رادیکالیسم در کشور ما و در فرهنگ سیاسی غالب در ایران وضع اسفانگیزی دارد. یک دلیل آن، کارنامهی تئوکراسی شیعی است که با پرچم انقلابیگری و «آرمانهای انقلاب»، نمایندهی نوعی از رادیکالیسمِ اسلامگرایانه بود که از لحاظ سنخشناسی به جنبشهای پوپولیستیِ راستگرا و فاشیستی نزدیک تر است تا به رادیکالیسمِ سنتی چپ: به شکل رادیکال و ریشهای با مدرنیتهی فرهنگی، تجدد، آزادی زنان، سکولاریسم، و پلورالیسم مخالف بودند اما به همان اندازه هم نبرد با غرب و آمریکا، تشکیل «خط مقاومت» اسلامی علیه اسراییل و عربستان و منافع استعماری در منطقه، خود به خود، در زبان ژورنالیستی، آنها را معرف «تند روی» و «افراطیگری انقلابی» وانمودهاست. حالا که برای گذار از این تئوکراسی شیعی بیشتر از همیشه به رادیکالیسم نیاز داریم، آن دستهای آلودهی اسلامی پیشاپیش مفاهیم «انقلاب» و «رادیکال» را از سکه انداخته است، مفاهیمی که معنیشان چیزی نیست جز تغییرات بنیادی و ریشهای و ساختاری. گفتن اینکه سوسیالیستها، سوسیالدموکراتها، کمونیستها، فمینیستها و خلاصه همهی رادیکالهای مُدرن و متجدد بیشترین قربانیان این اسلامگرایی بودهاند و بیشترین هزینه را هم به خاطر آرمانهای سکولار و دموکراتیک خود پرداختهاند، ابداً تغییری در این وضعیت اسفبار نمیدهد.
۲
دیماه نود و شش به ما نشان داد که رادیکالیسم فقط منحصر به گروههای کوچکِ روشنفکری و دانشجویی نیست، بلکه به گونهای قانونمند از درون اعتراضات طولانی و سرکوبشدهی محرومان و بیصدایان سربرمیآورد. پس از اعتراضات خیابانی دیماه، روزنامههای ایران را که رصد کنید، اصلاحطلب و اصولگرا و اعتدالی، متوجه میشوید منتقدان دل و جرأت بیشتری پیدا کردهاند؛هرچند هنوز همان زبان دوپهلوی نعلو میخ را دارند اما لحنشان صریحترشده و گاه وارد حوزههای ممنوعه هم میشوند. این را مثبت که بگیریم از تأثیرات مستقیم همان رادیکالیسمِ خیابان است که، به خودی خود، دل و جرأت میبخشد که «حرف ما را بشنوید و گرنه . . .». دیدیم که نظام در برابر «رادیکالیسم خیابان» جاخورد و دستپاچه شد و از قتل و پیگرد هم صرفنظر نکرد اما چندان به هراس نیفتاد که فضای سیاسی کشور را به تمامی پادگانی کند به نحوی که ترس و ترورِ دولتی بر همه جا سایه بیندازد. اوضاع مثل اوان کابینهی احمدینژاد «کودتایی» و کهریزکی نشد. دلیل، به نظر من، نه یارانههای پابرهنهها به مثابه حقالسکوت بلکه آن طبقهی متوسطی است که با همهی شکایاتاش هنوز پشت نظام را خالی نکردهاست و بخشهای مرفه آن اساساً با بالاییهای نظام پیوند خوردهاند. در جنبش سبز سال هشتاد و هشت، این طبقهی متوسط به سرعت از رفورمیسم به رادیکالیسم رسید و به همان سرعت هم سرکوب شد چون رهبری و تشکیلات مؤثر نداشت. امروزه، در غیاب رادیکالیسمِ سازمانیافتهی سیاسی، بازهم رفورمیسم برندهی بازی است چون آس برنده را غرشِ رادیکالِ هفتاد شهر دو دستی به آنها تقدیم کرد.
۳
«نظام» زمانی به طور جدی متزلزل میشود که جنبش محرومان و فرودستان («ساب آلترن»)، از جمله جنبش کارگری، بتواند بخشهای بزرگی از طبقهی متوسط را همراه کند و به تقابل ریشهای بکشاند. این کاری بود که اسلامگرایانِ رادیکال در انقلاب بهمن موفق به آن شدند و پادشاهی را برانداختند بدون آنکه از دماغ کسی خونی ریختهشود. حرکتِ ضدحجاب و جنبش زنان در سطح وسیعتر از همین لحاظ اهمیت دارد، اهمیتی که زمان انقلاب بهمن به هیچ گرفته شد. اصلاحطلبان، رفراندومیها و صندوقیها، پشتیبانی منفعلانهی طبقهی متوسط را ضامنِ گذار «مسالمتآمیز» میپندارند چون ترجیح میدهند ساختارهای قدرت اقتصادی و مالی سرجایش بماند اما در بالا تغییراتی برای تعویض طبقهی سیاسی ِحاکم به نفع آنها صورت بگیرد. تضمینی نیست که اگر حتا موفق به پایین کشیدن «کاست روحانیت» و ولایت شوند (یک اگر بزرگ)، نوعی از دیکتاتوری شبهسکولار نظیر دولت اردوغان در ترکیه (تازه در بهترین حالت) را بر سرکار نیاورند و دوباره به سرکوب و بهرهکشی، اینبار با حمایت غرب، نپردازند. «مافیای آخوندی – سپاهی»ِ ضداستکباری میرود و «مافیای اعتدالی – ارتشی» متمایل به غرب به جای آن مینشیند، با رفراندوم یا بیرفراندوم!
۴
اصلاحطلبان و احزاب آنها، اعم از خودی یا غیرخودی و درونمرزی یا برونمرزی، بیانگر منافع طبقات متوسطاند، بهویژه بخشهای مرفه آن. آنها در برابر هر نوع رادیکالیسم و تغییرات ریشهای مقاومت میکنند. میبینیم که اینجا، ایدئولوگهای طبقات متوسط و مرفه از مازاد سیاسیِ رادیکالیسم به نفع رفورمیسم و چانهزنی سود میبرند، اما رادیکالها خودشان قادر نیستند فرمولی برای جذب طبقات متوسط جهتِ سرنگونیِ رژیم آخوندی پیدا کنند. وقتی به مدد فشار از پایین ذرهای فضای سیاسی گشوده میشود، این احزاب کارگری و سازمانهای صنفیِ محرومان نیست که میدان فعالیت مییابند، بلکه اتاقهای بازرگانی تهران و شهرستانهاست که جرات بیشتر پیدا میکنند و علیه فساد و رانت شعار میدهند. روزی نیست که صدای شکایت نئولیبرالهای کابینهی روحانی، هاشمیستها، و سخنگویان اتاق بازرگانی از اقتدار اقتصاد رانتی (مقاومتی) بلند نباشد. از این مینالند که هنوز روی واردات تعرفههای کلان بسته میشود، که تولید محصولات داخلی زمینهی رقابت با واردات را باخته، که ظرفیت صادرات به دلیل کیفیت بد محصولات پایین است، که در بودجهی امسال با وجود حذف چهلهزار نفر از یارانهگیران، هنوز نزدیک سیهزار میلیارد تومان یارانهی نقدی قرار است پرداخت شود، که مجلس هنوز جلوی رسمیتیافتن «مناطق آزاد اقتصادی» سنگ میاندازد. انتخابات و رفراندوم را برای این چیزها میخواهند، نه برای پاککردن خط فقر و پرکردن شکافهای طبقاتی.
۵
رادیکالیسم در ایران در حال حاضر خودجوش و ضعیف است، نه تشکیلات سراسری دارد و نه رهبریِ معتبر و شناختهشده. سالها کشتار و سرکوب، بهترین سرمایههای سیاسی آن را بر خاک انداختهاست. جوانها برای حزب وسازمان و دیسیپلینِ تشکیلاتی اعتباری قائل نیستند، با ادبیات کلاسیک این سنت آشناییِ کمی دارند، و عمدتاً رمانتیسم و آنارشیسم دست بالا را دارد. در حالیکه یک حزب سیاسی رادیکال و معتبر (مثل «حزب کار» برزیل به رهبری داسیلوا لولا یا «سیرزیا» در یونان یا حتا فراکسیون دموکراتهای سوسیالیست در آمریکا به رهبری برنی سندرز)، مثل یک ماشین بزرگ قادر است طبقات متوسط را هم برای سرنگونی اسلامگرایان بسیج کند و از قضا از خطر خشونت و خونریزی هم بکاهد. ما روشنفکران تأثیر زیادی در روندهای سیاسی نداریم، در حالیکه ارتش کوچکی از کادرهای تعلیمدیدهی حزبی که تماموقت یا نیمهوقت، مدام در حال حرکت و سفر و تهیه گزارش و شبکهسازی باشند، همیشه برای موقعیتهای خطیر و خودجوش و بزنگاههای تاریخیِ نامنتظره دارای تجیهیزات و امکانات و تدارکات لازم خواهند بود. تداوم و ادامه کاری ویژگی کار سیاسی است، در حالیکه کار روشنفکری انباشته از خردهکاریِ فردی و پراکنده است.
۶
بدیل یا آلترناتیو این نظام، یک برساختهی عقلانی است که از درون پراتیک اجتماعی حاصل میشود. جنبشِ «پایینیها» بدون رهبری محکوم به شکست است. چارهی «خطر تندروی و رادیکالیسم» گریز از آن نیست، بلکه عقل انتقادی یا عقل ریفلکسیو است، عقلی که بر خودش نظارت و نقد دارد. در مطالعات جنبشهای اجتماعی، ضرورت گهگاهیِ «قهر» در تاریخ پذیرفته شده است، اما ما بنا به تجربه درک میکنیم که تا جای ممکن از آن اجتناب باید کرد. بازی با آتش است. «جمعیت» («کراود») در خیابان که رهبری نداشته باشد و به خشونت دست بیازد، قابلیت بالایی برای حرکتهای پوپولیستی خطرناک دارد. آنهم از قضا بهطور خودگردان رهبری خودش را میزاید، اما رهبری کاریزماتیک یا پیامبرانه و «غیرعقلانی» که مردم در آن ذوب میشوند و از ویژگیهای فاشیسم است. ما درس انقلاب پنجاه و هفت را داریم. حرکت رادیکال پوپولیستی در خودش رگههایی از فاشیسم بالقوه حمل میکند (مثل کمیتههای انقلابی و مسلح اسلامگرایان بسیجی در انقلاب بهمن) که پادزهر آن همان عقلانیت «ریفلکسیو» خود حزب یا احزاب رادیکال است که فرهنگ مدرن، سکولار، دموکراتیک و برابری جنسیت را در خود نهادینه کردهاند. برای آنها کاملاً بدیهی و روشن است که از درون مسجد و حرم و بازار هرگز کوچکترین تحول مثبتِ سیاسی و اجتماعی و فرهنگی بیرون نخواهد آمد. در اعتراضات خیابانی و اعتصابات سراسری آینده، اگر سرکوب و خونریزی شدت بگیرد و تلفات ِبسیار داشته باشد، تشکیلات مقاومت رزمی ِمردمی تنها زیر نظارت یک حزب قوی و مؤثر از این دست است که میتواند به نحو عقلانی و حسابشده به سرکوب پاسخ دهد و جلوی خونریزیهای بیشتر را بگیرد.
۷
چرا رژیم در پاسخ به تظاهراتِ رادیکال «عصبیت» نشان نداد؟ مهم است بدانیم آنها چه میبینند که ما نمیبینیم. آیا برای پادگانی کردن اوضاع دارند آماده میشوند؟ یا آنکه ضعف مُزمن رادیکالیسم آنها را بیمه کرده است؟ همیشه باید از قوای آنها و قوای خودی ارزیابی واقعبینانهای داشت و آرزواندیشی را به موقعیت عینی تزریق نکرد. میتوانیم بر این نکته توافق داشته باشیم: روزهای دیماه نود و شش یک «نقطه عطف» بود. یک چرخش اساسی در فضای سیاسی، هم از لحاظ موقعیت عینی و هم موقعیت ذهنی و آگاهی سیاسی. از بسیاری جهات این «نقطه عطف» مهمتر از جنبش ۸۸ بود، چون فکر «ضرورت عبور از کلیت نظام» را در ذهنها کاشت. این یک فکر «رادیکال» است که حلقهی باطل اصلاحطلبی را تا اندازهای میشکند. این خود دستاورد مهمی است، ولی بهخودی خود متضمن تغییر و حرکت به جلو نیست. باید یک ارادهی هدایتگر شکل بگیرد که برای رادیکالیسم در ایران هویت و شناسنامه تولید کند، در سطح ملی گفتمانسازی کند، تشکیلات سراسری بسازد و به دنبال آن تسخیر سنگرهای این نظام را ممکن سازد.
