و هنرها) از آن داده ها و شواهد عرضه می کند. هر روایت ــ به طور ضمنی یا آشکار ــ متکی به یک «تئوری تاریخ» است. تئوری های تاریخ متنوع و بسیارند.

اما مارتین لوتر کینگ را کشتند و متعاقب آن محله های بسیاری در سراسر کشور در آتش سوخت . . . . . در پایان، پس از آنکه رابرت کندی را هم به ضرب گلوله ترور کردند و کنوانسیون حزب دموکراتیک معاون جانسون، هیوبرت هامفری را به عنوان کاندیدای نهایی خود برگزید، دیگر زهر به همه جا سرایت کرده بود. صلح طلبان دموکرات یکدیگر را تار و مار کردند تا مردی حقیقتاً خطرناک، ریچارد نیکسون، از روی جنازه های آنها بگذرد و به قدرت برسد.

این یک اصل مارکسیستی (ماتریالیسم تاریخی) است که برای درک معنی یک رویداد باید همواره آنرا در بستر تاریخی اش ارزیابی کرد. بستر تاریخی عبارت است از تعیـُن (determination) های درازمدت ساختارهای اقتصادی، سیاسی، طبقاتی، و ایدئولوژیک، که سپس در یک برهه‌ی مشخص، توسط تعین های دوباره (over-determination) و کوتاه مدت تر لایه های مختلف ساختاری در همان برهه متمایز می گردد. تعین های دراز مدت «درزمانی» (دایاکرونیک)، و تعین های دوباره، «همزمانی» (سینکرونیک) اند.

تعریف برهه قراردادی است: «دهه»ی فلان، «نسل» بهمان، سالهای میان دو جنگ جهانی، سالهای پیش یا پس از یک کودتا یا انقلاب، و غیره. برهه، همه را یکسان نمی کند و به معنی طرز فکر مشترک و رفتار مشابه نیست. برهه بیشتر به معنی تجربه‌ی مشترک یا رویا رو بودن با وضعیت مشترکی است که افراد و گروهها را به کنش های متفاوت بر می انگیزد؛ یعنی همان تعین ها و تعین های دوباره ای که بر بینش ها و آزادی عمل افراد، محدودیت های ساختاری تحمیل می کند.

بستر تاریخی رویدادهای ماه مه
بستر تاریخی کوتاه مدت رویدادهای ماه مه ۱۹۶۸ در ایالات متحده را می توان از جمله به سه شکل مشاهده کرد: جنبش ها، ایدئولوژی ها، و بنیادهای تئوریک.

آنچه به نام «جنبش های اجتماعی نو» شناخته می شود از اوایل دهه‌ی شصت با جنبش حقوق مدنی سیاهان آغاز می گردد. جنبش های دیگر به فاصله‌ی کوتاهی به دنبال می آیند: جنبش فمینستی؛ جنبش استقلال سرخپوستان، جنبش های «سبز» محیط زیستی و ضد تکنولوژی؛ جنبش های «معنوی» ــ بودیستی، کریشنایی، عرفانی، «شرقی»، حلقه های تراپی یا رواندرمانی ِگروهی با ساده کردن و کاربرد عملی دادن به دیدگاههای اگزیستالیستی هایدگر و سارتر درباره «آزادی» بی انتها و «باز بودن در قبال ممکنات» ــ ؛ جنبش «کوچک زیباست» (Small is Beautiful) در برابر سازمانها وتشکیلات تجاری و مالی عظیم بوروکراتیک؛ هیپی ها و «قدرت گل» (فلاور پاور)؛ جنبش دانشجویان رادیکال؛ و جنبش همجنسخواهان. همه‌ی این جنبش ها در درون خود به شاخه های گوناگون و گاه متضاد تقسیم می شوند.

ایدئولوژی ها را می توان زیر عنوان کلی «جهان سوم گرایی» (Third Worldism) جای داد. میان این ایدئولوژی ها در خود جهان سوم و در کشورهای متروپل (جهان اول) یک بده بستان فکری وجود دارد که کانالهای ارتباطی آن جنبش دانشجویی اروپا و آمریکا، و کتابها و مقالات ترجمه شده در هر دو سو است. جهان سوم گرایی شامل انواع گرایش هاست نظیر بومی گرایی؛ ناسیونالیسم های محلی نظیر پان عربیسم، ناصریسم، مصدقیسم، بعث گرایی؛ انواع اسلامیسم و نیز نظریات اخوان المسلمین؛ نظریه های بازگشت به خود و احیای اصالت و خاطره‌ی قومی، نظریه های مقاومت ضد استعماری (فانون)، سوسیالیسم های نیروی سومی (راه سوم میان غرب امپریالیستی و شرق کمونیستی)، سوسیالیسم آفریقایی، انواع مائویسم و تئوری جنگهای دهقانی، انواع آنارشیسم و تئوری جنگهای چریکی شهری؛ ملکوم ایکس و «ملت اسلام»؛ تئولوژی آزادی مسیحی؛ و غیره.

بنیادهای تئوریک اساساً مربوط می شود به جا به جایی مرکز تئوری کلاسیک مارکس از اقتصاد سیاسی سرمایه به سمت فرهنگ ــ یا در اصطلاح مارکسیستی، شیفت از «زیربنا» به «روبنا» ــ و در نتیجه توجه خاص به «انقلاب فرهنگی» و «فرهنگ مخالف» (کانتر کالچر / counter-culture) به جای تجهیز و سازماندهی طبقه‌ی کارگر. در این میان مکتب فرانکفورت به ویژه دو تن از نظریه پردازان مهاجر آن در آمریکا ــ هربرت مارکوزه و اریش فروم ــ نقش ویژه ای دارند. تلفیق نظریات فروید با مارکس جوان، یافتن «سوژه ی تاریخی» جدیدی در میان دانشجویان، اقلیت ها، و وازده های نظام و در میان خلقهای جهان سوم، جدل نظری همزمان با مارکسیسم شوروی و لیبرالیسم غربی (در مناظره معروف مارکوزه با کارل پوپر) از جمله نوآوری های تئوریک این برهه است که بستری می شود برای رویدادهای ماه مه ۱۹۶۸.



۱۹۶۸ و رادیکالیسم جوانان آمریکایی
رادیکالیسم جوانان آمریکایی در جنبش ۱۹۶۸ رمانتیک بود و یوتوپیایی. تصور اینکه جمع کوچکی از دانشجویان سیاسی بتوانند ساختار قدرت در جامعه‌ی خود را عوض کنند، از جمله در دانشگاهها و نهادهای آموزش عالی، خبر از ایده آلیسم پرشور و خوش بینانه ای می داد که انرژی زا بود و «قدرت دانشجو» (student power) را تا آن حد جدی می گرفت که بتواند در برابر بازوی سرکوب مشرعیت یافته‌ی یک دولت لیبرال بایستد و برزمد.

از همین رو، وقتی که در ساعت ۲ و بیست دقیقه‌ی نیمه شب سی ام آوریل ۱۹۶۸ (یک روز مانده به اول ماه مه)، صدای بلندگوی پلیس در فضای دانشگاه کلمبیا (در شهر نیویورک) بلند شد که آخرین اولتیماتوم را به دانشجویان اعتصابی می داد تا خود را تسلیم کنند، کسی واهمه به دل راه نداد. این هفتمین سحرگاه اعتصابی بود که طی آن دانشجویان پنج ساختمان اصلی دانشگاه کلمبیا را اشغال کرده بودند تا به سیاست «نژادپرستی و نظامی گری» در تصمیمات و طرحهای دانشگاه خاتمه دهند. اعتصاب به تعطیلی همه‌ی کلاسها انجامیده بود.

به دنبال اولتیماتوم، یک نیروی هزار نفره از پلیس شهرنیویورک و نیروهای شخصی پوش امنیتی به بست نشینان ساختمانهای اشغال شده حمله بردند. ساعتها پیش از شروع حمله، مقامات جریان آب و خطوط تلفن ساختمانهای اشغالی را قطع کرده بودند. پس از ضربه های باطوم و لگد به دانشجویان، آنها را با دست یا پا می گرفتند و از پله های سنگی با خشونت پایین می کشیدند و همانطور کشان کشان صدها متر تا محل پارک وانت های پلیس در خیابان برادوی می بردند. در این زد و خورد که تا ساعت پنج صبح به طول انجامید، ۱۳۲ دانشجو، چهار استاد، و ۱۲ افسر پلیس زخمی شدند، و ۷۲۰ نفر نیز دستگیر و روانه‌ی زندان گشتند.

برخلاف جنبش انقلابی مه ۱۹۶۸ در فرانسه، در آمریکا جنبش رادیکال جوانان پایه‌ی توده ای پیدا نکرد و نتوانست به سراسر جامعه سرایت کند. در حالیکه کابینه‌ی ژنرال دوگل در فرانسه با فشار جنبش خودانگیخته‌ی کارگران و دانشجویان و روشنفکران مستقل چپ، تا یک قدمی پرتگاه رفت، در ایالات متحده، جنبش دانشجویی ۶۸ تهدیدی جدی برای دولت نبود. از لحاظ وسعت پایه‌ی مردمی، شاید جنبش ضد جنگ ویتنام در آمریکا بتواند قابل مقایسه باشد با جنبش انقلابی مه ۶۸ در فرانسه.

اعتصاب دانشجویان رادیکال دانشگاه کلمبیا در ۱۹۶۸ ، هرچند با مداخله‌ی خشن پلیس به پایان رسید اما به فاصله‌ی کوتاهی پس از آن دانشگاه کلمبیا مجبور شد ارتباط خود را با یکی از انستیتوهای تحقیقاتی پنتاگون که برای جنگ ویتنام کار می کرد قطع کند. دانشگاه کلمبیا از ساختن بنایی که قرار بود برای ساکنان سیاهپوست هارلم در خروجی جداگانه داشته باشد صرف نظر کرد. دانشجویان زندانی مشمول عفو شدند و رئیس دانشگاه گرِیسون کرک و معاون او نیز زودهنگام مجبور به استعفا گشتند. اما جنگ ویتنام و نظام وظیفه‌ی اجباری در سالهای بعد بسیاری از جوانان آمریکایی را به کام خود کشید. این ماه (مه ۲۰۰۸) در مراسم چهلمین سالگرد رویداد کلمبیا، برخی اشاره کردند که رابطه‌ی این دانشگاه با همسایگان سیاهپوست و فقیر خود در محله‌ی هارلم همچنان ارباب منشانه و نژادگرایانه باقی مانده است.

فرزندان طبقه‌ی متوسط آمریکایی
دانشجویان رادیکال در بیشتر موارد فرزندان طبقات متوسط اند. در ایالات متحده، به دنبال رونق اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم و پدید آمدن «جامعه‌ی رفاه»، طبقه‌ی متوسط بزرگی پدید آمد که تحصیل کرده، سختکوش، لیبرال و از لحاظ اقتصادی در امنیت بود. این طبقه از جمله شامل بوروکراتها، مدیران، سرمایه داران متوسط، متخصصان، و سایر لایه های میانی جامعه بود. این لایه ها عموماً به تحصیلات فرزندان شان اهمیت بسیار می دادند و دست آنان را برای انتخاب ارزش های اخلاقی و نوع رفتار اجتماعی باز می گذاردند. در بیشتر اوقات، سواد فرهنگی و ایده آلیسم عام فرزندان طبقات متوسط به مراتب از والدین آنها بیشتر بود؛ پدران و مادرانی که برای رسیدن به رفاه نسبی از پایین شروع کرده بودند، با کار سخت و یکنواخت و با فداکاری های بسیار تا فرزندان شان از منزلت اجتماعی بهتری برخوردار باشند. بسیاری از این پدر و مادران خود مهاجران تازه به آمریکا آمده بودند یا فرزندان نسل اول مهاجری بودند که از تنگدستی های سرزمین مادری گریخته و به سرزمین موعودی آمده بودند که از صفر شروع کنند؛ و موفق نیز شده بودند.

نسل جوان دهه‌ی شصت که در رفاه نسبی بالیده بود، با فرهنگ بالاتر و و ایده آلیسم بیشتر، همزمان نارضایتی های خودش را داشت. بیگانگی از یکنواختی، کسالت، و فقدان فرهنگ بالای نسل پیشین، نسلی که به زعم آنها تنها به فکر پول درآوردن، خانه و اتوموبیل داشتن، مستقر شدن از لحاظ مالی و مادی، و سپس آرام باز نشسته شدن بود. {این به اصطلاح} «بی فرهنگی» پدران و مادران را جوانان در محتوای سطحی رسانه ها، تبلیغات فراگیر تجاری، مصرف بی اندازه‌ی سریالهای سرگرم کننده‌ی تلویزیون، و آن نوع فردگرایی خودخواهانه ای می دیدند که خانواده‌ی هسته ای خود را مرکز جهان تصور می کرد و علاقه ای به شناخت و همدردی با مردمان دیگر، به ویژه اقلیت های نژادی یا محرومان آنسوی مرزها نداشت.

دانشجویان رادیکال، فرهیختگان مرفه جوان و ایده آلیستی هستند که رادیکالیسم آنها علیه وضع موجود، ریشه‌ی فرهنگی دارد نه اقتصادی؛ و از بیگانگی با محیط بی واسطه‌ی خانواده و طبقه‌ی خود آغاز می شود. در جامعه‌ی مرفه آمریکایی پس از جنگ (Affluent Society) پدران و مادران احساس می کردند آنچه به دست آورده اند، رفاه نسبی کنونی را ــ رفاهی که در عین حال به خاطر زندگی قسطی و وابستگی به بانکها و بازار کار می تواند هرلحظه بحرانی شود و زمین زیرپای آنها را تکان دهد ــ {این رفاه را} با عرق جبین وکار و زحمت خودشان به دست آورده اند. برخی از این پدر و مادران هنوز خاطره‌ی دوران رکود اقتصادی را در کودکی از یاد نبرده بودند. آنها رفتار یاغیانه‌ی فرزندان شان را قدرنشناسی و بی مسؤلیتی تلقی می کردند. از سوی دیگر، فرزندان ایده آلیست به این نتیجه رسیده بودند که رفاه آنها ثمره‌ی سازشکاری (کانفورمیسم) والدین با ارزش های حاکم و تبدیل شدن به مهره ای در ماشین بزرگ رقابت، سوداگری، و استثمار بوده است.

