۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

انسانی شريف و آزاده

خبر جدايی مهدی جامی از راديو زمانه ــ راديويی چندرسانه ای که خود او با حمايت مالی پارلمان هلند و همکاری تيمی از برنامه ريزان نزديک اش آنرا ساخت و گسترش داد ــ مرا شگفت زده کرد. هويت کنونی راديو زمانه به ميزان زيادی ناشی از ايده ها و ابتکارات مهدی جامی و مديريت او بوده است. برای بسياری از ما که با زمانه همکاری می کنيم خبر اختلافات هيأت مديرهء زمانه با آقای جامی که پس از ماهها مذاکره لاينحل مانده بوده و سرانجام هفتهء گذشته به جدايی قطعی او انجاميده، غيرمنتظره و پرابهام بود. اختلاف بر سر چه چيز؟ مديريت اداری و مالي؟ مديريت فنی و رسانه اي؟ کيفيت برنامه ها؟ سمت گيری سياسی زمانه؟ يا عوامل ديگر؟ اين ابهام ها هنوز روشن نشده اند اما حقيقتی که باور به آن طی روند دوسال همکاری با زمانه برای من ثابت مانده، شخصيت آزاده و آزاد انديش مهدی جامی و شايستگی او در مديريت رسانه ای فارغ از وابستگی های فرقه اي، حزبي، و ايدئولوژيک است.

همکاری من با راديو زمانه از ابتدای تأسيس آن تاکنون منحصر به نوشتن و تهيهء يک برنامهء هفتگی بوده است به نام «نيلگون» که به نقد فرهنگ و سياست می پردازد. اين برنامه با پيشنهاد و حمايت آقای جامی پاگرفت و تداوم پيدا کرد. کسانی که با برنامه های نيلگون در زمانه آشنايی دارند می دانند که مضامين و زاويهء ديد آن با سياست و روال کلی راديو زمانه متفاوت بوده است و به تعبيری می توان گفت که نيلگون (خوب يا بد) تا اندازه ای «گوسفند سياه» اين گله است. از موارد استثنا که بگذريم، ژورناليسم راديو زمانه در مسير اصلاح طلبی داخل ايران حرکت کرده است که همان گرايش ليبرال در ميان روشنفکران دينی است. اين ژورناليسم برای بقای خود (و امنيت جانی خبرنگاران اش در ايران) مجبور به پذيرش مشروعيت حکومت اسلامی بوده تا اجازه پيدا کند انتقادات خود را منتشر سازد. مدير زمانه بارها مستقيم و غيرمستقيم اشاره کرده است که زمانه راديوی «اپوزيسيون» نيست و نمی خواهد تبديل به صدای تبعيدی ها شود. بسياری از نويسندگان زمانه را ژورناليست های جوان يا ميانه سالی تشکيل می دهند که دوران آزادی های نسبی رياست جمهوری خاتمی را دورهء طلايی فعاليت خود می دانند و دل شان می خواهد شاهد روزی باشند که آن دوران به نحوی جدی تر و سازنده تر در ايران احيا و نهادينه شود. راديو زمانه موفق شده توسط خبرنگاران جوان خود در ايران تا اندازه ای صدای اقليت های سرکوب شده، بهائيان، يهوديان، فعالان حقوق زنان، همجنسگرايان و دگرباشان، روحانيان دموکرات و ناراضي، نويسندگان و هنرمندان سانسور شده، و فعالان حقوق بشر در ايران را منعکس کند و بدون سرشاخ شدن مستقيم با رژيم، با پرهيز از زبان معترض و پرخاشگر، تبعيضات و حق کشی ها را گزارش دهد.

