۱۳۹۶ بهمن ۱۱, چهارشنبه

روزهای دی‌ماه ۹۶


نوشته‌ی عبدی کلانتری


۸ دی
این «دسیسه» است یا «فتنه»؟
اینکه یک جناح از حاکمیت تئوکراتیک از اعتراضات معیشتی دفاع می‌کند، دستکم در روزهای اول -- پیش از آنکه اعتراضات به جنبشی خیابانی علیه کل نظام تعالی یابد -- وجه مثبتی هم دارد. وجه مثبت آن است که ارگانهای رسمیِ سرکوب، همراه با گرازهای لباس شخصی‌پوش مجهز به قمه و گازفلفل و سایر آتش به اختیارها و تک‌تیراندازان روی پشت‌بام، به جان معترضان نیفتند و خون «ندا»ها و «سهراب»ها بار دیگر بر خیابان نریزد. تا این لحظه، تنها بازداشتهایی صورت گرفته اما، برای نمونه، معاون امنیتی استانداری تهران گفته با وجود «نقش عناصر ضدانقلاب»، بازداشت‌شدگان پس از ثبت اطلاعاتشان آزاد خواهند شد. سه روز اعتراضات خیابانی و شعارهای رادیکال بدون درگیری خشن و خونریزی شروع خوبی است.
=
اما می‌دانیم که آن جناح پوپولیست در حاکمیت، که رقیب کابینه‌ی نئولیبرال روحانی است، به هیچ وجه محرومان و فرودستان جامعه را نمایندگی نمی‌کند. پوپولیسم راستگرا در همه جای دنیا، از جمله در غرب، فقر و محرومیت و ترس و ناامنیِ اقتصادی را همچون ابزاری برای عوامفریبی در آستین دارد و توده را فقط در راه فاشیسم و قدرت کورپوراتیستی است که «بسیج» می‌کند. حمایت احمد علم الهدی در نماز جمعه مشهد، حمایت ضرغامی عضو محافظه‌کار شورای عالی انقلاب، یا حمایت محسن رضایی نظامی‌گرای مجمع تشخیص مصلحت از خواسته‌های معیشتی، فقط برای زدن رقیب است. می‌دانیم طی ماههای گذشته، عمدتاً روزنامه‌های راستگرای پوپولیست (اصولگرا) بوده‌اند که تااندازه‌ای مشکلات معیشتی و کارگری را انعکاس داده اند، در حالیکه در همان زمان، روزنامه‌های راستگرای نئولیبرال بیشترین تأکیدشان بر دستاوردهای «برجام» و تزریق «امید» به جامعه (یعنی طبقه‌ی متوسط) بوده است.
=
این وضعیت دیر نمی‌پاید. اگر تظاهرات ادامه یابد، رادیکالتر و سراسری‌تر شود، حکومت یا باید آنرا سرکوب کند یا دست به عقب‌نشینی بزند. اکنون وقت آن است که فعالان سیاسی غیرخودی، اصلاح‌طلبان غیرحکومتی، روشنفکران و اتحادیه‌های صنفی، سعی کنند نارضایتی‌ها را در مسیری عقلانی و سازمانداده شده، با خواسته‌های مشخص جلو ببرند. اصلاحات واقعی و معنی دار که جلوی فساد و رانت‌خواری را بگیرد تنها با آزادی‌های بیشتر مدنی ممکن است و آزادی جامعه‌ی مدنی در گرو دو چیز: اصلاح کامل قوه‌ی قضاییه و انتخابات آزاد. این کمترین شرط اصلاحات معنی‌دار در چارچوب نظام کنونی است. کسانی که مدام به ما تشرزده‌اند که انتقاد رادیکال و «ساختارشکن» باعث هرج و مرج و تجزیه‌ی خاک ایران می‌شود، مدافعان «جزیره‌ی ثبات» که فقط توئیت‌های کاخ سفید و لابی اسراییل محور تخیُل و تحلیل‌های امنیتی‌شان است، اگر نمی‌خواهند مدافع کهریزک‌های آینده باشند باید همین الان، همین لحظه، بخواهند که قوه‌ی قضاییه از امثال لاریجانی‌ها لایروبی شود تا قضات مستقل بتوانند در فضای امن و شفاف رسانه‌ای، دزدها و رانت‌خوارها و آقازاده‌ها را پای میز محاکمه حاضر کنند. باید حق تجمع و برگزاری میتینگ مردمی که در قانون آمده در عمل پیاده شود و فضای امنیتی از حریم عمومی رخت بربندد. باید در انتخابات آینده، همه‌ی نظارتهای استصوابی و غیره برچیده شود تا مردم به جای نمایندگان قلابی نیابتی، نامزدهای واقعی شان را به دولت و مجلس و شوراهای شهر بفرستند.
=
بحران کنونی در اقتصاد سیاسیِ نظام ریشه دارد و اقتصاد سیاسی در چنبر ساختارِ تئوکراتیکِ استبداد دینی، نظامی‌گرایی ِکورپوراتیستی، و زائده‌های نئولیبرال آن. نه تئوکراتها وآخوندهای فاشیست نماینده‌ی محرومان هستند و نه نئولیبرالهای دولت تدبیر و امید که گروههای بزرگی از طرفدارانش از آن سلب امید کرده‌اند، و بازهم در جهت ناامید کردن فرودستان و مردم کم‌درآمد، زبان تبلیغاتی تازه اختراع کرده؛ مثلاً خصوصی سازی خدمات اجتماعی مثل بهداشت و درمان را که سلامت میلیونها شهروند بدان وابسته است زیر عنوان «اصلاح نظام اداری» و «سبک کردن بار دولت» تبلیغ می‌کند (از زبان اسحاق جهانگیری معاون اول رئیس جمهور، جامعه فردا، ۳ دی ۱۳۹۶). گویی این در ذات هر سازمان دولتی است که در تارعنکبوت بوروکراسی و پشت میزنشینی و ناکارآیی غرق شود اما به محض آنکه رایحه‌ی سود و طمع برداشت از سرمایه‌ی خصوصی فضا را پرکند، ناگهان همه وجدانِ کاری پیدا می‌کنند و سطح خدمات و بارآوری جهش نجومی پیدا می‌کند. این طرز فکر اصلاح‌طلبان با ایدئولوژی اعتدالیسم است. می‌خواهند گام به گام «بار دولت» را «سبک» کنند به ضرر فرودستان، و وقتی با اعتراض آنها مواجه می‌شوند آنرا از زبان خاتمی «دسیسه» می‌خوانند که عکس برگردان «فتنه»ی پوپولیست‌های فاشیست است!



۹ دی
جنبش با رهبر یا بدون رهبر؟
تظاهرات سراسری دارد با سرعت شگفتی وارد مرحله‌ی پیشاانقلابی می‌شود اما مردم رهبری ندارند. هنوز قیامی صورت نگرفته، که نخستین نشانه‌هایش تسخیر صدا و سیما است و تسخیر زندان‌ها و آزادکردن زندانیان سیاسی. اما جنبش خودجوش و رادیکال است بدون هیچگونه رهبری و سازمان.

بعضی دوستان اصرار دارند که جنبشِ خودجوشِ سراسری نیازی به رهبری ندارد و این امتیاز آن است که بی‌رهبر و بی‌تشکیلات جلو برود. عباراتی چون «رهبری غیرمتمرکز» یا «رهبری پراکنده» به کار می‌برند و هشدار می‌دهند که وجود رهبر یا هیأت رهبری هم خطرناک است چون آنان را در معرض پیگرد قرار می‌دهد و هم بالقوه حامل بذر یک دیکتاتوری دیگر.
==
همه ازحرکت مردم به وجد آمده‌ایم و در «لحظه» به سر می‌بریم و شگفت‌زده و نگران می‌خواهیم جنبش از این گردنه‌ی رُعب و تنش سالم عبور کند اما به نظر من خودانگیختگی نیاز دارد به مراحل بالاتری ارتقا پیدا کند. حتا اگر مردمِ شورشی در خیابان، که در اصطلاح جامعه‌شناختی به آن «کراود»* می‌گویند، نظیر سان کولوت‌ها در انقلاب کبیر فرانسه، دارای نوعی «خرد جمعی» باشد باید این خرد کانالیزه شود و در هیأت کادرهای تمام وقت فعال مدام وضعیت سراسری را بسنجد و ارزیابی کند و برای تاکتیک‌های بعدی رهنمود پیدا کند و برنامه بریزد. به ویژه زمانی که شعارهای خودانگیخته نشان دهد که مردم می‌خواهند از کلیت نظام عبور کنند، این ضرورت دوچندان می‌شود که تصّور و برنامه‌ای برای آینده و دوران انتقالی داشته باشیم، مثلاً رفراندوم یا دولت موقت یا هر مکانیسم انتقالی دیگری. وگرنه انرژی «خیابان» به تحلیل می‌رود و حکومت که سازمان و تشکیلاتِ سرکوب دارد بر اوضاع مسلط می‌شود. ما تجربه‌ی ناکام بهار عربی را داریم و تجربه‌های کامیاب رهبری‌هایی (هم کاریزماتیک و هم تشکیلاتی) نظیر نلسون ماندلا، گاندی، مارتین لوترکینگ، لخ والسا، واسلاو هاول، لولا در برزیل، و برنی سندرز و جرمی کوربن. «والسا» و «لولا» هردو از فعالان جنبش کارگری و رهبران اتحادیه‌ای بودند و «هاول» از روشنفکران ناراضی. پیروزی از مسیر تشکیلات، سازماندهی مؤثر، شعارها و تاکتیک‌های فکرشده، و برنامه‌ی عمل برای مراحل بعدی حاصل می‌شود.
==
بعد از چهار روز اکنون دیگر کاملاٌ روشن شده که اصلاح‌طلبان، حتا آنها که غیرحکومتی‌اند، با این جنبش همدلی ندارند. شبکه‌های اجتماعی را که رصد کنید، لحن تحقیر و استفهام و شک را در یادداشتهای آنها به وضوح مشاهده می‌کنید. اینکه بعد از چهار روز صدایی از میرحسین موسوی برنخاست، که خود زندانی سیاسی است، نشان می‌دهد که او و طرفدارانش با جنبشِ اعتراضی همدل نیستند. مردم هم اسمی از موسوی و کروبی نبردند. دلیل اصلی، همان ایدئولوژیِ اصلاح طلبیِ طبقات متوسط و حفظ وضع موجود با اصلاحات گام به گام است، که خواستِ تشکیل احزاب آزاد و انتخابات آزاد درون همین نظام باشد. اما یک انتقاد دیگر هم مطرح می‌کنند که جای تأمل دارد و همین انتقاد را از زبان بخشی از روشنفکران پُست کولونیالِ دانشگاهی هم می‌شنویم، اینکه «سقوط کامل رژیم» در شرایط فقدان آلترناتیو روشن، به معنیِ همراهی با فشارهای برونمرزی از سوی آمریکا و اسراییل و عربستان است. آنها هستند که ابزارهای تبلیغاتی مؤثری را به کارگرفته‌اند و با «حمایت» خودشان، می‌خواهند جنبش را به جایی بکشانند که «آلترناتیو» خودشان را («چلبی»های وطنی) که سالها در نمک خوابانده‌اند وارد معادله کنند. جنبش خودانگیخته‌ی بدون رهبری و تشکیلات، چه مکانیسم دفاعی و تصحیح کننده در برابر این تبلیغات و چه پیشنهادی برای «ارگان جایگزین» برای عبور از نظام اسلامی دارد؟

۱۱ دی
قانونی و مسالمت‌آمیز؟
بعضی از شعارها که به هنگام «نظم امور» مضمون مترقی دارند به وقت بحران سیاسی می‌توانند ارتجاعی شوند. «حق قانونی تجمع مسالمت‌آمیز و آزادی اعتراض» را مردم و فعالان سیاسی سالهاست به طور روزانه فریاد زده‌اند: به هنگام انتخابات، به هنگام جمع شدن مادران خاوران، به هنگام مراسم تشییع نویسندگان مردمی، به هنگام تجمع کانونهای صنفی نظیر کانون نویسندگان و معلمان، به هنگام تجمع جلوی زندان برای حقوق برحق زندانیان سیاسی و تجمع زنان جلوی استادیوم ورزشی، به هنگام تجمع مال‌باختگان جلوی مجلس و بانکها و مهمتر از همه اعتراضات به حق اتحادیه‌های کارگری برای حقوق عقب افتاده و امنیت شغلی؛ اما همیشه این حق «قانونی» پامال شد. حالا که مردم ِ سرکوب شده با دست خالی به خیابان آمده‌اند و کلیت دستگاه رانت‌خوار آخوندی – سپاهی را به چالش می‌خوانند، اصلاح‌طلبان حکومتی و غیرحکومتی به ناگهان حامی دوآتشه‌ی تجمعات «قانونی» و «مسالمت‌آمیز» شده‌اند. اگر مردم برکناری خامنه‌ای و روحانی و برچیدن دستگاه هیولایی سپاه را بخواهند به آنها «حق قانونی اعتراض و تجمع» خواهید داد؟ یا اینکه توجیه می‌تراشید تا در گام بعدی به روی مردم ِبی‌دفاع آتش بگشایید؟

۱۲ دی
اغتشاش در ثبات!
ایدئولوگهای تئوکراسیِ شیعی در ایران سال‌هاست که تئوری «جزیره‌ی ثبات در منطقه» را پرورانده و تبلیغ کرده‌اند. اکنون زلزله‌ای سیاسی از درون این «ثبات» را به لرزه درآورده. تئوری باید بتواند این زمین‌لرزه‌ی داخلی را توضیح دهد. گفتمان تازه‌ای را دارند شکل می‌دهند: جنبش متعلق به «لومپن پرولتاریا» است، «مردانه» است و زنان در آن جایی ندارند؛ به خشونت و تخریبِ اموال و اماکن گرایش دارد. «ناشناخته» و تاریک و سرشار از ابهام است. هدف ندارد و به سادگی می‌تواند زیر هدایت نیروهای خارجی کشیده شود، ثبات را به هم بزند و کشور را تجزیه کند. به عبارت دیگر، اینها که در خیابان فریادِ مرگ بر جمهوری اسلامی سرداده‌اند، هسته‌ی یک جنبش فاشیستیِ کورند. و این درست فوبیای عضو طبقه‌ی متوسط و نیمه مرفه است که همواره «اغتشاش» او را دچار تشویش روانی می‌کند و آماده‌اش می‌سازد تا از سرکوب اغتشاش‌گران استقبال کند.

تاکتیک کنونی برای مهار و سرکوب: ما میان «معترضان برحق» و «اغتشاش‌گران» تمایز می‌گذاریم. گروه اول حق شکایت از اوضاع معیشتی را دارند اما گروه دوم امنیت و ثبات کشور را به مخاطره انداخته‌اند! مسؤلان ارشد نظام و نظریه‌پردازان دو جناح، یک به یک، دارند ضد حمله را در رسانه‌ها آغاز می‌کنند. بادامچیان سخنگوی شورای مرکزی حزب مؤتلفه‌ی اسلامی، خاتمی و رهبران مجمع روحانیون مبارز، باقر نوبخت سخنگوی دولت، علی خمینی «یادگار امام»، عالی‌جناب رئیسی عضو مجمع تشخیص مصلحت، فعالان اصلاح طلب مثل عباس عبدی، و البته خود رئیس جمهور همه دارند می‌گویند اگر عده‌ای به وضع معیشت و مشکلات اقتصادی معترضند باید به خانه برگردند تا بعد از مجرای قانونی و با مجوز به شکایات‌شان رسیدگی شود اما با «اغتشاش‌گران» باید به شدت برخورد کرد چون هدفی جز«ساختار شکنی» و «کلنگی» کردن کشور ندارند، آنها ستون پنجم غرب و دشمن مردم‌اند و می‌خواهند ایران به سرنوشت لیبی و سوریه دچار شود، پیش به سوی بسیح حامیانِ حرمین در زمین بومی خودمان!