کتاب «سفر از سرزمین نه»، خاطرات دوران بلوغ رویا حکاکیان است از سالهای انقلاب بهمنِ پنجاه و هفت و پنج سالِ پس از آن. این کتاب مضامین متعددی دارد همچون «خون زنان» ، «در حاشیه بودن ـ از حاشیه دیدن» ، «نوشتن همچون مرهم» ، «خشونت دین یا سنت» (در خانواده ای یهودی)، همه از چشم شوخ و کنجکاو دختری دوازده ـ سیزده ساله ، که رابطهء عاشقانه اش را با انقلاب بهمن، با «ماهی سیاه کوچولو» آغاز می کند و با سوزاندن دفترها و کتابهائی که همیشه می پرستیده، پایان می دهد. در این مسیر، خواننده به همراه راوی، از بسیاری موقعیت های کمیک و خنده آور، اما در نهایت تراژیک ، عبور می کند و فضای تلخ و شیرین روزها و سالهای پس از انقلاب را دوباره در ضمیرش زنده می سازد.
«سروصدا»
در انتهای فصل چهارم کتاب «سفر از سرزمین نَه» ، رویای تازه پا به سن گذاشته که در یک تراژدی خانوادگی، به نحوی گنگ متوجه اختلافات طبقاتی، تعصب مذهبی و خرافات اخلاقی در میان طایفهء خودش شده (خانوادهء بزرگ یهودی در تهران) ، تنها و غمگین پا به خیابان می گذارد و بی هدف به درها و دیوارها و نوشته های روی آنها نگاه می کند. روی دیوار، پیام های عاشقانه می بیند. «نسرین لطفاً به امیر زنگ بزن!» و شماره تلفنی در کنار نام امیر.
اما کمی دورتر، آنچه که چشمان رویا را بر روی خود متوقف می کند، کلماتی است عجیب، نوشته شده با حروف سرخ، که شتاب و دلهره دارند. سه کلمه: «مرگ بر شاه».
فصل بعدی کتاب با عنوان «بالای پشت بام ها»، یکی از تغزلی ترین ادای احترام هاست به انقلاب ایران و خصلت جمعی و روح مذهبی آن؛ انقلابی که درست به هنگام سربرآوردنِ نخستین تپش های جنسی بلوغ در این دختر جوان، روی می دهد: هنگامی که کشش و شور خصوصی و در خلوتِ او، در پیش چشمان اش به عشقی بزرگ تر تبدیل می شود؛ هنگامی که خواست آزادی با تمنائی که زیر پوست اوست، پیوند می خورد.
در روزهائی که خیابانهای اطراف دانشگاه تهران، مسیر رفت و برگشت رویا به مدرسه، صحنهء درگیری های دانشجویان و سربازان است و دود لاستیک های سوخته و گاز اشک آور فضا را سنگین کرده، دو همبازی، رویا و زینب، یکی یهودی و دیگری مسلمان، در زیرزمین خانهء زینب بازی می کنند و دزدانه، حرکات خواهر بزرگ زینب ، دختر جوانی به نام «بی بی» را زیر نظر دارند. بی بی است که آگاهی از بدن را با آگاهی از آنچه در خیابانها می گذرد، به رویا و زینب منتقل می کند.
«به زینب در مورد آن روز و وقایعی که شاهدش بودم گفتم. گاز اشک آور، دانشجوها و تانک ها. اما زینب فقط حرف های پدرش را تکرار کرد، همان کلمه ای که پدر من هم به کار می برد تا اوضاع خیابانهای آن روزها را توصیف کند: «پر سروصدا». ما هم تکرار می کردیم خیابانها این روزها پر سرو صداست. اما قناعت این کلمه ما را راضی نمی کرد. «پر سروصدا» ذهن مرا مشغول کرده بود تا اینکه زینب ، رازی را با من در میان گذاشت. پشت اش را به در کرد و پیراهنش را بالا کشید. آرام زیر گوشم گفت: «این جا رو دست بزن» و انگشت های مرا روی سینه اش سُراند. «هردو تاش درد می کنه. فکر می کنی غده باشه؟» من آرام پیراهنم را بالا زدم تا او پاسخ را به چشم خودش ببیند.»
آنچه به دنبال این صحنه می آید، بازيِ بازیگوشانهء دو بدن تازه بالغ شده است درست به هنگامی که صدای صلوات و الله اکبر آقا بزرگ از اتاق دیگر شنیده می شود که نماز می گزارد. توصیف رویا از آقا بزرگ ، این پیرمرد همیشه ساکت ، در لحظهء راز و نیازش با خدا، حضور او را زیبا می کند. هم اوست که در شب مهتابی، نیمرخِ عشق را منعکس در ماه، به اعضای خانواده نشان می دهد.
برهنه با آقا
در حالیکه در خیابانها، هر روز که می گذرد، «سرو صدا» بیشتر بالا می گیرد، بعد از ظهرهای رویا و زینب حکایت دیگری دارد. آنها ثانیه می شمارند تا ساعت سه فرارسد و بی بی، خواهر بزرگ زینب روانهء اتاق حمام زیر زمین شود. رویا می نویسد:
«تا ساعت سهء آن روز، من و زینب گمان می کردیم که دست و پاهای باریک و مردنی ما، وقتی که بزرگ شدیم ، به دست و پاهای مادران مان شبیه خواهد شد: واریسی و چروک خورده. ما هرگز تصور نمی کردیم و ندیده بودیم که مرحلهء زنانهء سومی هم در آن میان وجود دارد. تا اینکه چشم مان به دست ها و پاهای بی بی افتاد، دستهائی که آرام سـگـکِ سینه بندِ خیس را باز کرد و پائین آمد، کمر کشدار شورت را از روی کپل ها، ران ها ، زانوها، و ساق های پا، پایین کشید و روی زمین انداخت. سرتاپا برهنه، بی بی مثل یک امکان رو به روی ما ایستاده بود، امکانی برای بدن های خودمان که کسی هرگز با ما در میان نگذاشته بود.»
این لحظه ها برای رویا، لحظه های کشفِ جز به جز بدن و امکانات عرضهء آن است. رویا می خواهد بی بی باشد. اما بی بی معرف اوست به آنچه که زیباترش می داند، صدای مردی که پیام اش را هر بعد از ظهر، از طریق یک ضبط صوت کوچک، می توان پنهانی شنید. مردی که می گوید: «این جهان تنها یک گذرگاه است. ما اینجا ، روی این زمین، فقط برای این آمده ایم که وظایفی را که به عهده مان گذاشته شده عملی کنیم. روحانیت نباید ساکت باشد. روحانیت نباید در برابر ظلم ساکت باشد. روحانیت نباید در برابر گرسنگی مستضعف ساکت باشد. شاه می گوید که به مردم آزادی داده. گوش کن مردک نادان! تو کی هستی که آزادی بدهی؟ تو کی هستی؟ اسلام است که آزادی می دهد...»
بی بی برای رویا عاشقانه از «آقا» سخن می گوید. آقا فرشته است. انقلابی در راه خواهد بود تا دیو را بیرون کند. آقا ما را آزاد خواهد کرد. مثل آن ماهی سیاه کوچولو، به اقیانوس خواهیم پیوست.
حریق عشق
رویا هنوز به درستی نمی داند «انقلاب» چیست، اما می داند که همچون بی بی، عاشق آن خواهد شد. آنگاه بی بی به او خبری بزرگ می دهد. آن شب، به فرمان آقا، قرار است همهء مردم روی پشت بام ها بروند و سر ساعت ۹ ، همه با هم، فریاد «الله اکبر» سر بدهند.
سه صفحهء پایانی فصل «بالای پشت بامها» در کتاب «سفر از سرزمین نه»، در زبان انگلیسی، توصیفی است تغزلی و شاعرانه اما همزمان مبهم و لبریز از بیم و دلهره. درست به همان سان که عشق می تواند مرهمی باشد بر بیگانگی از چیزهای روزمرهء زندگی، بیگانگی از خانواده و کار، انقلاب نیز می تواند تکانی باشد برای بیرون جهیدن از انزوا. رویای کوچک که هم از طایفهء خودش بیگانه است و هم از فرهنگِ جامعهء بزرگ تر که طایفهء او را بیگانه می بیند، به نحوی مضاعف، منزوی است. دیگر بودگی او، که در رفتار و علایق وظاهر او خودش را نشان می دهد، او را به طور مضاعف به حاشیه رانده است. او باید بنویسد، عاشق شود، با انقلاب به وصال برسد و سرانجام در همان انقلاب، با حریقی روبرو شود که امکان نابودی او و بستگانش را در خود دارد.
برای رویا حکاکیان، انقلاب ایران یک داستان عاشقانه بود؛ داستانی که مهرش هرگز از دل او بیرون نرفت. کتاب خاطرات او، ادای دینی است به این داستان عاشقانه که همچون بسیاری از عشق های دیگر با ناکامی به آخر رسید.
«در ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه، چراغ های خانه ها یک به یک شروع به خاموش شدن کردند. هشت و پنجاه و پنج، محلهء ما از تمامی شب تاریک تر می زد هرچند هنوز لامپ های تیر های برق روشن بود. همسایه ها همه، درخواست آقا را اجابت کرده بودند. فقط ماه و ستاره ها بودند که از فرمان آقا سرپیچیده بودند . زیر نورماه، آنتن ها و دودکش های حلبی تلالوئی نقره فام داشتند که بر ابهت شب می افزود. بر طناب ها ، نه رختی آویزان بود و نه حتا گیرهء لباسی. همسایه ها روی تراس ها و پشت بام ها جمع شده بودند، حتا کسانی که خیال نداشتند با فریاد جمعیت همصدا شوند. و این درست همان چیزی بود که از قدرت آقا برمی آمد: او می توانست حتا دشمنان اش را با منظره ای بزرگ، حیرت زده کند.
تاریکی، جزئیات چهره ها را محو کرده بود. تنها طرح کليِ بدن ها به چشم می آمد: کوتاه، بلند، قوزکرده، یا نشسته ـــ نشسته ها کسانی بودند که از روی شک وتردید آمده بودند تا ببینند آیا آنها هم با جمعیت یکی خواهند شد یا نه. برای اولین بار از زمانی که زینب را شناخته بودم، همهء خانواده اش را یکجا، در کنار هم می دیدم: آقا بزرگ در کنار بانوخانم ، که کنار شوهرش ایستاده بود و هرکدام، یکی از دوقلو ها را بغل گرفته بود. دو برادر زینب با تکه سنگی بازی می کردند. زینب روی شانه های خواهر بزرگ ترش بی بی لم داده بود. این هم معجزه ای دیگر از سوی آقا بود: خانواده ای را به دور هم جمع آورده بود.
اما خانوادهء من چطور؟ من از روی دیواره ها به آن سو پریدم و به پشت بام خانهء خودمان رسیدم. پدر، در گوشی به مادر گفت: «هلن، می بینی؟ تا جائی که چشم کار می کنه آدم وایستاده. یک آخوند بوگندو می تونه این همه آدم دنبال خودش راه بندازه؟» پدر همیشه برای آنکه چیزهای مهم را در خاطره، به یادماندنی کند، مادر را شاهد می گرفت. مادر گفت:«ش ش ش!» و با آرنج به پدر زد. پدر سر به سرش گذاشت: «هلن، اگه می تونی بگو الله اکبر. اگه نگی، مسلمونا از دست مون لج شون می گیره.»
من چطور؟ آیا می توانستم بگویم «الله اکبر»؟ کلمه ها در ذهنم طنین داشتند اما بر زبانم نمی آمدند. با خودم گفتم: بگو، یک دو سه... اما نمی توانستم. من هیچوقت اجباری به ادای الفاظ عربی نداشتم؛ هرگز مجبور نبودم به جز زبان فارسی، زبان دیگری را به کار ببرم. از من هیچوقت انتظار نمی رفت مثل مسلمان ها حرف بزنم. حالا آیا مجبور به انتخاب بودم؟ دلم بی تاب بود. هیجان در گوش هام ضرب گرفته بود. می ترسیدم. از چیزی نامعلوم وحشت داشتم. التهابم داشت بالا می گرفت. پدر و مادر ترسیده بودند، در حالیکه دور و بری ها ، به نظر نمی آمد ترسی داشته باشند.
زینب با تکان دست اش علامت داد که به خانوادهء او بپیوندم. من مردد بودم که بمانم، با خانوادهء خودم، یا با خانوادهء او باشم. یک دفعه نسبت به زینب حسودی ام شد. همهء خواهر برادرهاش در کنار او بودند. به باهم بودنِ آنها غبطه خوردم؛ به قاطعیت شان، به انتظاری که مشتاقانه برای رسیدن ساعت ۹ داشتند.