برنامهء نيلگون از اين جهت متفاوت بود که از ابتدا با صراحت مشروعيت تئوکراسی شيعی در ايران را به رسميت نشناخت و نويسندهء تبعيدی و چپگرای آن بر خود لازم دانست تأکيد ويژه ای بر نقد بومی گرايی و نقد فرهنگ دينی از ديدگاه جامعه شناسی تاريخی داشته باشد. نيلگون از اينکه فاشيسم دينی و طاعون فرهنگی را به اسم خطاب کند ابايی نداشت. با اين وجود، مدير زمانه عليرغم مشی عمومی راديو، هرگز در کار تهيهء نيلگون مداخله نکرد و ذره ای به سانسور يا فشار غيرمستقيم مبادرت ننمود. پس از چند ماه از پخش اين برنامه، مدير زمانه تحت فشار و حتا شانتاژ زيادی قرار گرفت ــ گاه از جانب دوستان و آشنايان خود او ــ که نيلگون را برچيند. اما آقای جامي، که با نويسندهء نيلگون هيچ سابقهء آشنايی نداشت، به فشارها تن در نداد.

يک بار يک بلاگر مسلمان خطاب به مهدی جامی نوشت که درراديو زمانه، «گسترش ناهنجار برهنگي، اسلام ستيزي، اباحی گری، مايه ی سرافکندگی است. . . برادر من! آشفتگی رواني/ انديشه گی مبتديانی چون جناب کلانتري، دامن شما را نيز آلوده می کند. کلانتری که نه در ميان مسلمانان اصيل نيک زيسته و نه حتی به خواندن ابتدايی قرآن تواناست، در سايت شما محمدِ امين و الله را لجن مال دهان آلوده ی خود می کند. امروز، اسلاموفوبيا نه در صدای اسرائيل که در راديوی برادر جامي، ناقوس مرگ را می نوازد. جناب کلانتری به آسودگي، مسلمانان را خرافيان خوانده و پيامبران را تبهکاران. نابخردانه می گويد : تنها آن گاه ليبرال و آزادی خواهيم که «الله» را «اکبر» ندانيم. يا دلمان نلرزد. غمی نيست! برادر! بگذار او در سايت هرزه نگار و ترس افزايش ، چند صد گرم آبريزگاه را تقديس کند. بگذار لب های دختران مغضوب ايراني، دل او را بلرزاند. به جای ساحت متعالی الله بر معبد فرج، سر کرنش فرو آورد؛ اما شما چرا؟ آيا ديگر نيلگون با زمانه تفاوتی اساسی دارد؟ آيا دغدغه ی اصلی زمانه، تن است؟ آن هم با قر پاريسی و برهنگی تورنتويي؟ شرمتان باد! که نمی دانيد، يا از ياد برده ايد که ايراني، صدها هزار ليتر خون داد تا پرچم الله نشان برافراشته باشد! هلند، ننگی ديگر را تجربه کرد؛ غافل از اين که مشکل ايرانی چيز ديگريست.»

[اين جوانان شريف و خوش خط و سيمای مسلمان ما که هاله های روحانی در اطراف سـر و ته شان تلالو دارد هميشه منتظر فرصت اند تا با دهان مشتاق آموخته های تئوريک و تئولوژيک شان را ــ راجع به پليدی های «فرج» زنان ــ منبری کنند. (من نمی دانم چرا هيچوقت هيچ کس چيزی راجع به «جی سپات» به آنها ياد نداده است!) حالا اين برادر، به شيوهء تاجرمنشانهء پيامبرش، زمانه را سرزنش می کند که چرا صدها هزار ليتر خون اسلامی برادران را گذاشته و به چندصدگرم فرج و آبريزگاه خواهران دلخوش کرده است!]

همين انسان مکتبی «برادر جامی» را شماتت می کند که چرا به «بهائيان» ميدان داده؛ «البته، تمجيد از سلمان رشدی و ديگر دشمنان ايران، پز دارد. نه؟ اين گونه به آسودگی می توانيد خنده ی جناب [آرامش] دوستدار را هديه بگيريد. همان بهايی گستاخی که پدر و مادرش تا کمر در محضر رضا قلدر خم می شده اند.»