حکمرانانِ اسلامگرای ما اگر واقعاً نگران «توطئه‌ی استکبار» و «سوریه‌ای شدن» ایران باشند، نخستین درس را می‌توانند از خود سوریه بگیرند. در سال ۲۰۱۱ که تظاهرات خیابانیِ صلح‌آمیز مردم آغازشد، به جای دیالوگ ملی و آزادی‌های بیشتر، دولت بشاراسد باطوم و چماق و گاز اشک‌آور را بیرون کشید و بلافاصله با خشونتی دهشتناک، مقامات امنیتی و نظامی آغاز به دستگیری‌ها و شکنجه و آزار معترضان، دانشجویان، روشنفکران، و فعالان کارگری کردند؛ حتا از آزار و شکنجه‌ی جوانهای تین‌ایجر ابا نکردند. بخشی از معترضان به خانه بازگشتند اما گروههایی نیز به مقاومت ادامه دادند چون همسران و فرزندان‌شان را، و شأن وحرمت انسانی‌شان را، زیر شکنجه از دست داده بودند؛ بناچار زیر زمینی شدند و سرانجام به کام همان روش‌های خشونت‌آمیز علیه دستگاه سرکوب و شکنجه درغلطیدند. حاکمیتِ بعثی اعتراضات مردم را به پای «توطئه‌های آمریکا و متحدانش» نوشت. جنگ داخلی آغاز شد و آمریکا و متحدانش هم پای‌شان به سوریه بازشد. حرکت اعتراضی‌ای که صلح‌آمیز توسط فعالان حقوق بشر، اتحادیه‌های کارگری، دانشجویان، لیبرالها، سوسیالیست‌ها و دموکراتهای سکولار آغازشده بود سرکوب شد تا جای آنها را جهادی‌های سَلَفی‌ بگیرند. پولهای عربستان و قطر و ترکیه به سمت اینان سرازیرشد. شش سال بعد، نیم میلیون از اهالی سوریه جان خود را از دست داده بودند و از شهرهای این سرزمین باستانی چیزی جز ویرانکده باقی نماند؛ فقط طی شش سال! حکمرانان اسلامگرای ما آیا درس خواهند گرفت یا ترجیح می‌دهند بر ویرانکده‌ای از اجساد، ویران‌جزیره‌ای از «ثبات»، زیر قیمومیت روسیه و تزارپوتین، بر مسندِ قدرت تکیه زنند؟

حضور مشترک و جمعی در خیابان، احساس «عاملیت» و کنشگری را تسریع می‌کند؛ و نوع واکنش مقامات به این حضور، سرعت می‌بخشد کسب «آگاهی سیاسیِ فردی» را نسبت به کلیت نظام. «عاملیت» و «آگاهی‌»ای که هرگز حاصل نمی‌شود از حضور یک فرد در برابر یک مقام اداری؛ از پرکردن فورم‌های کاغذی و جمع آوری استشهادها برای شکایت رسمی؛ از نشستن در اتاق‌های انتظار و راهپیمایی در راهروهای طولانی؛ یا آن نوع از پارلمانتاریسم که «نمایندگان» مردم، از نظارت و شنود مداومِ همان مردم مصون هستند. برخلاف برداشت رایج، حضور جمعی در خیابان راهِ سیاست‌ورزی را مسدود نمی‌کند بلکه معنای سیاسی بودن را ارتقاء می‌بخشد. «تمرین دموکراسی» درست همین است، حتا اگر شکل ظاهریِ آن گهگاه به درگیری بینجامد. حق «تجمع» یا «اَسِمبلی» در مکان عمومی، قلب دموکراسی است، مکان تپش و زندگی و بازسازی خونِ تازه برای آن است. از درون آن است که «زبانِ سیاست» ورز می‌یابد و صدای واقعیِ مردم شنیده می‌شود. تجمعِ آزاد درمکان عمومی نشانه‌ی سلامت و امنیت ِ روانِ جامعه‌ی سیاسی است. /// عبدی کلانتری

۱۵ دی
نشست اضطراری شورای امنیت
همین لحظه سخنرانیِ «نیکی هیلی» سفیر آمریکا در سازمان ملل در نشست اضطراری شورای امنیت راجع به اوضاع ایران تمام شد. دو نکته‌ای که او، زیر مضمون دفاع از حقوق بشر، برآنها تأکیدِ ویژه گذاشت برای من بلافاصله یادآور زمینه‌چینیِ همین ارگان پیش از تهاجم نظامی به عراق در سال ۲۰۰۳ بود. نیکی هیلی گفت خواست اصلی مردم ایران مبارزه با «تروریسم» جمهوری اسلامی است؛ دیگر اینکه اصل خودمختاری وحاکمیت ملی (ساورنتی) زمانی که حاکمیت مردم خودش را سرکوب می‌کند بی‌اعتبار است. این دقیقاً استدلالی بود که برای مداخله‌ی بشردوستانه در عراق به کار گرفته شد. بد نیست از این پس، ما و فعالان جنبش «نان، کار، آزادی» در شعارها و رهنمودها، نفیِ مداخله‌ی خارجی را (به بهانه‌ی «کمک» به جنبش آزادیخواهی مردم) در فهرست خواسته‌های خود داشته باشیم.
*
هیلی: «امروز مردم ایران خطاب به حکومت خود می‌گویند: تروریسم را متوقف کنید!» دقیقه 2:45
هیلی: «هر عضو سازمان ملل صاحب حق خودمختاری و حاکمیت ملی است اما حکومت‌ها نمی‌توانند این حق را پوشش و بهانه‌ای قرار دهند تا حقوق بشر و آزادی‌های بنیادی را نقض کنند.» دقیقه 2:47

۱۶ دی
فتنه تمام شد؟
سردار جعفری فرمانده‌ی کل سپاه پاسداران اعلام کرد، «فتنه‌ی ۹۶ تمام شد.» اگر هم حکم او درست باشد، جنبش اعتراضی مردم جناح‌های مختلف نظام را در «بالا» متحد نخواهد ساخت. آنها به زودی به جان یکدیگر خواهند افتاد چون می‌دانند در میان مردم پایگاه ندارند. حالا دیگر هیچ‌کدام از جناح‌ها منکر فسادها و رانت‌ها نیست، فقط می‌خواهند تقصیر را به گردن رقیبان بیندازند. جناحی خواستار استعفای روحانی خواهد شد. احمدی نژادی‌ها و «مسؤلان سابق» راه توطئه پیش خواهند گرفت. سرداران سپاه علیه احمدی‌نژادی‌ها و پوپولیست‌ها موضع می‌گیرند. جناح هاشمیست‌ها و کارگزاران سازندگی بر «چابک‌سازی بیشتر اقتصادی» پامی‌فشارد که همان نئولیبرالیسم بیشتر باشد و مخالفان‌شان بر «مدیریت جهادی» کشور و اقتصاد مقاومتی اصرار خواهند ورزید تا جاده برای حکومت امام زمان صاف شود. عده‌ای به جان «صدا و سیما» خواهند افتاد. حد و حدود کنترل فضای مجازی و میزان «فیلترینگ» بحث‌انگیز خواهد شد. بخشی از روحانیان برای حفظ وجهه از مسؤلان دولتی فاصله خواهند گرفت. همه می‌خواهند «ریشه‌یابی» کنند و از معرکه سالم بگریزند اما مشکلات معیشتی روی دست دولت و بانکها و مؤسسات مالی باقی خواهد ماند.
==
جناح‌ها آیه‌ی «وحدت» می‌خوانند و «موج‌سواری» را تقبیح می‌کنند اما هریک به فکر نجات قایق خویش از طوفان است. اگر «آرامش» به خیابان بازگردد، این آرامش موقتی خواهد بود و جناح‌ها این را با شامه‌ی خود احساس می‌کنند. تا وقتی که نظام یک‌پارچه پادگانی و نظامیان همه‌کاره نشده‌اند، آتش زیر خاکستر به حیات خود ادامه خواهد داد. اگر پادگانی کنند طبقه‌ی متوسط ِ اصلاح‌طلب و اهلی‌شده را از دست خواهند داد همراه با سرمایه‌ی خارجی و توریسم؛ و اگر میدان را دربست به دست روحانی و سیاست‌های نئولیبرالی‌اش بسپارند باید شب‌ را با کابوس ِشورش فرودستان به سر کنند. سبد مصرفی خانوارها بازهم غارت خواهد شد و پدرانِ ژن‌های برتر از خود می‌پرسند «مجرای اعتراض قانونی بدهیم یا ندهیم؟» جنگ‌های روانی و تبلیغاتی و جناحی از همین حالا شروع شده که بیانگر هیچ نیست مگر تزلزل و شکاف در میان «بالایی‌ها». پایینی‌ها اما نیاز به تشکیلات و رهبری و منابعِ مادیِ تداومِ مقاومت دارند تا راهِ گذار را بگشایند. آقای سردار فرمانده! اگر خیال می‌کنید فتنه‌ی ۹۶ را تمام کردید، شاید لازم باشد خودتان رابرای فتنه‌های ۹۷ و ۹۸ آماده کنید!
///

بخوانید:













۱۳۹۶ دی ۲۵, دوشنبه

نامه‌ی مارتين لوترکينگ از زندان بيرمنگام

مارتين لوترکينگ
ترجمه‌ی عبدی کلانتری

رهنمودهايی برای مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز


منبع: رادیو زمانه
تاریخ انتشار: ۲۷ دی ۱۳۸۸
توضيح ــ در سال ۱۹۶۳ در شهر بيرمنگام واقع در ايالت آلاباما، مبارزه‌ی غيرخشونت آميز فعالان حقوق مدنی در ايالات متحده وارد مرحله‌ی تازه ای شد. شهر بيرمنگام يکی از نژادپرست‌ترين شهرهای ايالات جنوبی آمريکا بود. فعالان حقوق مدنی سياهان در اين شهر و شهرهای ديگر ايالات جنوب آمريکا هدف انواع تبعيض‌ها، خشونت‌ها، و ترورهای روانی و فيزيکی قرار می‌گرفتند. به آنها در خيابان‌ها حمله می‌کردند، به خانه هاي‌شان بمب می‌انداختند، اموال‌شان را آتش می‌زدند، و در مواردی اين فعالان شکنجه و لينچ می‌شدند.
در بهار سال ۱۹۶۳، يکی از رهبران قديمی جنبش حقوق بشر، کشيش مبارزی از کليسای باپتيست به نام «فرد شاتل ورت» مصمم شد در اين شهر کارزاری به راه اندازد و از طريق سازمان‌دادن اعتراضات خيابانی، تحريمات، و روش‌های غيرخشونت آميز ديگر، مردم کشور را نسبت به حقايق تبعيض نژادی و نقض حقوق بشر در جنوب آمريکا آگاه سازد. مقامات شهر از طريق دادگاه حکم به غيرقانونی بودن اعتراضات دادند.
فشار بر کمپين حقوق مدنی شدت گرفت. مبارزات توسط سازمانی به نام «کنفرانس رهبری مسيحی جنوب آمريکا» هدايت می‌شد. اين سازمان تصميم گرفت کارزار ديگری به راه اندازد به نام «کارزار کودکان» که در آن کودکان دبستانی برای اعتراض به نقض حقوق سياهان به خيابان‌ها آورده شدند. پليس شهر کودکان بسياری را دستگير کرد. با فشار بيشتر مقامات، جمعی از رهبران مذهبی ميانه رو تسليم شدند و طی نامه ای سرگشاده به فعالان جنبش مدنی از آنها خواستند «تندروي» را کناربگذارند و کارزار اعتراضي ِ آنها «زودهنگام» است. در اين نامه توصيه شده بود که به جای اعتراضات خيابانی، بهتر است مردم تشويق به شرکت در انتخابات عنقريب ِشورای شهر شوند زيرا در آنجا شانس گزينش نمايندگان پيشرو به وجود آمده بود.
در اين مرحله بودکه مارتين لوترکينگ جونيور به شهر بيرمنگام رفت تا کارزار اعتراضی را رهبری کند. او دستگير شد و آنگاه از زندان نامه‌ی مهمی خطاب به رهبران دينی کشورش نوشت که در آن تأکيد می‌کند تشديد مبارزه‌ی غيرخشونت آميز به هيچ وجه زودهنگام نيست و اگر در اين کارزار برخی قوانين غيرعادلانه شکسته می‌شوند، جز اين راه ديگری پيش پای جنبش نمانده است. مارتين لوترکينگ می‌نويسد «نظم و مقررات» نبايد اهميتی بيشتر از «عدالت» داشته باشند. او «ايجاد تنش خلاق» و «به وجود آوردن بحران» را از پيش‌شرط‌های مبارزه‌ی غيرخشونت آميز می‌داند تا حاکمان مجبور به مذاکره و مصالحه شوند. مارتين لوتر کينگ اعلام می‌کند از اينکه او را «افراطي» می‌خوانند استقبال می‌کند.
نامه‌ی مارتين لوتر کينگ از زندان بيرمنگام يکی از سندهای مهم مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز برای حقوق مدنی سياهان و ديگر شهروندان محروم در ايالات متحده‌ی آمريکا است. در اينجا بخش‌هايی از اين نامه را می‌آوريم. قسمت‌های حذف شده با [. . .] مشخص شده اند.

نوار صوتی

همکاران روحانی عزيز،
گمان می‌کنم در ابتدا بايد دليل آمدنم را به شهر بيرمنگام توضيح دهم چون شما تحت تأثير تبليغاتی قرار گرفته ايد که می‌گويد «عوامل خارجي» شروع به دخالت در کارها کرده اند. من اين افتخار را دارم که رياست سازمان «کنفرانس رهبری مسيحی در ايالات جنوب» بر عهده ام گذاشته شده، تشکيلاتی که در تمام ايالت‌های جنوبی شعبه دارد و مرکز آن در شهر آتلانتا واقع در ايالت جورجيا است. تعداد هشتاد و پنج سازمان به تشکيلات ما وابسته اند که همگی در ايالت‌های جنوب به فعاليت مشغول‌‌اند؛ يکی از آنها «جنبش مسيحی آلاباما برای حقوق بشر» است. هرزمان که لازم افتد، ما با سازمان‌های وابسته‌ی خود به تبادل منابع انسانی، آموزشی، و مالی می‌پردازيم.

چند ماه پيش، سازمان محلی ما در اينجا، در شهر بيرمنگام، دعوت کرد که در تدارک برنامه ای باشيم برای عمل مستقيم غيرخشونت‌آميز. از اين پيشنهاد استقبال کرديم و هنگامی که زمان فرا رسيد پشت قول‌مان ايستاديم. بنابراين، دليل حضور من آن است که پيوندهای تشکيلاتی مهمی با اين محل دارم.

فراتر از اين، حضور من در شهر بيرمنگام بدين خاطر است که بي‌عدالتی در اينجا حکم می‌راند [. . .] من نسبت به ارتباط درونی همه‌ی مجامع و ايالت‌ها حساس و آگاهم. نمی‌توانم در آتلانتا بنشينم و دست روی دست بگذارم و توجهی به آنچه در بيرمنگام می‌گذرد نداشته باشم. بي‌عدالتی در هرکجا که باشد تهديدی است برای استقرار عدالت در همه جا [. . .]

چهار مرحله‌ی مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز
در هر مبارزه‌ی غيرخشونت آميز چهار مرحله‌ی اساسی وجود دارد:

۱) جمع‌آوری همه‌ی فاکت‌های مربوط به وقوع بی عدالتی،

۲) مذاکره [با مقامات]،

۳) پالايش روحی [از وسوسه‌ی انتقام و اقدام به خشونت ِ واکنشي]،

۴) عمل مسـتقيم.

ترديدی وجود ندارد که اين منطقه را بي‌عدالتي ِ نژادی به تمامی فراگرفته است. کارنامه‌ی زشت اعمال خشونت‌آميز نيروهای انتظامی در اينجا بر تمامی کشور شناخته شده است. رفتار ناعادلانه با سياهان در دادگاه‌ها زبان‌زد خاص و عام است. تعداد خانه ها و کليساهای سياهانی که هدف بمب‌های آتش‌زا در اين شهر شده اند به مراتب بيشتر از همه‌ی شهرهای ديگر کشور است.

اين‌ها واقعيت‌های کتمان‌ناپذير موجود اند. بر اساس اين شرايط، رهبران سياه مصـمم به مذاکره با مقامات شهر شدند. اما سياست‌مداران همواره از زير بار مذاکره‌ی بی شيله پيله شانه خالی کردند.

سپس فرصت مذاکره با تجار و کسبه‌ی شهر فراهم شد که ماه سپتامبر گذشته به ما قول دادند به شرط توقف تظاهرات، آنها اعلانات تحقيرآميز نژادپرستانه را از مغازه های خود برمی‌دارند. پدر روحانی فرد شاتل‌ورت و رهبران جنبش مسيحي ِ آلاباما برای حقوق بشر، تظاهرات را موقتاً تعطيل کردند. اما پس از گذشت هفته ها و ماه‌ها متوجه شديم که تاجران شهر به وعده‌ی خود وفا نکرده اند و اعلانات جداگرانه‌ی نژادی کماکان بر ديوارها برجا مانده است.

همانند بسياری تجارب مشابه در گذشته، اميد بهبود را از ما گرفتند و يأس سايه‌ی سياهش را بر ما انداخت. چاره ای برای ما نماند جز اينکه خود را برای عمل مستقيم آماده کنيم، اقدامی که در آن فقط و فقط بدن [بی دفاع] خودمان را جلو می‌گذاريم تا از طريق آن شکايت‌مان را در مقابل وجدان شهر و ملت مطرح سازيم.

پالايش
می‌دانستيم که در اين راه با مشکلات بسيار مواجه خواهيم شد. بنابراين، پيش‌تر به پالايش روان خود پرداختيم. کارگاه‌هايی برای آموزش مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز برپا کرديم و به طور مداوم خود را در برابر اين پرسش قرار داديم که، «آيا می‌توانی در برابر ضربه‌ی چماق بايستی بدون آن‌که واکنش نشان دهي؟ آيا تحمل به زندان افتادن و سختی‌های آن‌را خواهی داشت؟»

[. . .]
ايجاد تنش و بحران
ممکن است از ما بپرسيد، «چرا عمل مستقيم؟ چرا گردهمايی، تظاهرات، راه‌پيمايی و غيره؟ آيا مذاکره شيوه‌ی بهتری نيست؟»

کاملاً حق داريد که بر اهميت مذاکره تأکيد کنيد. در حقيقت، هدف عمل مستقيم نيز همين است. عمل مستقيم غيرخشونت‌آميز می‌خواهد از طريق ايجاد يک بحران و از راه به‌وجود آوردن يک تنش خلاق، کسانی را که همواره از مذاکره سر باز زده اند مجبور کند که مسايل را جدی بگيرند. من ايجاد تنش را بخشی از وظايف يک فعال مبارزه‌ی غيرخشونت‌آميز می‌دانم. اين ممکن است به گوش‌ها طنين شوک‌آوری داشته باشد. اما بايد اعتراف کنم که از کلمه‌ی «تنش» [خلجان، آشوب] هراسی به دل راه نمی‌دهم. من خود صادقانه عليه تنش‌های خشونت آميز اندرز داده ام، اما نوعی از تنش خلاقانه‌ی غيرخشونت‌آميز وجود دارد که لازمه‌ی رشد و توسعه است.

درست همان‌طور که سقراط ضروری می‌دانست در اذهان تنش ايجاد کند تا افراد بتوانند خود را از قيد افسانه ها و باورهای خطا برهانند و به تحليل خلاق و ارزيابي ِ واقع‌بينانه برسند، ما نيز بايد فعالان کارزار غيرخشونت‌آميز را تشويق کنيم که در جامعه چنان تنشی بيافرينند که انسان‌ها را از اعماق تاريک تعصبات و نژادگرايی بالا کشد و به اوج آگاهی و برادری برساند. پس هدف عمل مستقيم ايجاد شرايطی است که چنان با بحران عجين شده باشد که به ناگزير درها را به روی مذاکره بگشايد. ما با شما هم‌عقيده ايم که بايد رو به مذاکره آورد. در اين سرزمين جنوبي ِ عزيز ما، ديرزمانی است که به نحوی تراژيک فقط تک‌گويی [ی قدرت‌مندان] بر اوضاع غالب بوده، به جای آنکه گفت و شنود دوجانبه برقرار باشد.

صبر جايز نيست
تاريخ چيزی نيست مگر داستان طولانی و دردآور اين تجربه که آزادی هرگز داوطلبانه از سوی ستم‌گران داده نمی‌شود، بلکه اين آزادی را ستم‌کشان بايد خود بستانند. صادقانه بگويم، من هرگز در هيچ جنبشی شرکت نکرده ام که آن را به اصطلاح در «وقت مساعد» به اجرا گذاشته باشيم، يعنی طبق زمان‌بندي ِ کسانی که هرگز طعم جداسری و تبعيض را نچشيده اند. سال‌هاست که می‌شنويم به ما می‌گويند، «صبر داشته باشيد». گوش همه‌ی ما سياهان از اين «صبر» پر شده است. اين «صبر» تقريباً هميشه به معنی «هرگز» بوده است.