ساعت هشت و پنجاه و هفت دقیقه، چند قلوه سنگ، لامپ های تیرهای چراغ برق را نشانه گرفتند. در میان آن سکوت، صدای خرده ریزِ لامپ ها بر آسفالتِ کوچه و خیابانِ آن سوتر، مثل صدای شکستن صدها بطری انعکاس پیدا کرد. هشت و پنجاه و هشت دقیقه، کوچه ساکت بود و خالی و تاریک.
اما رأس ساعت نُه، همه چیز یک باره جان گرفت. شب با غرش الله اکبر صاعقه زد. بدون هیچ نظم و هماهنگی، صداها در فضای کوچه پخش شد. گوئی دستی به هر گلو چنگ انداخته بود. سینه ها با هر نفس بالا می آمد: «الله اکبر. . . الله اکبر». هر «الله» در ریه ها جا باز می کرد ، هوا را به درون می کشید، و محو می شد. در فاصلهء هر نفس، صدها صدای دیگر به هوا برمی خاست. «الله» ها اکنون کشیده تر ادا می شد، با «هـ» ی آخر که کم کم جای «اکبر» را می گرفت، تا جائی که همهء صداها تبدیل به «الله» می شد. «الله . . . الله . . .»؛ بزرگی آن نام در عمق سینه ها خیمه می زد تا موج طنین اش فرو بنشیند. نیازی بزرگ همچون ابری بر فراز کوچه پخش شد. ساعت نُه و هشت دقیقه، صدای آن تمنا، همچون استغاثه ای تک واژه ای از دور و نزدیک می آمد و می رفت.
الله، و نه کلامی دیگر.
الله، برای هرنگفته ای، کلام آخر.
با هرخانه همچون تپه ای هیزم، کوچه آتش شد، با شعله هایش در تمام محله پخش . هیاهو چون دودی سنگین بر بام ها نشسته بود. هر مرد، هر زن ، و هر کودکی گُر گرفته بود: هریک خود قربانی، هریک خود آتش افروز.»
***
نقل قول ها از کتاب «سفر از سرزمین نه» به زبان انگلیسی با ترجمهء عبدی کلانتری ـــ با کسب اجازه از مؤلف.
رویدادهای سیاسی و فرهنگی سالهای آخر دههی ۱۹۶۰ در اروپا و آمریکا را بسیاری از تحلیلگران «شورش های ضد سیستمی» می خوانند، یعنی اعتراضات رادیکالی که خواسته های آن فراتر از اصلاحات کوچک می رود و خواهان تغییر کلیت نظام سیاسی جامعه است. اوج این رویدادها در ماه مه ۱۹۶۸ بروز کرد ــ یعنی درست چهل سال پیش. در این تاریخ حرکات دانشجویان چپ در دانشگهای بزرگ آمریکا و اروپا به درگیری خشونت آمیز با نظم حاکم انجامید. رویداد ۱۹۶۸موفق نشد تحولی را فراتر از ساختار جامعهی سرمایه داری باعث شود اما در درازمدت هیچ پهنه ای از سیاست و فرهنگ در جوامع پیشرفتهی اروپا و آمریکا نبود که از آن تأثیر نگیرد و به نحوی بنیادی متحول نشود. از همین رو، برخی از جامعه شناسان رویداد ۱۹۶۸ را معادل یک «انقلاب» ارزیابی کرده اند.
برای نمونه، امانوئل والرستین یکی از مهمترین نظریه پردازان جامعه شناسی تاریخی و بانی تئوری «سیستم جهانی» (ورلد سیستم / World System)، اعتقاد دارد پدیدهی ۱۹۶۸ یک انقلاب در سیستم جهانی بود. به گمان او، با آنکه هریک از رویدادهای منفرد و پراکندهی دههی ۱۹۶۰ تابع شرایط محلی و علل خاص خود بود، اما اهمیت آن رویداهها را نمی توان به درستی فهمید مگر اینکه آنها را در بستر درازمدت تر تحولات ساختاری «سیستم جهانی» وارسی کرد.
بحران هژمونی آمریکا
این تحولات ساختاری دربرگیرندهی موقعیت «هژمونیک» ایالات متحده در سیستم جهانی و ناکامی جنبش های سنتی «چپ قدیم» ــ احزاب کمونیست (کومنیترن ـ اتحاد انترناسیونال سوم) و احزاب سوسیال دموکرات ــ در متحول ساختن دموکراتیک جوامع پیشرفتهی سرمایه داری بود. پدیدهی ۱۹۶۸، نقطهی پایان سه دهه از گسترش موفقیت آمیز، بی سابقه، و بی وقفهی رونق اقتصادی نظام جهانی سرمایه داری («جهان آزاد» / Free World)، ثروت و رفاه طبقهی متوسط، و برتری سیاسی (هژمونیک) ایالات متحده در جهان ــ جانشین ابرقدرتهای پیشین اروپایی ــ بود.
بحران هژمونی آمریکا در سیستم جهانی با این نشانه ها همراه بود: آغاز رکودی درازمدت در اقتصاد و مشکلات دلار؛ استقلال اقتصادی و سیاسی بیشتر متحدان آمریکا (فرانسهی گلیست، ژاپن)، شکاف سیاسی در نظام یکپارچهی استالینی در بلوک شرق (اختلاف خروشچف ـ مائو) و تأثیر آن در توازن قدرت در جنگ سرد؛ و اوجگیری جنگهای گرم ضداستعماری و انقلابات آزادیبخش ملی در جهان سوم. در این میان تثبیت کمونیسم در کوبا، جنگ رهایی بخش ویتنام، و جنبش های چریکی آمریکای لاتین و آفریقا نمونه وارند.
تحلیل ساختاری
عرضهی شواهد و مدارک یا داده های خام تاریخی، و نیز گزارش صرف یک رویداد، خود به تنهایی به معنی تاریخنگاری نیست. فهم رویدادها با تاریخنگاری ممکن می شود نه با مشاهدهی داده های خام. آنچه فهم رویدادها را میسر می کند تعبیر یا روایتی است که تاریخنگار یا جامعه شناس (و در سطحی دیگر ادبیات و هنرها) از آن داده ها و شواهد عرضه می کند. هر روایت ــ به طور ضمنی یا آشکار ــ متکی به یک «تئوری تاریخ» است. تئوری های تاریخ متنوع و بسیارند.
اما مارتین لوتر کینگ را کشتند و متعاقب آن محله های بسیاری در سراسر کشور در آتش سوخت . . . . . در پایان، پس از آنکه رابرت کندی را هم به ضرب گلوله ترور کردند و کنوانسیون حزب دموکراتیک معاون جانسون، هیوبرت هامفری را به عنوان کاندیدای نهایی خود برگزید، دیگر زهر به همه جا سرایت کرده بود. صلح طلبان دموکرات یکدیگر را تار و مار کردند تا مردی حقیقتاً خطرناک، ریچارد نیکسون، از روی جنازه های آنها بگذرد و به قدرت برسد.
این یک اصل مارکسیستی (ماتریالیسم تاریخی) است که برای درک معنی یک رویداد باید همواره آنرا در بستر تاریخی اش ارزیابی کرد. بستر تاریخی عبارت است از تعیـُن (determination) های درازمدت ساختارهای اقتصادی، سیاسی، طبقاتی، و ایدئولوژیک، که سپس در یک برههی مشخص، توسط تعین های دوباره (over-determination) و کوتاه مدت تر لایه های مختلف ساختاری در همان برهه متمایز می گردد. تعین های دراز مدت «درزمانی» (دایاکرونیک)، و تعین های دوباره، «همزمانی» (سینکرونیک) اند.
تعریف برهه قراردادی است: «دهه»ی فلان، «نسل» بهمان، سالهای میان دو جنگ جهانی، سالهای پیش یا پس از یک کودتا یا انقلاب، و غیره. برهه، همه را یکسان نمی کند و به معنی طرز فکر مشترک و رفتار مشابه نیست. برهه بیشتر به معنی تجربهی مشترک یا رویا رو بودن با وضعیت مشترکی است که افراد و گروهها را به کنش های متفاوت بر می انگیزد؛ یعنی همان تعین ها و تعین های دوباره ای که بر بینش ها و آزادی عمل افراد، محدودیت های ساختاری تحمیل می کند.
بستر تاریخی رویدادهای ماه مه
بستر تاریخی کوتاه مدت رویدادهای ماه مه ۱۹۶۸ در ایالات متحده را می توان از جمله به سه شکل مشاهده کرد: جنبش ها، ایدئولوژی ها، و بنیادهای تئوریک.
آنچه به نام «جنبش های اجتماعی نو» شناخته می شود از اوایل دههی شصت با جنبش حقوق مدنی سیاهان آغاز می گردد. جنبش های دیگر به فاصلهی کوتاهی به دنبال می آیند: جنبش فمینستی؛ جنبش استقلال سرخپوستان، جنبش های «سبز» محیط زیستی و ضد تکنولوژی؛ جنبش های «معنوی» ــ بودیستی، کریشنایی، عرفانی، «شرقی»، حلقه های تراپی یا رواندرمانی ِگروهی با ساده کردن و کاربرد عملی دادن به دیدگاههای اگزیستالیستی هایدگر و سارتر درباره «آزادی» بی انتها و «باز بودن در قبال ممکنات» ــ ؛ جنبش «کوچک زیباست» (Small is Beautiful) در برابر سازمانها وتشکیلات تجاری و مالی عظیم بوروکراتیک؛ هیپی ها و «قدرت گل» (فلاور پاور)؛ جنبش دانشجویان رادیکال؛ و جنبش همجنسخواهان. همهی این جنبش ها در درون خود به شاخه های گوناگون و گاه متضاد تقسیم می شوند.
ایدئولوژی ها را می توان زیر عنوان کلی «جهان سوم گرایی» (Third Worldism) جای داد. میان این ایدئولوژی ها در خود جهان سوم و در کشورهای متروپل (جهان اول) یک بده بستان فکری وجود دارد که کانالهای ارتباطی آن جنبش دانشجویی اروپا و آمریکا، و کتابها و مقالات ترجمه شده در هر دو سو است. جهان سوم گرایی شامل انواع گرایش هاست نظیر بومی گرایی؛ ناسیونالیسم های محلی نظیر پان عربیسم، ناصریسم، مصدقیسم، بعث گرایی؛ انواع اسلامیسم و نیز نظریات اخوان المسلمین؛ نظریه های بازگشت به خود و احیای اصالت و خاطرهی قومی، نظریه های مقاومت ضد استعماری (فانون)، سوسیالیسم های نیروی سومی (راه سوم میان غرب امپریالیستی و شرق کمونیستی)، سوسیالیسم آفریقایی، انواع مائویسم و تئوری جنگهای دهقانی، انواع آنارشیسم و تئوری جنگهای چریکی شهری؛ ملکوم ایکس و «ملت اسلام»؛ تئولوژی آزادی مسیحی؛ و غیره.
بنیادهای تئوریک اساساً مربوط می شود به جا به جایی مرکز تئوری کلاسیک مارکس از اقتصاد سیاسی سرمایه به سمت فرهنگ ــ یا در اصطلاح مارکسیستی، شیفت از «زیربنا» به «روبنا» ــ و در نتیجه توجه خاص به «انقلاب فرهنگی» و «فرهنگ مخالف» (کانتر کالچر / counter-culture) به جای تجهیز و سازماندهی طبقهی کارگر. در این میان مکتب فرانکفورت به ویژه دو تن از نظریه پردازان مهاجر آن در آمریکا ــ هربرت مارکوزه و اریش فروم ــ نقش ویژه ای دارند. تلفیق نظریات فروید با مارکس جوان، یافتن «سوژه ی تاریخی» جدیدی در میان دانشجویان، اقلیت ها، و وازده های نظام و در میان خلقهای جهان سوم، جدل نظری همزمان با مارکسیسم شوروی و لیبرالیسم غربی (در مناظره معروف مارکوزه با کارل پوپر) از جمله نوآوری های تئوریک این برهه است که بستری می شود برای رویدادهای ماه مه ۱۹۶۸.
۱۹۶۸ و رادیکالیسم جوانان آمریکایی
رادیکالیسم جوانان آمریکایی در جنبش ۱۹۶۸ رمانتیک بود و یوتوپیایی. تصور اینکه جمع کوچکی از دانشجویان سیاسی بتوانند ساختار قدرت در جامعهی خود را عوض کنند، از جمله در دانشگاهها و نهادهای آموزش عالی، خبر از ایده آلیسم پرشور و خوش بینانه ای می داد که انرژی زا بود و «قدرت دانشجو» (student power) را تا آن حد جدی می گرفت که بتواند در برابر بازوی سرکوب مشرعیت یافتهی یک دولت لیبرال بایستد و برزمد.