يکی ديگر از اين برادران ِ الله پرست خطاب به مدير زمانه نوشت (و نامه اش عيناً در سايت زمانه چاپ شد)، «شما حقوق بگير كسانی هستيد كه موجب آزار ريه های پدرم شده است، شما برای كسی كار می كنيد كه مواد لازم برای گازهای خردل را برای عراق تامين كرده است. شما برای گروهی كار می كنيد كه حامی اصلی جريانات ضد اسلامگرايی (ضد كودكان لبنان) است،‌ شما برای حزبی اروپايی كار می كنيد،‌ كه در تمام دنيا مشهور به صهيونيست بودن است! . . . ببخشيد آقای جامي،‌ شما دشمنيد، و امروز تازه اول جنگ ماست! . . . شما نيز حقوق بگير دشمنان ايران شده ايد؛ حقوق بگير تروريست های منافقی كه به هيچ كس،‌ به اعضای حزب جمهوری اسلامي،‌ به رجايي،‌ به باهنر، به امام خامنه ای و ... رحم نكردند، زيرا قدرت مباحثه نداشتند،‌ و تنها می توانستند حذف فيزيكی كنند؛‌ . . . نكاحتان با خاخام های اورشليم را گرامی می داريم. بزاق های امروز، و گلوله های فردايمان نثار وجود پر نفرتتان! برای عاشقانه تر بودن،‌ شما را با همسران يهوديتان در حال معاشقه به درك واصل خواهيم كرد!»

خواننده (شنونده)ی ديگری در زمانه خطاب به آقای جامی پيغام گذاشت که، «آقای دبير محترم: از روزيکه اين رسانه شروع بکار کرده از بين اين همه ايرانی و صاحب بيش از هشتاد هزار وبلاگ فقط آقای عبدی کلانتری هستند که از روز اول با قاشق و بشقاب و تخت خواب و ميز و صندلی شان به اين محيط اسباب کشی کرده و به مقام VIP ارتقا داده شده اند. بجز اين ايشان اجازه کنترل نوشته هايشان را هم دارا می باشند. سئوال من اينه: چرا و با چه ضوابطی ايشان نور چشمی شما شده؟ مگر ايشان سايت خيلی جالب و اروتيک خودشان را ندارند که قابليت جذب خواننده های از ۱۸ سال تا ۹۵ ساله را دارد؟ . . . بعقيده من آقای کلانتری با ان مواضع شديدا مغزصانه و ضديت با دين اسلام علناً به نفاق بين مردم ايران می پردازند. آگر آقای کلانتری ادعای بی خدايی می کنند چرا مثل بقيه خدا نشناس ها به همه اديان انتقاد نمی کنند؟ اگر ايشان بازای هر ۱۰ لگد به اسلام يه ويشگونی هم از دين يهوديت و يا مسيحيت می گرفتند من زياد باهاش مسئله ای نداشتم. شما از نفرت و نفاق افکنی بين مردم بيزاريد اما به ايشان چک سفيد داده که هر مزخرفی را که دشمنان اسلام برايش ساخته اند به حساب اسلام گذاشته و بهترين سعی خود را بکند که زير بنای دين مردم ايران را بزند. . . . آقای دبير محترم: شما هم ريش و هم قيچی را دست ايشان داده ايد که هر وقت خواست بلند گوی خود را روشن کرده و دروغ پراکنی کند . . . من از شما خواهش می کنم که اين امتياز-- privilege -- را از ايشان بگيريد.»

بگذار او در سايت هرزه نگار و ترس افزايش ، چند صد گرم آبريزگاه را تقديس کند. بگذار لب های دختران مغضوب ايراني، دل او را بلرزاند. به جای ساحت متعالی الله بر معبد فرج، سر کرنش فرو آورد؛ اما شما چرا؟ آيا ديگر نيلگون با زمانه تفاوتی اساسی دارد؟ آيا دغدغه ی اصلی زمانه، تن است؟ آن هم با قر پاريسی و برهنگی تورنتويي؟