[. . .]

قانون‌شکنی
از اين واهمه داريد که ما به قانون‌شکنی درغلطيم. قطعاً اين نگرانی برحق است. از آنجا که ما با قاطعيت از تصميم ديوان عالی کشور به سال ۱۹۵۴ دفاع کرديم که جداگری نژادی در مدارس را ممنوع اعلام کرده، اين عجيب و تناقض‌آميز جلوه می‌کند که ما آگاهانه دست به قانون‌شکنی بزنيم. خواهيد پرسيد، «چطور شما از بعضی قوانين تبعيت می‌کنيد اما همزمان قوانين ديگر را می‌شکنيد؟»

پاسخ اين است: قوانين بر دو دسته اند، قوانين عادلانه و قوانين غيرعادلانه. من با اين گفته‌ی سنت آگوستين همرأی هستم که، «قانون ناعادلانه اصلاً قانون نيست.» [. . .] هرقانونی که شخصيت فرد را خوار و خفيف سازد ناعادلانه است و هرقانونی که انسان را عزت گذارد عادلانه. همه‌ی قوانين ِ مبتنی بر جداگری و تبعيض غيرعادلانه‌اند زيرا روح انسان را مچاله و شخصيت او را خرد می‌کنند. اين قوانين به فرد بالادست احساس کاذبی از برتری می‌بخشد و انسان فرودست را دچار حقارت بيشتر می‌کند.

به گفته‌ی مارتين بوبر، فيلسوف عالي‌قدر يهودی، تبعيض رابطه‌ی «من ـ و ـ تو» را تبديل می‌کند به «من ـ و ـ آن‌چيز»، يعنی ميان خودی و غيرخودی چنان مرز می‌کشد که ديگری به جايگاه يک شيء تنزل داده می‌شود. پس جداسری نه تنها از لحاظ سياسی، اقتصادی، و جامعه‌شناختی موجب ضرر است، بلکه از لحاظ اخلاقی نيز نادرست و گناه‌آلوده است.

پل تيليش [الاهيات‌شناس بزرگ آلماني] گفته است که گناه همان جداافتادگی است. مگر نيست جز اينکه جداسـری تبلور همان جداافتادگي ِ تراژيک انسانی است، بيان بيگانگي ِ دردناک انسان و گناه ‌آلودگی هراس‌آور بشري؟

[. . ]

افراطي‌گری
ما را متهم به تندروی و افراطي‌گری می‌کنند. [در ابتدا از اين امر شگفت‌زده شدم زيرا خود را ميانه‌رويی در ميان دو قطب افراط و تفريط ارزيابی کرده بودم. ميان کسانی که به تبعيض رضا داده، سکوت پيشه کرده ، و ايدئولوژی ستم‌گران را پذيرفته اند؛ و کسانی که از سـر نااميدی به ايدئولوژی ناسيوناليسم سياه گرويده و راه‌های خشونت‌آميز را تبليغ می‌کنند نظير جنبش مسلمانان ايلاي‌جا محمد.]

اما بيشتر که به اين موضوع انديشيدم، به تدريج از اينکه مرا افراطی می‌خوانند احساس رضايت کردم. مگر عيسامسيح افراطی نبود، افراطی در مسـير عشق؟ ــ «دشمن‌ات را دوست بدار، برای کسی که نفرين‌ات کرده طلب آمرزش کن، برای آن‌که در حق تو کينه روا داشته دعای خيرکن.»

مگر آموس نبی افراطی نبود، افراطی در راه عدالت؟ ــ «بگذار عدالت همچون آب، و درست‌کاری همچون رود جاری باشد.»

مگر سنت پال افراطی نبود، به خاطر مرام عيسا؟ ــ «من زخم‌های ترا در تن خويش حمل خواهم کرد.»

مگر مارتين لوتر افراطی نبود؟ ــ «من اين‌جا سخت خواهم ايستاد و جز اين‌ام راهی نيست، پس ياري‌ام کن خدايا.»

مگر جان بانيان افراطی نبود؟ ــ «من در اين زندان می‌مانم تا بميرم اما وجدان‌ام را به مسلخ‌گاه نفرستم.»

مگر آبراهام لينکلن افراطی نبود؟ ــ «اين ملت برجا نمی‌ماند اگر نيمی‌ برده و نيمی آزاد باشد.»

مگر تاماس جفرسون افراطی نبود؟ ــ «ما اين حقيقت را بديهی مي‌انگاريم که همه‌ی انسان‌ها برابر خلق شده اند.»

پس پرسش اين نيست که آيا ما افراطی هستيم يا نيستيم، بلکه افراطی از چه زمره ای. آيا ما افراطی در مسير ايجاد نفرت‌ايم، يا افراطی در راه دوست داشتن يکديگر؟ [. . .] از اين زاويه که بنگريم، شايد وقت آن رسيده باشد که اعلام کنيم جنوب اين سرزمين، سراسر اين کشور، و شايد تمامي ِ جهان، به سختی نيازمند افراطيون خلاق اند.

[. . .]

منبع:
Martin Luther King Jr., Letter from Birmingham City Jail - 1963

in

 Columbia Documentary History of

Religion in America since 1945,

Paul Harvey and Philip Goff, editors.

Columbia University Press, 2005

۱۳۹۶ آذر ۲۴, جمعه

عامل اصلی بی‌ثباتی درخاورمیانه؟

عبدی کلانتری

کارنامه‌ی نه چندان درخشان دولت حسن روحانی در زمینه‌ی اقتصاد، در رعایت حقوق سیاسی و مدنی مردم، طرد آپارتاید جنسی علیه زنان، و پیشبرد سیاست خارجی صلح‌جویانه، به این معنی نیست که الغای توافق هسته‌ای یا کارشکنی در اجرای آن اوضاع را بهتر می‌کند. برعکس، خرابکاری در اجرای توافق هسته‌ای چشم انداز دموکراتیزاسیون در ایران را تیره‌تر خواهد کرد. و همین، تمام ادعای دانالد ترامپ (و نتانیاهو) دائر بر «حمایت از مردم ایران» را بی‌معنی می‌کند. سخنرانی امروز ترامپ چیزی نبود جز اعلان جنگ غیررسمی به جمهوری اسلامی، که با ارعاب و تحریمات آغاز می‌شود و به احتمال زیاد با شکلی از تهاجم نظامی و درگیری با سپاه پاسداران اسلامی رسمیت پیدا می‌کند. با تکرار دائم این ادعا که، «عامل اصلی بی‌ثباتی و جنگ‌ درخاورمیانه رژیم ایران است.»

فراموش نکنیم: پیش از توافق هسته‌ای، هنگامی‌که غنی‌سازی اورانیوم در جمهوری اسلامی با هزینه‌ی میلیاردی و زیر تحریمات کمرشکن چاراسبه جلو می‌تاخت، و از دید حزب لیکود و لابی اسراییل به آستانه‌ی ساخت بمب نزدیک می‌شد، کابینه‌ی نتانیاهو اجازه سوخت‌گیری جنگنده‌هایش را در خاک عربستان و آذربایجان گرفته بود. تحریمات اقتصادی در اکثر موارد گام آغازین تهاجم نظامی و بخشی از یک استراتژی واحد است، به همان نحو که در کشور عراق ثابت شد. دیکتاتور ایران این را فهمید و پیش‌قدم شد جام زهر را بنوشد. می‌بایست خطر فروپاشی اقتصادی در داخل و تهاجم از خارج را خنثی کرد. عقب‌نشینی حاکمیت ایران به نفع مردم بود. فرصت بزرگ، هم برای حاکمیت و هم برای مردم، روی کار آمدن کابینه‌ی اوباما در ایالات متحده بود که جلوی جنگ‌طلبی دولت اسراییل بایستد، تحریمات را بردارد، و در عوض خطر اتمی‌شدن تئوکراسی شیعی را یک دهه عقب براند. روی کارآمدن کابینه‌ی سانتریستی روحانی (ائتلاف دو جناح اصلاح طلب و اصولگرا در یک ساختار امنیتی و نئولیبرال) ثمره‌ی خواست بخش بزرگی از مردم و عقب نشینی حاکمیت بود تا از این فرصت بزرگ استفاده کنند. توافق هسته‌ای تغییری را در رفتار حاکمیت ایران به نفع بازگشایی سیاسی و آزادی‌های مدنی سبب نشد. ولی تلاطمی در اقتصاد راکد رانتی و بازار سیاه نفتی به نفع اقتصاد بازار سبب شد و امید طبقه‌ی متوسط به آینده را فزونی داد.

حالا دانالد ترامپ آمده تا با لغو برجام اوضاع را به دوران احمدی نژاد بازگرداند. او کارنامه‌ی سیاه جمهوری اسلامی را در سرکوب داخلی، ترور مخالفان، و گسترش اسلامگرایی درمنطقه (همه درست) برجسته کرد تا یک نتیجه نادرست بگیرد: «عامل اصلی» بی‌ثباتی و جنگ‌ در منطقه رژیم ایران است. این خط تبلیغاتی همه‌ی نئوکانهای ایرانی و ترامپیست‌ها است که این روزها مدام در رسانه‌های فارسی زبان تبلیغ می‌کنند. باید جلوی «عامل اصلی بی‌ثباتی و ترور در منطقه» را گرفت، باید از اقدامات ترامپ و نتانیاهو در این زمینه حمایت کرد. باید سپاه پاسداران را گوشمالی داد! آیا نابودی یمن و ابتلای نیم میلیون اهالی آن به بیماری وبا که چیزی جزنسل‌کشی نیست، تقصیر جمهوری اسلامی است؟ آیا نابودی لیبی نتیجه‌ی تروریسم جمهوری اسلامی بود؟ حامی اصلی طالبان، دولت پاکستان است یا ایران؟ سرکوب گسترده‌ در مصر و استقرار مجدد دیکتاتوری نظامی در آنجا، با حمایت مالی و تسلیحاتی ایالات متحده، ناشی از اسلامگرایی ایران بود؟ صاحب «مادرهمه‌ی بمب‌ها» و بزرگترین ناوگان نظامی دنیا در آبهای «خلیج عربی» (به قول ترامپ) کیست؟ همین سه هفته پیش چه کسی برای «نابودی کامل کره شمالی» رجزخوانی می‌کرد؟ بله، چاردهه تئوکراسی شیعی برای ما و منطقه نکبت بوده و هست، اما تغییر این رژیم وظیفه‌ی خودمان است؛ تحریمات بیشتر و از سرگیری غنی‌سازی ما را به قهقرا باز می‌گرداند و زمینه را برای گردنکشی اتمی حاکمیت ایران و تهاجم «پیش‌گیرانه»ی آمریکا و اسراییل آماده تر خواهد کرد.
منبع : فیسبوک عبدی کلانتری، ۱۳ اکتبر ۲۰۱۷



فشار به ایران از چه طریق؟
نئوکان‌های ایرانی در آمریکا که صادقانه و با اخلاص برای تغییر رژیم آخوندی فعالیت می‌کنند - در صفوف مشروطه‌خواهان سلطنتی، مجاهدین خلق اسلامی، لابی اسراییل ، لابی عربستان و غیره - بر دو دسته‌اند: اصولگرایان سرسخت و اعتدال‌گرایان دوراندیش. اصول‌گرایان لبه‌ی حمله را گذاشته‌اند روی توافق هسته‌ای و ضرورت پاره کردن فوری آن. رئیس جمهور آمریکا هم بر همین نظر است. دانالد ترامپ همسخن با بنیامین نتانیاهو و حزب لیکود در اسراییل معتقد است باید این لکه‌ی ننگ سیاست خارجی ایالات متحده را هرچه زود تر شست و از «برجام» مثل طاعون فاصله گرفت. اگر یادتان باشد، در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا، آقایان حسین خرم و محمدرضا حمزه‌پور به نمایندگی از نامزدان حزب جمهوری‌خواه هریک اعلام کردند پس از تسخیر کاخ سفید «برجام» را باطل اعلام خواهند کرد. نماینده‌ی آقای حمزه‌پور به پیروزی رسید و به فاصله‌ای کوتاه دخیل بستن و نامه‌نوشتن به ترامپ آغاز شد.

عبدی کلانتری
اما اعتدالیون زیرک‌تراند. «دنیس راس» را می‌توان نماینده‌ی این طرز تفکر نئوکانهای ایرانی برشمرد.این دیپلمات سابق آمریکایی و پژوهشگر ارشد «انستیتوی واشنگتن» (یکی از شاخه‌های لابی اسراییل) در سرمقاله‌ای که امروز در «دیلی نیوز» به چاپ رسید هشدار می‌دهد که لغو یک‌‌ طرفه‌ی برجام از سوی ترامپ فشاری به حاکمیت ایران وارد نمی‌کند بلکه خود آمریکا را منزوی خواهد کرد. در حالیکه برای مشروعیت تحریمات جدید، هدف منزوی کردن ایران از جامعه‌ی جهانی باید باشد. برای مسأله‌ی ایران باید دو پرونده را از هم جدا کرد. «برجام» پرونده‌ی اول بود که، خوب یا بد، فعلاً سازمان ملل و اتحادیه‌ی اروپا مدافع آن هستند، آژانس بین‌المللی انرژی اتمی هم بهانه‌ای به دست نمی‌دهد، در نتیجه بهتر آن است که ترامپ این پرونده‌ی هسته‌ای را دست نزند و برای فشار بر جمهوری اسلامی پرونده‌ای مجزا باز کند، پرونده‌ی موشکی. این پرونده‌ای است برای اقدامات سپاه در عراق و سوریه و لبنان و آزمایش‌های موشکی‌اش و نمایش قدرت قاسم سلیمانی، نیروی قدس، و میلشیای شیعی در برابر متحدان ایالات متحده در منطقه. در این پرونده‌ی دوم که کاملاً از پرونده‌ی هسته‌ای جداست، احتمال جلب نظرمساعد اروپا بیشتر است و تصویر آمریکا را هم در محافل دیپلماتیک غرب خراب نمی‌کند. صحبت از «فشار از راههای دیگر» است. استراتژی وسیع‌تر عبارت است از صورت‌بندی این فشارها بدون نقض برجام.
آیا چنین استراتژی‌ای متناقض نیست و به شکل دفاکتو به نقض برجام نمی‌انجامد؟

«راه صحیح فشار آوردن به ایران» نوشته‌ی دنیس راس.
http://www.nydailynews.com/opinion/pressure-iran-article-1.3478394
منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۸ سپتامبر ۲۰۱۷

تظاهرات بزرگ نئوفاشیست‌های آمریکایی
گام به گام با نئوفاشیست‌های آمریکایی که با مشعل تظاهرات بزرگی را سازمان دادند زیر شعار «نیروهای راستگرا متحد شوید - خون و خاک وطن» و رئیس جمهور هم به آنها چراغ سبز نشان داد. رو به دوربین می‌گویند کشورمان را باید نجات بدهیم از دست کثافت‌های کمونیست و یهودی و کاکاسیاه‌ها. دیوید دوک عضو سابق کوکلس کلان با کلاه سربازی می‌گوید ما را دارند پاکسازی نژادی می‌کنند و راه و رسم زندگی آمریکایی را می‌خواهند محو کنند ، می‌خواهیم کشورمان را از این سیاست‌های بلشویکی برهانیم. یکی از آنها به این سمت خیابان می‌آید و با شکایت می‌گوید فرماندار اعلام وضعیت اضطراری کرده و این نشان می‌دهد که «طبقه‌ی کاپیتالیست و بورژوازی و چپ‌ها و کمونیست‌ها همه دست در دست هم حامی منافع یهودیان شده‌اند. ما به مبارزه ادامه خواهیم داد.» صحنه‌ی تکان‌دهنده راننده‌ی نژادپرستی که با اتوموبیل پرقدرتش به میان جمعیت ضدفاشیست می‌زند و مردم را تار و مار می‌کند (یک کشته و چندین مجروح).


مثل فاشیسم کلاسیک، افکارشان نوعی سوسیالیسم خرده بورژوایی نژاد پرست را باز می‌نماید گرچه در ایالات متحده برخلاف آلمان هیتلری از لفظ سوسیالیسم استفاده نمی‌کنند (طرفدار کسبه‌ی خرد در برابر کورپوراسیون ها و بانکهای بزرگ، طرفدار کمونیته در برابر فردگرایی مدرن و شهریگری، مدافع اقتدار مرد سالار، ضد «انحرافات جنسی» مثل همجسگرایی؛ زن ستیز و ضد فمینیسم ؛ نظامی‌گرا؛ یهودی ستیز؛ ضد آتئه یسم؛ ضد کمونیسم و مادیگرایی). همه‌ی اینها برای ما در در ایران باید آشنا باشد: «خمینیسم» و اسلامگرایی رادیکال و انقلابی.