از همین رو، وقتی که در ساعت ۲ و بیست دقیقهی نیمه شب سی ام آوریل ۱۹۶۸ (یک روز مانده به اول ماه مه)، صدای بلندگوی پلیس در فضای دانشگاه کلمبیا (در شهر نیویورک) بلند شد که آخرین اولتیماتوم را به دانشجویان اعتصابی می داد تا خود را تسلیم کنند، کسی واهمه به دل راه نداد. این هفتمین سحرگاه اعتصابی بود که طی آن دانشجویان پنج ساختمان اصلی دانشگاه کلمبیا را اشغال کرده بودند تا به سیاست «نژادپرستی و نظامی گری» در تصمیمات و طرحهای دانشگاه خاتمه دهند. اعتصاب به تعطیلی همهی کلاسها انجامیده بود.
به دنبال اولتیماتوم، یک نیروی هزار نفره از پلیس شهرنیویورک و نیروهای شخصی پوش امنیتی به بست نشینان ساختمانهای اشغال شده حمله بردند. ساعتها پیش از شروع حمله، مقامات جریان آب و خطوط تلفن ساختمانهای اشغالی را قطع کرده بودند. پس از ضربه های باطوم و لگد به دانشجویان، آنها را با دست یا پا می گرفتند و از پله های سنگی با خشونت پایین می کشیدند و همانطور کشان کشان صدها متر تا محل پارک وانت های پلیس در خیابان برادوی می بردند. در این زد و خورد که تا ساعت پنج صبح به طول انجامید، ۱۳۲ دانشجو، چهار استاد، و ۱۲ افسر پلیس زخمی شدند، و ۷۲۰ نفر نیز دستگیر و روانهی زندان گشتند.
برخلاف جنبش انقلابی مه ۱۹۶۸ در فرانسه، در آمریکا جنبش رادیکال جوانان پایهی توده ای پیدا نکرد و نتوانست به سراسر جامعه سرایت کند. در حالیکه کابینهی ژنرال دوگل در فرانسه با فشار جنبش خودانگیختهی کارگران و دانشجویان و روشنفکران مستقل چپ، تا یک قدمی پرتگاه رفت، در ایالات متحده، جنبش دانشجویی ۶۸ تهدیدی جدی برای دولت نبود. از لحاظ وسعت پایهی مردمی، شاید جنبش ضد جنگ ویتنام در آمریکا بتواند قابل مقایسه باشد با جنبش انقلابی مه ۶۸ در فرانسه.
اعتصاب دانشجویان رادیکال دانشگاه کلمبیا در ۱۹۶۸ ، هرچند با مداخلهی خشن پلیس به پایان رسید اما به فاصلهی کوتاهی پس از آن دانشگاه کلمبیا مجبور شد ارتباط خود را با یکی از انستیتوهای تحقیقاتی پنتاگون که برای جنگ ویتنام کار می کرد قطع کند. دانشگاه کلمبیا از ساختن بنایی که قرار بود برای ساکنان سیاهپوست هارلم در خروجی جداگانه داشته باشد صرف نظر کرد. دانشجویان زندانی مشمول عفو شدند و رئیس دانشگاه گرِیسون کرک و معاون او نیز زودهنگام مجبور به استعفا گشتند. اما جنگ ویتنام و نظام وظیفهی اجباری در سالهای بعد بسیاری از جوانان آمریکایی را به کام خود کشید. این ماه (مه ۲۰۰۸) در مراسم چهلمین سالگرد رویداد کلمبیا، برخی اشاره کردند که رابطهی این دانشگاه با همسایگان سیاهپوست و فقیر خود در محلهی هارلم همچنان ارباب منشانه و نژادگرایانه باقی مانده است.
فرزندان طبقهی متوسط آمریکایی
دانشجویان رادیکال در بیشتر موارد فرزندان طبقات متوسط اند. در ایالات متحده، به دنبال رونق اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم و پدید آمدن «جامعهی رفاه»، طبقهی متوسط بزرگی پدید آمد که تحصیل کرده، سختکوش، لیبرال و از لحاظ اقتصادی در امنیت بود. این طبقه از جمله شامل بوروکراتها، مدیران، سرمایه داران متوسط، متخصصان، و سایر لایه های میانی جامعه بود. این لایه ها عموماً به تحصیلات فرزندان شان اهمیت بسیار می دادند و دست آنان را برای انتخاب ارزش های اخلاقی و نوع رفتار اجتماعی باز می گذاردند. در بیشتر اوقات، سواد فرهنگی و ایده آلیسم عام فرزندان طبقات متوسط به مراتب از والدین آنها بیشتر بود؛ پدران و مادرانی که برای رسیدن به رفاه نسبی از پایین شروع کرده بودند، با کار سخت و یکنواخت و با فداکاری های بسیار تا فرزندان شان از منزلت اجتماعی بهتری برخوردار باشند. بسیاری از این پدر و مادران خود مهاجران تازه به آمریکا آمده بودند یا فرزندان نسل اول مهاجری بودند که از تنگدستی های سرزمین مادری گریخته و به سرزمین موعودی آمده بودند که از صفر شروع کنند؛ و موفق نیز شده بودند.
نسل جوان دههی شصت که در رفاه نسبی بالیده بود، با فرهنگ بالاتر و و ایده آلیسم بیشتر، همزمان نارضایتی های خودش را داشت. بیگانگی از یکنواختی، کسالت، و فقدان فرهنگ بالای نسل پیشین، نسلی که به زعم آنها تنها به فکر پول درآوردن، خانه و اتوموبیل داشتن، مستقر شدن از لحاظ مالی و مادی، و سپس آرام باز نشسته شدن بود. {این به اصطلاح} «بی فرهنگی» پدران و مادران را جوانان در محتوای سطحی رسانه ها، تبلیغات فراگیر تجاری، مصرف بی اندازهی سریالهای سرگرم کنندهی تلویزیون، و آن نوع فردگرایی خودخواهانه ای می دیدند که خانوادهی هسته ای خود را مرکز جهان تصور می کرد و علاقه ای به شناخت و همدردی با مردمان دیگر، به ویژه اقلیت های نژادی یا محرومان آنسوی مرزها نداشت.
دانشجویان رادیکال، فرهیختگان مرفه جوان و ایده آلیستی هستند که رادیکالیسم آنها علیه وضع موجود، ریشهی فرهنگی دارد نه اقتصادی؛ و از بیگانگی با محیط بی واسطهی خانواده و طبقهی خود آغاز می شود. در جامعهی مرفه آمریکایی پس از جنگ (Affluent Society) پدران و مادران احساس می کردند آنچه به دست آورده اند، رفاه نسبی کنونی را ــ رفاهی که در عین حال به خاطر زندگی قسطی و وابستگی به بانکها و بازار کار می تواند هرلحظه بحرانی شود و زمین زیرپای آنها را تکان دهد ــ {این رفاه را} با عرق جبین وکار و زحمت خودشان به دست آورده اند. برخی از این پدر و مادران هنوز خاطرهی دوران رکود اقتصادی را در کودکی از یاد نبرده بودند. آنها رفتار یاغیانهی فرزندان شان را قدرنشناسی و بی مسؤلیتی تلقی می کردند. از سوی دیگر، فرزندان ایده آلیست به این نتیجه رسیده بودند که رفاه آنها ثمرهی سازشکاری (کانفورمیسم) والدین با ارزش های حاکم و تبدیل شدن به مهره ای در ماشین بزرگ رقابت، سوداگری، و استثمار بوده است.
به خاطر تحصیلات بالاتر و فرهنگ بیشتر، دانشجویان رادیکال جهانوطن (کاسموپالیتن) نیز بودند و همین آنها را در تضاد قرار می داد با دید محدود یا «عقب مانده» ی نسل پیشین که از فرهنگ اروپایی و مشکلات جهان سومی بی خبر بود.
تصویری که دانشجویان رادیکال مایل بودند از جامعه و تمدن آمریکایی ترسیم کنند حالت کاریکاتور پیدا می کرد، و مثل هرکاریکاتوری، عناصری از واقعیت را می گرفت و در آنها مبالغه می کرد و عناصری دیگر را از نظر می انداخت. یک کاریکاتوریست البته به خاطر طنز و انتقاد، خودآگانه این کار را می کند اما آمریکاستیز ساده انگار کاریکاتور را عین واقعیت می پندارد.
طبق این کاریکاتور (در عبارات دو جامعه شناس آمریکایی)، « جامعهی آمریکایی زیر تسلط نخبگان قدرتمند بوروکراتیک قرار دارد که بخش های دیگر جامعه را به نفع خود آلت دست قرار می دهند تا به اهداف اقتصادی و سیاسی شان برسند. طبقات متوسط تبدیل به مردمانی سازشکار و خدمتگزارانی بوروکرات منش می شوند، یعنی افرادی یک بعدی یا تک ساحتی. مردم توسط رسانه های جمعی مغزشویی شده، منفعل بارآمده، و سلیقه و ذائقهی آنها با فرهنگ عوام پسند این رسانه ها به دامن ابتذال سقوط کرده است. آنها اوقات شان را در رویاپروری و آرزوهای طلایی می گذرانند. از این مردم سرچشمه های حقیقی خلاقیت، عاطفه، و تشفی جنسی دریغ شده است. در عوض، نوعی عقلانیت عقیم، باعث جدایی آنها از «خود» و هویت احساسی، جنسی، خودانگیخته، و اصیل آنها شده است. این جامعه، انفعال وسازشکاری را با در اختیار گذاردن کالاهای مصرفی فراوان پاداش می دهد و می گذارد همه در دنیای خودمدار مصرفی، هرچه دوست دارند بکنند به شرطی که به سیاست کاری نداشته باشند. اما همین جامعه، فقیران، سیاهان، بیماران روانی، کارگران مزارع، سالمندان، سرخپوستان، مریضان، و روستاییان ویتنام را انسان محسوب نمی کند. هزینه های ضروری اجتماعی فدای سودجویی و لذت خصوصی می شود. همه چیز در جهت تولید سود برای شرکتهای بزرگ است که به غارت کشورهای توسعه نیافته مشغولند و با سیاست های نواستعماری، هرگاه که این منافع به خطر افتد، دخالت مستقیم و سرکوب سیاسی را پشتوانه دارد. دانشگاهها، بنیادها، و نهادهای دولتی همه مؤسساتی هستند که از طریق آنها «مجتمع بزرگ نظامی ـ صنعتی» و نخبگان قدرتمند بر آمریکا حکم می رانند. و همهی کارکنان یقه سفید، از جمله دانشجویان، هدف مغزشویی و بازیچه شدن اند و چنانچه اینان تسلیم شوند، بدون شک به خدمتگزاران دستاموز، ماشینی، انسانیت زدایی شده، بی اراده، و بردهی مقام و شغل تبدیل می گردند.» (جوزف بنزمن و آرتور ویدیک، «جامعهی آمریکایی»، صص ۲۴۱-۲۴۲)
از انقلاب تا ارتجاع
مارشال برمن، منتقد فرهنگی مارکسیست آمریکایی و مؤلف کتاب معروف «هرآنچه جامد است در هوا بخار می شود»، در مقاله ای به مناسبت چهلمین سالگرد رویداد ۱۹۶۸ نوشت اهمیت جنبش ۶۸ در گسترش «حوزهی عمومی» (پابلیک سفیر/ public sphere) و «بردن سیاست به خیابانها» بود. اما جنبشی چنین نوید بخش و پرشور، به سرعت با اشتباهات خود، از جمله گرایش به خشونت در جامعه ای لیبرال و آزاد، راه را برای به قدرت رسیدن ارتجاع دست راستی هموار کرد.
مارشال برمن می نویسد، «در ماههای اول ۱۹۶۸ یک سلسله رویدادهای هیجان انگیز را شاهد بودیم. نخست، سناتور یوجین مک کارتی با جرئت تمام سیاست های رئیس جمهور وقت لیندن جانسون را محکوم کرد، تحلیل جدی و کوبنده ای از اوضاع جنگ ویتنام به دست داد، و در مرحلهی مقدماتی انتخابات ریاست جمهوری در آن سال، موفق به کسب آرای قابل توجهی شد. سپس رابرت کندی [برادر جان اف کندی که ترور شده بود] وارد مسابقهی انتخاباتی شد و برنامه ای ارائه داد به مراتب مترقی تر از یوجین مک کارتی. رابرت کندی نه تنها به جنگ ویتنام، بلکه به مشکلات جامعه پرداخت و به اینکه چگونه سراسر جامعهی آمریکا درحال تجزیه شدن بود. مارتین لوترکینگ جونیور در انتخابات شرکت نکرد اما با به دست گرفتن رهبری «کارزار مردم فقیر» نشان داد که میان نژادپرستی، بهره کشی از کارگران، و ضایعات امپریالیستی در اقصا نقاط جهان رابطه وجود دارد. چیزی که ماههای اول ۱۹۶۸ را چنین هیجان انگیز می کرد این بود که این سه مرد بزرگ با از خود گذشتگی توانستند «قهرمانانه» (heroically) عمل کنند. آنها با پا فراتر گذاشتن از امکانات خود، ریسک بزرگی را به جان خریدند تا حقیقت را صریح با مردم در میان بگذارند، آنهم حقیقت در تمامی ابعاد پیچیده اش که در فورمولهای ساده نمی گنجید؛ و حقیقت نیز پاداش آنها را داد. در پایان ماه مارس، لیندن جانسون نیز کاری قهرمانانه کرد: او متوجه شد که خود مانعی بر سرراه صلح است و از کارزار انتخاباتی کنار کشید. من و مادرم در آن لحظه او را بر صفحهی تلویزیون دیدیم که این را اعلام کرد و هردو از حیرت دهانمان باز ماند. شاید حالا وقت آن رسیده بود که کشور راه خودش را از میان بیراهه ها پیدا کند. آن لحظه، لحظه ای بود که انسان از زنده بودن اش احساس شعف می کرد.