به خاطر تحصیلات بالاتر و فرهنگ بیشتر، دانشجویان رادیکال جهانوطن (کاسموپالیتن) نیز بودند و همین آنها را در تضاد قرار می داد با دید محدود یا «عقب مانده» ی نسل پیشین که از فرهنگ اروپایی و مشکلات جهان سومی بی خبر بود.

تصویری که دانشجویان رادیکال مایل بودند از جامعه و تمدن آمریکایی ترسیم کنند حالت کاریکاتور پیدا می کرد، و مثل هرکاریکاتوری، عناصری از واقعیت را می گرفت و در آنها مبالغه می کرد و عناصری دیگر را از نظر می انداخت. یک کاریکاتوریست البته به خاطر طنز و انتقاد، خودآگانه این کار را می کند اما آمریکاستیز ساده انگار کاریکاتور را عین واقعیت می پندارد.

طبق این کاریکاتور (در عبارات دو جامعه شناس آمریکایی)، « جامعه‌ی آمریکایی زیر تسلط نخبگان قدرتمند بوروکراتیک قرار دارد که بخش های دیگر جامعه را به نفع خود آلت دست قرار می دهند تا به اهداف اقتصادی و سیاسی شان برسند. طبقات متوسط تبدیل به مردمانی سازشکار و خدمتگزارانی بوروکرات منش می شوند، یعنی افرادی یک بعدی یا تک ساحتی. مردم توسط رسانه های جمعی مغزشویی شده، منفعل بارآمده، و سلیقه و ذائقه‌ی آنها با فرهنگ عوام پسند این رسانه ها به دامن ابتذال سقوط کرده است. آنها اوقات شان را در رویاپروری و آرزوهای طلایی می گذرانند. از این مردم سرچشمه های حقیقی خلاقیت، عاطفه، و تشفی جنسی دریغ شده است. در عوض، نوعی عقلانیت عقیم، باعث جدایی آنها از «خود» و هویت احساسی، جنسی، خودانگیخته، و اصیل آنها شده است. این جامعه، انفعال وسازشکاری را با در اختیار گذاردن کالاهای مصرفی فراوان پاداش می دهد و می گذارد همه در دنیای خودمدار مصرفی، هرچه دوست دارند بکنند به شرطی که به سیاست کاری نداشته باشند. اما همین جامعه، فقیران، سیاهان، بیماران روانی، کارگران مزارع، سالمندان، سرخپوستان، مریضان، و روستاییان ویتنام را انسان محسوب نمی کند. هزینه های ضروری اجتماعی فدای سودجویی و لذت خصوصی می شود. همه چیز در جهت تولید سود برای شرکتهای بزرگ است که به غارت کشورهای توسعه نیافته مشغولند و با سیاست های نواستعماری، هرگاه که این منافع به خطر افتد، دخالت مستقیم و سرکوب سیاسی را پشتوانه دارد. دانشگاهها، بنیادها، و نهادهای دولتی همه مؤسساتی هستند که از طریق آنها «مجتمع بزرگ نظامی ـ صنعتی» و نخبگان قدرتمند بر آمریکا حکم می رانند. و همه‌ی کارکنان یقه سفید، از جمله دانشجویان، هدف مغزشویی و بازیچه شدن اند و چنانچه اینان تسلیم شوند، بدون شک به خدمتگزاران دستاموز، ماشینی، انسانیت زدایی شده، بی اراده، و برده‌ی مقام و شغل تبدیل می گردند.» (جوزف بنزمن و آرتور ویدیک، «جامعه‌ی آمریکایی»، صص ۲۴۱-۲۴۲)



از انقلاب تا ارتجاع
مارشال برمن، منتقد فرهنگی مارکسیست آمریکایی و مؤلف کتاب معروف «هرآنچه جامد است در هوا بخار می شود»، در مقاله ای به مناسبت چهلمین سالگرد رویداد ۱۹۶۸ نوشت اهمیت جنبش ۶۸ در گسترش «حوزه‌ی عمومی» (پابلیک سفیر/ public sphere) و «بردن سیاست به خیابانها» بود. اما جنبشی چنین نوید بخش و پرشور، به سرعت با اشتباهات خود، از جمله گرایش به خشونت در جامعه ای لیبرال و آزاد، راه را برای به قدرت رسیدن ارتجاع دست راستی هموار کرد.

مارشال برمن می نویسد، «در ماههای اول ۱۹۶۸ یک سلسله رویدادهای هیجان انگیز را شاهد بودیم. نخست، سناتور یوجین مک کارتی با جرئت تمام سیاست های رئیس جمهور وقت لیندن جانسون را محکوم کرد، تحلیل جدی و کوبنده ای از اوضاع جنگ ویتنام به دست داد، و در مرحله‌ی مقدماتی انتخابات ریاست جمهوری در آن سال، موفق به کسب آرای قابل توجهی شد. سپس رابرت کندی [برادر جان اف کندی که ترور شده بود] وارد مسابقه‌ی انتخاباتی شد و برنامه ای ارائه داد به مراتب مترقی تر از یوجین مک کارتی. رابرت کندی نه تنها به جنگ ویتنام، بلکه به مشکلات جامعه پرداخت و به اینکه چگونه سراسر جامعه‌ی آمریکا درحال تجزیه شدن بود. مارتین لوترکینگ جونیور در انتخابات شرکت نکرد اما با به دست گرفتن رهبری «کارزار مردم فقیر» نشان داد که میان نژادپرستی، بهره کشی از کارگران، و ضایعات امپریالیستی در اقصا نقاط جهان رابطه وجود دارد. چیزی که ماههای اول ۱۹۶۸ را چنین هیجان انگیز می کرد این بود که این سه مرد بزرگ با از خود گذشتگی توانستند «قهرمانانه» (heroically) عمل کنند. آنها با پا فراتر گذاشتن از امکانات خود، ریسک بزرگی را به جان خریدند تا حقیقت را صریح با مردم در میان بگذارند، آنهم حقیقت در تمامی ابعاد پیچیده اش که در فورمولهای ساده نمی گنجید؛ و حقیقت نیز پاداش آنها را داد. در پایان ماه مارس، لیندن جانسون نیز کاری قهرمانانه کرد: او متوجه شد که خود مانعی بر سرراه صلح است و از کارزار انتخاباتی کنار کشید. من و مادرم در آن لحظه او را بر صفحه‌ی تلویزیون دیدیم که این را اعلام کرد و هردو از حیرت دهانمان باز ماند. شاید حالا وقت آن رسیده بود که کشور راه خودش را از میان بیراهه ها پیدا کند. آن لحظه، لحظه ای بود که انسان از زنده بودن اش احساس شعف می کرد.

اما مارتین لوتر کینگ را کشتند و متعاقب آن محله های بسیاری در سراسر کشور در آتش سوخت. طی دو ماه بعد، هواداران مک کارتی و هواداران کندی چنان رفتار کردند که گویی به خون یکدیگر تشنه اند، حال آنکه این دو دسته دموکراتهای لیبرال اهداف مشابهی داشتند [. . . . ] در پایان، پس از آنکه رابرت کندی را هم به ضرب گلوله ترور کردند و کنوانسیون حزب دموکراتیک معاون جانسون، هیوبرت هامفری را به عنوان کاندیدای نهایی خود برگزید، دیگر زهر به همه جا سرایت کرده بود. صلح طلبان دموکرات یکدیگر را تار و مار کردند تا مردی حقیقتاً خطرناک، ریچارد نیکسون، از روی جنازه های آنها بگذرد و به قدرت برسد.» (فصلنامه‌ی دیسنت، بهار ۲۰۰۸، ص ۵)

سال انقلاب در فرهنگ
اما رادیکالیسم جوانان آمریکایی در جنبش ۱۹۶۸ تأثیر انقلابی خود را بر پهنه‌ی فرهنگ برجا گذاشت. سال رادیکالیسم جوانان طبقه‌ی متوسط، سال اعتراضات سیاسی دانشجویی و جنبش بزرگ مخالفت با جنگ ویتنام ــ در عین حال سالی بود که در آن سیاست با سکس و موسیقی و خوشباشی نیز بیش از همیشه پیوند خورد. «سکس، مواد مخدر، و راک اند رول» هم شعار هیپی ها و خوشباشان بود و هم شعار سیاسیون. «آنچه شخصی است، سیاسی هم هست» شعاری بود که بر زبان همه‌ی جوانها جاری بود. با همین شعار جنبش فمینیستی و بعدها جنبش حقوق اقلیت های جنسی در ایالات متحده توانستند خواسته های خود را تحقق ببخشند.

راک اند رول که بر محور رقص و سکس می چرخید سیاسی شد. میک جگر (رولینگ ستونز) آهنگ معروف «مرد رزمنده در خیابان» را نوشت و شعر آنرا در نشریه‌ی مارکسیستی ِ طارق علی جوان به چاپ رساند. در این آهنگ بود که میک جگر می خواند، «از هر سو صدای پاها را می شنوم که رژه می روند و به جلو می تازند. تابستان رسیده و هنگام نبرد خیابانی است . . . هنگام انقلاب برای تسخیر کاخ شاهی . . . فریاد می زنم شاه را باید کشت و خدمه اش را باید پایین کشید.»

ممنوعیت آهنگ گروه «رولینگ ستونز» در ایالات متحده

در خیابانهای نیویورک و سانفرانسیسکو انگار روح زندگی بوهمی و کولی وار گرینیچ ویلج در دو دهه‌ی اول قرن بیستم دوباره در کالبد جوانها حلول می کرد، دو دهه ای که در آن جان رید جوان به همراه دوست دخترش لوئیز برایانت ــ یکی از پیشتازان فمینیسم و سکس آزاد ــ بار سفر بستند تا به روسیه‌ی انقلابی بروند و جان رید بتواند کتاب پرآوازه اش «ده روزی که دنیا را تکان داد» را درباره‌ی انقلاب لنینی اکتبر بنویسد (فیلم ارزنده‌ی «سرخها» ساخته‌ی وارن بیتی بر اساس همین رویدادها است.) مارکی دوساد، یکی از پدران معنوی جنبش روشنگری اروپایی، دوباره کشف شد. تصویر چه گوارای خوش سیما، هم سمبول انقلابی شهید بود هم سمبول سکس. در فرهنگ راک اند رول، مرگ زودهنگام کسانی چون جنیس جاپلین، جیم موریسون، یا جیمی هندریکس، همراه با هاله ای قدسی است، گویی آنها شهید راه و هدفی ورای زندگی غیرمتعارف خودشان شده اند.

یک سال پس از وقایع ماه مه ۱۹۶۸، اریک هابزبام تاریخنگار مارکسیست بریتانیایی در مقاله ای به نام «سکس و انقلاب»، در تقبیح جوانان رادیکال، نوشت انقلابیون جدی وقت خود را با مشغولیاتی چون سکس و مواد مخدر به هدر نمی دهند. اما همین تاریخنگار، سی و پنج سال بعد، پیرانه سر، در کتاب خاطرات خود می نویسد که اشتباه می کرده است. هابزبام می نویسد در جوانی تصور می کرد که شورشگری های خلاف عادت فرهنگی و رفتاری چون سکس آزاد و مواد نشئه آور و موسیقی تند راک اند رول هرچه شیوع بیشتری داشته باشند احتمال وقوع «رویدادهای بزرگ» انقلابی کمتر است. اما اکنون طور دیگری می اندیشد. هابزبام می نویسد، «اما اگر فرض را بر این بگذاریم که رویدادهای بزرگ قرار نیست براندازی [یک شبه‌ی] سرمایه داری یا حتا براندازی یک رژیم سرکوبگر و فاسد باشد، آنوقت چه؟ شاید رویدادهای بزرگ دقیقاً تخریب الگوهای سنتی روابط میان انسانها باشد و [انقلاب در] رفتار شخصی آنها در درون همین جامعه‌ی موجود. شاید ما برخطا بودیم که خیال می کردیم شورشی های دهه‌ی ۱۹۶۰ مرحله ای تازه یا نسخه‌ی متفاوتی از همان نیروهای چپ گذشته هستند. اگر ما در ارزیابی خود خطا کرده باشیم معنی اش آن است که شورش ۱۹۶۸ یک انقلاب شکست خورده نبود، بلکه نوع دیگری از انقلاب را پدید آورد؛ انقلابی که ــ مثلاً با شعار «آنچه شخصی است سیاسی هم هست» ــ سیاست به شیوه‌ی سنتی را از میان برد، از جمله سیاست چپ سنتی را. حالا، پس از سی و چند سال که به عقب نگاه می کنم، به خوبی می بینم که در آن زمان اهمیت تاریخی رویدادهای ۱۹۶۰ را به درستی نفهمیدم.» (هابزبام، دوران پرکشش: شرح یک زندگی در قرن بیستم، صص ۲۵۰-۲۵۲)

جنبش جوانان ۱۹۶۸ یک انقلاب سیاسی سرانجام ناموفق بود اما همان انقلاب در پهنه‌ی فرهنگ در جوامع پیشرفته پیروز شد و تأثیر خود را برای همیشه برجا گذاشت. فرزندان طبقه‌ی متوسط مرفه در برهه‌ی رونق اقتصادی، اشتغال کامل، با قدرت خرید مستقل، توانستند از طریق بازار توده گیر، ذائقه، سلیقه، و عادات و رفتار انقلابی خود را به تمام جامعه سرایت دهند: از شلوار جین، مینی ژوپ، موی بلند برای مردان و موی کوتاه برای زنان گرفته تا سکس آزاد و موسیقی راک سیاهان؛ از «پاپ آرت» و اندی وارهال تا موج سینمای مستقل هالیوود؛ از مشارکت در برنامه ریزی های دانشگاهی تا آموزش و پرورش دموکراتیک و عوض کردن فضای آکادمیک به تمامی، از ایدئولوژی مخالفت با نظامی گری با شعار معروف «جنگ نکن، عشق بورز» تا جنبش بزرگ ضد جنگ ویتنام و سرانجام متحول کردن تمامی فلسفه و ادبیات مدرن با جریاناتی که بر روی هم «پست مدرنیسم» نام گرفتند. /// ۱۲ خرداد ۱۳۸۷
*

منابعی که در بالا به آنها رجوع شده:

Joseph Bensman and Arthue J. Vidich, American Society Revisited, Bergin & Garvey Publishers, Inc. 1987
E. J. Hobsbawm, Revolutionaries, Meridian, New American Library, 1973.
Eric Hobsbawm, Interesting Times: A Twentieth-Century Life, The New Press, 2002.
Marshall Berman, "1968: Lessons Learned, A Symposium," Dissent, A Quarterly, New York.