در اروپا نمایش سواستیکا (صلیب شکسته ، علامت نازیسم) و نشانه‌های دیگر آلمان هیتلری و تشکیل علنی حزب فاشیستی ممنوع است اما در ایالات متحده که آزادی بیان در قانون اساسی تضمین شده (متمم اول)، این نمایش‌ها قانونی است و رژه‌ی فاشیست‌ها با کسب جواز آزاد است. همین‌طور حمل اسلحه نیز قانونی است (متمم دوم قانون اساسی، حق مردم برای مسلح شدن و شکل دادن میلشیا). بحران‌های سرمایه در سالهای اخیر، به ویژه بحران عجیب و سراسری وام مسکن و بانکها در سال دوهزار و هشت در آمریکا در کنار گلوبالیزاسیون و خروج سرمایه از کشور، خانواده‎های اقشار کم درآمد و پایین طبقه‌ی متوسط و کارگران سفید پوست صنایع ورشکسته را دچار استیصال شدید، ناامیدی نسبت به آینده، سؤظن به دولت مرکزی فدرال و لیبرالیسم سیستم قضایی، و تنفر از مالتی کالچرالیسم فرهنگی (تحمل خارجیان و اقلیت‌های دینی و جنسی) کرده است. هشت سالی که کاخ سفید زیر رهبری یک سیاهپوست به نام باراک حسین اوباما بود زخم‌های آنان را تازه تر کرد. اوباما در ابتدای کارش، به یاری آنها نیامد بلکه با پول مالیات مردم بانکهای بزرگ را نجات داد که در حقیقت تروریست‌های واقعی برای بی‌خانمان کردن مردم بودند. فاشیست‌ها معتقدند بانکهای بزرگ و کورپورسیون‌ها توسط یهودیان اداره می‌شوند که در رسانه‌ها، در هالیوود، و در دولت فدرال دست بالا را دارند. سفیدپوستان جنوب در عین حال به میراث جنوبی خود در جنگ داخلی آمریکا افتخار می‌کنند. روی کار آمدن دانالد ترامپ نخستین و شاید آخرین شانس آنهاست برای تشکل دوباره و مطرح شدن در سیاست آمریکا.
۱۷ اوت ۲۰۱۷

سخنرانی ترامپ در مراسم تحلیف
اگر شما یک لیبرال دموکرات یا یک چپ‌‌گرا (سوسیالیست) باشید، منظورم در بستر فرهنگ و سیاست ایالات متحده است، سخنرانی هفده دقیقه‌ی ترامپ در مراسم تحلیف برای‌تان تا اندازه‌ای شوک‌آور و ترسناک است. از لحاظ «تروپ» های به کار رفته، یعنی تمهیدهای فن خطابه، فاشیستی و رادیکال است. دوستی می‌گفت بیشتر از نوع موسولینی و نه هیتلر. البته هیتلر هم آکتور بود، تمرین هنرپیشگی داشت، و بر صحنه بازی می کرد. اما اشاره‌ی دوست من بیشتر به شخصیت ترامپ است تا به متن این سخنرانی. ترامپ به عنوان یک شخصیت (مثل موسولینی) کاریکاتور، بی‌وجهه، لات و «بی شخصیت» است. اما سخنرانی او، متنی است فرهیخته ، یک شاهکار کوچک، فراهم شده توسط تیم او. اجرای صحنه‌ای او هم نقص نداشت. شخص او هرگز از واژه‌هایی چون «انقلاب» و «جنبش ما» حرف نمی‌زند. اینجا به روشنی صدای «ستیو بـَنون» و گروه آلت ـ رایت (راست افراطی) را می‌توانیم تشخیص بدهیم. آنها هستند که به خود به عنوان یک جنبش انقلابی نگاه می کنند. هرگز یک رئیس جمهور آمریکا در همان نخستین صحبت افتتاحیه اش نگفته بود که آمده است تمامی واشنگتن را لایروبی کند از فساد، که این یک انقلاب است! به این صراحت، در حضور تمامی دستگاه حاکمیت آمریکا! جنبه‌ی ترسناک آن در اینجاست که او درست جملاتی را به زبان می‌آورد که نیمی از رأی دهندگان آمریکایی می‌خواهند بشنوند، بسیاری شان از طبقات کارگری و زحمت‌کش و از میان قشرهای پایینی طبقه‌ی متوسط. مضمون حرفهای ترامپ «حقیقت» (طبقاتی) را در خود دارد اما حتا برنی سندرز هم هرگز جرئت ابراز آن را به این صراحت از جانب حزب دموکراتیک نمی داشت اگر رئیس جمهور شده بود. حزب دموکراتیک هم مثل حزب جمهوریخواه بخشی از نظام حاکم (استبلیشمنت) آمریکاست. «جنبش ترامپ» از این نظر از سندرز هم رادیکال‌تر است. رادیکالیسم راست! آمده اند پایتخت آمریکا را لایروبی کنند. آیا موفق خواهند شد؟

تثبیت «کلیت نظام»
به نظر می‌رسد ائتلاف سیاسی و نظامی ِ منطقه‌ای «عربستان ـ آمریکا ـ اسراییل» علیه جمهوری اسلامی دارد وارد مرحله‌ی فعال‌تری می‌شود. برآیند داخلی برای ما؟ برخلاف سانحه‌ی پلاسکو که موج سرزنش و انتقاد از بوروکراسی دولتی و مقامات شهرداری و پلیس را برانگیخت و «فساد ساختاری دستگاه» را هدف قرار داد، حملات تروریستی دیروز برای مقامات نظامی و امنیتی آبرو و حیثیت فراهم می کند و «هسته‌ی سخت قدرت» را که در انتخابات اخیر کمی عقب نشینی کرد به عنوان حافظ اصلی و واقعی امنیت در آگاهی جمعی تثبیت می‌کند. در سطح ایدئولوژیک، بار دیگر «کلیت نظام» مورد حمایت قلبی قرار می گیرد. همه با هم هستیم! حال، حضور بیشتر تئوکراسی شیعی در عراق، سوریه، لبنان، و یمن از جانب طبقه‌ی متوسط و روشنفکرانش توجیه بیشتری پیدا می‌کند. اگر کابینه‌ی ترامپ و کنگره‌ی آمریکا تحریمات را تشدید و برجام را تضعیف کنند (نوعی دیگر از تروریسم ، موازی با عملیات داعشی)، «کلیت نظام» یا همان مجتمع تئوکراتیک/نظامی/امنیتی شیعی در ایران برای سالهای آینده تثبیت بیشتری خواهد یافت.
منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۸ ژوئن ۲۰۱۷


نامه به ترامپ
ناامیدی از امکان تحول سیاسی ِمعنی دار در ایران و انفعال، تسلیم، و گاه همراهی ِبخش‌هایی از مردم با برنامه ‌های حاکمیت و سپاه ، از جمله نظامی‌گری و قدرت‌طلبی درمنطقه زیر عنوان حفظ تمامیت ارضی، باعث شده تعدادی از دوستان دست به دامن دانالد ترامپ بشوند تا ارتش آمریکا به قول خودشان، « با رفتار مخرب سپاه در منطقه، در تمام جبهه‌ها، و با تمام ابزارهای موجود مقابله کند.»

مهم‌ترین این جبهه‌ها البته خلیج فارس است که ایالات متحده با مهم‌ترین «ابزار موجود» که همان ناوگان بزرگ دریایی‌اش باشد، می‌تواند به مؤثرترین وجه در یمن، عراق، و حتا سوریه و لبنان سپاه پاسداران را به مصاف بطلبد. اما اگر چنین کند، حوزه‌ی مقابله‌ی نظامی به آب ها و نابودی نفت‌کش‌ها محدود نخواهد ماند. سناریو آشناست. جنگنده‌های آمریکایی در همان روزهای نخست زیرساخت‌های نظامی و صنعتی درون خاک ایران را هدف قرار خواهند داد: فرودگاهها، نیروگاه‌های برق، بزرگ‌راههای حمل و نقل نظامی، و احیاناً مراکز غنی‌سازی هسته‌ای. چنین سناریوهایی از زمان جورج دبلیو بوش در «بازی های جنگی» بارها در پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) تمرین شده است. جنگ فرسایشی به درازا خواهد کشید، به مراتب تخریبی‌تر از نبرد هشت‌ساله‌ی ایران و عراق.

امضا کنندگان نامه به ترامپ، وقتی که می‌نویسند «مقابله با سپاه در منطقه، در تمام جبهه‌ها و با تمام ابزار موجود»، آیا متوجه هستند چه چیزی از دانالد ترامپ درخواست کرده‌اند؟ آزادی مردم ایران؟ حقوق بشر؟ از کسی که با افتخار گفت سیاست (غیرقانونی) شکنجه در زمان جورج بوش کافی نبود و او چندبرابر شدیدترش را پیاده خواهد کرد؟ از کسی که گفت جلو ورود مسلمانان را به خاک آمریکا می‌گیرد؟ جنگ که دربگیرد، حاکمیت تئوکراسی شیعی همه‌ی فعالان و روشنفکران ناراضی را خفه خواهد کرد. رسانه‌ها تعطیل خواهند شد. یا باید در رکاب نظام جنگید یا خفقان گرفت. برنامه غنی سازی دوباره و باشتاب روی غلطک می‌افتد، روسیه اورانیوم های غنی شده را باز می‌گرداند، کره‌‌شمالی به حمایت نظامی برمی‌خیزد. بار دیگر در پنتاگون زمزمه‌ی «تهاجم محدود اتمی» به خاک ایران در می‌گیرد. جنگ که دربگیرد، ایرانیان مقیم آمریکا زیر نظارت پلیسی اف بی آی قرار خواهند گرفت و باید هر سخن و حرکت‌شان را با ترس و لرز کنترل کنند.

و اما نفس نامه نویسی به عنوان یک ژست سیاسی: آیا بدیهی نیست که مضمون و لحن این نامه تا چه اندازه برای یک ایرانی (با هرگرایش سیاسی) تحقیرآمیز است؟ امضاکنندگان درک نمی‌کنند که خود را تا چه میزان در جایگاهی حقیر قرار داده‌اند و درچشم یک ایرانی که نامه را می‌خواند چه میزان خفت میان خطوط نهفته است؟ که ما هیچکاره‌ایم و ناتوان و ذلیل و فقط یک میلیاردر نادان و کم سواد که در کشور خودش هم منفور اکثر مردم است باید ما را نجات بدهد؟ شما از جانب ما به این نتیجه رسیده‌اید؟

نظام سرکوبگر و تبهکار اسلامی البته باید برود اما رهایی از آن تنها کار خود مردم ماست با امکاناتی که خود تدارک خواهند دید، به ابتکار خود سازمان خواهند داد ، در وقت مناسبی که در توان خود مشاهده کنند. مردم ما به ناجی خارجی نیاز ندارند.
منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۲۴ دسامبر ۲۰۱۶

ترامپ انتخاب شد
شهروندان آمریکایی به مراتب بیش از آن ناراضی بودند که همه‌ی ما حدس می‌زدیم. انقلاب سندرز نخستین نشانه بود که آنها خواهان کسی هستند که خارج از سیستم باشد. سندرز به جای معرفی راه سوم و همراهی با حزب سبز (که هفتاد درصد از رأی دهندگان هنوز آنرا نمی‌شناسند) تصمیم گرفت از نامزد والستریت حمایت کند. همان والستریت‌ای که در سال ۲۰۰۸ با فساد وام مسکن میلیون‌‌ها آمریکایی را بی‌خانمان کرد! اکثر رأی دهندگان به کسی رأی دادند که بخشی از «سیستم» نبود و مطلقاً تجربه‌ای در سیاست نداشت. گوشمالی خوبی برای آنها که از فساد و نابرابری اقتصادی ناراضی‌اند اما به جای رأی وجدان‌شان و راه سوم، همیشه به «شـّر کمتر» رأی می‌دهند. شـرکمتر نشان داد که فاسدتر و وابسته‌تر از شربزرگ‌تر بود! این شکست بزرگ برای همه‌ی نیروهای مترقی، لیبرال دموکرات و سوسیالیست باید انگیزه‌ای شود برای جدی‌ترگرفتن حزب سوم و تلاش برای سازمان‌دادن آن، برای ادامه دادن انقلاب برنی سندرز در سالهای تیره‌ی آینده. و این سالهای تیره، اگر شکست در دیوان عالی و کنگره را هم به آن اضافه کنیم، فراتر از چهارسال و هشت سال خواهد رفت.
۹ نوامبر ۲۰۱۶

هژمونی در منطقه
خاندان سعود یا تئوکرات های شیعی؟ منصور فرهنگ بر شباهت ها انگشت می گذارد و مرور می کند تاریخچه‌ی تحریکات حاکمان ایران را، که با حملات لفظی خمینی (در پاسخ به تبریک ملک خالد) آغاز شد و بلافاصله با سیاسی کردن زیارت حج برای تضعیف رژیم سعودی ادامه یافت که منجر به حمایت عربستان از عراق در جنگ هشت ساله شد. در سال ۱۹۸۲ پس از بیرون راندن ارتش عراق، رهبری ایران پیشنهاد آتش‌بس شورای همکاری خلیج را رد کرد و با شعار «آزادی بیت المقدس از راه کربلا» جنگ را شش سال دیگر ادامه داد تا شکست و نوشیدن جام زهر. در سال ۱۹۸۷ ایرانی ها در مراسم حج دست به تظاهرات علیه عربستان زدند، ۴۰۰ نفر در آن رویداد کشته شدند، و روز بعد سفارت عربستان در تهران را هم غارت کردند. یکی از دیپلمات‌های عربستان در این حمله به قتل رسید. پس از آنکه صدام حسین در سال ۱۹۹۰ شیخ نشین کویت را اشغال کرد و خصومت عربستان را برانگیخت، حاکمان ایران و عربستان به یکدیگر نزدیک شدند و سال بعد روابط دیپلماتیک از سر گرفته شد. سقوط رژیم عراق توسط آمریکا راه را برای حضور روزافزون سیاسی و نظامی دولت ایران در عراق بازکرد. در سال‌های قبل، رژیم ایران با حمایت از شورای انقلاب اسلامی عراق و رهبر آن آیت‌الله محمدباقر حکیم، و سازمان دادن بریگاد بدر توسط سپاه پاسداران، پل پیوند با حاکمیت علوی دمشق را پایه گذاشته بود. حضور پرقدرت شیعیسم نظامیگرای ایرانی در عراق، سوریه و لبنان، زنگ خطری بود برای وهابیت عرب. خصومت بار دیگر بالا گرفت. در سال ۲۰۱۶ شیخ نمر شیعی را در عربستان اعدام کردند. در اعتراض، سفارت عربستان در تهران بار دیگر چپاول شد. به باور منصور فرهنگ، ریشه ی خصومت از فرقه گرایی مذهبی است، نه از منافع مادی. وهابیت هراسان است از قدرت طلبی هژمونیک تئوکراسی شیعی، و حاکمان ایران نیز عزم آن دارند تا از قیمومت آنان بر کعبه مشروعیت زدایی کنند (وصیت آیت الله خمینی). آیا پراگماتیسم و مصلحت نظام باعث خواهد شد که ایران با همسایه ی جنوبی اش همان روابطی را داشته باشد که با عمان، قطر، امارات متحد، و ارمنستان و آذربایجان دارد؟
++ آقای فرهنگ کارشناس روابط بین‌الملل و استاد پیشین این رشته در دانشگاه بنینگتون، و نخستین سفیر جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد، است.



همدستی در جنایات جنگی
این روزها توجه بسیاری، به حق، متوجه جنایات جنگی دولت بشار اسد بوده و همدستی ِجمهوری ِاسلامی ِما در این کشتارها. روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز انگشت می‌گذارد بر «همدستی»ی مشابهی در جنایات جنگی: آنچه که هم‌اکنون در کشور یمن در حال وقوع است. نکته‌های زیر در بخش سخن سردبیران آمده (هفدهم آگست) که نظر ِ رسمی ِروزنامه را باز می‌تابد و من عیناً نقل می‌کنم بی‌آنکه چیزی افزوده باشم. ع. ک.
:
یک بیمارستان، محل کار «پزشکان بدون مرز»؛ یک مدرسه؛ یک کارخانه‌ی تولید چیپس ِسیب‌زمینی! طبق قوانین بین‌المللی این‌دست نهادها در کشور یمن را نباید آماج مشروع برای حمله‌ی نظامی به شمار آورد. با این‌حال، طی روزهای گذشته این‌ها توسط بمب‌افکن‌هایی هدف قرارگرفتند که متعلق به ائتلاف نظامی به رهبری ِعربستان سعودی است. دراین بمباران‌ها ۴۰ غیرنظامی به قتل رسیدند.
:
ایالات متحده در این خونریزی‌ها همدستی‌ دارد. این ائتلاف نظامی را آمریکا به شیوه‌های گوناگون تقویت کرده‌است از جمله فروش تسلیحات به سعودی‌ها به منظور فرونشاندن اعتراض آنها به توافق هسته‌ای با ایران.
:
این چهارمین حمله‌ای است که طی دوازده ماه گذشته به بیمارستان‌های «پزشکان بدون مرز» صورت گرفته با آنکه طرفین مخاصمه پیشاپیش از محل دقیق ِاین مراکز خبردار بوده‌اند. بر روی‌هم تاکنون در این جنگ بیش از ۶۵۰۰ نفر کشته و بیش از دو میلیون و پانصد هزار تن آواره شده‌اند و این کشور از وضعیت فقر و محرومیت به موقعیت ویرانی ِکامل تنزل یافته‌است. گزارشی از سازمان ملل متحد می‌گوید شصت درصد از کشتار کودکان یا جراحاتی که به آنان وارد شده توسط ائتلاف نظامی عربستان صورت گرفته‌است. سازمان‌های حقوق بشر و سازمان ملل متحد برآنند که این کشتارها را می‌توان بالقوه زیر عنوان جنایات جنگی رده‌بندی کرد.
:
رئیس‌جمهور اوباما، بدون مجوز قانونی از کنگره‌ی آمریکا، از اقدامات عربستان و فروش سلاح‌های بیشتر به سعودی‌ها حمایت کرد که تا اندازه‌ای به خاطر برطرف کردن ناخشودی ِآنها از توافق هسته‌ای با ایران بود. آقای اوباما از ابتدای تشکیل کابینه‌اش تا کنون ۱۱۰ (صد و ده) میلیارد دلار تسلیحات به سعودی‌ها فروخته که شامل هلی‌کوپترهای آپاچی و موشک‌های نظامی است؛ همراه با همکاری در جمع‌آوری اطلاعات امنیتی، سوخت‌گیری هوایی بمب‌افکن‌ها، و شناسایی ِنقاطی که باید هدف قرار گیرند. کارشناسان بر این باورند که بدون حمایت واشنگتن، ائتلاف نظامی عربستان زمین‌گیر می‌شد. در عوض، وزارت امور خارجه فروش یک میلیارد و صدوپنجاه هزار دلار دیگر برای ابتیاع تانک‌ها و مهمات را تصویب کرد که سلاح‌های نابود شده را جایگزین شوند.
:
با در نظرگرفتن ابعاد کشتار غیرنظامیان در یمن، حمایت ایالات متحده از این جنگ غیرقابل دفاع است. همانطور که سناتور کریس مورفی (از ایالت کانه‌تیکت) روز سه‌شنبه به خبرنگار سی‌ان‌ان گفت، «بر بدن تک تک غیرنظامیانی که در یمن کشته می‌شوند مـُهر و نشان آمریکا حک شده!»
۱۹ اوت ۲۰۱۶

فرودگاه ما سکوی بمب‌افکن‌های روسی
همکاری گسترده‌ی تئوکراسی ایران با فاشیسم بعثی ِسوریه در بمباران شهرهای این کشور امری پذیرفته شده و مشروع بود از سوی حامیان نظام، اما حدس می‌زنم حتا آنها هم انتظار نداشتند خاک ایران تبدیل به پایگاه موقت و سکوی تهاجم بمب افکن‌های روسی شود برای حمله‌های هوایی ِوسیع تر درخاک سوریه. روشن نیست که ولادیمیر پوتین چه وعده‌هایی به دولت خامنه‌ای (و زیرمجموعه‌اش کابینه‌ی روحانی) داده تا چنین امتیاز بزرگی بگیرد. (اورانیوم غنی شده‌ی دوران احمدی‌نژاد آیا هنوز در خاک روسیه نگهداری می‌شود؟) ریسکی که احتمال خصومت بیشتر کاخ سفید و کابینه‌ی جدید ایالات متحده را علیه حکومت ایران دربر خواهد داشت. طعنه‌ای نیز هست به روشنفکران امنیتی که مهمترین توجیه‌شان برای دفاع از «معمار بزرگ امنیت» این بود که این تئوکراسی ضامن استقلال ما در برابر امپریالیسم است. حتا شاه سابق نیز که ظاهراً «سگ امپریالیسم» نام گرفته بود هرگز اجازه نداد خاک کشورش رسماً پایگاه حملات نظامی یک کشور خارجی باشد.
۱۷ اوت ۲۰۱۶









نمادشناسی و قدرت


عبدی کلانتری

از زمان اعلام پیروزی دانالد ترامپ، میزان جرائم مبتنی بر تبعیض علیه مسلمانان در آمریکا بالا رفته است، حتا درشهر ما (نیویورک) که نسبت به مهاجران و اقلیت‌های دینی، قومی، و زبانی همیشه بیشترین مدارا را نشان داده‌. زنان محجبه نخستین قربانیان این حملات بوده‌اند، احتمالاً به این دلیل که ظاهرشان به طرز واضحی آن‌ها را در میان جمع متمایز می‌کند. در اینجا، یعنی در یک شهر غربی، در فرهنگ لیبرال دموکراتیک، «حجاب زن مسلمان» یک نماد است. اما پیش از آنکه بپرسیم «نماد چه چیزی؟»، برگردیم و به یاد بیاوریم در کشور خودمان، یا در هر فرهنگ «غالب» اسلامی، این چه نمادی است.