«مدير حلقهء ملکوت»، از همکاران زمانه و دوست قديمی آقای جامي، در زمانه نوشت، «راديو زمانه،‌ چنان‌که خود ادعا دارد، راديوی نخبگان نيست. بنا به ادعای راديو زمانه، اين راديو برای شهروندان ايرانی است، آن هم شهروندان زير سی سال. عبدی کلانتری شايد بتواند اين سخنان را برای جمعی از نخبگان هم‌فکر خود بيان کند و حتی مورد ستايش واقع شود. اما اين جنس سخنان (اللهی که اکبر نيست و حضورش مشمئز کننده است)، در ميان ايرانيان مسلمان داخل و خارج کشور با چه واکنشی مواجه مي‌شود؟ من نمي‌گويم عبدی کلانتری بايد به خاطر گفتن اين سخنان مجازات شود. ... اما عبدی کلانتری هيچ اعتنايی به حساسيت‌های فرهنگی و پيچيده‌ی مخاطب ايرانی و مخاطب زمانه ندارد. . . ما در قرن بيست و يکم زندگی مي‌کنيم نه در روزگار نزاع‌های کلامی و جنگ‌های مذهبی. عبدی کلانتری مي‌خواهد در کنار آرامش دوستدار نقش ولتر را در اسلام بازی کند. اما اين سناريو با آن سناريو فرق‌های بسيار دارد و بحث درباره‌ی آن فراوان است.»

اينها فقط چند نمونه بود از ميان دهها اعتراض مشابه از سوی کسانی که ظاهراً با مديريت زمانه احساس هم کيشی و برادری داشتند. گفتم که مدير زمانه قصد نداشت «راديو تبعيديان» به راه اندازد و هميشه رو به ايران و مخاطب ايرانی داشت. اما در عين حال نمی خواست صدای تبعيدی را هم خاموش کند. آخرين نمونه ، مصاحبهء ويدئويی طولانی مهدی جامی با شاعر و روشنفکر برجستهء تبعيدی اسماعيل خويی بود، کسی که زندگی خود و نزديک ترين کسان اش ــ از سعيد سلطانپور و غلامحسين ساعدی گرفته تا جگرگوشهء خودش ــ مستقيم و غيرمستقيم به دست رژيم فقيهان تباه شد اما هرگز به سازش تن نداد و ذره ای در برابر اسلامگرايان اصولگرا و اصلاح طلب کرنش نکرد. راديو زمانه با حمايت مهدی جامی دست همکاری به سوی تنی چند از نويسندگان سکولار ايران دراز کرد که که پيشينهء دينی نداشتند ــ در ميان آنها می توان از داريوش آشوري، شهرنوش پارسی پور، رضا دانشور، حسين نوش آذر، و ناصر غياثی نام برد. زمانه با کسانی چون هادی خرسندي، عدنان غريفي، و زکريا هاشمی (برای نمونه) مصاحبه کرد که نه در زندگی شخصی و نه در کار حرفه ای خود با رژيم اسلامی کنار نيامده بودند.

راديو زمانه را به خاطر ضعف بخش خبری اش مورد انتقاد قرار داده اند اما کسانی که برنامه های روزانهء حسين علوی و ايرج اديب زاده را دنبال کرده باشند می دانند که کيفيت گزارش ها و مصاحبه های اين دو روزنامه نگار کارکشتهء سکولار هيچ چيز از برنامه های مشابه در بی بی سي، راديو فردا، دويچه وله، و صدای آمريکا کم نداشته است. برنامه های روشنگر «ميراث فرهنگي» نوشتهء بيژن روحانی از بهترين برنامه ها در زمينهء معماری و باستانشناسی با نگاهی سکولار و انتقادی بوده است. يکی از افتخارات راديو زمانه سلسله گفتارهای محمدرضا نيکفر در زمينهء انديشهء انتقادی و اقتصادسياسی دين بود که به مدت يکسال، دوبار در هفته پخش می شد. محمدرضا نيکفر، مؤلف رسالهء «ايمان و تکنيک» و کتاب «خشونت و حقوق بشر» از جدی ترين منتقدان نوشته های روشنفکران دينی است.