۱۳۹۶ اسفند ۱۷, پنجشنبه

دلکش می‌خواند


دلکش روی صحنه می‌خواند. موی کوتاه دارد و گیسو افشان نمی‌کند. شانه‌هاش به طرز دلفریبی برهنه است اما از تکان سینه و بدن یا غمزه‌ی چشم و ابرو خبری نیست. صدای «پایین» (کلفت) نزدیک به باریتون مردانه، و «زبان بدن»‌اش و نگاه کردن‌اش در قالب جنسیت پذیرفته‌ شده‌ی زن لوند روی صحنه نمی‌گنجد، به ویژه در برابر «ابژه‌ی تمنا» که در اینجا مرد خوش‌سیما فردین باشد. در نرد عشق و بازی قدرت دست بالا را دارد. مدعوین، مشتی کلاه‌مخلمی با سبیل‌های از بناگوش در رفته نیستند، زنان و مردان آراسته‌ای هستند که با نوای یک گروه موسیقی مدرن می‌رقصند. مشروب قدغن نیست. رقص قدغن نیست. رقص دو نقره جرم نیست. سال ۱۳۳۹شمسی است.

==
دو سال بعد جلال آل احمد تأثیرگذارترین روشنفکر دوران خودش در «غرب زدگی» شِکوِه برمی‌آورد که، «ﻫﺮﻫﺮﯼﻣﺬﻫبی، ﻗﺮﺗﯽ‌ﮔﺮﯼ ﻭ ﺯﻥ‌صفتی، ﺍﻫﻤﻴﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺰ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﺮﺩﻥﻣﺼﻨﻮﻋﺎﺕ ﻏﺮبی» دارد در جامعه تبدیل به هنجار می‌شود. همان زمان، آیت‌الله خمینی علیه حق رأی زنان ایرانی و کاپیتولاسیون استعماری سر به شورش برمی‌دارد و دستگاه پادشاهی را متهم به ترویج فحشا و کرنش دربرابر غرب می‌کند. به فاصله‌ی کوتاهی تولید فیلمفارسی، مردم‌پسندترین محصول فرهنگی دوران شاه که از طریق آن ترانه‌های خوانندگان معروف شهرت می‌یافت، روی «عفت و ناموس» به عنوان برجسته‌ترین تم یا بازمایه‌ی داستانی انگشت می‌گذارد و آن را دربرابر تصویر «عروسک فرنگی» یا «رقاصه‌ی نیمه لخت کاباره» می‌نشاند. تصویر زن چادر به سر، در برابر دو جبهه برکشیده می‌شود: جبهه‌ی فساد اخلاقی زنان و جبهه‌ی تسلط اعیان و اشراف غرب‌زده بر زندگی و مال و ناموس انسان‌های کوچک و فاقد قدرت.
==
دو واژه‌ی لودهنده در گفته‌ی آل احمد: «قرتی‌گری و زن‌صفتی»! باور این است: «استعمار فرهنگی (غرب‌زدگی) زمینه‌سازِ وابستگی اقتصادی و سیاسی به غرب ». در نگاه بومی‌گرای ضداستعماری، غرب‌زدگی نه تنها زنان را تبدیل به «عروسک فرنگی» و شیء جنسی می‌کرد، مردان را هم تبدیل به امرد می‌کرد: زن صفت، بی‌تعصب و بی‌غیرت. مسأله ناموسی بود: هراس از اینکه غرب نخست بدن زنان ما را صاحب ‌شود و سپس خود ما را به پاانداز و واسطه‌ی فروش ناموس تبدیل ‌کند. زنان که از کف بروند مردان هم بی‌قدرت و اخته می‌شوند! استبداد شاهی و استعمار فرهنگی دست در دست یکدیگر داشتند. آنها زنان ما را هدف قرار داده بودند!
==
پادشاه سرنگون می‌شود و ده‌ها میلیون‌ مرد و زن به استقبال آیت‌الله می‌شتابند تا آزادی، استقلال، و جمهوری را جشن بگیرند. جمهوری اما «اسلامی» می‌شود و همراه با آن «زن» هم قدغن! خوانندگان زن خاموش می‌شوند. زنان بی‌حجاب شلاق می‌خورند. زنانی که عشق‌می‌ورزند سنگسار می‌‌شوند. سینما به «لچک سینما» تبدیل می‌شود و زنان زناکار تا سینه در خاک دفن می‌شوند تا سر و صورت و جمجمه‌شان با پرتاب قلوه سنگ و نعره‌ی الله اکبر متلاشی شود. سال ۱۳۶۰ شمسی است. حجاب، سکوت، شلاق، سنگسار! همه در پیوند با یکدیگر همچون آیین یا سرنوشت. سال ۱۳۷۰ شمسی است: حجاب، سکوت، شلاق، سنگسار. سال ۱۳۸۰. . . سال ۱۳۹۰ . . .
==


۱۳۹۶ اسفند ۹, چهارشنبه

سنج و دمّام: ضرب و انقطاع و چکاچک و بوق

صدایی که از صف «سنج و دمّام» بر می‌خیزد برای گوش امروزی نه تنها آرکاییک نیست بلکه شباهت‌هایی دارد به مینیمالیسم موسیقی‌دانانی چون «استیو رایش» ، «تری رایلی» و «لامونت یانگ». از این زاویه که، برخلاف خصلت ملودیک نوحه، اینجا از اساس ملودی یا «خوش‌‌آهنگی» کنار گذاشته‌شده تا فقط ضرب و انقطاع و چکاچک و بوق شنیده شود؛ در یک ساختار پیچیده‌ی چندصدایی اما متکی به تکرار و تکرار و تکرار. اگر در آن مستغرق نشوید، چیزی که غربی‌ها در هنرهای اجراگر و پرفورماتیو به آن تجربه‌ی «ایمرسیو»* می‌گویند، اگر در بحر آن فرونروید، از بیرون یکنواخت و کسل‌کننده می‌نماید اما رمز این موسیقی دقیقاً آنجاست که در مسیر تکرار، به نوآنس‌ها و تغییرات نامحسوس می‌رسد، سِحر شنیدن آن از توجه به چفت‌شدن ریتم‌های متعدد در یکدیگر و خطوط بسیار آن حاصل می‌شود. شمار نوازندگان معمولاً زیاد است و ریتم دست‌ها، طنین فلزی خاص سنج و تک‌صداهای بم و گرفته‌ی شیپور در پایان جملات نقطه می‌گذارند؛ جملاتی که در عین تکرار به هیچ‌وجه ساده نیستند. تأثیر کامل این موسیقی در شنونده قاعدتاً با مشارکت در مراسم یا حرکت در کنار آن به دست می‌آید. اگر آن را به سالن موسیقی منتقل کنیم، به اجبار این خاصیت از دست می‌رود و برای جبران باید خصلت ملودیک یا رقص ریتمیک آن را افزایش داد (و خصلت «سریالیست» اصیل و عنصر «تکرار» آنرا حذف کرد)، کاری که مثلاً سعید شنبه زاده در اینجا در یک «تریو» و در ترکیب با رقص انجام داده:


اجرای تلفیقی ِ شنبه‌زاده مُدرن و شاد و غیردینی است. اما به مدد «یوتیوب» ما می‌توانیم اجراهای متعدد و اصیل از این مراسم جنوبی (بوشهر و حوالی) را ببینیم. من عمداً یکی را برگزیدم که طولانی‌تر است و می‌طلبد که از ابتدا تا انتها با آن همراه شد تا انتظار خاصی که موسیقی مینیمالیستی از شنونده دارد، برای آنکه حلقه (لوپ) های پیچیده‌ی آن قطره قطره ته‌نشین شود، اینجا برآورده شود. همزمان باید به حرکت دست‌های نوازندگان و نحوه‌ی پاس دادن آنها به یکدیگر توجه کرد و به آن چشم دوخت (همانقدر «پرفورمانس» است که موسیقی). برای مقایسه با حساسیت پُست‌مدرن می‌توانید مثلاً به قطعه‌ی یکساعته‌ی «آخرین شتر در پاریس»** ساخته‌ی تری رایلی گوش دهید. تأثیربه دست‌آمده، نه تراژیک و سوگوارانه است مثل نوحه، و نه خلسه‌وار و ازخود بی‌خود شدن پرانرژی ِسماع صوفیانه، بلکه نوعی فیکس‌شدن و غرق شدن ترنس‌گونه است در یک تقدیر محتوم که پایان آن از آغاز رقم‌زده شده.  /// عبدی کلانتری

برخلاف خصلت ملودیک نوحه، اینجا از اساس ملودی یا «خوش‌‌آهنگی» کنار گذاشته‌شده تا فقط ضرب و انقطاع و چکاچک و بوق شنیده شود؛ 
در یک ساختار پیچیده‌ی چندصدایی اما متکی به تکرار و تکرار و تکرار.


*Immersive
**The Last Camel In Paris

برای مقایسه،  دو قطعه معروف مینیمالیست از استیو رایش  یکی برای قطعات چوب و دیگری برای طبل ها:


منبع : فیسبوک عبدی کلانتری،   ۱۱ مهرماه ۱۳۹۶  (۳ اکتبر ۲۰۱۷)


بخوانید:
از تحریرهای نوحه تا پروگرسیو راک و تـکنو : آلبوم آخر محسن چاوشی
تدفین در لوس آنجلس: مرگ رسمی موسیقی پاپ تبعیدی

بخوانید:
باب دیلن ـ دو برنامه رادیویی از عبدی کلانتری
صوت سکوت: موسیقی زیرزمینی ایران ۱۳۸۵ - عبدی کلانتری
مدانا، تابو و طغیان ۱۳۸۷ - عبدی کلانتری
الویس، «جلف» و «قبیح»! ۱۳۸۶ - عبدی کلانتری
فایل صوتی و گپ خودمونی
سکس و مذهب در کار پرینس - ۱۳۸۵ - عبدی کلانتری(فایل صوتی)
افسون بروس سپیرینگستین
فایل صوتی
بروس: رویایی را در سر می‌پرورانم - عبدی کلانتری(فایل صوتی)



۱۳۹۶ بهمن ۱۱, چهارشنبه

روزهای دی‌ماه ۹۶


نوشته‌ی عبدی کلانتری


۸ دی
این «دسیسه» است یا «فتنه»؟
اینکه یک جناح از حاکمیت تئوکراتیک از اعتراضات معیشتی دفاع می‌کند، دستکم در روزهای اول -- پیش از آنکه اعتراضات به جنبشی خیابانی علیه کل نظام تعالی یابد -- وجه مثبتی هم دارد. وجه مثبت آن است که ارگانهای رسمیِ سرکوب، همراه با گرازهای لباس شخصی‌پوش مجهز به قمه و گازفلفل و سایر آتش به اختیارها و تک‌تیراندازان روی پشت‌بام، به جان معترضان نیفتند و خون «ندا»ها و «سهراب»ها بار دیگر بر خیابان نریزد. تا این لحظه، تنها بازداشتهایی صورت گرفته اما، برای نمونه، معاون امنیتی استانداری تهران گفته با وجود «نقش عناصر ضدانقلاب»، بازداشت‌شدگان پس از ثبت اطلاعاتشان آزاد خواهند شد. سه روز اعتراضات خیابانی و شعارهای رادیکال بدون درگیری خشن و خونریزی شروع خوبی است.
=
اما می‌دانیم که آن جناح پوپولیست در حاکمیت، که رقیب کابینه‌ی نئولیبرال روحانی است، به هیچ وجه محرومان و فرودستان جامعه را نمایندگی نمی‌کند. پوپولیسم راستگرا در همه جای دنیا، از جمله در غرب، فقر و محرومیت و ترس و ناامنیِ اقتصادی را همچون ابزاری برای عوامفریبی در آستین دارد و توده را فقط در راه فاشیسم و قدرت کورپوراتیستی است که «بسیج» می‌کند. حمایت احمد علم الهدی در نماز جمعه مشهد، حمایت ضرغامی عضو محافظه‌کار شورای عالی انقلاب، یا حمایت محسن رضایی نظامی‌گرای مجمع تشخیص مصلحت از خواسته‌های معیشتی، فقط برای زدن رقیب است. می‌دانیم طی ماههای گذشته، عمدتاً روزنامه‌های راستگرای پوپولیست (اصولگرا) بوده‌اند که تااندازه‌ای مشکلات معیشتی و کارگری را انعکاس داده اند، در حالیکه در همان زمان، روزنامه‌های راستگرای نئولیبرال بیشترین تأکیدشان بر دستاوردهای «برجام» و تزریق «امید» به جامعه (یعنی طبقه‌ی متوسط) بوده است.
=
این وضعیت دیر نمی‌پاید. اگر تظاهرات ادامه یابد، رادیکالتر و سراسری‌تر شود، حکومت یا باید آنرا سرکوب کند یا دست به عقب‌نشینی بزند. اکنون وقت آن است که فعالان سیاسی غیرخودی، اصلاح‌طلبان غیرحکومتی، روشنفکران و اتحادیه‌های صنفی، سعی کنند نارضایتی‌ها را در مسیری عقلانی و سازمانداده شده، با خواسته‌های مشخص جلو ببرند. اصلاحات واقعی و معنی دار که جلوی فساد و رانت‌خواری را بگیرد تنها با آزادی‌های بیشتر مدنی ممکن است و آزادی جامعه‌ی مدنی در گرو دو چیز: اصلاح کامل قوه‌ی قضاییه و انتخابات آزاد. این کمترین شرط اصلاحات معنی‌دار در چارچوب نظام کنونی است. کسانی که مدام به ما تشرزده‌اند که انتقاد رادیکال و «ساختارشکن» باعث هرج و مرج و تجزیه‌ی خاک ایران می‌شود، مدافعان «جزیره‌ی ثبات» که فقط توئیت‌های کاخ سفید و لابی اسراییل محور تخیُل و تحلیل‌های امنیتی‌شان است، اگر نمی‌خواهند مدافع کهریزک‌های آینده باشند باید همین الان، همین لحظه، بخواهند که قوه‌ی قضاییه از امثال لاریجانی‌ها لایروبی شود تا قضات مستقل بتوانند در فضای امن و شفاف رسانه‌ای، دزدها و رانت‌خوارها و آقازاده‌ها را پای میز محاکمه حاضر کنند. باید حق تجمع و برگزاری میتینگ مردمی که در قانون آمده در عمل پیاده شود و فضای امنیتی از حریم عمومی رخت بربندد. باید در انتخابات آینده، همه‌ی نظارتهای استصوابی و غیره برچیده شود تا مردم به جای نمایندگان قلابی نیابتی، نامزدهای واقعی شان را به دولت و مجلس و شوراهای شهر بفرستند.
=
بحران کنونی در اقتصاد سیاسیِ نظام ریشه دارد و اقتصاد سیاسی در چنبر ساختارِ تئوکراتیکِ استبداد دینی، نظامی‌گرایی ِکورپوراتیستی، و زائده‌های نئولیبرال آن. نه تئوکراتها وآخوندهای فاشیست نماینده‌ی محرومان هستند و نه نئولیبرالهای دولت تدبیر و امید که گروههای بزرگی از طرفدارانش از آن سلب امید کرده‌اند، و بازهم در جهت ناامید کردن فرودستان و مردم کم‌درآمد، زبان تبلیغاتی تازه اختراع کرده؛ مثلاً خصوصی سازی خدمات اجتماعی مثل بهداشت و درمان را که سلامت میلیونها شهروند بدان وابسته است زیر عنوان «اصلاح نظام اداری» و «سبک کردن بار دولت» تبلیغ می‌کند (از زبان اسحاق جهانگیری معاون اول رئیس جمهور، جامعه فردا، ۳ دی ۱۳۹۶). گویی این در ذات هر سازمان دولتی است که در تارعنکبوت بوروکراسی و پشت میزنشینی و ناکارآیی غرق شود اما به محض آنکه رایحه‌ی سود و طمع برداشت از سرمایه‌ی خصوصی فضا را پرکند، ناگهان همه وجدانِ کاری پیدا می‌کنند و سطح خدمات و بارآوری جهش نجومی پیدا می‌کند. این طرز فکر اصلاح‌طلبان با ایدئولوژی اعتدالیسم است. می‌خواهند گام به گام «بار دولت» را «سبک» کنند به ضرر فرودستان، و وقتی با اعتراض آنها مواجه می‌شوند آنرا از زبان خاتمی «دسیسه» می‌خوانند که عکس برگردان «فتنه»ی پوپولیست‌های فاشیست است!