:
حجاب در کشوری «اسلامی» نماد (سمبول) حقارت یا صغارت زنان است. «اسلامی» را در گیومه می‌آوریم برای برجسته کردن وجه غالب یک فرهنگ، بی‌آنکه از یاد ببریم فرهنگ‌ها متنوع و چندپارچه‌اند و تقلیل ناپذیر به ذات‌های ثابت. در مقام منتقد فرهنگ بومی (انتقاد درونمان ، انتقاد خودشناسانه)، کسانی که با سنت‌های پدرسالار می‌ستیزند به خوبی می‌دانند که مشکل حجاب است، نه «حجاب اجباری». حتا حجاب «داوطلبانه» هم همان حجاب اجباری است و ضرورتی برای تفکیک وجود ندارد. صفت «اجباری» اضافه‌ی مخل و به قول فرنگی‌ها «ریداندانت» است. ایدئولوژی حجاب مورد نقد قرار می‌گیرد؛ نقدی که توأمان نقد فرهنگ و نقد قدرت است. در این نقد، «ایدئولوژی حجاب» هدف است (پدرسالاری، مالکیت دیگری بر بدن، «فحشا پنداری»). در این نقد، زنانی که حجاب به سر دارند هدف نیستنند. احترام مدنی آنان همیشه لحاظ می‌شود. آنها ضعیفه یا فاقد عاملیت نیستند؛ هرچند غیرمستقیم در چرخه‌ی بازتولید ایدئولوژی نقش بازی می‌کنند.



حال برگردیم به پرسش اول : در غرب، مثلاً در فرهنگ لیبرال‌دموکراتیک آمریکایی، «حجاب اسلامی» نماد چیست؟ برخلاف انتظار، پاسخ به هیچ وجه ساده نیست. اگر مسأله را ساده کنیم، غربی با دو «نگاه» به زن محجبه می‌نگرد. نگاه لیبرال دموکراتیک غربی، زن محجبه را مختار و صاحب رأی می‌شناسد و به خاطر اینکه این زن به عنوان عضوی از یک اقلیت دینی مورد اجحاف قرار گرفته خود را موظف می‌بیند در کنارش بایستاد، از او در برابر تهاجم فرهنگ غالب دفاع کند. حجاب زن مسلمان نماد بی‌دفاعی اوست. نمادی از غریبه بودنش، از تنها بودنش، بی‌قدرت بودنش. دفاع از زن محجبه، یعنی دفاع از حقوق مدنی یک عضو جامعه ، و مدارا با مهمان. نگاه دوم، نگاه غربی ِمحافظه‌کاری است که حجاب را نماد خطر می‌بیند؛ نماد تهاجم فرهنگی یا تهاجم سیاسی، نماد «تروریسم» ونماد «دشمن».
:
دشمنی ِاو با زن محجبه، از بنیاد متفاوت است از نقد درونمان به ایدئولوژی پدرسالاری در بستر فرهنگ خودمان. در نگاه محافظه‌کار غربی، به ویژه در عصر ترامپیسم و برکزیت و هویت‌گرایی نو در غرب، زن مسلمان یک انسان منفرد نیست، نماد بارز یک فرهنگ مهاجم و ستیزه‌گر است، یک دشمن نفوذی است؛ اساساً نماد دشمنی و جنگ است با «ارزش های خودی»، با لایفستایل به خطرافتاده‌ی غربی است. نگاه محافظه‌کار اینجا رابطه‌ی قدرت را وارونه می‌بیند، خود را قربانی می‌پندارد و مسلمان را قدرتمند. حجاب، نماد قدرت بیرونی ِیک دشمن مهیب پنداشته می‌شود. این پنداشت خود یک ایدئولوژی است، هم ایدئولوژی قدرتمدارانی که به جنگ‌های خاورمیانه دامن زدند، و هم ایدئولوژی ِ فرودستانی که اقتصاد تیشه به ریشه‌شان زده، کوچک و حقیر و بی‌قدرت و بی‌احترام شده‌اند و تصور می‌کنند این‌همه را خارجی‌ها، مهاجران و مسلمانان باعث شده‌اند.
:
نمادها برحسب چگونگی ِروابط قدرت معانی متفاوت و گاه متضاد به خود می‌گیرند: روابط قدرت میان طبقات، میان جنسیت‌ها، میان کشورها، و میان «مرکز» و «پیرامون». ما هستیم که باید تصمیم بگیریم در کجای این روابط قدرت ایستاده‌ایم ، در زمین چه کسی بازی می‌کنیم، و در چه بستری و با چه نگاهی می‌خواهیم نمادها را تعبیر کنیم.

منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۲۸ ژانویه ۲۰۱۷

«موقعیت جنگی» به عنوان فاکتوری یونیورسال؟

عبدی کلانتری

چرا می‌گویند غرور «کاذب»؟ ناسیونالیسم و احساسات ناسیونالیستی به عنوان واکنشی روانی به احساس ناامنی، یا تجهیز ابزار مقاومت در برابر تهدید احتمالی، یا صرفاً به عنوان جبران حسی از حقارت جمعی و به رخ کشیدن استقامتی فرضی، قامت راست کردن در برابر گردنی کلفت‌تر، درست همان چیزی است که یک لیبرال دموکرات یا سوسیال دموکرات دست‌کم می‌گیرد. این درست جایی است که آزمایش موشکی و تمرین اتمی با عمیق‌ترین بخش ناخودآگاه جمعی پیوند می‌خورد و جواز مشروعیت می‌گیرد. شهروند صلح طلب که «مطالبه»اش حق مدنی است در این وضعیت کم می‌آورد. او اهمیت «جزیره ثبات» و ارتباطش را با «غرور» و «شخصیت» درست نمی‌گیرد، شاید به این خاطر که از ابتدا امنیت و صلح را نه با «قدرت» بلکه با مفهوم «آزادی» پیوند داده است - هم در سطح زندگی فردی و هم در مقیاس ملی و کشوری. و این زمانی میسر بوده است که ترس نداشته، ترس از دست دادن خانه، ترس از بیکاری، از مقامات، از ابرقدرت. و چون کسی آرامش او را به هم نزده، آزادی برایش از قدرت و قدرت‌نمایی بیشتر اهمیت داشته است. ضعف را و قدرت را با نزاری بدن یا گردن کلفت تعریف نکرده بوده است. موقعیت جنگی نبوده است.

*
هیچگاه از خود پرسیده اید به عنوان یک فرد، «قدرت» شما در چیست؟ هیچگاه پرسیده‌اید اساساً قدرت در چه چیزی نهفته و به چه معناست؟ احساس بی‌قدرتی از کجا ناشی می‌شود؟ ناتوانی، احساسی از ضعف و حقارت درونی است یا ناشی از عوامل بیرونی و خارج از اراده‌ی شما؟
*
- ما به موشک نیاز نداریم، به آزادی و حقوق احتیاج داریم!
- خیر، ما به سلاح نیاز داریم و به مردان رزمنده؛ چون بدون آنها ما را به بردگی خواهند گرفت.
- ما بدون آزادی به تدریج می‌پژمریم، انسانیت‌مان را از دست خواهیم داد.
- آزادی در گرو استقلال است، و استقلال با قدرت و مقاومت به دست می‌آید نه با کرنش وسازش.
- ما در موقعیت جنگی به سر نمی‌بریم.
- ما دقیقاً در موقعیت جنگی به سر می‌بریم. چطور دشمن را در اطراف نمی‌بینید؟ 
*
حس ناسیونالیستی همان قدر از غرور زخم‌خورده و هراس از بی‌هویتی می‌آید که از رابطه‌ی نابرابر زور برهنه در واقعیت، و ترس در قبال آنارشی و از هم پاشیدن شیرازه‌ها. کم پیش نمی‌آید که در برابر ناامنی وجودی، انسان‌ها از آزادی و حق چشم می‌پوشند. امنیت، اما در قفس! زن در قفس مرد، شهروند در قفس پدر ملت، هنرمند در قفس مفتش، روشنفکر در قفس کمیسار فرهنگ. می پذیرند. به گردن می‌گیرند. کسی هست که هوای آنها را دارد و اگر نیازش افتاد بدخواه را گوشمالی می‌دهد. هم صاحب شماست و هم بادی گارد! اما اگر شما را به حال خود گذاشت و رفت، شمای «آزاد» آیا قادر خواهید بود در این دنیای خشن و پر زد و بند به تنهایی دوام بیاورید؟ هرکس جزیره‌ای برای خودش؟ پاسخ مثبت خواهد بود اگر دنیای شما خالی از زد وبند و مردان خشن می‌بود. هست؟ می‌تواند باشد؟ هرکس جزیره‌ای آزاد اما اما بدون ثبات؟ یا همه در جزیره‌ی ثبات 
بدون آزادی؟ غرور و توان ملی یا جبروت «کاذب» و پژمردنی از درون؟ و پایان زندگی؟

منبع: فیسبوک عبدی کلانتری، ۲۳ ژوئن ۲۰۱۷  
تابستان ۱۳۹۶ شمسی

۱۳۹۶ شهریور ۲۳, پنجشنبه

History in A Lyrical Register




On Shirin Neshat and Her Book of Kings

By Abdee Kalantari

Click here for PDF file




درباره‌ی آثار شیرین نشاط 

نوشته‌ی عبدی کلانتری

۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

از تحریرهای نوحه تا پروگرسیو راک و تـکنو : آلبوم آخر محسن چاوشی

عبدی کلانتری

بعد از موفقیت «کجایی کجایی» و سایر آهنگ‌های سریال شهرزاد که با شعر، ملودی و تنظیم خود او صورت گرفته‌بود، محسن چاوشی سال گذشته هشتمین آلبوم‌اش را با عنوان «امیر بی‌گزند» ارائه داد که ترکیب جالبی بود از همان سبک آشنای نوحه‌ی جنوبی که حنجره‌ی او دقیقاً برای آن ساخته شده، اما این‌بار روی آکوردهای طولانی و پیچ‌در پیچ گیتار با سبک «پروگرسیو راک» مخلوط با تراکهای ماشینی ِ سبک «تکنو»، روی شعرهای کلاسیک و مدرن.



آنچه از ژانر نوحه اخذ کرده، همان حس آشنای ازدست دادن، فقدان، و غریب‌ماندگی است که هوای به سوگ نشستن دارد، با صدای دورگه‌ی زخم خورده و خشنی که روی نت‌های خاص درحنجره می‌شکند تا برای لحظه‌ای سریع ، بغض یا گریه را بالا بیاورد و دوباره فروبخورد. این کار را به وفور مداحان و نوحه‌‌خوانها انجام می‌دهند (محسن چاوشی تا آنجا که من می‌دانم اما سابقه‌ی مداحی ندارد) اما در موسیقی پاپ ایرانی کمتر دیده‌ایم  مگر تا اندازه‌‌ای در صدای سیاوش قمیشی که در مقایسه با محسن چاوشی کم رمق‌تر است اما همان تمهید «شکستن» (زخم درگلو) را به کار می‌برد. از لحاظ توان و زنگ صدا، برای مقایسه می‌توانید مثلاً بافت خاص و منحصر به فرد صدای «جیمز هـتفیلد» (متالیکا) را مقایسه کنید با همان نوع صدا و همان تبحر اما با بُرد محدودتر «راب هالفورد» (جوداس پریست) یا «دیو موستین» (مگادت). تارهای صوتی ِ محسن چاوشی دارای زور و سنگینی‌ای است که کاملاً او را خارج از دستگاههای سنتی موسیقی رسمی ، و بیرون از طنازی ِ پاپ و دیسکوی ایرانی قرار می‌دهد.  برای همین، وقتی تلفیق می‌شود با سبک‌های غربی که اساساٌ حال و هوای ریتمیک «تـِکنو» و «دنسکلاب» دارند، یک نوع ریسک و خطرکردن جالب است. این خطرکردن ، مضاعف می‌شود اگر ملاط  ارکسترال وسیع  «راک پروگسیو» هم با آن بیامیزد. در دو مورد، سنت موسیقی بندری را هم به یاری گرفته، یعنی همان حوزه‌ای که قبلاً موسیقی‌دانهای خوبی چون گروه «محسن شریفیان» و «سعید شنبه‌زاده» در آن تجربه‌های بکر و امروزین به دست داده‌اند. (آهنگ‌های تکنوی «دل من» و «شیدایی» در این آلبوم مثلاً؛ مقایسه‌شان کنید با آهنگ «گفتگو»ی شریفیان در آلبوم «سیراف»؛ هردو برای رقص در کلاب یا رقص صوفیانه می‌توانند انتخاب شوند.)

محسن چاوشی در این آلبوم تصمیم گرفته هسته‌ی سوگ‌دار یا سوگوارانه‌ی «شبه نوحه» را سوار کند روی چیزی شبیه «پروگرسیو راک» که این روزها در غرب کسی سراغش نمی‌رود اما یکی از مهمترین سبک های راک در اواخر دهه‌ی شصت تا نیمه‌های هفتاد میلادی بود. سبک‌های دیگر راک در آن دوره  که ما بیشتر با آنها آشناییم از جمله عبارت بودند از «هارد راک» (سنتی که از «لد زپلین» تا «ون هیلن»و «گانزـ اند‌ ـ روزز»، برای نمونه، ادامه یافت)؛ سبک «هه‌وی متال» (سـنتی که از «بلک سابات»، «جوداس پریست»، «آیرون میدن»، تا «متالیکا»، «مگادِت» و «رامشتاین» ادامه داشته، برای نمونه) و سنت راک «سایکدلیک»مخلوط با «بلوز» (با آثار «کریم» و اریک کلاپتون، «دایار ستریت» و مارک ناپفلر و گروههای مشابه).

در تمایز با هرسه‌ی اینها، کسانی که موسیقی گروه‌هایی چون «کینگ کریمسون» و «جترو تال» در یادشان مانده، می‌توانند به خاطر بیاورند که چطور صدای خواننده پیوند می‌خورد با یک پهنه‌ی بزرگ کورال (صدای جمعی) یا ارکسترال که داخل آن گیتار می‌توانست خودی نشان دهد، انگار که بخشی از یک سنفونی باشد، و در آن فضای وسیع بداهه نوازی کند، به موازات‌اش زخمه‌های صاعقه‌وار الکترونیک در فضا پخش شود؛ و نوبت مکث که برسد («بریک پوینت»)، همه چیز مثل ترمز ناگهانی یک لوکوموتیو با ابهت توقف کند با یک تعلیق پرطنین، تا قطار دوباره روی غلطک بیفتد و موسیقی اوج بگیرد. نام این سبک را «پروگرسیو راک» گذاشته بودند. تولید «فضای شبه سمفونیک» در راک به عهده‌ی کیـبوردهای برقی ِ تازه به بازار آمده بود (مثل «ملوترون» و سینته‌سایزرهای بعدی)  که با پیشرفت مدام تکنولوژی  می‌شد با آنها انواع ترکیب‌های پیچیده‌ی پولی‌فونیک ایجاد کرد. محسن چاوشی با به کارگرفتن نوازنده‌ی گیتار «عادل روح‌نواز» این جنبه از پروگرسیو راک را  به خوبی به خدمت گرفته که نقش آن در تولید فضا و «مود» به اندازه‌ی صدا و ملودی‌های خود چاوشی اهمیت دارد.

آهنگ های «امیر بی‌گزند»، «چنگیز»، «این کیست این جان من»، «جنگ‌زده»، خیلی خوب همه‌ی تمهیدهای تولید فضای وسیع کورال یا ارکسترال و کوردهای طولانی گیتار را برای ترسیم اوج حماسی به خاک‌افتادن و مرگ و تدفین و سوگ و سرگشتگی به کار می‌گیرند. اگر بخواهیم صدای چاوشی را با یک خواننده‌ی غربی قیاس کنیم،  او المثنای «ایان اندرسن» از گروه «جتروتال» است : مثلاً آهنگ «پریشان» را در اینجا مقایسه کنید با «آکوا لانگ» جتروتال یا آهنگ بسیار معروف «لوکوموتیو برت» این گروه. آهنگ «آخرین اتوبوس» از زخمه‌های سبک سپیدمتال استفاده می‌کند که تأثیری است از کارهای دوره میانی متالیکا دردهه‌ی نود میلادی.