پس از به پايان رسيدن گفتارهای محمدرضا نيکفر بخش «انديشه» ی زمانه افت کرد و مطالب آماتوری پرت در آن بسيار به چاپ رسيد اما به تدريج با مطالبی جدی از نويسندگانی نظير مهدی خلجی، اکبرگنجی، آرش نراقی، و ياسرميردامادی، و بعدها گزارش های پرريسک سراج ميردامادی، دوباره خواندنی شد. آشنايی نزديک اين نويسندگان با مباحث تئولوژيک، فقهي، و فلسفی در اسلام، باعث شده که نقد درونی فرهنگ اسلامی اکنون از جديت بيشتری برخوردار شود.

اين دو گرايش مديريت زمانه، مشی اصلاح طلبانهء «انتقاد درعين وفاداري» در قبال حاکميت سياسی در ايران از يکسو و همکاری و همدلی با روشنفکران غيرسازشکار و منتقدان سکولار رژيم، باعث می شد که زمانه همواره از دو جهت مورد حمله قرار گيرد. يک بلاگر/ ايدئولوگ مدافع حکومت فقاهتی ــ که طی دو سال اخير نقش پليس سياسی را در اينترنت بازی کرده و در وبلاگ خود به طور پيگير برای منتقدان رژيم پرونده سازی امنيتی کرده است ــ زمانه را بخشی از پروژهء نواستعماری غرب معرفی نمود و به تأسی از او کيهان (ارگان پليس امنيتی) نيز زمانه را به همکاری با «ناتوی فرهنگي» ، اشاعهء «فحشای رسانه اي» و «انقلاب مخملي» متهم کرد. از سوی ديگر، کسانی که همکاری با دستگاههای ايدئولوژيک دولت ايالات متحده را برای سرنگونی رژيم اسلامی مشروع می دانند (انقلاب مخملی واقعي)، اصرار دارند ثابت کنند راديو زمانه پروژه ای است که از ابتدا توسط جناحی از داخل ايران سازمان داده شده است تا از رژيم آن چهره ای انساني، بزک شده، و مردم فريب به جهان ارائه دهد. هيچ يک از اين دو تصوير با واقعيت خوانايی نداشت. مدير زمانه، نه به اسلاميون تضمين داده بود که به ساز آنها برقصد و نه قرار گذاشته بود زمانه را به ارگان غيررسمی اپوزيسيون سياسی تبديل کند.

شايد ايده آل مديريت زمانه اين بود که يک «کمونيته» ی رسانه ای غير بوروکراتيک، غيرمتمرکز، و ديناميک، متشکل از همهء گرايش ها بسازد که کارکنان آن اعم از دينی و سکولار، مؤمن و آته ئيست، بتوانند با همدلی و همکاری فقط به کيفيت کار بينديشند و اگر به اصلاح امور نظر دارند، اين هدف از راههای فرهنگي و غيرسياسی ، به آرامی و بدون جنجال و تهييج و جبهه گيری های ايدئولوژيک صورت گيرد. اين فکر از همان کنفرانس مقدماتی تأسيس راديو (تابستان ۲۰۰۶) مشهود بود که در ميان شرکت کنندگان، هم می شد چهرهء شوخ شاهرخ گلستان را ديد که اصراری نداشت سمپاتی های روياليستی قديم را پنهان کند، يا روشنفکران سکولاری چون مهران براتی (از رهبران جمهوريخواهان ملي)، جمشيد فاروقی (سرپرست دويچه وله)، محمد رضا نيکفر، و هم کسانی که سابقهء کار در رسانه های اصلاح طلب داشتند مثل جهانشاه جاويد، پرويز جاهد، عباس معروفي، نيک آهنگ کوثر، معصومه ناصري، مهدی خلجي، و هم جمعی از وبلاگ نويسان نوانديش مسلمان. سايرين نيز ترکيبی ناهمدست داشتند، مهدی جامی هم از دوستان پانک و راکر دعوت کرده بود و هم از کسانی که هنوز حجب مذهبی در رفتارشان به چشم می خورد. از آن تاريخ به بعد، مديريت زمانه به هرکس که پا پيش گذاشت و داوطلب تهيهء برنامه ای شد، اين امکان را داد که خود را بيازمايد. برخی از همکاران دايمی زمانه با پيشنهاد خود و بدون سابقهء آشنايی با مديريت زمانه به جمع تهيه کنندگان پيوستند.