۹ دی
جنبش با رهبر یا بدون رهبر؟
تظاهرات سراسری دارد با سرعت شگفتی وارد مرحله‌ی پیشاانقلابی می‌شود اما مردم رهبری ندارند. هنوز قیامی صورت نگرفته، که نخستین نشانه‌هایش تسخیر صدا و سیما است و تسخیر زندان‌ها و آزادکردن زندانیان سیاسی. اما جنبش خودجوش و رادیکال است بدون هیچگونه رهبری و سازمان.

بعضی دوستان اصرار دارند که جنبشِ خودجوشِ سراسری نیازی به رهبری ندارد و این امتیاز آن است که بی‌رهبر و بی‌تشکیلات جلو برود. عباراتی چون «رهبری غیرمتمرکز» یا «رهبری پراکنده» به کار می‌برند و هشدار می‌دهند که وجود رهبر یا هیأت رهبری هم خطرناک است چون آنان را در معرض پیگرد قرار می‌دهد و هم بالقوه حامل بذر یک دیکتاتوری دیگر.
==
همه ازحرکت مردم به وجد آمده‌ایم و در «لحظه» به سر می‌بریم و شگفت‌زده و نگران می‌خواهیم جنبش از این گردنه‌ی رُعب و تنش سالم عبور کند اما به نظر من خودانگیختگی نیاز دارد به مراحل بالاتری ارتقا پیدا کند. حتا اگر مردمِ شورشی در خیابان، که در اصطلاح جامعه‌شناختی به آن «کراود»* می‌گویند، نظیر سان کولوت‌ها در انقلاب کبیر فرانسه، دارای نوعی «خرد جمعی» باشد باید این خرد کانالیزه شود و در هیأت کادرهای تمام وقت فعال مدام وضعیت سراسری را بسنجد و ارزیابی کند و برای تاکتیک‌های بعدی رهنمود پیدا کند و برنامه بریزد. به ویژه زمانی که شعارهای خودانگیخته نشان دهد که مردم می‌خواهند از کلیت نظام عبور کنند، این ضرورت دوچندان می‌شود که تصّور و برنامه‌ای برای آینده و دوران انتقالی داشته باشیم، مثلاً رفراندوم یا دولت موقت یا هر مکانیسم انتقالی دیگری. وگرنه انرژی «خیابان» به تحلیل می‌رود و حکومت که سازمان و تشکیلاتِ سرکوب دارد بر اوضاع مسلط می‌شود. ما تجربه‌ی ناکام بهار عربی را داریم و تجربه‌های کامیاب رهبری‌هایی (هم کاریزماتیک و هم تشکیلاتی) نظیر نلسون ماندلا، گاندی، مارتین لوترکینگ، لخ والسا، واسلاو هاول، لولا در برزیل، و برنی سندرز و جرمی کوربن. «والسا» و «لولا» هردو از فعالان جنبش کارگری و رهبران اتحادیه‌ای بودند و «هاول» از روشنفکران ناراضی. پیروزی از مسیر تشکیلات، سازماندهی مؤثر، شعارها و تاکتیک‌های فکرشده، و برنامه‌ی عمل برای مراحل بعدی حاصل می‌شود.
==
بعد از چهار روز اکنون دیگر کاملاٌ روشن شده که اصلاح‌طلبان، حتا آنها که غیرحکومتی‌اند، با این جنبش همدلی ندارند. شبکه‌های اجتماعی را که رصد کنید، لحن تحقیر و استفهام و شک را در یادداشتهای آنها به وضوح مشاهده می‌کنید. اینکه بعد از چهار روز صدایی از میرحسین موسوی برنخاست، که خود زندانی سیاسی است، نشان می‌دهد که او و طرفدارانش با جنبشِ اعتراضی همدل نیستند. مردم هم اسمی از موسوی و کروبی نبردند. دلیل اصلی، همان ایدئولوژیِ اصلاح طلبیِ طبقات متوسط و حفظ وضع موجود با اصلاحات گام به گام است، که خواستِ تشکیل احزاب آزاد و انتخابات آزاد درون همین نظام باشد. اما یک انتقاد دیگر هم مطرح می‌کنند که جای تأمل دارد و همین انتقاد را از زبان بخشی از روشنفکران پُست کولونیالِ دانشگاهی هم می‌شنویم، اینکه «سقوط کامل رژیم» در شرایط فقدان آلترناتیو روشن، به معنیِ همراهی با فشارهای برونمرزی از سوی آمریکا و اسراییل و عربستان است. آنها هستند که ابزارهای تبلیغاتی مؤثری را به کارگرفته‌اند و با «حمایت» خودشان، می‌خواهند جنبش را به جایی بکشانند که «آلترناتیو» خودشان را («چلبی»های وطنی) که سالها در نمک خوابانده‌اند وارد معادله کنند. جنبش خودانگیخته‌ی بدون رهبری و تشکیلات، چه مکانیسم دفاعی و تصحیح کننده در برابر این تبلیغات و چه پیشنهادی برای «ارگان جایگزین» برای عبور از نظام اسلامی دارد؟

۱۱ دی
قانونی و مسالمت‌آمیز؟
بعضی از شعارها که به هنگام «نظم امور» مضمون مترقی دارند به وقت بحران سیاسی می‌توانند ارتجاعی شوند. «حق قانونی تجمع مسالمت‌آمیز و آزادی اعتراض» را مردم و فعالان سیاسی سالهاست به طور روزانه فریاد زده‌اند: به هنگام انتخابات، به هنگام جمع شدن مادران خاوران، به هنگام مراسم تشییع نویسندگان مردمی، به هنگام تجمع کانونهای صنفی نظیر کانون نویسندگان و معلمان، به هنگام تجمع جلوی زندان برای حقوق برحق زندانیان سیاسی و تجمع زنان جلوی استادیوم ورزشی، به هنگام تجمع مال‌باختگان جلوی مجلس و بانکها و مهمتر از همه اعتراضات به حق اتحادیه‌های کارگری برای حقوق عقب افتاده و امنیت شغلی؛ اما همیشه این حق «قانونی» پامال شد. حالا که مردم ِ سرکوب شده با دست خالی به خیابان آمده‌اند و کلیت دستگاه رانت‌خوار آخوندی – سپاهی را به چالش می‌خوانند، اصلاح‌طلبان حکومتی و غیرحکومتی به ناگهان حامی دوآتشه‌ی تجمعات «قانونی» و «مسالمت‌آمیز» شده‌اند. اگر مردم برکناری خامنه‌ای و روحانی و برچیدن دستگاه هیولایی سپاه را بخواهند به آنها «حق قانونی اعتراض و تجمع» خواهید داد؟ یا اینکه توجیه می‌تراشید تا در گام بعدی به روی مردم ِبی‌دفاع آتش بگشایید؟

۱۲ دی
اغتشاش در ثبات!
ایدئولوگهای تئوکراسیِ شیعی در ایران سال‌هاست که تئوری «جزیره‌ی ثبات در منطقه» را پرورانده و تبلیغ کرده‌اند. اکنون زلزله‌ای سیاسی از درون این «ثبات» را به لرزه درآورده. تئوری باید بتواند این زمین‌لرزه‌ی داخلی را توضیح دهد. گفتمان تازه‌ای را دارند شکل می‌دهند: جنبش متعلق به «لومپن پرولتاریا» است، «مردانه» است و زنان در آن جایی ندارند؛ به خشونت و تخریبِ اموال و اماکن گرایش دارد. «ناشناخته» و تاریک و سرشار از ابهام است. هدف ندارد و به سادگی می‌تواند زیر هدایت نیروهای خارجی کشیده شود، ثبات را به هم بزند و کشور را تجزیه کند. به عبارت دیگر، اینها که در خیابان فریادِ مرگ بر جمهوری اسلامی سرداده‌اند، هسته‌ی یک جنبش فاشیستیِ کورند. و این درست فوبیای عضو طبقه‌ی متوسط و نیمه مرفه است که همواره «اغتشاش» او را دچار تشویش روانی می‌کند و آماده‌اش می‌سازد تا از سرکوب اغتشاش‌گران استقبال کند.

تاکتیک کنونی برای مهار و سرکوب: ما میان «معترضان برحق» و «اغتشاش‌گران» تمایز می‌گذاریم. گروه اول حق شکایت از اوضاع معیشتی را دارند اما گروه دوم امنیت و ثبات کشور را به مخاطره انداخته‌اند! مسؤلان ارشد نظام و نظریه‌پردازان دو جناح، یک به یک، دارند ضد حمله را در رسانه‌ها آغاز می‌کنند. بادامچیان سخنگوی شورای مرکزی حزب مؤتلفه‌ی اسلامی، خاتمی و رهبران مجمع روحانیون مبارز، باقر نوبخت سخنگوی دولت، علی خمینی «یادگار امام»، عالی‌جناب رئیسی عضو مجمع تشخیص مصلحت، فعالان اصلاح طلب مثل عباس عبدی، و البته خود رئیس جمهور همه دارند می‌گویند اگر عده‌ای به وضع معیشت و مشکلات اقتصادی معترضند باید به خانه برگردند تا بعد از مجرای قانونی و با مجوز به شکایات‌شان رسیدگی شود اما با «اغتشاش‌گران» باید به شدت برخورد کرد چون هدفی جز«ساختار شکنی» و «کلنگی» کردن کشور ندارند، آنها ستون پنجم غرب و دشمن مردم‌اند و می‌خواهند ایران به سرنوشت لیبی و سوریه دچار شود، پیش به سوی بسیح حامیانِ حرمین در زمین بومی خودمان!