چیزی که در این آلبوم به آن کم‌التفاتی شده البته بخش کوبه‌ای یا «ریتم سکشن» قوی و جاندار است. هراندازه هم که از «درام ماشین» استفاده‌ی خلاق و چندلایه صورت بگیرد، باز این  بوم بوم‌های ماشینی و کامپیوتری جای کوبه‌های واقعی و متعدد را برای تولید فضای مؤثر پر نمی‌کند، به ویژه آنجا که موسیقی به متال نزدیک می‌شود و ضرورتاً باید یک جفت بازوی گلادیاتوری قوی مثل صاعقه ضرب بگیرد و ریتم را نگه دارد. باید مکمل هم باشند. البته تنظیم‌های محسن چاوشی و عادل روح‌نواز (با همکاری بهروز صفاریان، فرشاد حسامی، کوشان حداد، و بابک نقوی) در استقاده از نرم افزار و کییبورد و سینت یک سر و گردن از گروههای دیگر  بالاتر است. این روزها، نرم افزار و امکانات استودیویی به هر استعداد متوسط الحالی اجازه می‌دهد که ساختارهای خوشنواز کنار هم بچیند و گوش ناپرورده نتواند سره را از ناسره تشخیص دهد. مثلاً مقایسه کنید با گروه «چارتار» که کارشان با چندنوبت شنیدن به سرعت از گوش می‌افتد چون تراک‌های ماشینی به هرحال جای استعداد و شم ّ پولی‌فونیک یک موسیقی‌دان خوب را درتنظیم آهنگ نمی‌گیرد. ///

**


این آلبوم شامل دو ترانه‌ است به نام های «جنگ‌زده» (پدرام پاییزی) و «چنگیز» (علی اکبر یاغی تبار) که خیلی خوب درآمده‌اند، تصویری و زنده‌اند. ترانه‌هایی که حسن صفا نوشته هم عمیقاً حسرت‌بار و تلخ‌اند. سایر کارها از مولانا (تکنوی عصر خودش بوده!) و سعدی‌است و به همان اندازه خوب به موسیقی نشسته.


۱۳۹۶ تیر ۱۴, چهارشنبه

چامسکی : مبرم‌ترین مسأله‌ی امروز


گزیده‌هایی از یک مصاحبه
مترجم : عبدی کلانتری

نوآم چامسکی: درباره‌ی ترامپ و موقعیت کشور در حال حاضر
نیویورک تایمز، پنجم جولای ۲۰۱۷




پرسش: زمانی که من دانشجوی لیسانس فلسفه در «دانشگاه پیتسبورگ» بودم و در حوزه‌ی فلسفه‌ی تحلیلی درس می‌خواندم برای من مسلم نبود که فلسفه به غیر از روشن ساختن مفاهیم چه نقش دیگری می‌تواند بازی کند. با این حال، من این باور مارکسیستی را هم پذیرفته‌ام که فلسفه می‌تواند به گونه‌ای جهان را تغییر دهد. نظر شما درباره‌ی اینکه فلسفه بتواند تغییری ایجاد کند چیست؟
نوآم چامسکی: نمی‌شود دقیق حدس زد که منظور مارکس چه بود وقتی نوشت، «فیلسوفان تاکنون جهان را به شیوه‌های گوناگون فقط تفسیر کرده‌اند؛ نکته آن است که جهان را باید تغییر داد.» آیا منظور مارکس این بود که فلسفه قادر است جهان را تغییر دهد، یا اینکه خود فیلسوفان باید آستین بالا بزنند و به امر مبرم تغییر جهان بپردازند؟ اگر فرض اول را بگیریم، مارکس فلسفه را در معنای گسترده‌ی خود در نظر داشت که عبارت باشد از تحلیل نظام اجتماعی و آرای مربوط به نحوه‌ی تغییر شرایط اجتماعی و دلایل یا چرایی ضرورت این تغییر. فلسفه با این تعریف عام می‌تواند در تحول اجتماعی نقش بازی کند، حتا نقشی اساسی، و فیلسوفان، از جمله در شعبه‌ی فلسفه‌ی تحلیلی، این نقش را هم در زمینه‌ی فکری به عهده گرفته‌اند و هم در زندگی فعال اجتماعی‌شان؛ نمونه‌ی برجسته‌ی چنین فیلسوفی برتراند راسل است.

پرسش: درست است، برتراند راسل هم فیلسوف بود و هم روشنفکر حوزه‌ی عمومی (پابلیک اینتلکتوآل). در این رابطه شما خودتان را چگونه توصیف می‌کنید؟
چامسکی: راست‌اش را بخواهید به این چیزها فکر نمی‌کنم. خودم را درگیر فعالیت‌هایی می‌کنم که به نظرم مهم و چالش‌انگیز می‌رسند. بعضی از این فعالیت‌ها با آن مقولاتی که ذکر کردید، به تعبیر مرسوم، منطبق می‌شود.

پرسش: پیش می‌آید اوقاتی که حجم و سنگینی عظیم درد و مصائب انسان‌ها از تحمل کسی که نظاره می‌کند خارج می‌شود. شما به عنوان کسی که از یادآوری ِ دردهای مردم در جهان هیچگاه باز نایستاده،  چطور می‌توانید همه‌ی این مصیبت‌ها را شاهد باشید و کماکان نیروی درونی خودتان را برای ادامه‌ی مبارزه حفظ کنید؟
چامسکی: نفس شاهد بودن (اگر به راستی شاهد باشیم) به خودی خود به آدم انگیزه می‌دهد که مقاوم باشد. و هیچ چیز الهام‌بخش‌تر از این نیست وقتی می‌بینیم چطور مردم کم‌بضاعت با رنج‌های بسیار در زندگی، در شرایطی بسیار بدتر از آن چیزی که امثال ما طاقت‌اش را داریم، بی سروصدا و بدون تظاهر، با دل‌های پرجرئت زندگی‌شان را پی‌می‌گیرند و برای عدالت و احترام انسانی مبارزه می‌کنند.

پرسش: اما سوآل این است که شما وقتی که به شیوه‌ای انتقادی با طیف بزرگی از بی‌عدالتی‌ها درگیر می‌شوید، چه چیزی این حس عدالت اجتماعی را در درون شما برمی‌انگیزد؟ آیا نوعی انگیزش دینی در کار است که ناظر بر کنش اجتماعی شماست؟ اگر انگیزش مذهبی نیست پس چیست؟
چامسکی: خیر، انگیزش دینی نقشی ندارد بنا به دلایل موجه. به این دلیل که دین می‌تواند برای هرعملی توجیه بتراشد از والاترین آرمان‌ها تا وحشتناک‌ترین فجایع. در متون مقدس،  فراخوان برای صلح و عدالت و شفاعت را کنار عبارت‌هایی داریم که از لحاظ تشویق جنایت و تبهکاری در کل ادبیات بشری بی‌نظیر است. راهنمای ما فقط وجدان‌ما است، حالا  هر لباسی که بخواهیم به تن آن بدوزیم.

پرسش: اگر برگردیم به نکته‌ای که شما برآن انگشت گذاشتید، شاهد بودن، شاهد مصیبت بودن، معلمی مثل من چه توصیه‌ای می‌تواند به دانشجویان‌اش بکند که آنها بتوانند این قابلیت را در خودشان بپرورانند که شاهد دردهایی باشند که از ناملایمت‌‌های روزمره‌ی خودشان فراتر می‌رود؟ بسیاری از شاگردان من فقط به فکر فارغ التحصیل شدن هستند و بی‌تفاوت‌اند نسبت به رنج‌های مردم دنیا.
چامسکی: حدس من این است که آنهایی که نسبت به رنج انسانها بی‌تفاوت هستند، چه در نزدیکی‌شان و چه در نقاط دور، در معرض آگاهی قرار نگرفته‌اند، بی اطلاع‌اند؛ یا اینکه یک آموزه‌ی سیاسی یا ایدئولوژی جلوی چشم‌شان را گرفته. این آدم‌ها باید قادر شوند نسبت به باورهای مرسوم نگرش انتقادی پیدا کنند، باورهای رایج از نوع دینی یا سکولار؛ باید ظرفیت پرسیدن و وارسی کردن در آنها بالا برود، تا بتوانند دنیا را از چشم مردمان دیگر هم ببینند. چیزهایی را هم با چشم خودشان می‌توانند شاهد باشند در همان محلی که زندگی می‌کنند، مثل آن انسان بی‌خانه‌ای که در سرما دست‌اش را برای سکه‌ای یا لقمه‌ای غذا به سمت شما می‌گیرد.

پرسش: مبرم ترین مسأله‌ای که امروز پیشاروی ماست چیست؟
چامسکی: مبرم‌ترین موضوعات که واجد اهمیت مرگ و زندگی هستند عبارت‌اند از تغییرات زیست‌محیطی و خطر جنگ هسته‌ای. در خصوص موضوع نخست، رهبری حزب جمهوریخواه در ایالات متحده، در انزوای کامل از دنیا، یکپارچه عزم خود را جزم کرده که شانس بقاء بر روی کره‌ی زمین را از میان ببرد؛ شاید این حرف من افراط در کلام به نظر رسد اما اصلاً مبالغه‌ای در کار نیست. برای جلوگیری از این پروژه‌ی مخرب، باید در سطوح محلی و در سطح دولت (فدرال) دست به کار شد. درباره‌ی جنگ هسته‌ای، اقداماتی که در سوریه و در مرز روسیه صورت می‌گیرد خطر جنگ (دو ابرقدرت) را بالا برده. علاوه براین، کابینه‌ی دانالد ترامپ در ادامه‌ی برنامه‌ی باراک اوباما برای مدرنیزه کردن نیروی اتمی آمریکا، در مسیری حرکت می‌کند که خطرات فوق‌العاده‌ای دربر دارد.  همان‌طور که اخیراً اسناد به ما نشان داده، نیروی پیشرفته‌ی هسته‌ای ایالات متحده همان نخ باریکی را که بقای بشریت را نگه داشته، می‌خواهد پاره کند. این موضوع در جزییات خود در یک مقاله‌ی مهم در «بولتن دانشمندان هسته‌ای» (مارچ) تشریح شده؛ این مقاله به خاطر اهمیت آن باید در صفحات اول روزنامه‌ها گزارش شود. مؤلفان این مقاله که در میان معتبرترین تحلیلگران رشته‌ی خود هستند می‌نویسند برنامه‌ی مدرنیزه کردن تسلیحات اتمی در آمریکا، «قدرت کشتار جمعی موشک‌های بالیستیک ایالات متحده را سه برابر افزایش خواهد داد - و دقیقاً وضعیی را باعث خواهد شد که انتظار می‌رود، یعنی وقتی که یک دولت مجهز به نیروی هسته‌ای قصد آن را داشته باشد که با پیش‌دستی در حمله‌ی اتمی بدون هشدار قبلی دشمن را پیشاپیش فلج کند.»  اهمیت این مسأله روشن است. یعنی در لحظه‌ی بحران، که امکان بروز آن بیشتر می‌شود، برنامه ریزان نظامی روسیه ممکن است به این نتیجه برسند که وقتی امکان پیشگیری (دیپلماتیک - دیترنت) وجود ندارد، تنها امید بقای آنها حمله‌ی پیشگیرانه است، و این به معنی پایان کار همه‌ی ما است.
پرسش: هراسناک تا مغز استخوان!
چامسکی: در چنین وضعیتی، کنشگری شهروندان باید بتواند چنین برنامه‌های خطرناکی را متوقف کند. باید به واشنگتن فشار آورد که به گزینه‌های دیپلماتیک رو کند، گزینه‌هایی که واقعاً وجود دارد، به جای آنکه در نقاطی چون کره شمالی و ایران بدون تأمل  به قدرت نظامی متوسل شوند.

پرسش: آیا شما هم مثل من معتقدید کارهای دانالد ترامپ ناگهانی و غیرقابل پیش‌بینی است؟ آیا ما نباید هراس داشته باشیم از مقابله‌ی هسته‌ای در لحظه‌ی تاریخی‌ای که در آن به سر می‌بریم؟
چامسکی: من این ترس را دارم و تنها فردی هم نیستم که دچار این هراس است. شاید برجسته‌ترین و معتبرترین فردی که در این باره اظهار نگرانی کرده «ویلیام پری» باشد (وزیر دفاع در کابینه‌ی بیل کلینتون، مهندس و ریاضی دان) که یکی از مجرب ترین استراتژیست‌های اتمی معاصر در دنیاست با تجارب بسیار در بالاترین سطح برنامه‌ریزی جنگی در دولت آمریکا. او به تازگی از نوعی بازنشستگی بیرون آمد که مکرر و در موارد متعدد هشدار بدهد خطر اتمی تبدیل به تهدیدی بسیار جدی شده؛ به قول خود او، «امروزه، خطر نوعی از فاجعه‌ی اتمی بیشتر از دوران جنگ سرد است، و اکثر مردم در عین بی‌خیالی نسبت به این خطر ناآگاه  مانده‌اند.»
×××


۱۳۹۵ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

پان‌لچکیسم

سینما در نظام اسلامی بدون شک ویژگی‌های «جنریک» دارد و از جنس خاصی است که آن را، چه دوست داشته‌باشیم چه نداشته‌باشیم، از «جنس» خود این نظام می‌کند. خوب یا متوسط، مردم‌پسند یا فستیوالی، سطحی یا «جدی»، در همه‌ی این فیلم‌ها مهم‌ترین و بارزترین ویژگی ِتصویری، وجود ِیونیورسال «لچک» است. به نحوی که می‌توان تمام این سینما را «لچک سینما» نام گذاشت. تصویرساز و سینماگر هرکه باشد، درصد تألیف میان او و نظام قسمت می‌شود. فیلمساز درصدی، به عنوان صحنه‌پرداز، تنها در شمایل ِظاهری آکتورش نیست که دستش بسته است، بلکه درحرکت‌ دست‌ها و پاها، نگاه‌ها، لمس‌ها و تماس‌های بدنی، حرکت در جغرافیای خانه و خیابان، در آنچه خصوصی یا عمومی است، در حس‌های ویژه‌ی اندرونی و بیرونی، و هزار جزییات دیگر باید از «منطق لچک» پیروی کند. کسانی که سینمای جهان را دنبال می‌کنند قطعاً متوجه هستند که این وضعیتی یگانه است در میان سینماهای ملّی در دنیا. نظیرش را، تا آنجا که من می‌دانم، در جای دیگری نمی‌توان سراغ گرفت. «رئالیسم» را هرطور که درک کنیم، این مفهوم در سینمای «ملی» ما نیازمند تعریف ِدوباره است. /// ع. ک.

- به نقل از فیسبوک به تاریخ ٢٩ اکتبر ٢۰١٦

۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه

پورن بلاگ


مطالب این صفحه  منتقل شد به اینجا:




۱۳۹۵ بهمن ۶, چهارشنبه

۱۳۹۵ دی ۲, پنجشنبه

چپ نئوکان و ناسیونالیسم شیعی

گفت‌وگوی  امير کيان‌پور  با عبدی کلانتری

منبع : رادیو زمانه

پس از انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۹۲، جریانی در فضای سیاسی ایران شکل گرفت که اگرچه خاستگاه ایدئولوژیک متفاوتی از هسته سخت جمهوری اسلامی ایران داشت، اما رفته رفته به ویژه در خارج از کشور به سخنگوی خودخوانده آن بدل شد، و هویت خود را در دفاع از سیاست‌های منطقه‌ای جمهوری اسلامی به دست آورد: جریانی جوان در طبقه متوسط با شعار«اولویت امنیت بر آزادی» و با گفتاری مبتنی بر نظریات ضداستعماری و پسااستعماری، که ظهور آن را به طورکلی می‌توان نتیجه شکست جنبش سبز و هژمونی ایدئولوژی اعتدال و همزمان با آن بالاگرفتن نبرد ژئوپلتیک میان ایران و عربستان، و رشد هویت‌گرایی و ملی‌گرایی در سرتاسر جهان دانست. مصاحبه پیش‌رو گفت‌وگویی است با عبدی کلانتری، نویسنده و پژوهشگر چپ، که این جریان نوظهور را «چپ نئوکان» (چپ نومحافظه‌کار neoconservative) می‌نامد. | رادیو زمانه

عبدی کلانتری


■ امیر کیانپور: شما یکی از جریان‌های اصلی‌ای که امروز چپ ایرانی را نمایندگی می‌کند، «چپ نئوکان» نامیده‌اید. مشخصات این جریان و دلایل شما برای این نام‌گذاری چیست؟ آیا با توجه به اینکه چپ و محافظه‌کاری غالباً درتضاد باهم تعریف میشوند، با این نام‌گذاری می‌خواهید تناقضی را برجسته کنید؟

عبدی کلانتری: این نام‌گذاری دو بستر دارد، یکی بی‌واسطه مرتبط با سیاست روز؛ دومی بستری تاریخی است مربوط به برداشت از مدرنیته‌ و تحول تاریخ اروپا طی سه قرن اخیر و ارزیابی از نوع تجدد و استعمار در ایران. در «چپ نئوکان»، یک شکاف نسلی هم وجود دارد: قدیمی‌ترها زبان و ارجاعات‌شان و تجربیات سیاسی‌شان متفاوت است با نسل جدید که با تئوری‌های پست‌کلونیالیسم (پسااستعماری) و «دیسکورس آنالیزیس» (تحلیل نظامهای گفتاری اورینتایستی) آشناست، هرچند هردو نسل از یک منطق پیروی می‌کنند. خود پدیده جدید نیست؛ حدود ده سال پیش، من در یک سلسله گفتار در «رادیو زمانه» نام این گرایش‌ها را «بومی‌گرایی نو» گذاشتم، آن گفتارها که قرار بود به نقد تئوریهای ادوارد سعید و عقل پست‌کلونیال بینجامد، پس از هشت قسمت متوقف شد و ادامه پیدا نکرد.