اما مارتین لوتر کینگ را کشتند و متعاقب آن محله های بسیاری در سراسر کشور در آتش سوخت. طی دو ماه بعد، هواداران مک کارتی و هواداران کندی چنان رفتار کردند که گویی به خون یکدیگر تشنه اند، حال آنکه این دو دسته دموکراتهای لیبرال اهداف مشابهی داشتند [. . . . ] در پایان، پس از آنکه رابرت کندی را هم به ضرب گلوله ترور کردند و کنوانسیون حزب دموکراتیک معاون جانسون، هیوبرت هامفری را به عنوان کاندیدای نهایی خود برگزید، دیگر زهر به همه جا سرایت کرده بود. صلح طلبان دموکرات یکدیگر را تار و مار کردند تا مردی حقیقتاً خطرناک، ریچارد نیکسون، از روی جنازه های آنها بگذرد و به قدرت برسد.» (فصلنامهی دیسنت، بهار ۲۰۰۸، ص ۵)
سال انقلاب در فرهنگ
اما رادیکالیسم جوانان آمریکایی در جنبش ۱۹۶۸ تأثیر انقلابی خود را بر پهنهی فرهنگ برجا گذاشت. سال رادیکالیسم جوانان طبقهی متوسط، سال اعتراضات سیاسی دانشجویی و جنبش بزرگ مخالفت با جنگ ویتنام ــ در عین حال سالی بود که در آن سیاست با سکس و موسیقی و خوشباشی نیز بیش از همیشه پیوند خورد. «سکس، مواد مخدر، و راک اند رول» هم شعار هیپی ها و خوشباشان بود و هم شعار سیاسیون. «آنچه شخصی است، سیاسی هم هست» شعاری بود که بر زبان همهی جوانها جاری بود. با همین شعار جنبش فمینیستی و بعدها جنبش حقوق اقلیت های جنسی در ایالات متحده توانستند خواسته های خود را تحقق ببخشند.
راک اند رول که بر محور رقص و سکس می چرخید سیاسی شد. میک جگر (رولینگ ستونز) آهنگ معروف «مرد رزمنده در خیابان» را نوشت و شعر آنرا در نشریهی مارکسیستی ِ طارق علی جوان به چاپ رساند. در این آهنگ بود که میک جگر می خواند، «از هر سو صدای پاها را می شنوم که رژه می روند و به جلو می تازند. تابستان رسیده و هنگام نبرد خیابانی است . . . هنگام انقلاب برای تسخیر کاخ شاهی . . . فریاد می زنم شاه را باید کشت و خدمه اش را باید پایین کشید.»
ممنوعیت آهنگ گروه «رولینگ ستونز» در ایالات متحده
در خیابانهای نیویورک و سانفرانسیسکو انگار روح زندگی بوهمی و کولی وار گرینیچ ویلج در دو دههی اول قرن بیستم دوباره در کالبد جوانها حلول می کرد، دو دهه ای که در آن جان رید جوان به همراه دوست دخترش لوئیز برایانت ــ یکی از پیشتازان فمینیسم و سکس آزاد ــ بار سفر بستند تا به روسیهی انقلابی بروند و جان رید بتواند کتاب پرآوازه اش «ده روزی که دنیا را تکان داد» را دربارهی انقلاب لنینی اکتبر بنویسد (فیلم ارزندهی «سرخها» ساختهی وارن بیتی بر اساس همین رویدادها است.) مارکی دوساد، یکی از پدران معنوی جنبش روشنگری اروپایی، دوباره کشف شد. تصویر چه گوارای خوش سیما، هم سمبول انقلابی شهید بود هم سمبول سکس. در فرهنگ راک اند رول، مرگ زودهنگام کسانی چون جنیس جاپلین، جیم موریسون، یا جیمی هندریکس، همراه با هاله ای قدسی است، گویی آنها شهید راه و هدفی ورای زندگی غیرمتعارف خودشان شده اند.
یک سال پس از وقایع ماه مه ۱۹۶۸، اریک هابزبام تاریخنگار مارکسیست بریتانیایی در مقاله ای به نام «سکس و انقلاب»، در تقبیح جوانان رادیکال، نوشت انقلابیون جدی وقت خود را با مشغولیاتی چون سکس و مواد مخدر به هدر نمی دهند. اما همین تاریخنگار، سی و پنج سال بعد، پیرانه سر، در کتاب خاطرات خود می نویسد که اشتباه می کرده است. هابزبام می نویسد در جوانی تصور می کرد که شورشگری های خلاف عادت فرهنگی و رفتاری چون سکس آزاد و مواد نشئه آور و موسیقی تند راک اند رول هرچه شیوع بیشتری داشته باشند احتمال وقوع «رویدادهای بزرگ» انقلابی کمتر است. اما اکنون طور دیگری می اندیشد. هابزبام می نویسد، «اما اگر فرض را بر این بگذاریم که رویدادهای بزرگ قرار نیست براندازی [یک شبهی] سرمایه داری یا حتا براندازی یک رژیم سرکوبگر و فاسد باشد، آنوقت چه؟ شاید رویدادهای بزرگ دقیقاً تخریب الگوهای سنتی روابط میان انسانها باشد و [انقلاب در] رفتار شخصی آنها در درون همین جامعهی موجود. شاید ما برخطا بودیم که خیال می کردیم شورشی های دههی ۱۹۶۰ مرحله ای تازه یا نسخهی متفاوتی از همان نیروهای چپ گذشته هستند. اگر ما در ارزیابی خود خطا کرده باشیم معنی اش آن است که شورش ۱۹۶۸ یک انقلاب شکست خورده نبود، بلکه نوع دیگری از انقلاب را پدید آورد؛ انقلابی که ــ مثلاً با شعار «آنچه شخصی است سیاسی هم هست» ــ سیاست به شیوهی سنتی را از میان برد، از جمله سیاست چپ سنتی را. حالا، پس از سی و چند سال که به عقب نگاه می کنم، به خوبی می بینم که در آن زمان اهمیت تاریخی رویدادهای ۱۹۶۰ را به درستی نفهمیدم.» (هابزبام، دوران پرکشش: شرح یک زندگی در قرن بیستم، صص ۲۵۰-۲۵۲)
جنبش جوانان ۱۹۶۸ یک انقلاب سیاسی سرانجام ناموفق بود اما همان انقلاب در پهنهی فرهنگ در جوامع پیشرفته پیروز شد و تأثیر خود را برای همیشه برجا گذاشت. فرزندان طبقهی متوسط مرفه در برههی رونق اقتصادی، اشتغال کامل، با قدرت خرید مستقل، توانستند از طریق بازار توده گیر، ذائقه، سلیقه، و عادات و رفتار انقلابی خود را به تمام جامعه سرایت دهند: از شلوار جین، مینی ژوپ، موی بلند برای مردان و موی کوتاه برای زنان گرفته تا سکس آزاد و موسیقی راک سیاهان؛ از «پاپ آرت» و اندی وارهال تا موج سینمای مستقل هالیوود؛ از مشارکت در برنامه ریزی های دانشگاهی تا آموزش و پرورش دموکراتیک و عوض کردن فضای آکادمیک به تمامی، از ایدئولوژی مخالفت با نظامی گری با شعار معروف «جنگ نکن، عشق بورز» تا جنبش بزرگ ضد جنگ ویتنام و سرانجام متحول کردن تمامی فلسفه و ادبیات مدرن با جریاناتی که بر روی هم «پست مدرنیسم» نام گرفتند. /// ۱۲ خرداد ۱۳۸۷
*
منابعی که در بالا به آنها رجوع شده:
Joseph Bensman and Arthue J. Vidich, American Society Revisited, Bergin & Garvey Publishers, Inc. 1987
E. J. Hobsbawm, Revolutionaries, Meridian, New American Library, 1973.
Eric Hobsbawm, Interesting Times: A Twentieth-Century Life, The New Press, 2002.
Marshall Berman, "1968: Lessons Learned, A Symposium," Dissent, A Quarterly, New York.
دلکش روی صحنه میخواند. موی کوتاه دارد و گیسو افشان نمیکند. شانههاش به طرز دلفریبی برهنه است اما از تکان سینه و بدن یا غمزهی چشم و ابرو خبری نیست. صدای «پایین» (کلفت) نزدیک به باریتون مردانه، و «زبان بدن»اش و نگاه کردناش در قالب جنسیت پذیرفته شدهی زن لوند روی صحنه نمیگنجد، به ویژه در برابر «ابژهی تمنا» که در اینجا مرد خوشسیما فردین باشد. در نرد عشق و بازی قدرت دست بالا را دارد. مدعوین، مشتی کلاهمخلمی با سبیلهای از بناگوش در رفته نیستند، زنان و مردان آراستهای هستند که با نوای یک گروه موسیقی مدرن میرقصند. مشروب قدغن نیست. رقص قدغن نیست. رقص دو نقره جرم نیست. سال ۱۳۳۹شمسی است.
==
دو سال بعد جلال آل احمد تأثیرگذارترین روشنفکر دوران خودش در «غرب زدگی» شِکوِه برمیآورد که، «ﻫﺮﻫﺮﯼﻣﺬﻫبی، ﻗﺮﺗﯽﮔﺮﯼ ﻭ ﺯﻥصفتی، ﺍﻫﻤﻴﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻭ ﭘﺰ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻭ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﮐﺮﺩﻥﻣﺼﻨﻮﻋﺎﺕ ﻏﺮبی» دارد در جامعه تبدیل به هنجار میشود. همان زمان، آیتالله خمینی علیه حق رأی زنان ایرانی و کاپیتولاسیون استعماری سر به شورش برمیدارد و دستگاه پادشاهی را متهم به ترویج فحشا و کرنش دربرابر غرب میکند. به فاصلهی کوتاهی تولید فیلمفارسی، مردمپسندترین محصول فرهنگی دوران شاه که از طریق آن ترانههای خوانندگان معروف شهرت مییافت، روی «عفت و ناموس» به عنوان برجستهترین تم یا بازمایهی داستانی انگشت میگذارد و آن را دربرابر تصویر «عروسک فرنگی» یا «رقاصهی نیمه لخت کاباره» مینشاند. تصویر زن چادر به سر، در برابر دو جبهه برکشیده میشود: جبههی فساد اخلاقی زنان و جبههی تسلط اعیان و اشراف غربزده بر زندگی و مال و ناموس انسانهای کوچک و فاقد قدرت.
==
دو واژهی لودهنده در گفتهی آل احمد: «قرتیگری و زنصفتی»! باور این است: «استعمار فرهنگی (غربزدگی) زمینهسازِ وابستگی اقتصادی و سیاسی به غرب ». در نگاه بومیگرای ضداستعماری، غربزدگی نه تنها زنان را تبدیل به «عروسک فرنگی» و شیء جنسی میکرد، مردان را هم تبدیل به امرد میکرد: زن صفت، بیتعصب و بیغیرت. مسأله ناموسی بود: هراس از اینکه غرب نخست بدن زنان ما را صاحب شود و سپس خود ما را به پاانداز و واسطهی فروش ناموس تبدیل کند. زنان که از کف بروند مردان هم بیقدرت و اخته میشوند! استبداد شاهی و استعمار فرهنگی دست در دست یکدیگر داشتند. آنها زنان ما را هدف قرار داده بودند!
==
پادشاه سرنگون میشود و دهها میلیون مرد و زن به استقبال آیتالله میشتابند تا آزادی، استقلال، و جمهوری را جشن بگیرند. جمهوری اما «اسلامی» میشود و همراه با آن «زن» هم قدغن! خوانندگان زن خاموش میشوند. زنان بیحجاب شلاق میخورند. زنانی که عشقمیورزند سنگسار میشوند. سینما به «لچک سینما» تبدیل میشود و زنان زناکار تا سینه در خاک دفن میشوند تا سر و صورت و جمجمهشان با پرتاب قلوه سنگ و نعرهی الله اکبر متلاشی شود. سال ۱۳۶۰ شمسی است. حجاب، سکوت، شلاق، سنگسار! همه در پیوند با یکدیگر همچون آیین یا سرنوشت. سال ۱۳۷۰ شمسی است: حجاب، سکوت، شلاق، سنگسار. سال ۱۳۸۰. . . سال ۱۳۹۰ . . .