حکمرانانِ اسلامگرای ما اگر واقعاً نگران «توطئه‌ی استکبار» و «سوریه‌ای شدن» ایران باشند، نخستین درس را می‌توانند از خود سوریه بگیرند. در سال ۲۰۱۱ که تظاهرات خیابانیِ صلح‌آمیز مردم آغازشد، به جای دیالوگ ملی و آزادی‌های بیشتر، دولت بشاراسد باطوم و چماق و گاز اشک‌آور را بیرون کشید و بلافاصله با خشونتی دهشتناک، مقامات امنیتی و نظامی آغاز به دستگیری‌ها و شکنجه و آزار معترضان، دانشجویان، روشنفکران، و فعالان کارگری کردند؛ حتا از آزار و شکنجه‌ی جوانهای تین‌ایجر ابا نکردند. بخشی از معترضان به خانه بازگشتند اما گروههایی نیز به مقاومت ادامه دادند چون همسران و فرزندان‌شان را، و شأن وحرمت انسانی‌شان را، زیر شکنجه از دست داده بودند؛ بناچار زیر زمینی شدند و سرانجام به کام همان روش‌های خشونت‌آمیز علیه دستگاه سرکوب و شکنجه درغلطیدند. حاکمیتِ بعثی اعتراضات مردم را به پای «توطئه‌های آمریکا و متحدانش» نوشت. جنگ داخلی آغاز شد و آمریکا و متحدانش هم پای‌شان به سوریه بازشد. حرکت اعتراضی‌ای که صلح‌آمیز توسط فعالان حقوق بشر، اتحادیه‌های کارگری، دانشجویان، لیبرالها، سوسیالیست‌ها و دموکراتهای سکولار آغازشده بود سرکوب شد تا جای آنها را جهادی‌های سَلَفی‌ بگیرند. پولهای عربستان و قطر و ترکیه به سمت اینان سرازیرشد. شش سال بعد، نیم میلیون از اهالی سوریه جان خود را از دست داده بودند و از شهرهای این سرزمین باستانی چیزی جز ویرانکده باقی نماند؛ فقط طی شش سال! حکمرانان اسلامگرای ما آیا درس خواهند گرفت یا ترجیح می‌دهند بر ویرانکده‌ای از اجساد، ویران‌جزیره‌ای از «ثبات»، زیر قیمومیت روسیه و تزارپوتین، بر مسندِ قدرت تکیه زنند؟

حضور مشترک و جمعی در خیابان، احساس «عاملیت» و کنشگری را تسریع می‌کند؛ و نوع واکنش مقامات به این حضور، سرعت می‌بخشد کسب «آگاهی سیاسیِ فردی» را نسبت به کلیت نظام. «عاملیت» و «آگاهی‌»ای که هرگز حاصل نمی‌شود از حضور یک فرد در برابر یک مقام اداری؛ از پرکردن فورم‌های کاغذی و جمع آوری استشهادها برای شکایت رسمی؛ از نشستن در اتاق‌های انتظار و راهپیمایی در راهروهای طولانی؛ یا آن نوع از پارلمانتاریسم که «نمایندگان» مردم، از نظارت و شنود مداومِ همان مردم مصون هستند. برخلاف برداشت رایج، حضور جمعی در خیابان راهِ سیاست‌ورزی را مسدود نمی‌کند بلکه معنای سیاسی بودن را ارتقاء می‌بخشد. «تمرین دموکراسی» درست همین است، حتا اگر شکل ظاهریِ آن گهگاه به درگیری بینجامد. حق «تجمع» یا «اَسِمبلی» در مکان عمومی، قلب دموکراسی است، مکان تپش و زندگی و بازسازی خونِ تازه برای آن است. از درون آن است که «زبانِ سیاست» ورز می‌یابد و صدای واقعیِ مردم شنیده می‌شود. تجمعِ آزاد درمکان عمومی نشانه‌ی سلامت و امنیت ِ روانِ جامعه‌ی سیاسی است. /// عبدی کلانتری

۱۵ دی
نشست اضطراری شورای امنیت
همین لحظه سخنرانیِ «نیکی هیلی» سفیر آمریکا در سازمان ملل در نشست اضطراری شورای امنیت راجع به اوضاع ایران تمام شد. دو نکته‌ای که او، زیر مضمون دفاع از حقوق بشر، برآنها تأکیدِ ویژه گذاشت برای من بلافاصله یادآور زمینه‌چینیِ همین ارگان پیش از تهاجم نظامی به عراق در سال ۲۰۰۳ بود. نیکی هیلی گفت خواست اصلی مردم ایران مبارزه با «تروریسم» جمهوری اسلامی است؛ دیگر اینکه اصل خودمختاری وحاکمیت ملی (ساورنتی) زمانی که حاکمیت مردم خودش را سرکوب می‌کند بی‌اعتبار است. این دقیقاً استدلالی بود که برای مداخله‌ی بشردوستانه در عراق به کار گرفته شد. بد نیست از این پس، ما و فعالان جنبش «نان، کار، آزادی» در شعارها و رهنمودها، نفیِ مداخله‌ی خارجی را (به بهانه‌ی «کمک» به جنبش آزادیخواهی مردم) در فهرست خواسته‌های خود داشته باشیم.
*
هیلی: «امروز مردم ایران خطاب به حکومت خود می‌گویند: تروریسم را متوقف کنید!» دقیقه 2:45
هیلی: «هر عضو سازمان ملل صاحب حق خودمختاری و حاکمیت ملی است اما حکومت‌ها نمی‌توانند این حق را پوشش و بهانه‌ای قرار دهند تا حقوق بشر و آزادی‌های بنیادی را نقض کنند.» دقیقه 2:47

۱۶ دی
فتنه تمام شد؟
سردار جعفری فرمانده‌ی کل سپاه پاسداران اعلام کرد، «فتنه‌ی ۹۶ تمام شد.» اگر هم حکم او درست باشد، جنبش اعتراضی مردم جناح‌های مختلف نظام را در «بالا» متحد نخواهد ساخت. آنها به زودی به جان یکدیگر خواهند افتاد چون می‌دانند در میان مردم پایگاه ندارند. حالا دیگر هیچ‌کدام از جناح‌ها منکر فسادها و رانت‌ها نیست، فقط می‌خواهند تقصیر را به گردن رقیبان بیندازند. جناحی خواستار استعفای روحانی خواهد شد. احمدی نژادی‌ها و «مسؤلان سابق» راه توطئه پیش خواهند گرفت. سرداران سپاه علیه احمدی‌نژادی‌ها و پوپولیست‌ها موضع می‌گیرند. جناح هاشمیست‌ها و کارگزاران سازندگی بر «چابک‌سازی بیشتر اقتصادی» پامی‌فشارد که همان نئولیبرالیسم بیشتر باشد و مخالفان‌شان بر «مدیریت جهادی» کشور و اقتصاد مقاومتی اصرار خواهند ورزید تا جاده برای حکومت امام زمان صاف شود. عده‌ای به جان «صدا و سیما» خواهند افتاد. حد و حدود کنترل فضای مجازی و میزان «فیلترینگ» بحث‌انگیز خواهد شد. بخشی از روحانیان برای حفظ وجهه از مسؤلان دولتی فاصله خواهند گرفت. همه می‌خواهند «ریشه‌یابی» کنند و از معرکه سالم بگریزند اما مشکلات معیشتی روی دست دولت و بانکها و مؤسسات مالی باقی خواهد ماند.
==
جناح‌ها آیه‌ی «وحدت» می‌خوانند و «موج‌سواری» را تقبیح می‌کنند اما هریک به فکر نجات قایق خویش از طوفان است. اگر «آرامش» به خیابان بازگردد، این آرامش موقتی خواهد بود و جناح‌ها این را با شامه‌ی خود احساس می‌کنند. تا وقتی که نظام یک‌پارچه پادگانی و نظامیان همه‌کاره نشده‌اند، آتش زیر خاکستر به حیات خود ادامه خواهد داد. اگر پادگانی کنند طبقه‌ی متوسط ِ اصلاح‌طلب و اهلی‌شده را از دست خواهند داد همراه با سرمایه‌ی خارجی و توریسم؛ و اگر میدان را دربست به دست روحانی و سیاست‌های نئولیبرالی‌اش بسپارند باید شب‌ را با کابوس ِشورش فرودستان به سر کنند. سبد مصرفی خانوارها بازهم غارت خواهد شد و پدرانِ ژن‌های برتر از خود می‌پرسند «مجرای اعتراض قانونی بدهیم یا ندهیم؟» جنگ‌های روانی و تبلیغاتی و جناحی از همین حالا شروع شده که بیانگر هیچ نیست مگر تزلزل و شکاف در میان «بالایی‌ها». پایینی‌ها اما نیاز به تشکیلات و رهبری و منابعِ مادیِ تداومِ مقاومت دارند تا راهِ گذار را بگشایند. آقای سردار فرمانده! اگر خیال می‌کنید فتنه‌ی ۹۶ را تمام کردید، شاید لازم باشد خودتان رابرای فتنه‌های ۹۷ و ۹۸ آماده کنید!
///

بخوانید:













۱۳۹۶ دی ۲۵, دوشنبه

نامه‌ی مارتين لوترکينگ از زندان بيرمنگام

مارتين لوترکينگ
ترجمه‌ی عبدی کلانتری

رهنمودهايی برای مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز


منبع: رادیو زمانه
تاریخ انتشار: ۲۷ دی ۱۳۸۸
توضيح ــ در سال ۱۹۶۳ در شهر بيرمنگام واقع در ايالت آلاباما، مبارزه‌ی غيرخشونت آميز فعالان حقوق مدنی در ايالات متحده وارد مرحله‌ی تازه ای شد. شهر بيرمنگام يکی از نژادپرست‌ترين شهرهای ايالات جنوبی آمريکا بود. فعالان حقوق مدنی سياهان در اين شهر و شهرهای ديگر ايالات جنوب آمريکا هدف انواع تبعيض‌ها، خشونت‌ها، و ترورهای روانی و فيزيکی قرار می‌گرفتند. به آنها در خيابان‌ها حمله می‌کردند، به خانه هاي‌شان بمب می‌انداختند، اموال‌شان را آتش می‌زدند، و در مواردی اين فعالان شکنجه و لينچ می‌شدند.
در بهار سال ۱۹۶۳، يکی از رهبران قديمی جنبش حقوق بشر، کشيش مبارزی از کليسای باپتيست به نام «فرد شاتل ورت» مصمم شد در اين شهر کارزاری به راه اندازد و از طريق سازمان‌دادن اعتراضات خيابانی، تحريمات، و روش‌های غيرخشونت آميز ديگر، مردم کشور را نسبت به حقايق تبعيض نژادی و نقض حقوق بشر در جنوب آمريکا آگاه سازد. مقامات شهر از طريق دادگاه حکم به غيرقانونی بودن اعتراضات دادند.
فشار بر کمپين حقوق مدنی شدت گرفت. مبارزات توسط سازمانی به نام «کنفرانس رهبری مسيحی جنوب آمريکا» هدايت می‌شد. اين سازمان تصميم گرفت کارزار ديگری به راه اندازد به نام «کارزار کودکان» که در آن کودکان دبستانی برای اعتراض به نقض حقوق سياهان به خيابان‌ها آورده شدند. پليس شهر کودکان بسياری را دستگير کرد. با فشار بيشتر مقامات، جمعی از رهبران مذهبی ميانه رو تسليم شدند و طی نامه ای سرگشاده به فعالان جنبش مدنی از آنها خواستند «تندروي» را کناربگذارند و کارزار اعتراضي ِ آنها «زودهنگام» است. در اين نامه توصيه شده بود که به جای اعتراضات خيابانی، بهتر است مردم تشويق به شرکت در انتخابات عنقريب ِشورای شهر شوند زيرا در آنجا شانس گزينش نمايندگان پيشرو به وجود آمده بود.
در اين مرحله بودکه مارتين لوترکينگ جونيور به شهر بيرمنگام رفت تا کارزار اعتراضی را رهبری کند. او دستگير شد و آنگاه از زندان نامه‌ی مهمی خطاب به رهبران دينی کشورش نوشت که در آن تأکيد می‌کند تشديد مبارزه‌ی غيرخشونت آميز به هيچ وجه زودهنگام نيست و اگر در اين کارزار برخی قوانين غيرعادلانه شکسته می‌شوند، جز اين راه ديگری پيش پای جنبش نمانده است. مارتين لوترکينگ می‌نويسد «نظم و مقررات» نبايد اهميتی بيشتر از «عدالت» داشته باشند. او «ايجاد تنش خلاق» و «به وجود آوردن بحران» را از پيش‌شرط‌های مبارزه‌ی غيرخشونت آميز می‌داند تا حاکمان مجبور به مذاکره و مصالحه شوند. مارتين لوتر کينگ اعلام می‌کند از اينکه او را «افراطي» می‌خوانند استقبال می‌کند.
نامه‌ی مارتين لوتر کينگ از زندان بيرمنگام يکی از سندهای مهم مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز برای حقوق مدنی سياهان و ديگر شهروندان محروم در ايالات متحده‌ی آمريکا است. در اينجا بخش‌هايی از اين نامه را می‌آوريم. قسمت‌های حذف شده با [. . .] مشخص شده اند.

نوار صوتی

همکاران روحانی عزيز،
گمان می‌کنم در ابتدا بايد دليل آمدنم را به شهر بيرمنگام توضيح دهم چون شما تحت تأثير تبليغاتی قرار گرفته ايد که می‌گويد «عوامل خارجي» شروع به دخالت در کارها کرده اند. من اين افتخار را دارم که رياست سازمان «کنفرانس رهبری مسيحی در ايالات جنوب» بر عهده ام گذاشته شده، تشکيلاتی که در تمام ايالت‌های جنوبی شعبه دارد و مرکز آن در شهر آتلانتا واقع در ايالت جورجيا است. تعداد هشتاد و پنج سازمان به تشکيلات ما وابسته اند که همگی در ايالت‌های جنوب به فعاليت مشغول‌‌اند؛ يکی از آنها «جنبش مسيحی آلاباما برای حقوق بشر» است. هرزمان که لازم افتد، ما با سازمان‌های وابسته‌ی خود به تبادل منابع انسانی، آموزشی، و مالی می‌پردازيم.

چند ماه پيش، سازمان محلی ما در اينجا، در شهر بيرمنگام، دعوت کرد که در تدارک برنامه ای باشيم برای عمل مستقيم غيرخشونت‌آميز. از اين پيشنهاد استقبال کرديم و هنگامی که زمان فرا رسيد پشت قول‌مان ايستاديم. بنابراين، دليل حضور من آن است که پيوندهای تشکيلاتی مهمی با اين محل دارم.

فراتر از اين، حضور من در شهر بيرمنگام بدين خاطر است که بي‌عدالتی در اينجا حکم می‌راند [. . .] من نسبت به ارتباط درونی همه‌ی مجامع و ايالت‌ها حساس و آگاهم. نمی‌توانم در آتلانتا بنشينم و دست روی دست بگذارم و توجهی به آنچه در بيرمنگام می‌گذرد نداشته باشم. بي‌عدالتی در هرکجا که باشد تهديدی است برای استقرار عدالت در همه جا [. . .]

چهار مرحله‌ی مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز
در هر مبارزه‌ی غيرخشونت آميز چهار مرحله‌ی اساسی وجود دارد:

۱) جمع‌آوری همه‌ی فاکت‌های مربوط به وقوع بی عدالتی،

۲) مذاکره [با مقامات]،

۳) پالايش روحی [از وسوسه‌ی انتقام و اقدام به خشونت ِ واکنشي]،

۴) عمل مسـتقيم.

ترديدی وجود ندارد که اين منطقه را بي‌عدالتي ِ نژادی به تمامی فراگرفته است. کارنامه‌ی زشت اعمال خشونت‌آميز نيروهای انتظامی در اينجا بر تمامی کشور شناخته شده است. رفتار ناعادلانه با سياهان در دادگاه‌ها زبان‌زد خاص و عام است. تعداد خانه ها و کليساهای سياهانی که هدف بمب‌های آتش‌زا در اين شهر شده اند به مراتب بيشتر از همه‌ی شهرهای ديگر کشور است.