نسل قدیم که زمانی به سازمان‌های سیاسی متعدد گرایش داشت بیشتر از زبان و واژگان مارکسیسم روسی و دوران جنگ سرد میان اردوگاه‌های جهانی سود می‌برد و در مورد نظریه‌های جدید چندان به‌روز یا «آپ تو دیت» نیست. کلیشه‌ها آشناست: «تضاد دوران ما، تضاد امپریالیسم با خلق‌های مستعمره است؛ چپ‌ها (کمونیست‌ها) باید از جنبش‌های بومی ضداستعماری (ضدآمریکایی) حمایت کنند. حتا اگر این جنبش‌ها به رهبری فئودال‌ها، مذهبی‌های افراطی، رزمندگان روستایی، با هرنوع خصلت پوپولیستی و بومی صورت بگیرد. اصل مسأله نبرد با امپریالیسم و استعمار است.» (نگاه کنید به مطلبی از من با عنوان «تراژدی استالینیسم در ایران») در نسل جدید، بسته‌بندی تازه‌ای از همین فرمول عرضه میشود که وامدار متفکرانی است چون فوکو، لیوتار، سعید، سپیواک (و در جهان سوم فانون، سه‌زر، آل احمد، شریعتی). استالینیست‌های نسل پیشین از امیر افغان و احزاب بعثی و عبدالناصر و قذافی و موگابه و «اسلام مترقی ضد امپریالیستی» حمایت می‌کردند؛ جوان‌ها آن دوران و مبارزات سالهای شصت میلادی را به یاد نمی‌آورند، در عوض از «برساخته‌های ایدئولوژیک و دیسکورسیو» در غرب که تصویری یک سویه و استعماری از شرق در رسانه‌ها و افکار عمومی می‌سازد به این نتیجه میرسند که باید از بومیان و جهان‌سومی‌ها و از اسلام در برابر دیسکورس‌های مدرن و اروپامحور دفاع کرد. آنها پروژه‌ی روشنگری منفورالفکران و روشنفکران متجدد را در جهان سوم همسو و همدست با استعمار اروپا و آمریکا ارزیابی می‌کنند و جلوی منتقدان گرایش‌های بومیگرا، جلوی منتقدان خرافات، جلوی انتقاد از اسلام و حتا اسلام‌گرایی، می‌ایستند.

من نمی‌توانم پنهان کنم که با برخی از عواطف آنان سمپاتی دارم. اساساً گرایش «چپ» یعنی اینکه در وهله‌ اول و پیش از هرچیز نسبت به درد انسان بی‌قدرت و بی‌دفاع حساس باشیم؛ پیش از هرچیز، نگاه کنیم که زور و قدرت در دنیا چگونه تقسیم شده و چه کسی از گـُرده‌ی چه کسی دارد کار می‌کشد. انسان ضعیف و بی‌دفاع و زخم خورده همه جا مرکز توجه فعالیت چپ‌هاست بی‌توجه به اینکه این انسان چه باوری دارد، چه زبانی دارد، چه دینی دارد، دهاتی یا شهری است، بیسواد است یا نیست، عقب‌مانده است یا نیست و غیره.

اما وقتی می‌بینم که برای این دوستان، صرف رویارویی با غرب یک اصل محوری شده و همه‌ تحلیل‌‌ها از این «دگما» شروع می‌شود؛ وقتی می‌بینم تصویر وارونه‌ای از ورود تجدد و مدرنیته در ایران دارند و مهم‌تر از هرچیز وقتی ناظر می‌شویم که آنها مدتی است که آشتی مصلحتی با «سپاه» و «بسیج» و «بیت رهبر» را مؤثرتر و واقع‌بینانه‌تر از پروژه‌ اصلاح‌طلبی ورشکسته برای تضمین امنیت ملی ارزیابی می‌کنند، وقتی منتقدان نظام را به دستیاری با طرح‌‌‌های «تغییر رژیم» و تجزیه‌‌طلبی ابرقدرتهای غربی متهم می‌کنند، وقتی فعالان حقوق بشر و تریبون‌های بین المللی عدالت را به همین اتهام «جنگ‌طلب» مینامند، در چنین وضعی، به‌ناچار آنها را مدافع وضع موجود در ایران می‌بینم و به این تعبیر «محافظه کار». این مواضع برآیند تحلیل آنهاست از موازنه‌ قدرت جهانی و دولت‌های کوچک، استعمار نو، منافع ژئوپولتیک ایالات متحده و اسراییل در منطقه، که در برابر آن حاکمیت ایران سوی ضعیف‌تر و «معصوم» تر را دارد و برای دفاع از خود و دفع خطر، چاره‌ای جز تقویت بنیه نظامی (حتا اتمی) برایش نمی‌ماند. درنتیجه، تحول سیاسی مثبت در ایران تنها و تنها در گرو «تعامل» با حاکمیت کنونی است. حتا در مواردی رسماً کالت امام حسین و امام رضا را نیروی بسیجگر و ناجی مرزهای ایران میش‌مارند که نباید ذره‌ای آماج انتقاد واقع شوند. «ایران» و «نظام» برای آنها یک معنی را می‌رساند. چپ‌های نئوکان دارند کم‌کم به مؤثرترین نظریه‌پردازان «ناسیونالیسم شیعی» و همه‌ی برایندهای سیاسی و فرهنگی آن تبدیل می‌شوند. این یعنی شکست کامل پروژه‌ روشنگری و تجدد و آزادیخواهی (از جمله آزادی زنان) در ایران که چپ باید میراث‌دار آن باشد.

■ منظورتان از «تصویر وارونه» چپ نئوکان از ورود مدرنیته به ایران چیست؟

مدعی هستند که در عصر پس از مشروطیت، در دوران سلسله‌ پهلوی، چون مدرنیته به شکل غیردموکراتیک وارد ایران شد، اولاً پوشالی و «ویترینی» بود، دوماً استعماری بود، یعنی وارداتی و غیرمرتبط با نیازهای اصیل ما و به سود خارجی‌ها، و سوماً دستاوردهای آن فقط نصیب اقلیتی از شهرنشین‌ها و مردمان مرفه می‌شد. مثلاً ادعای آزادی زنان دروغ بود. برداشتن حجاب قدمی به جلو نبود چون با فرهنگ بومی و نیازهای واقعی زنان ما ارتباط نداشت. همه چیز یک «ویترین» بود برای نمایش! اعماق جامعه با این تجدد تصنعی و فرهنگ مدرن وارداتی ــ بگو «مستفرنگ»، «غرب‌زده»، «بی‌هویت» ــ هیچ رابطه‌ای نداشت. سرآخر هم علیه آن شورش کردند؛ آن را طرد کردند. روشنفکرانی که با زبان اقتصاد سیاسی حرف میزدند مدعی بودند «سرمایه‌‌داری وابسته» در دوران محمدرضاشاه نه تنها باعث رشد زیربنای صنعتی کشور نمی‌شود بلکه واپسماندگی اقتصادی را تشدید میک‌ند و رشد اصیل اقتصادی را عقب می‌اندازد.

خوب، این‌ها همه کاریکاتور است: اغراق در جنبه‌های منفی و نادیده گرفتن واقعیت‌های مثبت. مدرنیته در همه جا، از جمله در خاستگاه اصلی‌اش اروپا و سپس آمریکا، یک دینامیسم تمدنی متناقض بوده‌است که توأمان جنبه‌ تخریبی و جنبه‌ سازنده دارد. جهان کهن را نابود می‌کند و این تخریب ناگزیر، مثل یک جبر تاریخی، حاوی جنبه‌های تراژیک هم هست: شکل‌هایی از زندگی، از فرهنگ، از وابستگیهای قومی، از هویت‌های مذهبی، قربانی این روند توسعه می‌شوند. مرجعیت‌های سنتی و اتوریته‌های قدیمی از اعتبار و اقتدار ساقط میشوند. ریش‌سفیدهای خانوار و پدران قوم کنترل‌شان را بر زندگی اجتماعی از دست می‌دهند. زنان از زیر اقتدار آنها خارج می‌شوند. چرخ صنعت مردم را از زمینی که قرن‌ها برآن می‌زیستند مثل علف از ریشه در می‌آ‌ورد و به شهرها پرتاب می‌کند. ماشین غول‌آسای انقلاب صنعتی، مثل یک خدای تازه به عرصه رسیده، همزمان نابود می‌کند و از نو طرح تازه می‌افکند.

پس این‌طور نیست که ما یک مدرنیته‌ «خوب» و سالم وسازنده در غرب داشته‌ایم و در شرق فقط نمونه‌های «بد» آن آمده که سنت‌های بومی را نابود کند و ما را به خاک سیاه بنشاند! مدرنتیه در همه جا «وارداتی» است. در آلمان (پروس و اطریش)، در روسیه‌ تزاری، در ایتالیا، در آمریکای لاتین، در ژاپن. به این تعبیر، بله، آزادی هم وارداتی است. آزادی هم «غربی» است! آزادی زنان و آزادی اقلیت‌های دینی و قومی هم غربی است. آن گروه که ما اسم‌شان را «روشنفکران» می‌گذاریم هم پدیده‌ای بر حسب الگوی غربی است. اگر ما قانون اساسی نوشتیم، آشنایی ما با مفهوم قانون، اگر انقلاب ادبی داشتیم، آشنایی ما با مفاهیم «رمان»، «شعر نو»، «داستان»، مدیون ارتباط با غرب است. تأسیس مدارس مدرن به جای حوزه‌های دینی، تأسیس دارالفنون، تأسیس دانشگاه، مدیون آشنایی با غرب است. پدر شعر نو ما نیما یوشیج به مدرسه‌ی سن‌لوئی میرود که زیرنظر میسیون‌های فرانسوی اداره می‌شود. بنیان‌گذاران داستان‌نویسی مدرن ما (هدایت و جمالزاده) تحصیلات‌شان در مدارس «استعماری» بوده. صنعت چاپ و «ژورنالیسم» ما پدیده‌ای غربی است. سینمای ما، تئاتر امروز ما، همه از غرب آمده. نهضت ترجمه‌ی ما در دویست سال گذشته یک پدیده‌ی متأثر از غرب است. هر مصلح اجتماعی، هر روشنفکر، هر دانشمند، هر دانشگاهی، شناخت و دانش خود را مدیون آموختن یک زبان زنده‌ی اروپایی بوده‌است. ساختار «دولت/ ملت» ما، بوروکراسی ادارات ما، نظام دادگستری ما، همه از غرب آمده است. چطور میتوانیم مدعی شویم که همه‌ی اینها چون «وارداتی» بوده، بی‌ارزش است و ما باید «تجدد» متفاوتی که مال «خودمان» باشد از نو ابداع کنیم؟!

حتا یک تاریخ‌نگار زبده‌ چپ نظیر یرواند آبراهامیان هم باور دارد که تحولات اقتصادی ایران در دهه‌ی شصت میلادی (سالهای چهل شمسی) معادل یک «انقلاب صنعتی» کوچک بود. این یک کومپلیمان ساده نیست. این واقعیت را به هیچ وجه نباید دست‌کم بگیریم. عنوان «انقلاب صنعتی» از لحاظ معنایی، از لحاظ اهمیت تاریخی، بار تمدنی بزرگی حمل می‌کند. این را یک تاریخ‌نگار مارکسیست دارد می‌گوید. زیرساخت اقتصاد ما در آن زمان چنان متحول شد که حتا دهه‌ها بعد در زمان حاکمیت اسلامی هم ثمرات‌اش مشهود بود. تولد «طبقه‌ متوسط» ما همان موقع صورت می‌گیرد که فرهنگ آن (از هنر به اصطلاح «متعالی» گرفته تا فراورده‌های مردم پسند) تا همین امروز هم در فکر و تولید فرهنگی و حتا تفریحات ما حضور پر رنگ دارد و هنوز نظام اسلامی نتوانسته بدیل آن را تولید کند. این روزها، چپ‌های عتیقه‌ ما که با بهم‌ریختن اوضاع خاورمیانه ناگهان دچار نوستالژی قذافی و حافظ اسد و دوران جنگ سرد شده و به ولادیمیر پوتین اخلاص پیدا کرده‌اند، هنوز حاضر نیستند در ارزیابی سراسر منفی‌شان از عصر پهلوی تجدید نظر کنند. طبقه‌ی کارگر صنعتی ما هم محصول همین دوران است.

بله، رژیم به اصطلاح «غرب‌زده» پهلوی یک حکومت استبدادی بود، اما فاشیستی نبود. دیکتاتوری بود اما بسیجی و فاشیست نبود. (برای تعریف من از بسیجی و فاشیسم کلریکال به اینجا نظر کنید) نظام تئوکراسی شیعی در ایران، حتا وقتی که «ضد استکباری» و ضدامپریالیستی عمل می‌کند، یک نظام کورپوراتیستی پروتوفاشیست تمام‌عیار است. در زمان پهلوی، تصور اینکه ارتش یا حتا «گارد شاهنشاهی» بتواند آن نقش عجیب و غریب کورپوراتیستی و رانتی را داشته باشد که امروزه «سپاه» و بسیج و بنیادها بازی می‌کنند غیرممکن بود. دربار با همه‌ی عرض و طول‌اش، با دار و دسته‌ی مافیایی شاهزاده‌های بیکار و عیاش و ندیمه‌ها و غلامان خانه‌زاد نظیر عَلم و هویدا و ارتشیان، و با همه‌ی آن تشریفات، انگشت کوچک «بیت رهبر» و شبکه‌ی هرمی الیگارشی تئوکراتیک‌اش هم به حساب نمیآمد!

مدرنیته‌ عصر پهلوی، آمرانه یا غیرآمرانه، به هرحال رو به آینده داشت. تجددستیزی نظام شیعی، چیزی جز مدفون کردن امکانات معطوف به آینده نبوده! رژیم محمدرضا شاه ظالم بود اما «نکبت» نبود. این «نظام» نکبت و بندگی را میخواهد در روان مردم چنان باطنی کند که به آن افتخار هم بکنند! حقیقتاً اگر «اینترنت» و دنیای مجازی اختراع نمیشد (که آن هم یک دستاورد غربی است) و ابزارهایی چون ماهواره و نوار صوتی و دیسک کامپیوتری نمی‌داشتیم، که طی این پانزده سال اخیر نسـل جوان ما را به دنیا پیوند ‌داد، بی‌شک این «نکبت» (به قول نیکفر) و این «طاعون فرهنگی» (به قول من) فرهنگ ما را به برهوت کامل تبدیل کرده بود.


■ آن طور که از حر‌فهای شما برمی‌آید، تضاد اصلی برای «چپ محافظه‌کار» به شکلی «دگماتیک» میان غرب و یا بومی‌گرایی شرقی با متحوای ناسیونالیستی-شیعی تعریف می‌شود. آیا به نظر شما چنین تضادی اعتبار یا اولویت ندارد؟ خود این واقعیت که غرب به مثابه یک مفهوم توانسته علاوه بر دلالتهای جزیی‌اش، معنا و تداعی‌ای جهان‌شمول پیدا کند ــنه فقط به خاطر تکوین و بسط مدرنیته‌ سیاسی در آن، بلکه به دلیل گره خوردنش به سرمایه‌داری جهانی ــ کافی نیست که ما نسبت به این مفهوم حساس و مشکوک باشیم؟

تضاد غرب و شرق برای بومی‌گرایان است که اعتبار و اولویت دارد. برای چپ، به‌ویژه چپ مارکسیست با شاخه‌های متعددش، نمی‌تواند مطرح باشد چون خودش فرزند روشنگری اروپایی است. امیدوارم حرف‌های من جنبه‌ شعاری پیدا نکند چون، به گمانم، نکته‌هایی که عرض می‌کنم قاعدتاً باید بدیهی باشند. ساختار اندیشگی چپ، مثل خردگرایی، سکولاریسم، اومانیسم، ماتریالیسم، احترام به فرد و فردگرایی، برابری‌طلبی ضد امتیازات دینی و خونی و موروثی، همه ریشه در روشنگری اروپایی (Enlightenment) دارد. «غرب» یک «مجموعه‌ تمدنی» است. سرمایه‌داری یک «وجه تولید» است (mode of production). بومی‌گرایان این دو را تفکیک نمی‌کنند. بومی‌گرایان با غرب مشکل هویتی و فرهنگی دارند، درگیری آن‌ها با «تمدن» غربی است. استعمار تنها این تقابل را تشدید میکند اما علت اصلی نیست. برعکس رابطه‌ چپ با مسیر تاریخ غرب به طور عام و با وجه تولید سرمایه داری به طور اخص یک رابطه‌ی دیالکتیکی (پذیرش، ادغام، نقد، فراروی) است.

چپ نه تنها غرب‌ستیز/تجددستیز نیست بلکه خود «سرمایه» را هم در جایگاه تاریخی داوری می‌کند. در جهانی که بندهای پدرسالاری، پادشاهی، ولایت و مرجعیت دینی، تاروپود روابط اجتماعی را کنترل می‌کند، «سرمایه» ظرفیت آزادسازنده دارد. در جهانی که فرهنگ دینی افیون ذهن‌هاست و مانعی جدی برای پذیرش دیگراندیشی و دیگرباشی و پلورالیسم، «سرمایه» قابلیت رهایی‌بخش دارد. این نخستین تز بنیادی «مانیفست کمونیست» مارکس و انگلس است. «سرمایه» هرآنچه را که صلب و منجمد و بسته است، چه در مناسبات اجتماعی و چه در ذهنیت‌ها و ارزش‌ها، آب می‌کند، بخار می‌کند و به هوا می‌فرستد. اینجا داریم مفهوم «سرمایه» را درگیومه به معنی مارکسی به کار می‌گیریم یعنی نه مقداری سپرده و پول بلکه به معنی «یک رابطه‌ اجتماعی» همانطور که در کتاب «سرمایه» تعریف شده. طبقه‌ کارگر، که امروز فقط کارگر صنعتی نیست بلکه هر مزدبگیری است که نیروی کارش را می‌فروشد، اگر بخواهد خودش را آزاد کند، باید بندهای جهان پیش‌ـ سرمایه را هم از میان بردارد. سوسیالیسم یک فراورده‌ی مدرن اروپایی است که می‌خواهد دستاوردهای تمدنی غرب را حفظ کند، مثل آزادی‌های لیبرالیسم سیاسی که شامل خردگرایی و سکولاریسم و احترام به فرد هم هست. برای مای ایرانی شیعی‌زده‌ از لحاظ اقتصاد و فرهنگ عقب افتاده که هرگز این چیزها را نداشته‌ایم، گفتن این که «عقل مدرن» مساوی است با زندان و کلینیک و آسایشگاه روانی و آشویتس، گفتن این‌که «آزادی از غرب نمی‌آید»، برای من قابل درک نیست. جنبه‌های تخریبی وجه تولید سرمایه داری را نمیتوان با بومی‌گرایی یا با گسست از نظام جهانی (de-linking) تصحیح کرد. بومی‌گرایی این ظرفیت را ندارد. اسلامیسم ضدغربی این ظرفیت را ندارد. نه شیعیسم، نه سلفیسم، و نه هیچ نوع دیگری از بومی‌گرایی رزمنده (میلیتانت) ظرفیت و پتانسیل رهایی‌بخش ضداستعماری ندارند. نبرد آنها با غرب از خود استعمار غربی هم ارتجاعی‌تر است.
حتا اگر سوار بر سرمایه‌داری رانتی هم نباشد، حتا اگر در مواردی مدعی نوعی «سوسیالیسم» بومی هم باشد (مثل قذافی در لیبی، البکر و صدام در عراق، احمد بن بلا و نظایر آنها در آسیا و آفریقا) بازهم زاینده‌ شکلی از استبداد آسیایی است تا نظامی متعالی‌تر و فرهنگی مترقی‌تر از لیبرالیسم غربی. نیروی چپ، چپی که درگیر مبارزه‌ طبقاتی هم در سطح ملی و هم در سطح جهانی است، اگر با این نیروهای بومی‌گرای تاریک‌اندیش دست به اتحاد بزند با دست خود گور خودش را می‌کند. همانطور که در تاریخ قرن بیستم، در همه‌ی جنبش‌های آزادیبخش ملی ضداستعماری شاهد بودیم: الجزایر، فلسطین، عراق، ایران، افغانستان، لیبی و غیره.