صدایی که از صف «سنج و دمّام» بر میخیزد برای گوش امروزی نه تنها آرکاییک نیست بلکه شباهتهایی دارد به مینیمالیسم موسیقیدانانی چون «استیو رایش» ، «تری رایلی» و «لامونت یانگ». از این زاویه که، برخلاف خصلت ملودیک نوحه، اینجا از اساس ملودی یا «خوشآهنگی» کنار گذاشتهشده تا فقط ضرب و انقطاع و چکاچک و بوق شنیده شود؛ در یک ساختار پیچیدهی چندصدایی اما متکی به تکرار و تکرار و تکرار. اگر در آن مستغرق نشوید، چیزی که غربیها در هنرهای اجراگر و پرفورماتیو به آن تجربهی «ایمرسیو»* میگویند، اگر در بحر آن فرونروید، از بیرون یکنواخت و کسلکننده مینماید اما رمز این موسیقی دقیقاً آنجاست که در مسیر تکرار، به نوآنسها و تغییرات نامحسوس میرسد، سِحر شنیدن آن از توجه به چفتشدن ریتمهای متعدد در یکدیگر و خطوط بسیار آن حاصل میشود. شمار نوازندگان معمولاً زیاد است و ریتم دستها، طنین فلزی خاص سنج و تکصداهای بم و گرفتهی شیپور در پایان جملات نقطه میگذارند؛ جملاتی که در عین تکرار به هیچوجه ساده نیستند. تأثیر کامل این موسیقی در شنونده قاعدتاً با مشارکت در مراسم یا حرکت در کنار آن به دست میآید. اگر آن را به سالن موسیقی منتقل کنیم، به اجبار این خاصیت از دست میرود و برای جبران باید خصلت ملودیک یا رقص ریتمیک آن را افزایش داد (و خصلت «سریالیست» اصیل و عنصر «تکرار» آنرا حذف کرد)، کاری که مثلاً سعید شنبه زاده در اینجا در یک «تریو» و در ترکیب با رقص انجام داده:
اجرای تلفیقی ِ شنبهزاده مُدرن و شاد و غیردینی است. اما به مدد «یوتیوب» ما میتوانیم اجراهای متعدد و اصیل از این مراسم جنوبی (بوشهر و حوالی) را ببینیم. من عمداً یکی را برگزیدم که طولانیتر است و میطلبد که از ابتدا تا انتها با آن همراه شد تا انتظار خاصی که موسیقی مینیمالیستی از شنونده دارد، برای آنکه حلقه (لوپ) های پیچیدهی آن قطره قطره تهنشین شود، اینجا برآورده شود. همزمان باید به حرکت دستهای نوازندگان و نحوهی پاس دادن آنها به یکدیگر توجه کرد و به آن چشم دوخت (همانقدر «پرفورمانس» است که موسیقی). برای مقایسه با حساسیت پُستمدرن میتوانید مثلاً به قطعهی یکساعتهی «آخرین شتر در پاریس»** ساختهی تری رایلی گوش دهید. تأثیربه دستآمده، نه تراژیک و سوگوارانه است مثل نوحه، و نه خلسهوار و ازخود بیخود شدن پرانرژی ِسماع صوفیانه، بلکه نوعی فیکسشدن و غرق شدن ترنسگونه است در یک تقدیر محتوم که پایان آن از آغاز رقمزده شده. /// عبدی کلانتری
برخلاف خصلت ملودیک نوحه، اینجا از اساس ملودی یا «خوشآهنگی» کنار گذاشتهشده تا فقط ضرب و انقطاع و چکاچک و بوق شنیده شود؛
در یک ساختار پیچیدهی چندصدایی اما متکی به تکرار و تکرار و تکرار.
*Immersive
**The Last Camel In Paris
برای مقایسه، دو قطعه معروف مینیمالیست از استیو رایش یکی برای قطعات چوب و دیگری برای طبل ها:
اینکه یک جناح از حاکمیت تئوکراتیک از اعتراضات معیشتی دفاع میکند، دستکم در روزهای اول -- پیش از آنکه اعتراضات به جنبشی خیابانی علیه کل نظام تعالی یابد -- وجه مثبتی هم دارد. وجه مثبت آن است که ارگانهای رسمیِ سرکوب، همراه با گرازهای لباس شخصیپوش مجهز به قمه و گازفلفل و سایر آتش به اختیارها و تکتیراندازان روی پشتبام، به جان معترضان نیفتند و خون «ندا»ها و «سهراب»ها بار دیگر بر خیابان نریزد. تا این لحظه، تنها بازداشتهایی صورت گرفته اما، برای نمونه، معاون امنیتی استانداری تهران گفته با وجود «نقش عناصر ضدانقلاب»، بازداشتشدگان پس از ثبت اطلاعاتشان آزاد خواهند شد. سه روز اعتراضات خیابانی و شعارهای رادیکال بدون درگیری خشن و خونریزی شروع خوبی است.
=
اما میدانیم که آن جناح پوپولیست در حاکمیت، که رقیب کابینهی نئولیبرال روحانی است، به هیچ وجه محرومان و فرودستان جامعه را نمایندگی نمیکند. پوپولیسم راستگرا در همه جای دنیا، از جمله در غرب، فقر و محرومیت و ترس و ناامنیِ اقتصادی را همچون ابزاری برای عوامفریبی در آستین دارد و توده را فقط در راه فاشیسم و قدرت کورپوراتیستی است که «بسیج» میکند. حمایت احمد علم الهدی در نماز جمعه مشهد، حمایت ضرغامی عضو محافظهکار شورای عالی انقلاب، یا حمایت محسن رضایی نظامیگرای مجمع تشخیص مصلحت از خواستههای معیشتی، فقط برای زدن رقیب است. میدانیم طی ماههای گذشته، عمدتاً روزنامههای راستگرای پوپولیست (اصولگرا) بودهاند که تااندازهای مشکلات معیشتی و کارگری را انعکاس داده اند، در حالیکه در همان زمان، روزنامههای راستگرای نئولیبرال بیشترین تأکیدشان بر دستاوردهای «برجام» و تزریق «امید» به جامعه (یعنی طبقهی متوسط) بوده است.
=
این وضعیت دیر نمیپاید. اگر تظاهرات ادامه یابد، رادیکالتر و سراسریتر شود، حکومت یا باید آنرا سرکوب کند یا دست به عقبنشینی بزند. اکنون وقت آن است که فعالان سیاسی غیرخودی، اصلاحطلبان غیرحکومتی، روشنفکران و اتحادیههای صنفی، سعی کنند نارضایتیها را در مسیری عقلانی و سازمانداده شده، با خواستههای مشخص جلو ببرند. اصلاحات واقعی و معنی دار که جلوی فساد و رانتخواری را بگیرد تنها با آزادیهای بیشتر مدنی ممکن است و آزادی جامعهی مدنی در گرو دو چیز: اصلاح کامل قوهی قضاییه و انتخابات آزاد. این کمترین شرط اصلاحات معنیدار در چارچوب نظام کنونی است. کسانی که مدام به ما تشرزدهاند که انتقاد رادیکال و «ساختارشکن» باعث هرج و مرج و تجزیهی خاک ایران میشود، مدافعان «جزیرهی ثبات» که فقط توئیتهای کاخ سفید و لابی اسراییل محور تخیُل و تحلیلهای امنیتیشان است، اگر نمیخواهند مدافع کهریزکهای آینده باشند باید همین الان، همین لحظه، بخواهند که قوهی قضاییه از امثال لاریجانیها لایروبی شود تا قضات مستقل بتوانند در فضای امن و شفاف رسانهای، دزدها و رانتخوارها و آقازادهها را پای میز محاکمه حاضر کنند. باید حق تجمع و برگزاری میتینگ مردمی که در قانون آمده در عمل پیاده شود و فضای امنیتی از حریم عمومی رخت بربندد. باید در انتخابات آینده، همهی نظارتهای استصوابی و غیره برچیده شود تا مردم به جای نمایندگان قلابی نیابتی، نامزدهای واقعی شان را به دولت و مجلس و شوراهای شهر بفرستند.
=
بحران کنونی در اقتصاد سیاسیِ نظام ریشه دارد و اقتصاد سیاسی در چنبر ساختارِ تئوکراتیکِ استبداد دینی، نظامیگرایی ِکورپوراتیستی، و زائدههای نئولیبرال آن. نه تئوکراتها وآخوندهای فاشیست نمایندهی محرومان هستند و نه نئولیبرالهای دولت تدبیر و امید که گروههای بزرگی از طرفدارانش از آن سلب امید کردهاند، و بازهم در جهت ناامید کردن فرودستان و مردم کمدرآمد، زبان تبلیغاتی تازه اختراع کرده؛ مثلاً خصوصی سازی خدمات اجتماعی مثل بهداشت و درمان را که سلامت میلیونها شهروند بدان وابسته است زیر عنوان «اصلاح نظام اداری» و «سبک کردن بار دولت» تبلیغ میکند (از زبان اسحاق جهانگیری معاون اول رئیس جمهور، جامعه فردا، ۳ دی ۱۳۹۶). گویی این در ذات هر سازمان دولتی است که در تارعنکبوت بوروکراسی و پشت میزنشینی و ناکارآیی غرق شود اما به محض آنکه رایحهی سود و طمع برداشت از سرمایهی خصوصی فضا را پرکند، ناگهان همه وجدانِ کاری پیدا میکنند و سطح خدمات و بارآوری جهش نجومی پیدا میکند. این طرز فکر اصلاحطلبان با ایدئولوژی اعتدالیسم است. میخواهند گام به گام «بار دولت» را «سبک» کنند به ضرر فرودستان، و وقتی با اعتراض آنها مواجه میشوند آنرا از زبان خاتمی «دسیسه» میخوانند که عکس برگردان «فتنه»ی پوپولیستهای فاشیست است!
۹ دی
جنبش با رهبر یا بدون رهبر؟
تظاهرات سراسری دارد با سرعت شگفتی وارد مرحلهی پیشاانقلابی میشود اما مردم رهبری ندارند. هنوز قیامی صورت نگرفته، که نخستین نشانههایش تسخیر صدا و سیما است و تسخیر زندانها و آزادکردن زندانیان سیاسی. اما جنبش خودجوش و رادیکال است بدون هیچگونه رهبری و سازمان.
بعضی دوستان اصرار دارند که جنبشِ خودجوشِ سراسری نیازی به رهبری ندارد و این امتیاز آن است که بیرهبر و بیتشکیلات جلو برود. عباراتی چون «رهبری غیرمتمرکز» یا «رهبری پراکنده» به کار میبرند و هشدار میدهند که وجود رهبر یا هیأت رهبری هم خطرناک است چون آنان را در معرض پیگرد قرار میدهد و هم بالقوه حامل بذر یک دیکتاتوری دیگر.
==
همه ازحرکت مردم به وجد آمدهایم و در «لحظه» به سر میبریم و شگفتزده و نگران میخواهیم جنبش از این گردنهی رُعب و تنش سالم عبور کند اما به نظر من خودانگیختگی نیاز دارد به مراحل بالاتری ارتقا پیدا کند. حتا اگر مردمِ شورشی در خیابان، که در اصطلاح جامعهشناختی به آن «کراود»* میگویند، نظیر سان کولوتها در انقلاب کبیر فرانسه، دارای نوعی «خرد جمعی» باشد باید این خرد کانالیزه شود و در هیأت کادرهای تمام وقت فعال مدام وضعیت سراسری را بسنجد و ارزیابی کند و برای تاکتیکهای بعدی رهنمود پیدا کند و برنامه بریزد. به ویژه زمانی که شعارهای خودانگیخته نشان دهد که مردم میخواهند از کلیت نظام عبور کنند، این ضرورت دوچندان میشود که تصّور و برنامهای برای آینده و دوران انتقالی داشته باشیم، مثلاً رفراندوم یا دولت موقت یا هر مکانیسم انتقالی دیگری. وگرنه انرژی «خیابان» به تحلیل میرود و حکومت که سازمان و تشکیلاتِ سرکوب دارد بر اوضاع مسلط میشود. ما تجربهی ناکام بهار عربی را داریم و تجربههای کامیاب رهبریهایی (هم کاریزماتیک و هم تشکیلاتی) نظیر نلسون ماندلا، گاندی، مارتین لوترکینگ، لخ والسا، واسلاو هاول، لولا در برزیل، و برنی سندرز و جرمی کوربن. «والسا» و «لولا» هردو از فعالان جنبش کارگری و رهبران اتحادیهای بودند و «هاول» از روشنفکران ناراضی. پیروزی از مسیر تشکیلات، سازماندهی مؤثر، شعارها و تاکتیکهای فکرشده، و برنامهی عمل برای مراحل بعدی حاصل میشود.