اين‌ها واقعيت‌های کتمان‌ناپذير موجود اند. بر اساس اين شرايط، رهبران سياه مصـمم به مذاکره با مقامات شهر شدند. اما سياست‌مداران همواره از زير بار مذاکره‌ی بی شيله پيله شانه خالی کردند.

سپس فرصت مذاکره با تجار و کسبه‌ی شهر فراهم شد که ماه سپتامبر گذشته به ما قول دادند به شرط توقف تظاهرات، آنها اعلانات تحقيرآميز نژادپرستانه را از مغازه های خود برمی‌دارند. پدر روحانی فرد شاتل‌ورت و رهبران جنبش مسيحي ِ آلاباما برای حقوق بشر، تظاهرات را موقتاً تعطيل کردند. اما پس از گذشت هفته ها و ماه‌ها متوجه شديم که تاجران شهر به وعده‌ی خود وفا نکرده اند و اعلانات جداگرانه‌ی نژادی کماکان بر ديوارها برجا مانده است.

همانند بسياری تجارب مشابه در گذشته، اميد بهبود را از ما گرفتند و يأس سايه‌ی سياهش را بر ما انداخت. چاره ای برای ما نماند جز اينکه خود را برای عمل مستقيم آماده کنيم، اقدامی که در آن فقط و فقط بدن [بی دفاع] خودمان را جلو می‌گذاريم تا از طريق آن شکايت‌مان را در مقابل وجدان شهر و ملت مطرح سازيم.

پالايش
می‌دانستيم که در اين راه با مشکلات بسيار مواجه خواهيم شد. بنابراين، پيش‌تر به پالايش روان خود پرداختيم. کارگاه‌هايی برای آموزش مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز برپا کرديم و به طور مداوم خود را در برابر اين پرسش قرار داديم که، «آيا می‌توانی در برابر ضربه‌ی چماق بايستی بدون آن‌که واکنش نشان دهي؟ آيا تحمل به زندان افتادن و سختی‌های آن‌را خواهی داشت؟»

[. . .]
ايجاد تنش و بحران
ممکن است از ما بپرسيد، «چرا عمل مستقيم؟ چرا گردهمايی، تظاهرات، راه‌پيمايی و غيره؟ آيا مذاکره شيوه‌ی بهتری نيست؟»

کاملاً حق داريد که بر اهميت مذاکره تأکيد کنيد. در حقيقت، هدف عمل مستقيم نيز همين است. عمل مستقيم غيرخشونت‌آميز می‌خواهد از طريق ايجاد يک بحران و از راه به‌وجود آوردن يک تنش خلاق، کسانی را که همواره از مذاکره سر باز زده اند مجبور کند که مسايل را جدی بگيرند. من ايجاد تنش را بخشی از وظايف يک فعال مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز می‌دانم. اين ممکن است به گوش‌ها طنين شوک‌آوری داشته باشد. اما بايد اعتراف کنم که از کلمه‌ی «تنش» [خلجان، آشوب] هراسی به دل راه نمی‌دهم. من خود صادقانه عليه تنش‌های خشونت آميز اندرز داده ام، اما نوعی از تنش خلاقانه‌ی غيرخشونت‌آميز وجود دارد که لازمه‌ی رشد و توسعه است.

درست همان‌طور که سقراط ضروری می‌دانست در اذهان تنش ايجاد کند تا افراد بتوانند خود را از قيد افسانه ها و باورهای خطا برهانند و به تحليل خلاق و ارزيابي ِ واقع‌بينانه برسند، ما نيز بايد فعالان کارزار غيرخشونت‌آميز را تشويق کنيم که در جامعه چنان تنشی بيافرينند که انسان‌ها را از اعماق تاريک تعصبات و نژادگرايی بالا کشد و به اوج آگاهی و برادری برساند. پس هدف عمل مستقيم ايجاد شرايطی است که چنان با بحران عجين شده باشد که به ناگزير درها را به روی مذاکره بگشايد. ما با شما هم‌عقيده ايم که بايد رو به مذاکره آورد. در اين سرزمين جنوبي ِ عزيز ما، ديرزمانی است که به نحوی تراژيک فقط تک‌گويی [ی قدرت‌مندان] بر اوضاع غالب بوده، به جای آنکه گفت و شنود دوجانبه برقرار باشد.

صبر جايز نيست
تاريخ چيزی نيست مگر داستان طولانی و دردآور اين تجربه که آزادی هرگز داوطلبانه از سوی ستم‌گران داده نمی‌شود، بلکه اين آزادی را ستم‌کشان بايد خود بستانند. صادقانه بگويم، من هرگز در هيچ جنبشی شرکت نکرده ام که آن را به اصطلاح در «وقت مساعد» به اجرا گذاشته باشيم، يعنی طبق زمان‌بندي ِ کسانی که هرگز طعم جداسری و تبعيض را نچشيده اند. سال‌هاست که می‌شنويم به ما می‌گويند، «صبر داشته باشيد». گوش همه‌ی ما سياهان از اين «صبر» پر شده است. اين «صبر» تقريباً هميشه به معنی «هرگز» بوده است.

[. . .]

قانون‌شکنی
از اين واهمه داريد که ما به قانون‌شکنی درغلطيم. قطعاً اين نگرانی برحق است. از آنجا که ما با قاطعيت از تصميم ديوان عالی کشور به سال ۱۹۵۴ دفاع کرديم که جداگری نژادی در مدارس را ممنوع اعلام کرده، اين عجيب و تناقض‌آميز جلوه می‌کند که ما آگاهانه دست به قانون‌شکنی بزنيم. خواهيد پرسيد، «چطور شما از بعضی قوانين تبعيت می‌کنيد اما همزمان قوانين ديگر را می‌شکنيد؟»

پاسخ اين است: قوانين بر دو دسته اند، قوانين عادلانه و قوانين غيرعادلانه. من با اين گفته‌ی سنت آگوستين همرأی هستم که، «قانون ناعادلانه اصلاً قانون نيست.» [. . .] هرقانونی که شخصيت فرد را خوار و خفيف سازد ناعادلانه است و هرقانونی که انسان را عزت گذارد عادلانه. همه‌ی قوانين ِ مبتنی بر جداگری و تبعيض غيرعادلانه‌اند زيرا روح انسان را مچاله و شخصيت او را خرد می‌کنند. اين قوانين به فرد بالادست احساس کاذبی از برتری می‌بخشد و انسان فرودست را دچار حقارت بيشتر می‌کند.

به گفته‌ی مارتين بوبر، فيلسوف عالي‌قدر يهودی، تبعيض رابطه‌ی «من ـ و ـ تو» را تبديل می‌کند به «من ـ و ـ آن‌چيز»، يعنی ميان خودی و غيرخودی چنان مرز می‌کشد که ديگری به جايگاه يک شيء تنزل داده می‌شود. پس جداسری نه تنها از لحاظ سياسی، اقتصادی، و جامعه‌شناختی موجب ضرر است، بلکه از لحاظ اخلاقی نيز نادرست و گناه‌آلوده است.

پل تيليش [الاهيات‌شناس بزرگ آلماني] گفته است که گناه همان جداافتادگی است. مگر نيست جز اينکه جداسـری تبلور همان جداافتادگي ِ تراژيک انسانی است، بيان بيگانگي ِ دردناک انسان و گناه ‌آلودگی هراس‌آور بشري؟

[. . ]

افراطي‌گری
ما را متهم به تندروی و افراطي‌گری می‌کنند. [در ابتدا از اين امر شگفت‌زده شدم زيرا خود را ميانه‌رويی در ميان دو قطب افراط و تفريط ارزيابی کرده بودم. ميان کسانی که به تبعيض رضا داده، سکوت پيشه کرده ، و ايدئولوژی ستم‌گران را پذيرفته اند؛ و کسانی که از سـر نااميدی به ايدئولوژی ناسيوناليسم سياه گرويده و راه‌های خشونت‌آميز را تبليغ می‌کنند نظير جنبش مسلمانان ايلاي‌جا محمد.]

اما بيشتر که به اين موضوع انديشيدم، به تدريج از اينکه مرا افراطی می‌خوانند احساس رضايت کردم. مگر عيسامسيح افراطی نبود، افراطی در مسـير عشق؟ ــ «دشمن‌ات را دوست بدار، برای کسی که نفرين‌ات کرده طلب آمرزش کن، برای آن‌که در حق تو کينه روا داشته دعای خيرکن.»

مگر آموس نبی افراطی نبود، افراطی در راه عدالت؟ ــ «بگذار عدالت همچون آب، و درست‌کاری همچون رود جاری باشد.»

مگر سنت پال افراطی نبود، به خاطر مرام عيسا؟ ــ «من زخم‌های ترا در تن خويش حمل خواهم کرد.»

مگر مارتين لوتر افراطی نبود؟ ــ «من اين‌جا سخت خواهم ايستاد و جز اين‌ام راهی نيست، پس ياري‌ام کن خدايا.»

مگر جان بانيان افراطی نبود؟ ــ «من در اين زندان می‌مانم تا بميرم اما وجدان‌ام را به مسلخ‌گاه نفرستم.»

مگر آبراهام لينکلن افراطی نبود؟ ــ «اين ملت برجا نمی‌ماند اگر نيمی‌ برده و نيمی آزاد باشد.»

مگر تاماس جفرسون افراطی نبود؟ ــ «ما اين حقيقت را بديهی مي‌انگاريم که همه‌ی انسان‌ها برابر خلق شده اند.»

پس پرسش اين نيست که آيا ما افراطی هستيم يا نيستيم، بلکه افراطی از چه زمره ای. آيا ما افراطی در مسير ايجاد نفرت‌ايم، يا افراطی در راه دوست داشتن يکديگر؟ [. . .] از اين زاويه که بنگريم، شايد وقت آن رسيده باشد که اعلام کنيم جنوب اين سرزمين، سراسر اين کشور، و شايد تمامي ِ جهان، به سختی نيازمند افراطيون خلاق اند.

[. . .]

منبع:
Martin Luther King Jr., Letter from Birmingham City Jail - 1963

in

 Columbia Documentary History of

Religion in America since 1945,

Paul Harvey and Philip Goff, editors.

Columbia University Press, 2005

۱۳۹۶ آذر ۲۴, جمعه

عامل اصلی بی‌ثباتی درخاورمیانه؟

عبدی کلانتری

کارنامه‌ی نه چندان درخشان دولت حسن روحانی در زمینه‌ی اقتصاد، در رعایت حقوق سیاسی و مدنی مردم، طرد آپارتاید جنسی علیه زنان، و پیشبرد سیاست خارجی صلح‌جویانه، به این معنی نیست که الغای توافق هسته‌ای یا کارشکنی در اجرای آن اوضاع را بهتر می‌کند. برعکس، خرابکاری در اجرای توافق هسته‌ای چشم انداز دموکراتیزاسیون در ایران را تیره‌تر خواهد کرد. و همین، تمام ادعای دانالد ترامپ (و نتانیاهو) دائر بر «حمایت از مردم ایران» را بی‌معنی می‌کند. سخنرانی امروز ترامپ چیزی نبود جز اعلان جنگ غیررسمی به جمهوری اسلامی، که با ارعاب و تحریمات آغاز می‌شود و به احتمال زیاد با شکلی از تهاجم نظامی و درگیری با سپاه پاسداران اسلامی رسمیت پیدا می‌کند. با تکرار دائم این ادعا که، «عامل اصلی بی‌ثباتی و جنگ‌ درخاورمیانه رژیم ایران است.»

فراموش نکنیم: پیش از توافق هسته‌ای، هنگامی‌که غنی‌سازی اورانیوم در جمهوری اسلامی با هزینه‌ی میلیاردی و زیر تحریمات کمرشکن چاراسبه جلو می‌تاخت، و از دید حزب لیکود و لابی اسراییل به آستانه‌ی ساخت بمب نزدیک می‌شد، کابینه‌ی نتانیاهو اجازه سوخت‌گیری جنگنده‌هایش را در خاک عربستان و آذربایجان گرفته بود. تحریمات اقتصادی در اکثر موارد گام آغازین تهاجم نظامی و بخشی از یک استراتژی واحد است، به همان نحو که در کشور عراق ثابت شد. دیکتاتور ایران این را فهمید و پیش‌قدم شد جام زهر را بنوشد. می‌بایست خطر فروپاشی اقتصادی در داخل و تهاجم از خارج را خنثی کرد. عقب‌نشینی حاکمیت ایران به نفع مردم بود. فرصت بزرگ، هم برای حاکمیت و هم برای مردم، روی کار آمدن کابینه‌ی اوباما در ایالات متحده بود که جلوی جنگ‌طلبی دولت اسراییل بایستد، تحریمات را بردارد، و در عوض خطر اتمی‌شدن تئوکراسی شیعی را یک دهه عقب براند. روی کارآمدن کابینه‌ی سانتریستی روحانی (ائتلاف دو جناح اصلاح طلب و اصولگرا در یک ساختار امنیتی و نئولیبرال) ثمره‌ی خواست بخش بزرگی از مردم و عقب نشینی حاکمیت بود تا از این فرصت بزرگ استفاده کنند. توافق هسته‌ای تغییری را در رفتار حاکمیت ایران به نفع بازگشایی سیاسی و آزادی‌های مدنی سبب نشد. ولی تلاطمی در اقتصاد راکد رانتی و بازار سیاه نفتی به نفع اقتصاد بازار سبب شد و امید طبقه‌ی متوسط به آینده را فزونی داد.