من از آن تاريخ به بعد، دو بار ديگر مهدی جامی را ملاقات کردم. يک بار به طور گذرا در سالن دانشگاه کلن آلمان، و بار آخر در نيويورک. مهدی جامی در نشست و برخاست خود آرام و کم سخن است، هرگز صدايش را بالا نمی برد و از الفاظ سخيف استفاده نمی کند. بر زبان و ادبيات فارسی مسلط است، خوب می نويسد و خوب صحبت می کند. او رساله ای در بارهء ادب پهلوانی در ايران نوشته و منتشر کرده است. به طور مبهمی به نوعی ماوراء طبيعهء عرفانی باور دارد اما نمی توان او را «مذهبي» خطاب کرد. به هيچ وجه اهل تظاهر نيست و دانش اش را به رخ نمی کشد. به جنبه های فرهنگ، شعر، ادبيات ، و موسيقی بومی و شرقی عشق می ورزد و از آنها شناخت دارد اما بومی گرا و واپسنگر نيست؛ مدرن است. از علايق او دنبال کردن تحولات شهری در بستر مدرنيسم ، و نشانه شناسی رفتار و حالات و موقعيت های يک فرهنگ در حال گذار است. به سينما و فيلمسازی فکر می کند و از آخرين پروژه های ناتمام او برای زمانه ــ که نشانگر ناوابستگی و استقلال فکری او نيز هست ــ تهيهء يک سلسله برنامهء ويدئويی با انسيکوپديا ايرانيکا بود که معتبرترين نهاد فرهنگی مربوط به ايران در آمريکاست. بی شک مهدی جامی برای هر رسانه يا نهاد فرهنگی که کار کند، سرمايه ای ارزشمند خواهد بود.




~

لينک مرتبط ـ سبيل طلا

۱۳ نظر:

خسرو ناقد گفت...

آقای عبدی عزيز. در امثال فارسی به آنچه در زبانهای اروپايی «گوسفند سياه» (black sheep = schwarzes Schaf)اطلاق می شود، "گاو پيشانی سفيد" می گويند؛ يعنی کسی که انگشت نماست.
می بخشيد که اشاره من هيچ ارتباطی به موضوع نوشته شما ندارد.
پايدار باشيد و سربلند

mehdi گفت...

عزیز
برایت ایمیل داده ام. بعضی نامها نادرست است باید تصحیح شود. - مهدی

Das گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Abdee Kalantari گفت...

دوست گرامی آقای ناقد،
حق با شماست. ممنون از تذکر. چيزی که هست مطمئن نيستم «گاو پیشانی سفيد» در فارسی همان معنی ای را که قصد من است برساند. منظور من «انگشت نما»، يا «شهرهء خاص و عام»، يا «بدنام» نيست. يکی از دوستان گفت در فارسی «بز ِگـَر» هم داريم. هردوی اين اصطلاحات در فارسی بار منفی دارند. اما «بلاک شيپ» در انگليسی چيزی مثل «نخالهء فاميل» يا عضوی از خانواده که با ديگران فرق می کند (گاه منفی و گاه مثبت) است.

Das گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
خسرو ناقد گفت...