==
بعد از چهار روز اکنون دیگر کاملاٌ روشن شده که اصلاحطلبان، حتا آنها که غیرحکومتیاند، با این جنبش همدلی ندارند. شبکههای اجتماعی را که رصد کنید، لحن تحقیر و استفهام و شک را در یادداشتهای آنها به وضوح مشاهده میکنید. اینکه بعد از چهار روز صدایی از میرحسین موسوی برنخاست، که خود زندانی سیاسی است، نشان میدهد که او و طرفدارانش با جنبشِ اعتراضی همدل نیستند. مردم هم اسمی از موسوی و کروبی نبردند. دلیل اصلی، همان ایدئولوژیِ اصلاح طلبیِ طبقات متوسط و حفظ وضع موجود با اصلاحات گام به گام است، که خواستِ تشکیل احزاب آزاد و انتخابات آزاد درون همین نظام باشد. اما یک انتقاد دیگر هم مطرح میکنند که جای تأمل دارد و همین انتقاد را از زبان بخشی از روشنفکران پُست کولونیالِ دانشگاهی هم میشنویم، اینکه «سقوط کامل رژیم» در شرایط فقدان آلترناتیو روشن، به معنیِ همراهی با فشارهای برونمرزی از سوی آمریکا و اسراییل و عربستان است. آنها هستند که ابزارهای تبلیغاتی مؤثری را به کارگرفتهاند و با «حمایت» خودشان، میخواهند جنبش را به جایی بکشانند که «آلترناتیو» خودشان را («چلبی»های وطنی) که سالها در نمک خواباندهاند وارد معادله کنند. جنبش خودانگیختهی بدون رهبری و تشکیلات، چه مکانیسم دفاعی و تصحیح کننده در برابر این تبلیغات و چه پیشنهادی برای «ارگان جایگزین» برای عبور از نظام اسلامی دارد؟
۱۱ دی
قانونی و مسالمتآمیز؟
بعضی از شعارها که به هنگام «نظم امور» مضمون مترقی دارند به وقت بحران سیاسی میتوانند ارتجاعی شوند. «حق قانونی تجمع مسالمتآمیز و آزادی اعتراض» را مردم و فعالان سیاسی سالهاست به طور روزانه فریاد زدهاند: به هنگام انتخابات، به هنگام جمع شدن مادران خاوران، به هنگام مراسم تشییع نویسندگان مردمی، به هنگام تجمع کانونهای صنفی نظیر کانون نویسندگان و معلمان، به هنگام تجمع جلوی زندان برای حقوق برحق زندانیان سیاسی و تجمع زنان جلوی استادیوم ورزشی، به هنگام تجمع مالباختگان جلوی مجلس و بانکها و مهمتر از همه اعتراضات به حق اتحادیههای کارگری برای حقوق عقب افتاده و امنیت شغلی؛ اما همیشه این حق «قانونی» پامال شد. حالا که مردم ِ سرکوب شده با دست خالی به خیابان آمدهاند و کلیت دستگاه رانتخوار آخوندی – سپاهی را به چالش میخوانند، اصلاحطلبان حکومتی و غیرحکومتی به ناگهان حامی دوآتشهی تجمعات «قانونی» و «مسالمتآمیز» شدهاند. اگر مردم برکناری خامنهای و روحانی و برچیدن دستگاه هیولایی سپاه را بخواهند به آنها «حق قانونی اعتراض و تجمع» خواهید داد؟ یا اینکه توجیه میتراشید تا در گام بعدی به روی مردم ِبیدفاع آتش بگشایید؟
۱۲ دی
اغتشاش در ثبات!
ایدئولوگهای تئوکراسیِ شیعی در ایران سالهاست که تئوری «جزیرهی ثبات در منطقه» را پرورانده و تبلیغ کردهاند. اکنون زلزلهای سیاسی از درون این «ثبات» را به لرزه درآورده. تئوری باید بتواند این زمینلرزهی داخلی را توضیح دهد. گفتمان تازهای را دارند شکل میدهند: جنبش متعلق به «لومپن پرولتاریا» است، «مردانه» است و زنان در آن جایی ندارند؛ به خشونت و تخریبِ اموال و اماکن گرایش دارد. «ناشناخته» و تاریک و سرشار از ابهام است. هدف ندارد و به سادگی میتواند زیر هدایت نیروهای خارجی کشیده شود، ثبات را به هم بزند و کشور را تجزیه کند. به عبارت دیگر، اینها که در خیابان فریادِ مرگ بر جمهوری اسلامی سردادهاند، هستهی یک جنبش فاشیستیِ کورند. و این درست فوبیای عضو طبقهی متوسط و نیمه مرفه است که همواره «اغتشاش» او را دچار تشویش روانی میکند و آمادهاش میسازد تا از سرکوب اغتشاشگران استقبال کند.
تاکتیک کنونی برای مهار و سرکوب: ما میان «معترضان برحق» و «اغتشاشگران» تمایز میگذاریم. گروه اول حق شکایت از اوضاع معیشتی را دارند اما گروه دوم امنیت و ثبات کشور را به مخاطره انداختهاند! مسؤلان ارشد نظام و نظریهپردازان دو جناح، یک به یک، دارند ضد حمله را در رسانهها آغاز میکنند. بادامچیان سخنگوی شورای مرکزی حزب مؤتلفهی اسلامی، خاتمی و رهبران مجمع روحانیون مبارز، باقر نوبخت سخنگوی دولت، علی خمینی «یادگار امام»، عالیجناب رئیسی عضو مجمع تشخیص مصلحت، فعالان اصلاح طلب مثل عباس عبدی، و البته خود رئیس جمهور همه دارند میگویند اگر عدهای به وضع معیشت و مشکلات اقتصادی معترضند باید به خانه برگردند تا بعد از مجرای قانونی و با مجوز به شکایاتشان رسیدگی شود اما با «اغتشاشگران» باید به شدت برخورد کرد چون هدفی جز«ساختار شکنی» و «کلنگی» کردن کشور ندارند، آنها ستون پنجم غرب و دشمن مردماند و میخواهند ایران به سرنوشت لیبی و سوریه دچار شود، پیش به سوی بسیح حامیانِ حرمین در زمین بومی خودمان!
حکمرانانِ اسلامگرای ما اگر واقعاً نگران «توطئهی استکبار» و «سوریهای شدن» ایران باشند، نخستین درس را میتوانند از خود سوریه بگیرند. در سال ۲۰۱۱ که تظاهرات خیابانیِ صلحآمیز مردم آغازشد، به جای دیالوگ ملی و آزادیهای بیشتر، دولت بشاراسد باطوم و چماق و گاز اشکآور را بیرون کشید و بلافاصله با خشونتی دهشتناک، مقامات امنیتی و نظامی آغاز به دستگیریها و شکنجه و آزار معترضان، دانشجویان، روشنفکران، و فعالان کارگری کردند؛ حتا از آزار و شکنجهی جوانهای تینایجر ابا نکردند. بخشی از معترضان به خانه بازگشتند اما گروههایی نیز به مقاومت ادامه دادند چون همسران و فرزندانشان را، و شأن وحرمت انسانیشان را، زیر شکنجه از دست داده بودند؛ بناچار زیر زمینی شدند و سرانجام به کام همان روشهای خشونتآمیز علیه دستگاه سرکوب و شکنجه درغلطیدند. حاکمیتِ بعثی اعتراضات مردم را به پای «توطئههای آمریکا و متحدانش» نوشت. جنگ داخلی آغاز شد و آمریکا و متحدانش هم پایشان به سوریه بازشد. حرکت اعتراضیای که صلحآمیز توسط فعالان حقوق بشر، اتحادیههای کارگری، دانشجویان، لیبرالها، سوسیالیستها و دموکراتهای سکولار آغازشده بود سرکوب شد تا جای آنها را جهادیهای سَلَفی بگیرند. پولهای عربستان و قطر و ترکیه به سمت اینان سرازیرشد. شش سال بعد، نیم میلیون از اهالی سوریه جان خود را از دست داده بودند و از شهرهای این سرزمین باستانی چیزی جز ویرانکده باقی نماند؛ فقط طی شش سال! حکمرانان اسلامگرای ما آیا درس خواهند گرفت یا ترجیح میدهند بر ویرانکدهای از اجساد، ویرانجزیرهای از «ثبات»، زیر قیمومیت روسیه و تزارپوتین، بر مسندِ قدرت تکیه زنند؟
حضور مشترک و جمعی در خیابان، احساس «عاملیت» و کنشگری را تسریع میکند؛ و نوع واکنش مقامات به این حضور، سرعت میبخشد کسب «آگاهی سیاسیِ فردی» را نسبت به کلیت نظام. «عاملیت» و «آگاهی»ای که هرگز حاصل نمیشود از حضور یک فرد در برابر یک مقام اداری؛ از پرکردن فورمهای کاغذی و جمع آوری استشهادها برای شکایت رسمی؛ از نشستن در اتاقهای انتظار و راهپیمایی در راهروهای طولانی؛ یا آن نوع از پارلمانتاریسم که «نمایندگان» مردم، از نظارت و شنود مداومِ همان مردم مصون هستند. برخلاف برداشت رایج، حضور جمعی در خیابان راهِ سیاستورزی را مسدود نمیکند بلکه معنای سیاسی بودن را ارتقاء میبخشد. «تمرین دموکراسی» درست همین است، حتا اگر شکل ظاهریِ آن گهگاه به درگیری بینجامد. حق «تجمع» یا «اَسِمبلی» در مکان عمومی، قلب دموکراسی است، مکان تپش و زندگی و بازسازی خونِ تازه برای آن است. از درون آن است که «زبانِ سیاست» ورز مییابد و صدای واقعیِ مردم شنیده میشود. تجمعِ آزاد درمکان عمومی نشانهی سلامت و امنیت ِ روانِ جامعهی سیاسی است. /// عبدی کلانتری
۱۵ دی
نشست اضطراری شورای امنیت
همین لحظه سخنرانیِ «نیکی هیلی» سفیر آمریکا در سازمان ملل در نشست اضطراری شورای امنیت راجع به اوضاع ایران تمام شد. دو نکتهای که او، زیر مضمون دفاع از حقوق بشر، برآنها تأکیدِ ویژه گذاشت برای من بلافاصله یادآور زمینهچینیِ همین ارگان پیش از تهاجم نظامی به عراق در سال ۲۰۰۳ بود. نیکی هیلی گفت خواست اصلی مردم ایران مبارزه با «تروریسم» جمهوری اسلامی است؛ دیگر اینکه اصل خودمختاری وحاکمیت ملی (ساورنتی) زمانی که حاکمیت مردم خودش را سرکوب میکند بیاعتبار است. این دقیقاً استدلالی بود که برای مداخلهی بشردوستانه در عراق به کار گرفته شد. بد نیست از این پس، ما و فعالان جنبش «نان، کار، آزادی» در شعارها و رهنمودها، نفیِ مداخلهی خارجی را (به بهانهی «کمک» به جنبش آزادیخواهی مردم) در فهرست خواستههای خود داشته باشیم.
*
هیلی: «امروز مردم ایران خطاب به حکومت خود میگویند: تروریسم را متوقف کنید!» دقیقه 2:45
هیلی: «هر عضو سازمان ملل صاحب حق خودمختاری و حاکمیت ملی است اما حکومتها نمیتوانند این حق را پوشش و بهانهای قرار دهند تا حقوق بشر و آزادیهای بنیادی را نقض کنند.» دقیقه 2:47
۱۶ دی
فتنه تمام شد؟
سردار جعفری فرماندهی کل سپاه پاسداران اعلام کرد، «فتنهی ۹۶ تمام شد.» اگر هم حکم او درست باشد، جنبش اعتراضی مردم جناحهای مختلف نظام را در «بالا» متحد نخواهد ساخت. آنها به زودی به جان یکدیگر خواهند افتاد چون میدانند در میان مردم پایگاه ندارند. حالا دیگر هیچکدام از جناحها منکر فسادها و رانتها نیست، فقط میخواهند تقصیر را به گردن رقیبان بیندازند. جناحی خواستار استعفای روحانی خواهد شد. احمدی نژادیها و «مسؤلان سابق» راه توطئه پیش خواهند گرفت. سرداران سپاه علیه احمدینژادیها و پوپولیستها موضع میگیرند. جناح هاشمیستها و کارگزاران سازندگی بر «چابکسازی بیشتر اقتصادی» پامیفشارد که همان نئولیبرالیسم بیشتر باشد و مخالفانشان بر «مدیریت جهادی» کشور و اقتصاد مقاومتی اصرار خواهند ورزید تا جاده برای حکومت امام زمان صاف شود. عدهای به جان «صدا و سیما» خواهند افتاد. حد و حدود کنترل فضای مجازی و میزان «فیلترینگ» بحثانگیز خواهد شد. بخشی از روحانیان برای حفظ وجهه از مسؤلان دولتی فاصله خواهند گرفت. همه میخواهند «ریشهیابی» کنند و از معرکه سالم بگریزند اما مشکلات معیشتی روی دست دولت و بانکها و مؤسسات مالی باقی خواهد ماند.