حالا دانالد ترامپ آمده تا با لغو برجام اوضاع را به دوران احمدی نژاد بازگرداند. او کارنامه‌ی سیاه جمهوری اسلامی را در سرکوب داخلی، ترور مخالفان، و گسترش اسلامگرایی درمنطقه (همه درست) برجسته کرد تا یک نتیجه نادرست بگیرد: «عامل اصلی» بی‌ثباتی و جنگ‌ در منطقه رژیم ایران است. این خط تبلیغاتی همه‌ی نئوکانهای ایرانی و ترامپیست‌ها است که این روزها مدام در رسانه‌های فارسی زبان تبلیغ می‌کنند. باید جلوی «عامل اصلی بی‌ثباتی و ترور در منطقه» را گرفت، باید از اقدامات ترامپ و نتانیاهو در این زمینه حمایت کرد. باید سپاه پاسداران را گوشمالی داد! آیا نابودی یمن و ابتلای نیم میلیون اهالی آن به بیماری وبا که چیزی جزنسل‌کشی نیست، تقصیر جمهوری اسلامی است؟ آیا نابودی لیبی نتیجه‌ی تروریسم جمهوری اسلامی بود؟ حامی اصلی طالبان، دولت پاکستان است یا ایران؟ سرکوب گسترده‌ در مصر و استقرار مجدد دیکتاتوری نظامی در آنجا، با حمایت مالی و تسلیحاتی ایالات متحده، ناشی از اسلامگرایی ایران بود؟ صاحب «مادرهمه‌ی بمب‌ها» و بزرگترین ناوگان نظامی دنیا در آبهای «خلیج عربی» (به قول ترامپ) کیست؟ همین سه هفته پیش چه کسی برای «نابودی کامل کره شمالی» رجزخوانی می‌کرد؟ بله، چاردهه تئوکراسی شیعی برای ما و منطقه نکبت بوده و هست، اما تغییر این رژیم وظیفه‌ی خودمان است؛ تحریمات بیشتر و از سرگیری غنی‌سازی ما را به قهقرا باز می‌گرداند و زمینه را برای گردنکشی اتمی حاکمیت ایران و تهاجم «پیش‌گیرانه»ی آمریکا و اسراییل آماده تر خواهد کرد.
منبع : فیسبوک عبدی کلانتری، ۱۳ اکتبر ۲۰۱۷



فشار به ایران از چه طریق؟
نئوکان‌های ایرانی در آمریکا که صادقانه و با اخلاص برای تغییر رژیم آخوندی فعالیت می‌کنند - در صفوف مشروطه‌خواهان سلطنتی، مجاهدین خلق اسلامی، لابی اسراییل ، لابی عربستان و غیره - بر دو دسته‌اند: اصولگرایان سرسخت و اعتدال‌گرایان دوراندیش. اصول‌گرایان لبه‌ی حمله را گذاشته‌اند روی توافق هسته‌ای و ضرورت پاره کردن فوری آن. رئیس جمهور آمریکا هم بر همین نظر است. دانالد ترامپ همسخن با بنیامین نتانیاهو و حزب لیکود در اسراییل معتقد است باید این لکه‌ی ننگ سیاست خارجی ایالات متحده را هرچه زود تر شست و از «برجام» مثل طاعون فاصله گرفت. اگر یادتان باشد، در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا، آقایان حسین خرم و محمدرضا حمزه‌پور به نمایندگی از نامزدان حزب جمهوری‌خواه هریک اعلام کردند پس از تسخیر کاخ سفید «برجام» را باطل اعلام خواهند کرد. نماینده‌ی آقای حمزه‌پور به پیروزی رسید و به فاصله‌ای کوتاه دخیل بستن و نامه‌نوشتن به ترامپ آغاز شد.

عبدی کلانتری
اما اعتدالیون زیرک‌تراند. «دنیس راس» را می‌توان نماینده‌ی این طرز تفکر نئوکانهای ایرانی برشمرد.این دیپلمات سابق آمریکایی و پژوهشگر ارشد «انستیتوی واشنگتن» (یکی از شاخه‌های لابی اسراییل) در سرمقاله‌ای که امروز در «دیلی نیوز» به چاپ رسید هشدار می‌دهد که لغو یک‌‌ طرفه‌ی برجام از سوی ترامپ فشاری به حاکمیت ایران وارد نمی‌کند بلکه خود آمریکا را منزوی خواهد کرد. در حالیکه برای مشروعیت تحریمات جدید، هدف منزوی کردن ایران از جامعه‌ی جهانی باید باشد. برای مسأله‌ی ایران باید دو پرونده را از هم جدا کرد. «برجام» پرونده‌ی اول بود که، خوب یا بد، فعلاً سازمان ملل و اتحادیه‌ی اروپا مدافع آن هستند، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی هم بهانه‌ای به دست نمی‌دهد، در نتیجه بهتر آن است که ترامپ این پرونده‌ی هسته‌ای را دست نزند و برای فشار بر جمهوری اسلامی پرونده‌ای مجزا باز کند، پرونده‌ی موشکی. این پرونده‌ای است برای اقدامات سپاه در عراق و سوریه و لبنان و آزمایش‌های موشکی‌اش و نمایش قدرت قاسم سلیمانی، نیروی قدس، و میلشیای شیعی در برابر متحدان ایالات متحده در منطقه. در این پرونده‌ی دوم که کاملاً از پرونده‌ی هسته‌ای جداست، احتمال جلب نظرمساعد اروپا بیشتر است و تصویر آمریکا را هم در محافل دیپلماتیک غرب خراب نمی‌کند. صحبت از «فشار از راههای دیگر» است. استراتژی وسیع‌تر عبارت است از صورت‌بندی این فشارها بدون نقض برجام.
آیا چنین استراتژی‌ای متناقض نیست و به شکل دفاکتو به نقض برجام نمی‌انجامد؟

«راه صحیح فشار آوردن به ایران» نوشته‌ی دنیس راس.
http://www.nydailynews.com/opinion/pressure-iran-article-1.3478394
منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۸ سپتامبر ۲۰۱۷

تظاهرات بزرگ نئوفاشیست‌های آمریکایی
گام به گام با نئوفاشیست‌های آمریکایی که با مشعل تظاهرات بزرگی را سازمان دادند زیر شعار «نیروهای راستگرا متحد شوید - خون و خاک وطن» و رئیس جمهور هم به آنها چراغ سبز نشان داد. رو به دوربین می‌گویند کشورمان را باید نجات بدهیم از دست کثافت‌های کمونیست و یهودی و کاکاسیاه‌ها. دیوید دوک عضو سابق کوکلس کلان با کلاه سربازی می‌گوید ما را دارند پاکسازی نژادی می‌کنند و راه و رسم زندگی آمریکایی را می‌خواهند محو کنند ، می‌خواهیم کشورمان را از این سیاست‌های بلشویکی برهانیم. یکی از آنها به این سمت خیابان می‌آید و با شکایت می‌گوید فرماندار اعلام وضعیت اضطراری کرده و این نشان می‌دهد که «طبقه‌ی کاپیتالیست و بورژوازی و چپ‌ها و کمونیست‌ها همه دست در دست هم حامی منافع یهودیان شده‌اند. ما به مبارزه ادامه خواهیم داد.» صحنه‌ی تکان‌دهنده راننده‌ی نژادپرستی که با اتوموبیل پرقدرتش به میان جمعیت ضدفاشیست می‌زند و مردم را تار و مار می‌کند (یک کشته و چندین مجروح).


مثل فاشیسم کلاسیک، افکارشان نوعی سوسیالیسم خرده بورژوایی نژاد پرست را باز می‌نماید گرچه در ایالات متحده برخلاف آلمان هیتلری از لفظ سوسیالیسم استفاده نمی‌کنند (طرفدار کسبه‌ی خرد در برابر کورپوراسیون ها و بانکهای بزرگ، طرفدار کمونیته در برابر فردگرایی مدرن و شهریگری، مدافع اقتدار مرد سالار، ضد «انحرافات جنسی» مثل همجسگرایی؛ زن ستیز و ضد فمینیسم ؛ نظامی‌گرا؛ یهودی ستیز؛ ضد آتئه یسم؛ ضد کمونیسم و مادیگرایی). همه‌ی اینها برای ما در در ایران باید آشنا باشد: «خمینیسم» و اسلامگرایی رادیکال و انقلابی.

در اروپا نمایش سواستیکا (صلیب شکسته ، علامت نازیسم) و نشانه‌های دیگر آلمان هیتلری و تشکیل علنی حزب فاشیستی ممنوع است اما در ایالات متحده که آزادی بیان در قانون اساسی تضمین شده (متمم اول)، این نمایش‌ها قانونی است و رژه‌ی فاشیست‌ها با کسب جواز آزاد است. همین‌طور حمل اسلحه نیز قانونی است (متمم دوم قانون اساسی، حق مردم برای مسلح شدن و شکل دادن میلشیا). بحران‌های سرمایه در سالهای اخیر، به ویژه بحران عجیب و سراسری وام مسکن و بانکها در سال دوهزار و هشت در آمریکا در کنار گلوبالیزاسیون و خروج سرمایه از کشور، خانواده‎های اقشار کم درآمد و پایین طبقه‌ی متوسط و کارگران سفید پوست صنایع ورشکسته را دچار استیصال شدید، ناامیدی نسبت به آینده، سؤظن به دولت مرکزی فدرال و لیبرالیسم سیستم قضایی، و تنفر از مالتی کالچرالیسم فرهنگی (تحمل خارجیان و اقلیت‌های دینی و جنسی) کرده است. هشت سالی که کاخ سفید زیر رهبری یک سیاهپوست به نام باراک حسین اوباما بود زخم‌های آنان را تازه تر کرد. اوباما در ابتدای کارش، به یاری آنها نیامد بلکه با پول مالیات مردم بانکهای بزرگ را نجات داد که در حقیقت تروریست‌های واقعی برای بی‌خانمان کردن مردم بودند. فاشیست‌ها معتقدند بانکهای بزرگ و کورپورسیون‌ها توسط یهودیان اداره می‌شوند که در رسانه‌ها، در هالیوود، و در دولت فدرال دست بالا را دارند. سفیدپوستان جنوب در عین حال به میراث جنوبی خود در جنگ داخلی آمریکا افتخار می‌کنند. روی کار آمدن دانالد ترامپ نخستین و شاید آخرین شانس آنهاست برای تشکل دوباره و مطرح شدن در سیاست آمریکا.
۱۷ اوت ۲۰۱۷

سخنرانی ترامپ در مراسم تحلیف
اگر شما یک لیبرال دموکرات یا یک چپ‌‌گرا (سوسیالیست) باشید، منظورم در بستر فرهنگ و سیاست ایالات متحده است، سخنرانی هفده دقیقه‌ی ترامپ در مراسم تحلیف برای‌تان تا اندازه‌ای شوک‌آور و ترسناک است. از لحاظ «تروپ» های به کار رفته، یعنی تمهیدهای فن خطابه، فاشیستی و رادیکال است. دوستی می‌گفت بیشتر از نوع موسولینی و نه هیتلر. البته هیتلر هم آکتور بود، تمرین هنرپیشگی داشت، و بر صحنه بازی می کرد. اما اشاره‌ی دوست من بیشتر به شخصیت ترامپ است تا به متن این سخنرانی. ترامپ به عنوان یک شخصیت (مثل موسولینی) کاریکاتور، بی‌وجهه، لات و «بی شخصیت» است. اما سخنرانی او، متنی است فرهیخته ، یک شاهکار کوچک، فراهم شده توسط تیم او. اجرای صحنه‌ای او هم نقص نداشت. شخص او هرگز از واژه‌هایی چون «انقلاب» و «جنبش ما» حرف نمی‌زند. اینجا به روشنی صدای «ستیو بـَنون» و گروه آلت ـ رایت (راست افراطی) را می‌توانیم تشخیص بدهیم. آنها هستند که به خود به عنوان یک جنبش انقلابی نگاه می کنند. هرگز یک رئیس جمهور آمریکا در همان نخستین صحبت افتتاحیه اش نگفته بود که آمده است تمامی واشنگتن را لایروبی کند از فساد، که این یک انقلاب است! به این صراحت، در حضور تمامی دستگاه حاکمیت آمریکا! جنبه‌ی ترسناک آن در اینجاست که او درست جملاتی را به زبان می‌آورد که نیمی از رأی دهندگان آمریکایی می‌خواهند بشنوند، بسیاری شان از طبقات کارگری و زحمت‌کش و از میان قشرهای پایینی طبقه‌ی متوسط. مضمون حرفهای ترامپ «حقیقت» (طبقاتی) را در خود دارد اما حتا برنی سندرز هم هرگز جرئت ابراز آن را به این صراحت از جانب حزب دموکراتیک نمی داشت اگر رئیس جمهور شده بود. حزب دموکراتیک هم مثل حزب جمهوریخواه بخشی از نظام حاکم (استبلیشمنت) آمریکاست. «جنبش ترامپ» از این نظر از سندرز هم رادیکال‌تر است. رادیکالیسم راست! آمده اند پایتخت آمریکا را لایروبی کنند. آیا موفق خواهند شد؟

تثبیت «کلیت نظام»
به نظر می‌رسد ائتلاف سیاسی و نظامی ِ منطقه‌ای «عربستان ـ آمریکا ـ اسراییل» علیه جمهوری اسلامی دارد وارد مرحله‌ی فعال‌تری می‌شود. برآیند داخلی برای ما؟ برخلاف سانحه‌ی پلاسکو که موج سرزنش و انتقاد از بوروکراسی دولتی و مقامات شهرداری و پلیس را برانگیخت و «فساد ساختاری دستگاه» را هدف قرار داد، حملات تروریستی دیروز برای مقامات نظامی و امنیتی آبرو و حیثیت فراهم می کند و «هسته‌ی سخت قدرت» را که در انتخابات اخیر کمی عقب نشینی کرد به عنوان حافظ اصلی و واقعی امنیت در آگاهی جمعی تثبیت می‌کند. در سطح ایدئولوژیک، بار دیگر «کلیت نظام» مورد حمایت قلبی قرار می گیرد. همه با هم هستیم! حال، حضور بیشتر تئوکراسی شیعی در عراق، سوریه، لبنان، و یمن از جانب طبقه‌ی متوسط و روشنفکرانش توجیه بیشتری پیدا می‌کند. اگر کابینه‌ی ترامپ و کنگره‌ی آمریکا تحریمات را تشدید و برجام را تضعیف کنند (نوعی دیگر از تروریسم ، موازی با عملیات داعشی)، «کلیت نظام» یا همان مجتمع تئوکراتیک/نظامی/امنیتی شیعی در ایران برای سالهای آینده تثبیت بیشتری خواهد یافت.
منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۸ ژوئن ۲۰۱۷


نامه به ترامپ
ناامیدی از امکان تحول سیاسی ِمعنی دار در ایران و انفعال، تسلیم، و گاه همراهی ِبخش‌هایی از مردم با برنامه ‌های حاکمیت و سپاه ، از جمله نظامی‌گری و قدرت‌طلبی درمنطقه زیر عنوان حفظ تمامیت ارضی، باعث شده تعدادی از دوستان دست به دامن دانالد ترامپ بشوند تا ارتش آمریکا به قول خودشان، « با رفتار مخرب سپاه در منطقه، در تمام جبهه‌ها، و با تمام ابزارهای موجود مقابله کند.»