■ بیایید از چشم همان‌هایی به اوضاع بنگریم که چپ نئوکان می‌نامید؛ نقد فوکویی عقل مدرن شاید در ایران به قول شما نامربوط و نابه‌هنگام باشد، اما دخالت قدرته‌ای غربی در خاورمیانه، و پیامدهای خونبار آن یک مسأله انضمامی است؛ همین‌طور، نزدیکی برخی گروههای به اصطلاح اپوزیسیون به عربستان سعودی؛ امنیت هم دغدغه‌ای است که نمی‌شود گفت غیرواقعی است. چه پاسخی دارید برای آنها که احتمالاً رویکرد شما را «انتزاعی» می‌دانند؟

همه‌ آن مشکلات انضمانی، نگرانی همه‌ ماست. این درست همان‌جایی است که همه‌ شاخه‌های چپ ایران را متحد می‌کند؛ چپ اکونومیست، چپ نئوکان، چپ دموکرات و سایر چپ‌ها. باید با دخالت‌‌های نظامی و حامیان راستگرا و نئوکان آنها مبارزه کرد؛ باید افشاگری کرد. چه در ایران زندگی کنیم، چه مقیم خارج باشیم. هنگامی که جرج بوش تدارک حمله‌ به عراق را می‌دید، میلیون‌ها معترض به خیابان‌های نیویورک و سایر شهرهای بزرگ آمریکا ریختند و راهپیمایی‌های اعتراضی داشتند. ما همه آن جا بودیم. امنیت برای هیچ‌کس مسأله‌ای انتزاعی نیست. تفاوت ما با چپ نئوکان در این نیست که با دخالت‎های غربی نباید مبارزه کرد. اختلاف در این است که ما باید همزمان نقش دولت‌های مرتجع خاورمیانه را هم در جنگ‌افروزی یا تحریک به جنگ‌افروزی نادیده نگیریم. قبل از اشغال عراق توسط ایالات متحده، صدام حسین دست به تحریکات نظامی بسیار زده بود. سرکوب خونین شیعیان در جنوب عراق، اشغال نظامی کویت، سرکوب همه‌ آزادیخواهان داخلی و روشنفکران منتقد عراقی. این طور نیست که گروه‌های بزرگی از روشنفکران یک کشور ناگهان یک شبه تصمیم بگیرند نئوکان بشوند! نقش سرکوب و ارتجاع داخلی هم دخیل است در راندن آنها به اردوگاه «دشمن»! بسیاری از این جوان‌های ایرانی که کوچ کرده‌اند به اروپا و آمریکا و برخی از خوش‌فکرترین ‌هاشان به ستادهای فکری نئوکان (به ویژه در پایتخت ارتجاع ـ واشنگتن دی سی) پیوسته‌اند، کسانی بودند که کارشان را درون جنبش دانشجویی ایران در زمان خاتمی شروع کرده بودند، همان سازمان‌های صنفی دانشجویی اسلامی و اصلاح‌‌طلب. آنها را سرکوب و تارومار کردند. نسل بعد در ماجرای هشتاد و هشت سرکوب شد و به خارج پناه برد. بیشترشان سابقه‌ زندان دارند. چطور میتوانیم این تاریخ و نقش حاکمیت در به وجود آوردن «دشمن» را نادیده بگیریم. چپ نئوکان می‌خواهد ما فراموش کنیم که منافع حاکمیت با منافع مردم یکی نیست. یا باید جانب «نظام» را بگیریم یا به «دشمن» تعلق داریم. چپ خاورمیانه، نیروهای سوسیالیست و کمونیست، روشنفکران سکولار، مارکسیست‌های خاورمیانه، درست با همین منطق، همین منطق خیر و شری، قربانی ارتجاع بومی شدند، و برای همیشه از تاریخ معاصر خاورمیانه حذف شدند! هم صدام حسین در عراق، هم حاکمان سوریه، و هم تئوکرات‌های ما در زمانی چشم به سلاح هسته‌ای داشته‌اند. این خود دعوتی بوده‌است به مداخله‌‌ی اسراییل و آمریکا! فرض کنید حاکمان ما موفق شوند بمب اتمی بسازند، بعد چه؟ میخواهیم «جزیره‌ی ثباتی» باشیم مثل کره‌ شمالی؟ اسلام‌گرایی نه تنها ضد استعماری نیست، بلکه امروزه تبدیل به یک خطر جدی تمدنی شده است. همان‌طور که امنیت انتزاعی نیست، حقوق مدنی و آزادیهای بدست آمده و برابری جنسی در غرب هم انتزاعی نیستند، و با اوضاع امروز دنیا، تنها چراغ امید برای زندگی‌های شرافتمندانه به حساب می‌آیند. اگر به نام دفاع از بومی‌گرایی ضدغربی، اگر به بهانه‌ی «امنیت»، آن حقوق و آن آزادی‌ها هم قربانی اسلام‌گرایی شود، همه‌ ما با هم دفن خواهیم شد. آن زمان، پرده‌ آخر خواهد افتاد و تاریکی همه‌ جهان را در بر خواهد گرفت.

■ بومی‌گرایی، هویت‌گرایی و ناسیونالیسم افراطی امروز محدود به ایران و خاورمیانه نیست و ما شاهد بروز آن در اشکال گوناگون و به مناسبت‌های مختلف از ظهور راست-بدیل (ALT-RIGHT) گرفته تا برگزیت هستیم. شما اما با جعل مقوله «چپ نئوکان» و طرح آن در زمینه تاریخ مبارزه با استعمار و امپریالیسم و..، به گونه‌ای قضیه را طرح میکنید گویی ما صرفاً با یک پدیده بومی ایرانی (مثلاً در ادامه سنت سیاسی حزب توده پس از انقلاب) یا در نهایت یک پدیده خاورمیانه‌ای روبرو هستیم. مگر امروز بازگشت به امر جزئی و بومی یک گرایش جهانی نیست؟

مفاهیم را باید تفکیک و در بسترهای تاریخی مشخص بررسی کرد. شباهت‌های صوری نباید ما را بفریبد. مثلاً جنبش‌های فاشیستی برحسب تعریف پوپولیستی‌اند. اما معنی‌اش این نیست که هرنوع پوپولیسم الزاماً فاشیستی یا الزاماً راستگرا است. ما پوپولیسم چپ هم داریم، پوپولیسم سکولار و غیر دینی، مثل جنبش «مائو» در چین یا جنبش «هوشی‌مین» در ویتنام. این دو نمونه ترکیبی بودند از خلق گرایی (پوپولیسم)، ناسیونالیسم، و کمونیسم. ‍‌هیچکدام بومی‌گرا یا هویت‌گرا نبودند و ناسیونالیسم‌ آنها نیز خصلت ضداستعماری داشت. جنبش‌های آزادیبخش ملی در کشورهای مستعمره هم ناسیونالیست بودند. اما ناسیونالیسم آنها در سمت مقابل ناسیونالیسم قدرت‌های بزرگ استعماری قرار میگرفت. گاندی و نهرو و مصدق ناسیونالیست بودند. ناسیونالیسم سلطنت‌طبان از نوع دیگری است، هویت‌گرا، باستان‌گرا (کالت کوروش و داریوش)، معتقد به سلطنت موروثی، و در مواردی نژادپرست (آریایی) هم هست. هیچکدام از این انواع ناسیونالیسم‌ها که ذکر کردم «بومی‌گرا» نیستند، یعنی خصومتی با مدرنیته و تجدد فرهنگی ندارند. غرب‌ستیز نیستند. رویالیست‌ها (سلطنت‌طلبان) هم ناسیونالیسم‌شان «بومیگرا» نیست؛ آن‌ها هم به فرهنگ جهانی و تجدد و آزادیهای مدرن باور دارند. سازمان آزادیبخش فلسطین (پی ال او) یک تشکیلات ناسیونالیستی و ضداستعماری بود، بدون آنکه بومی‌گرا باشد. در حالی‌که ناسیونالیسم ضداستعماری «حزب الله» و «حمس» با بومی‌گرایی اسلامی عجین شده است.

در ایران، اسلام‌گرایی، که به شکل خمینیسم بروز کرد، از دل یک انقلاب پوپولیستی به قدرت رسید. از لحاظ ایدئولوژی بومی‌گرا و ضد تجدد فرهنگی است. شجره‌اش به روحانیت متشرع صدر مشروطه (فضل‌الله نوری) از یک‌سو و اسلا‌م‌گرایی ضداستعماری سیدجمال‌الدین از سوی دیگر بر می‌گردد (که می‌خواست کشورهای مسلمان متحد شوند و در برابر غرب قد علم کنند). اگر آن را به دقت مطالعه کنید می‌بینید که همه‌جا در برابر نفوذ فرهنگ سکولار، مدرن، و در برابر آزادیهای شهروندی و برابری زنان ایستاده و از سنت‌های بومی و پدرسالار دفاع کرده‌است. جنبش «اخوان المسلمین» هم یک جنبش ضداستعماری و بومی‌گرا است که با نفوذ قدرت‌های غربی مبارزه می‌کند. پس این ترکیب اسلام‌گرایی، تشرع، بومی‌گرایی ضدتجدد، با خصلت بسیجی و فاشیستی، که در مقام قدرت دولتی بر اقتصاد رانتی و میلیتاریسم و نیروی هسته‌ای هم سوار شده و نظر به گسترش فرای مرزهای ایران هم دارد، این‌ها را باید در ظرف و بستر مشخص خودش بررسی کرد و آن را با پوپولیسم راست (دانالد ترامپ یا «برکزیت») در کشورهای متروپول یک ‍‌کاسه نکرد.

■ شما از یک سو، از «وارداتی» بودن مدرنیته در همه جا و از جمله غرب می‌گویید و به نظر معتقد به تأخر غرب (همچون شرق) نسبت به ایده مدرنیته هستید، اما از سوی دیگر، غرب و مدرنیته را یکی می‌گیرد و این دو واژه را درکنار و مترادف باهم به کار می‌برید. در یک کلام، این طور به نظر می‌رسد منطق دعوی‌تان را تا آخر پیش نمی‌برید، منطقی که شاید بتوان آن را در عبارت «کلی‌گرایی (universalism) مدرنیته علیه بومی‌گرایی» خلاصه کرد. نتیجه این می‌شود که جزئی‌گرایی‌های (particularism) غربگرا و غربی را بومی‌گرایی نمی‌دانید، آن‌هم در شرایطی که برای طبقه بندی بومی‌گرایی ناسیونالیست-شیعی عبارت «چپ نئوکان» را می‌پسندید و به سنت نومحافظه‌کاری «غربی» ارجاع می‌دهید. به عنوان سوال آخر، آیا درنهایت تمایزی میان میان غرب و مدرنیته و همین طور میان یونیورسالیسم و غربگرایی قائل هستید یا نه؟

پرسش شما را درست نمی‌فهمم. منظورتان را از «تأخر غرب همچون شرق نسبت به ایده‌ مدرنیته» نمیفهمم. اگر منظور شما نوعی بینش اروپامحور است، بله من این طور درک میکنم که روشنگری و فرهنگ مدرن نخست در ایتالیا، هلند، فرانسه، ژنو، انگلستان، و آلمان کلیدش زده میشود. به این رویدادها فکر کنید(دارم از یکی از مقالات قدیمی خودم نقل می‌کنم) که برخی از آن‌ها با تأخیر از حوزه‌های کانونی اروپا به سراسر جهان سرایت می‌کنند:

۱) پیدایش رسانه‌های نو، نخست صنعت چاپ در اروپا (از سده پانزدهم به بعد)، سپس رسانه‌های دیداری ـ شنیداری. چاپ وسیع رمان، روزنامه، و پورنوگرافی از سده هجدهم به بعد.
۲) نقش دوران‌ساز نهادهای آموزشی و دانشگاهی (ژنو، تولوز، پاریس، آکسفورد، کمبریج، سالامانچا، والنسیا، پیزا، پادوآ، ناپل، کونیگزبرگ، لایپزیگ، هاله، ینا، گوتینگن، برلین، اوپسالا، لوند، آمستردام، لایدن).
۳) رفورماسیون‌های بزرگ و انشقاقهای دین مرکزی (کالوین، زوینگلی، لوتر).
۴) نخستین تلاشهای اصلاح‌طلبان درباری همراه با نوگرایان دینی در چارچوب نظم قدیم. مشروطه گرایی. رواج تئولوژی فلسفی. اشاعه دئیسم.
۵) جدایی فلسفه از تئولوژی و آغاز عصر روشنگری به معنی اخص (دکارت، لاک).
۶) استقرار تفکر عقلی، علم مدرن، ریاضیات، ستاره شناسی، کیهان شناسی جدید و بینش مکانیکی از جهان و کائنات (کوپرنیک، گالیله، نیوتون).
۷) «روشنگری رادیکال» سده هفدهم: بازخوانی، نقد، و تعبیر جدید متون کانونی دینی و کتاب‌های مقدس، بازتعریف نقش پیامبران، انکار معجزات، ابطال وجود بهشت و دوزخ، الاهیات طبیعت، آتـئیسم (اسپینوزا ـ گرایی، اصحاب آنسیکلوپدی فرانسوی)، نقش محوری آمستردام و روتردام در جمهوری هلند. سکولاریسم.
۸) «انقلاب صنعتی» سده هجدهم و ادامه‌اش در سدهء نوزدهم نخست در انگستان و سپس بقیه اروپا و آمریکا.
۹) تأسیس جمهوری سکولار در آمریکا. نوشته‌های پدران مؤسس ایالات متحده (جفرسون، آدامز، همیلتون، مدیسون، واشینگتن).
۱۰) انقلاب کبیر فرانسه و سایر «انقلابات بورژوا دموکراتیک» در سراسر اروپا، همراه با «روشنگری میانه‌رو» در سده‌های هجدهم و نوزدهم: دین در محدوده عقل، آزادی عقل ِ خودقانونگذار، اخلاقیات عقلی، قوانین مدنی و غیرالاهی (هیوم، روسو، ولتر، کانت، فیخته، شلینگ، هگل، منتسکیو، آدام سمیت و بسیاری نامهای خط اصلی عصر روشنگری) داروین و طرح تکاملی طبیعت و جانداران. فلسفه نیچه و نقد متافیزیک، مرگ خدا، نیهیلسم. هگلیان چپ (فویرباخ، ستراوس، باوئر، ستیرنر).
۱۱) استقرار جامعه مدنی (یا جامعه بورژوایی). اومانیسم، لیبرالیسم.
۱۲) سوسیالیسم مدرن و جنبش‌های وسیع کارگری، احزاب سوسیال دموکرات اروپایی (مارکس، انگلس، لاسال، ببل، پلخانوف) در کنار آنارشیسم (فوریه، پرودون، ستیرنر، باکونین).
۱۳) بلشویسم و کمونیسم (لنین، تروتسکی، بوخارین، لوکزامبورگ، گرامشی، لوکاچ).
۱۴) فروید، و شعبه‌های روانکاوی مدرن.
۱۵) اگزیستانسیالسم فرانسوی (مرلوپونتی، سارتر، کامو، دوبوار). نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت (هورکهایمر، آدورنو، مارکوزه، هابرماس).
۱۶) فمینیسم و جنبش‌های رهایی زنان.
۱۷) فلسفه هایدگر و پست مدرنیسم.

فرهنگ اسلامی در خاورمیانه و شمال آفریقا، هر چند پیش از عصر روشنگری پیشتاز علوم بود، به ویژه در سده‌های نهم، دهم میلادی و کمی بعدتر، اما در رویدادهایی که اینجا برشمردم نقشی نداشت. من وارد جزئیات نحوه‌ی «ورود» تجدد در خاورمیانه و شمال آفریقا نمی‌شوم چون بحث پیچیده و مفصلی است، و البته درهم‌آمیخته با استعمار ــ از زمان مداخله‌ی ناپلئون در مصر تا همین امروز. «بومی گرایی» نوعی از مقابله‌ی فرهنگی و سیاسی است در برابر امواجی که از مراکز فرهنگی کانونی در اروپا و آمریکا به سمت نواحی ماقبل مدرن به حرکت درآمدند. در خطه‌ی ما، شروع این دوران همزمان است با افول امپراطوریهای صفوی و عثمانی و بعدها این روند در اواخر قرن نوزدهم با اصلاحات امیرکبیر در عصر قاجار و اوائل قرن بیستم با جنبش مشروطیت سرعت می‌گیرد. «کانون» اروپا است و ما «پیرامون»، عمدتاً واردکننده از مسیر غرب روسیه و آذربایجان و آناتولی.

در ضمن باید توضیح بدهم، چون احساس می‌کنم در سؤال شما سوءبرداشتی رخ داده، «چپ نئوکان» از دید من کسانی هستند که خودشان نه مذهبی هستند نه بومی‌گرا و نه حتا ناسیونالیست. آنها به همان تعبیر سنتی «چپ» هستند. منتها بنا به دلایل سیاسی تصمیم گرفته‌اند از نیروهای بومی‌گرا حمایت کنند چون باور دارند که بومی‌گرایی اسلام‌گرا، در ایران تئوکراسی شیعی، در برابر استعمار غربی و امپریالیسم ایستادگی می‌کند و باید مورد حمایت سکولارها و دموکرات‌ها و چپ‌ها قرار بگیرد. به گمان من آن‌ها اشتباه می‌کنند. ///

زن، بدن، و اختيار
گفتگوی منيره کاظمی با عبدی کلانتری
هوموفوبيا، فاشيسم، و آزادی جنسی
گفتگوی حميد پرنيان با عبدی کلانتری
چای و گپ فیس بوکی
عبدی کلانتری