آقای عبدی عزيز
می دانيد که من "لغت بازم" و سرم برای اين گونه مباحث درد می کند. به همين خاطر هم عذر خواستم که پيام نامربوط زير نوشته شما گذاشتم. اما حالا که پاسخ شما را خواندم، بگذاريد کوتاه اشاره ای کنم و بگذرم!
من شخصاً تاکنون "بز ِگـَر" نشنيده ام . ولی اگر چنين تمثيلی هم وجود داشته باشد، سخن شما در مورد بار منفی آن درست است. چه کسی دلش می خواهد "گَر" باشد که هم تصوری زشت است و هم نوعی بيماری! اما "گاو پيشانی سفيد" فقط "عيب" اش اين است که در ميان گله بيشتر به چشم می خورد، چون به ندرت گاوی يافت می شود که پيشانی اش سفيد باشد. اگر هم باشد، نه صورت زشتی دارد و نه نوعی بيماری است و نه حتی عيب است. در فرهنگ فارسی عاميانه "گاو پيشانی سفيد" کنايه از چيزی يا کسی است که بسيار کمياب است و به همين خاطر وقتی ديده شود همه با انگشت او را به هم نشان می دهند (انگشت نماست). اما به هيچ وجه "بدنام" و "نخاله" نيست و از اين نوع صفت های منفی ندارد. اين مثال هم از داستان "داش اَکل" هدايت آمده که: "داش اَکل در شهر مثل گاو پيشانی سفيد سرشناس بود".
بيش از اين دردسرتان نمی دهم و باز از شما و هم از آقای مهدی جامی پوزش می طلبم که پيامی برايتان می نويسم که نامربوط به نوشته شما درباره ايشان است.
پايدار باشيد و سربلند.

ناشناس گفت...

ممنون از اين نوشته. به نظرم لازم بود كه شما نظرتان را در اين مورد بگوييد و ذهن خوانندگان را از زاويه ديد خودتان روشن كنيد.

در مورد بحث واژگاني هم كه اينجا ايجاد شده بد نيست دو نكته را بگويم. اول اينكه من هم در مورد "بز گر" (كه در لغتنامه دهخدا هم ذكر شده)موافقم كه بار منفي دارد. اما گاو پيشاني سفيد در دهخدا اينطور آمده: "سخت مشهور، آنكه همه كس و در همه جا او را شناسند" و به نظر من هم بار منفي ندارد و خنثا هست. يعني بستگي به مورد استفاده دارد.

اما نكته مهم تر اينكه تعريف black sheep در لغتنامه وبستر چنين آمده:": a disfavored or disreputable member of a group" و در واقع اتفاقن معناي اين اصطلاح همان "بز گر" خودمان مي شود و بار منفي دارد.

شاد و پيروز باشيد

ماني جاويد گفت...

راستي من به اين سيستم بلاگر آشنا نيستم. فكر مي كنم اسمم و آدرسم را در كامنت قبلي درج نكردم. از اين بابت عذر مي خواهم.

ماني جاويد گفت...

راستي يك درخواستي دارم كه خيلي وقت است مي خواهم مطرح كنم. من خيلي در اينترنت دنبال كتاب امتناع تفكر آقاي دوستدار گشتم ولي يافت نشد. اگر ممكن است شما كه با ايشان آشنايي داريد يك طوري اين را روي وب هم قرار بدهيد كه ما هم استفاده بكنيم. ممنون.

زیبا گفت...

من نیلگون را همیشه میخوانم. مقاله های نوشته شده به سبک و سیاق علمی و بدون ترس از تابوها نقطه قوت رادیو زمانه است. امیدوارم روش زمانه عوض نشود.

Das گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
Creature گفت...

نوشته‌یِ خوب و روشنگرانه‌ای بود!

ناشناس گفت...

در چند روز گذشته مطالبی، گهگاه جبهه گیرانه نوشته شده که متاسفانه آقای جامی را هم تشویق به نوعی «حق طلبی» میکنند. امیدوارم این ماجرا به بهره برداری های وزارت اطلاعات منتهی نشود.
در مورد آزادگی: منِ بی دین دوستانی دارم با عقاید مذهبی متفاوت. مسئولیت پذیری ما در تحمل یکدیگر، برای هیچیک از ما به معنای آزادگی نیست.
شاید نظر شما در باره شخصی که در جامعه ای چون ایران می زید صدق کند. ولی در جوامع غربی تحمل رأی و پذیرش فردیتِ دیگری از طبیعی ترین هاست و آقای جامی هم در یکی از این جوامع زندگی و فعالیت کرده و میکند. مقاومت در مقابل طردِ غیرخودی توسط مومن کوچکترین قاعده ای است که ایشان میتوانسته رعایت کند و گمان نکنم واژه ی آزده مفهوم این عملکرد باشد.