مهم‌ترین این جبهه‌ها البته خلیج فارس است که ایالات متحده با مهم‌ترین «ابزار موجود» که همان ناوگان بزرگ دریایی‌اش باشد، می‌تواند به مؤثرترین وجه در یمن، عراق، و حتا سوریه و لبنان سپاه پاسداران را به مصاف بطلبد. اما اگر چنین کند، حوزه‌ی مقابله‌ی نظامی به آب ها و نابودی نفت‌کش‌ها محدود نخواهد ماند. سناریو آشناست. جنگنده‌های آمریکایی در همان روزهای نخست زیرساخت‌های نظامی و صنعتی درون خاک ایران را هدف قرار خواهند داد: فرودگاهها، نیروگاه‌های برق، بزرگ‌راههای حمل و نقل نظامی، و احیاناً مراکز غنی‌سازی هسته‌ای. چنین سناریوهایی از زمان جورج دبلیو بوش در «بازی های جنگی» بارها در پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) تمرین شده است. جنگ فرسایشی به درازا خواهد کشید، به مراتب تخریبی‌تر از نبرد هشت‌ساله‌ی ایران و عراق.

امضا کنندگان نامه به ترامپ، وقتی که می‌نویسند «مقابله با سپاه در منطقه، در تمام جبهه‌ها و با تمام ابزار موجود»، آیا متوجه هستند چه چیزی از دانالد ترامپ درخواست کرده‌اند؟ آزادی مردم ایران؟ حقوق بشر؟ از کسی که با افتخار گفت سیاست (غیرقانونی) شکنجه در زمان جورج بوش کافی نبود و او چندبرابر شدیدترش را پیاده خواهد کرد؟ از کسی که گفت جلو ورود مسلمانان را به خاک آمریکا می‌گیرد؟ جنگ که دربگیرد، حاکمیت تئوکراسی شیعی همه‌ی فعالان و روشنفکران ناراضی را خفه خواهد کرد. رسانه‌ها تعطیل خواهند شد. یا باید در رکاب نظام جنگید یا خفقان گرفت. برنامه غنی سازی دوباره و باشتاب روی غلطک می‌افتد، روسیه اورانیوم های غنی شده را باز می‌گرداند، کره‌‌شمالی به حمایت نظامی برمی‌خیزد. بار دیگر در پنتاگون زمزمه‌ی «تهاجم محدود اتمی» به خاک ایران در می‌گیرد. جنگ که دربگیرد، ایرانیان مقیم آمریکا زیر نظارت پلیسی اف بی آی قرار خواهند گرفت و باید هر سخن و حرکت‌شان را با ترس و لرز کنترل کنند.

و اما نفس نامه نویسی به عنوان یک ژست سیاسی: آیا بدیهی نیست که مضمون و لحن این نامه تا چه اندازه برای یک ایرانی (با هرگرایش سیاسی) تحقیرآمیز است؟ امضاکنندگان درک نمی‌کنند که خود را تا چه میزان در جایگاهی حقیر قرار داده‌اند و درچشم یک ایرانی که نامه را می‌خواند چه میزان خفت میان خطوط نهفته است؟ که ما هیچکاره‌ایم و ناتوان و ذلیل و فقط یک میلیاردر نادان و کم سواد که در کشور خودش هم منفور اکثر مردم است باید ما را نجات بدهد؟ شما از جانب ما به این نتیجه رسیده‌اید؟

نظام سرکوبگر و تبهکار اسلامی البته باید برود اما رهایی از آن تنها کار خود مردم ماست با امکاناتی که خود تدارک خواهند دید، به ابتکار خود سازمان خواهند داد ، در وقت مناسبی که در توان خود مشاهده کنند. مردم ما به ناجی خارجی نیاز ندارند.
منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۲۴ دسامبر ۲۰۱۶

ترامپ انتخاب شد
شهروندان آمریکایی به مراتب بیش از آن ناراضی بودند که همه‌ی ما حدس می‌زدیم. انقلاب سندرز نخستین نشانه بود که آنها خواهان کسی هستند که خارج از سیستم باشد. سندرز به جای معرفی راه سوم و همراهی با حزب سبز (که هفتاد درصد از رأی دهندگان هنوز آنرا نمی‌شناسند) تصمیم گرفت از نامزد والستریت حمایت کند. همان والستریت‌ای که در سال ۲۰۰۸ با فساد وام مسکن میلیون‌‌ها آمریکایی را بی‌خانمان کرد! اکثر رأی دهندگان به کسی رأی دادند که بخشی از «سیستم» نبود و مطلقاً تجربه‌ای در سیاست نداشت. گوشمالی خوبی برای آنها که از فساد و نابرابری اقتصادی ناراضی‌اند اما به جای رأی وجدان‌شان و راه سوم، همیشه به «شـّر کمتر» رأی می‌دهند. شـرکمتر نشان داد که فاسدتر و وابسته‌تر از شربزرگ‌تر بود! این شکست بزرگ برای همه‌ی نیروهای مترقی، لیبرال دموکرات و سوسیالیست باید انگیزه‌ای شود برای جدی‌ترگرفتن حزب سوم و تلاش برای سازمان‌دادن آن، برای ادامه دادن انقلاب برنی سندرز در سالهای تیره‌ی آینده. و این سالهای تیره، اگر شکست در دیوان عالی و کنگره را هم به آن اضافه کنیم، فراتر از چهارسال و هشت سال خواهد رفت.
۹ نوامبر ۲۰۱۶

هژمونی در منطقه
خاندان سعود یا تئوکرات های شیعی؟ منصور فرهنگ بر شباهت ها انگشت می گذارد و مرور می کند تاریخچه‌ی تحریکات حاکمان ایران را، که با حملات لفظی خمینی (در پاسخ به تبریک ملک خالد) آغاز شد و بلافاصله با سیاسی کردن زیارت حج برای تضعیف رژیم سعودی ادامه یافت که منجر به حمایت عربستان از عراق در جنگ هشت ساله شد. در سال ۱۹۸۲ پس از بیرون راندن ارتش عراق، رهبری ایران پیشنهاد آتش‌بس شورای همکاری خلیج را رد کرد و با شعار «آزادی بیت المقدس از راه کربلا» جنگ را شش سال دیگر ادامه داد تا شکست و نوشیدن جام زهر. در سال ۱۹۸۷ ایرانی ها در مراسم حج دست به تظاهرات علیه عربستان زدند، ۴۰۰ نفر در آن رویداد کشته شدند، و روز بعد سفارت عربستان در تهران را هم غارت کردند. یکی از دیپلمات‌های عربستان در این حمله به قتل رسید. پس از آنکه صدام حسین در سال ۱۹۹۰ شیخ نشین کویت را اشغال کرد و خصومت عربستان را برانگیخت، حاکمان ایران و عربستان به یکدیگر نزدیک شدند و سال بعد روابط دیپلماتیک از سر گرفته شد. سقوط رژیم عراق توسط آمریکا راه را برای حضور روزافزون سیاسی و نظامی دولت ایران در عراق بازکرد. در سال‌های قبل، رژیم ایران با حمایت از شورای انقلاب اسلامی عراق و رهبر آن آیت‌الله محمدباقر حکیم، و سازمان دادن بریگاد بدر توسط سپاه پاسداران، پل پیوند با حاکمیت علوی دمشق را پایه گذاشته بود. حضور پرقدرت شیعیسم نظامیگرای ایرانی در عراق، سوریه و لبنان، زنگ خطری بود برای وهابیت عرب. خصومت بار دیگر بالا گرفت. در سال ۲۰۱۶ شیخ نمر شیعی را در عربستان اعدام کردند. در اعتراض، سفارت عربستان در تهران بار دیگر چپاول شد. به باور منصور فرهنگ، ریشه ی خصومت از فرقه گرایی مذهبی است، نه از منافع مادی. وهابیت هراسان است از قدرت طلبی هژمونیک تئوکراسی شیعی، و حاکمان ایران نیز عزم آن دارند تا از قیمومت آنان بر کعبه مشروعیت زدایی کنند (وصیت آیت الله خمینی). آیا پراگماتیسم و مصلحت نظام باعث خواهد شد که ایران با همسایه ی جنوبی اش همان روابطی را داشته باشد که با عمان، قطر، امارات متحد، و ارمنستان و آذربایجان دارد؟
++ آقای فرهنگ کارشناس روابط بین‌الملل و استاد پیشین این رشته در دانشگاه بنینگتون، و نخستین سفیر جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد، است.



همدستی در جنایات جنگی
این روزها توجه بسیاری، به حق، متوجه جنایات جنگی دولت بشار اسد بوده و همدستی ِجمهوری ِاسلامی ِما در این کشتارها. روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز انگشت می‌گذارد بر «همدستی»ی مشابهی در جنایات جنگی: آنچه که هم‌اکنون در کشور یمن در حال وقوع است. نکته‌های زیر در بخش سخن سردبیران آمده (هفدهم آگست) که نظر ِ رسمی ِروزنامه را باز می‌تابد و من عیناً نقل می‌کنم بی‌آنکه چیزی افزوده باشم. ع. ک.
:
یک بیمارستان، محل کار «پزشکان بدون مرز»؛ یک مدرسه؛ یک کارخانه‌ی تولید چیپس ِسیب‌زمینی! طبق قوانین بین‌المللی این‌دست نهادها در کشور یمن را نباید آماج مشروع برای حمله‌ی نظامی به شمار آورد. با این‌حال، طی روزهای گذشته این‌ها توسط بمب‌افکن‌هایی هدف قرارگرفتند که متعلق به ائتلاف نظامی به رهبری ِعربستان سعودی است. دراین بمباران‌ها ۴۰ غیرنظامی به قتل رسیدند.
:
ایالات متحده در این خونریزی‌ها همدستی‌ دارد. این ائتلاف نظامی را آمریکا به شیوه‌های گوناگون تقویت کرده‌است از جمله فروش تسلیحات به سعودی‌ها به منظور فرونشاندن اعتراض آنها به توافق هسته‌ای با ایران.
:
این چهارمین حمله‌ای است که طی دوازده ماه گذشته به بیمارستان‌های «پزشکان بدون مرز» صورت گرفته با آنکه طرفین مخاصمه پیشاپیش از محل دقیق ِاین مراکز خبردار بوده‌اند. بر روی‌هم تاکنون در این جنگ بیش از ۶۵۰۰ نفر کشته و بیش از دو میلیون و پانصد هزار تن آواره شده‌اند و این کشور از وضعیت فقر و محرومیت به موقعیت ویرانی ِکامل تنزل یافته‌است. گزارشی از سازمان ملل متحد می‌گوید شصت درصد از کشتار کودکان یا جراحاتی که به آنان وارد شده توسط ائتلاف نظامی عربستان صورت گرفته‌است. سازمان‌های حقوق بشر و سازمان ملل متحد برآنند که این کشتارها را می‌توان بالقوه زیر عنوان جنایات جنگی رده‌بندی کرد.
:
رئیس‌جمهور اوباما، بدون مجوز قانونی از کنگره‌ی آمریکا، از اقدامات عربستان و فروش سلاح‌های بیشتر به سعودی‌ها حمایت کرد که تا اندازه‌ای به خاطر برطرف کردن ناخشودی ِآنها از توافق هسته‌ای با ایران بود. آقای اوباما از ابتدای تشکیل کابینه‌اش تا کنون ۱۱۰ (صد و ده) میلیارد دلار تسلیحات به سعودی‌ها فروخته که شامل هلی‌کوپترهای آپاچی و موشک‌های نظامی است؛ همراه با همکاری در جمع‌آوری اطلاعات امنیتی، سوخت‌گیری هوایی بمب‌افکن‌ها، و شناسایی ِنقاطی که باید هدف قرار گیرند. کارشناسان بر این باورند که بدون حمایت واشنگتن، ائتلاف نظامی عربستان زمین‌گیر می‌شد. در عوض، وزارت امور خارجه فروش یک میلیارد و صدوپنجاه هزار دلار دیگر برای ابتیاع تانک‌ها و مهمات را تصویب کرد که سلاح‌های نابود شده را جایگزین شوند.
:
با در نظرگرفتن ابعاد کشتار غیرنظامیان در یمن، حمایت ایالات متحده از این جنگ غیرقابل دفاع است. همانطور که سناتور کریس مورفی (از ایالت کانه‌تیکت) روز سه‌شنبه به خبرنگار سی‌ان‌ان گفت، «بر بدن تک تک غیرنظامیانی که در یمن کشته می‌شوند مـُهر و نشان آمریکا حک شده!»
۱۹ اوت ۲۰۱۶

فرودگاه ما سکوی بمب‌افکن‌های روسی
همکاری گسترده‌ی تئوکراسی ایران با فاشیسم بعثی ِسوریه در بمباران شهرهای این کشور امری پذیرفته شده و مشروع بود از سوی حامیان نظام، اما حدس می‌زنم حتا آنها هم انتظار نداشتند خاک ایران تبدیل به پایگاه موقت و سکوی تهاجم بمب افکن‌های روسی شود برای حمله‌های هوایی ِوسیع تر درخاک سوریه. روشن نیست که ولادیمیر پوتین چه وعده‌هایی به دولت خامنه‌ای (و زیرمجموعه‌اش کابینه‌ی روحانی) داده تا چنین امتیاز بزرگی بگیرد. (اورانیوم غنی شده‌ی دوران احمدی‌نژاد آیا هنوز در خاک روسیه نگهداری می‌شود؟) ریسکی که احتمال خصومت بیشتر کاخ سفید و کابینه‌ی جدید ایالات متحده را علیه حکومت ایران دربر خواهد داشت. طعنه‌ای نیز هست به روشنفکران امنیتی که مهمترین توجیه‌شان برای دفاع از «معمار بزرگ امنیت» این بود که این تئوکراسی ضامن استقلال ما در برابر امپریالیسم است. حتا شاه سابق نیز که ظاهراً «سگ امپریالیسم» نام گرفته بود هرگز اجازه نداد خاک کشورش رسماً پایگاه حملات نظامی یک کشور خارجی باشد.
۱۷ اوت ۲۰۱۶