==
جناحها آیهی «وحدت» میخوانند و «موجسواری» را تقبیح میکنند اما هریک به فکر نجات قایق خویش از طوفان است. اگر «آرامش» به خیابان بازگردد، این آرامش موقتی خواهد بود و جناحها این را با شامهی خود احساس میکنند. تا وقتی که نظام یکپارچه پادگانی و نظامیان همهکاره نشدهاند، آتش زیر خاکستر به حیات خود ادامه خواهد داد. اگر پادگانی کنند طبقهی متوسط ِ اصلاحطلب و اهلیشده را از دست خواهند داد همراه با سرمایهی خارجی و توریسم؛ و اگر میدان را دربست به دست روحانی و سیاستهای نئولیبرالیاش بسپارند باید شب را با کابوس ِشورش فرودستان به سر کنند. سبد مصرفی خانوارها بازهم غارت خواهد شد و پدرانِ ژنهای برتر از خود میپرسند «مجرای اعتراض قانونی بدهیم یا ندهیم؟» جنگهای روانی و تبلیغاتی و جناحی از همین حالا شروع شده که بیانگر هیچ نیست مگر تزلزل و شکاف در میان «بالاییها». پایینیها اما نیاز به تشکیلات و رهبری و منابعِ مادیِ تداومِ مقاومت دارند تا راهِ گذار را بگشایند. آقای سردار فرمانده! اگر خیال میکنید فتنهی ۹۶ را تمام کردید، شاید لازم باشد خودتان رابرای فتنههای ۹۷ و ۹۸ آماده کنید!
توضيح ــ در سال ۱۹۶۳ در شهر بيرمنگام واقع در ايالت آلاباما، مبارزهی غيرخشونت آميز فعالان حقوق مدنی در ايالات متحده وارد مرحلهی تازه ای شد. شهر بيرمنگام يکی از نژادپرستترين شهرهای ايالات جنوبی آمريکا بود. فعالان حقوق مدنی سياهان در اين شهر و شهرهای ديگر ايالات جنوب آمريکا هدف انواع تبعيضها، خشونتها، و ترورهای روانی و فيزيکی قرار میگرفتند. به آنها در خيابانها حمله میکردند، به خانه هايشان بمب میانداختند، اموالشان را آتش میزدند، و در مواردی اين فعالان شکنجه و لينچ میشدند.
در بهار سال ۱۹۶۳، يکی از رهبران قديمی جنبش حقوق بشر، کشيش مبارزی از کليسای باپتيست به نام «فرد شاتل ورت» مصمم شد در اين شهر کارزاری به راه اندازد و از طريق سازماندادن اعتراضات خيابانی، تحريمات، و روشهای غيرخشونت آميز ديگر، مردم کشور را نسبت به حقايق تبعيض نژادی و نقض حقوق بشر در جنوب آمريکا آگاه سازد. مقامات شهر از طريق دادگاه حکم به غيرقانونی بودن اعتراضات دادند.
فشار بر کمپين حقوق مدنی شدت گرفت. مبارزات توسط سازمانی به نام «کنفرانس رهبری مسيحی جنوب آمريکا» هدايت میشد. اين سازمان تصميم گرفت کارزار ديگری به راه اندازد به نام «کارزار کودکان» که در آن کودکان دبستانی برای اعتراض به نقض حقوق سياهان به خيابانها آورده شدند. پليس شهر کودکان بسياری را دستگير کرد. با فشار بيشتر مقامات، جمعی از رهبران مذهبی ميانه رو تسليم شدند و طی نامه ای سرگشاده به فعالان جنبش مدنی از آنها خواستند «تندروي» را کناربگذارند و کارزار اعتراضي ِ آنها «زودهنگام» است. در اين نامه توصيه شده بود که به جای اعتراضات خيابانی، بهتر است مردم تشويق به شرکت در انتخابات عنقريب ِشورای شهر شوند زيرا در آنجا شانس گزينش نمايندگان پيشرو به وجود آمده بود.
در اين مرحله بودکه مارتين لوترکينگ جونيور به شهر بيرمنگام رفت تا کارزار اعتراضی را رهبری کند. او دستگير شد و آنگاه از زندان نامهی مهمی خطاب به رهبران دينی کشورش نوشت که در آن تأکيد میکند تشديد مبارزهی غيرخشونت آميز به هيچ وجه زودهنگام نيست و اگر در اين کارزار برخی قوانين غيرعادلانه شکسته میشوند، جز اين راه ديگری پيش پای جنبش نمانده است. مارتين لوترکينگ مینويسد «نظم و مقررات» نبايد اهميتی بيشتر از «عدالت» داشته باشند. او «ايجاد تنش خلاق» و «به وجود آوردن بحران» را از پيششرطهای مبارزهی غيرخشونت آميز میداند تا حاکمان مجبور به مذاکره و مصالحه شوند. مارتين لوتر کينگ اعلام میکند از اينکه او را «افراطي» میخوانند استقبال میکند.
نامهی مارتين لوتر کينگ از زندان بيرمنگام يکی از سندهای مهم مبارزهی غيرخشونتآميز برای حقوق مدنی سياهان و ديگر شهروندان محروم در ايالات متحدهی آمريکا است. در اينجا بخشهايی از اين نامه را میآوريم. قسمتهای حذف شده با [. . .] مشخص شده اند.
نوار صوتی
همکاران روحانی عزيز،
گمان میکنم در ابتدا بايد دليل آمدنم را به شهر بيرمنگام توضيح دهم چون شما تحت تأثير تبليغاتی قرار گرفته ايد که میگويد «عوامل خارجي» شروع به دخالت در کارها کرده اند. من اين افتخار را دارم که رياست سازمان «کنفرانس رهبری مسيحی در ايالات جنوب» بر عهده ام گذاشته شده، تشکيلاتی که در تمام ايالتهای جنوبی شعبه دارد و مرکز آن در شهر آتلانتا واقع در ايالت جورجيا است. تعداد هشتاد و پنج سازمان به تشکيلات ما وابسته اند که همگی در ايالتهای جنوب به فعاليت مشغولاند؛ يکی از آنها «جنبش مسيحی آلاباما برای حقوق بشر» است. هرزمان که لازم افتد، ما با سازمانهای وابستهی خود به تبادل منابع انسانی، آموزشی، و مالی میپردازيم.
چند ماه پيش، سازمان محلی ما در اينجا، در شهر بيرمنگام، دعوت کرد که در تدارک برنامه ای باشيم برای عمل مستقيم غيرخشونتآميز. از اين پيشنهاد استقبال کرديم و هنگامی که زمان فرا رسيد پشت قولمان ايستاديم. بنابراين، دليل حضور من آن است که پيوندهای تشکيلاتی مهمی با اين محل دارم.
فراتر از اين، حضور من در شهر بيرمنگام بدين خاطر است که بيعدالتی در اينجا حکم میراند [. . .] من نسبت به ارتباط درونی همهی مجامع و ايالتها حساس و آگاهم. نمیتوانم در آتلانتا بنشينم و دست روی دست بگذارم و توجهی به آنچه در بيرمنگام میگذرد نداشته باشم. بيعدالتی در هرکجا که باشد تهديدی است برای استقرار عدالت در همه جا [. . .]
چهار مرحلهی مبارزهی غيرخشونتآميز
در هر مبارزهی غيرخشونت آميز چهار مرحلهی اساسی وجود دارد:
۱) جمعآوری همهی فاکتهای مربوط به وقوع بی عدالتی،
۲) مذاکره [با مقامات]،
۳) پالايش روحی [از وسوسهی انتقام و اقدام به خشونت ِ واکنشي]،
۴) عمل مسـتقيم.
ترديدی وجود ندارد که اين منطقه را بيعدالتي ِ نژادی به تمامی فراگرفته است. کارنامهی زشت اعمال خشونتآميز نيروهای انتظامی در اينجا بر تمامی کشور شناخته شده است. رفتار ناعادلانه با سياهان در دادگاهها زبانزد خاص و عام است. تعداد خانه ها و کليساهای سياهانی که هدف بمبهای آتشزا در اين شهر شده اند به مراتب بيشتر از همهی شهرهای ديگر کشور است.
اينها واقعيتهای کتمانناپذير موجود اند. بر اساس اين شرايط، رهبران سياه مصـمم به مذاکره با مقامات شهر شدند. اما سياستمداران همواره از زير بار مذاکرهی بی شيله پيله شانه خالی کردند.
سپس فرصت مذاکره با تجار و کسبهی شهر فراهم شد که ماه سپتامبر گذشته به ما قول دادند به شرط توقف تظاهرات، آنها اعلانات تحقيرآميز نژادپرستانه را از مغازه های خود برمیدارند. پدر روحانی فرد شاتلورت و رهبران جنبش مسيحي ِ آلاباما برای حقوق بشر، تظاهرات را موقتاً تعطيل کردند. اما پس از گذشت هفته ها و ماهها متوجه شديم که تاجران شهر به وعدهی خود وفا نکرده اند و اعلانات جداگرانهی نژادی کماکان بر ديوارها برجا مانده است.
همانند بسياری تجارب مشابه در گذشته، اميد بهبود را از ما گرفتند و يأس سايهی سياهش را بر ما انداخت. چاره ای برای ما نماند جز اينکه خود را برای عمل مستقيم آماده کنيم، اقدامی که در آن فقط و فقط بدن [بی دفاع] خودمان را جلو میگذاريم تا از طريق آن شکايتمان را در مقابل وجدان شهر و ملت مطرح سازيم.
پالايش
میدانستيم که در اين راه با مشکلات بسيار مواجه خواهيم شد. بنابراين، پيشتر به پالايش روان خود پرداختيم. کارگاههايی برای آموزش مبارزهی غيرخشونتآميز برپا کرديم و به طور مداوم خود را در برابر اين پرسش قرار داديم که، «آيا میتوانی در برابر ضربهی چماق بايستی بدون آنکه واکنش نشان دهي؟ آيا تحمل به زندان افتادن و سختیهای آنرا خواهی داشت؟»
[. . .]
ايجاد تنش و بحران
ممکن است از ما بپرسيد، «چرا عمل مستقيم؟ چرا گردهمايی، تظاهرات، راهپيمايی و غيره؟ آيا مذاکره شيوهی بهتری نيست؟»
کاملاً حق داريد که بر اهميت مذاکره تأکيد کنيد. در حقيقت، هدف عمل مستقيم نيز همين است. عمل مستقيم غيرخشونتآميز میخواهد از طريق ايجاد يک بحران و از راه بهوجود آوردن يک تنش خلاق، کسانی را که همواره از مذاکره سر باز زده اند مجبور کند که مسايل را جدی بگيرند. من ايجاد تنش را بخشی از وظايف يک فعال مبارزهی غيرخشونتآميز میدانم. اين ممکن است به گوشها طنين شوکآوری داشته باشد. اما بايد اعتراف کنم که از کلمهی «تنش» [خلجان، آشوب] هراسی به دل راه نمیدهم. من خود صادقانه عليه تنشهای خشونت آميز اندرز داده ام، اما نوعی از تنش خلاقانهی غيرخشونتآميز وجود دارد که لازمهی رشد و توسعه است.
درست همانطور که سقراط ضروری میدانست در اذهان تنش ايجاد کند تا افراد بتوانند خود را از قيد افسانه ها و باورهای خطا برهانند و به تحليل خلاق و ارزيابي ِ واقعبينانه برسند، ما نيز بايد فعالان کارزار غيرخشونتآميز را تشويق کنيم که در جامعه چنان تنشی بيافرينند که انسانها را از اعماق تاريک تعصبات و نژادگرايی بالا کشد و به اوج آگاهی و برادری برساند. پس هدف عمل مستقيم ايجاد شرايطی است که چنان با بحران عجين شده باشد که به ناگزير درها را به روی مذاکره بگشايد. ما با شما همعقيده ايم که بايد رو به مذاکره آورد. در اين سرزمين جنوبي ِ عزيز ما، ديرزمانی است که به نحوی تراژيک فقط تکگويی [ی قدرتمندان] بر اوضاع غالب بوده، به جای آنکه گفت و شنود دوجانبه برقرار باشد.
صبر جايز نيست
تاريخ چيزی نيست مگر داستان طولانی و دردآور اين تجربه که آزادی هرگز داوطلبانه از سوی ستمگران داده نمیشود، بلکه اين آزادی را ستمکشان بايد خود بستانند. صادقانه بگويم، من هرگز در هيچ جنبشی شرکت نکرده ام که آن را به اصطلاح در «وقت مساعد» به اجرا گذاشته باشيم، يعنی طبق زمانبندي ِ کسانی که هرگز طعم جداسری و تبعيض را نچشيده اند. سالهاست که میشنويم به ما میگويند، «صبر داشته باشيد». گوش همهی ما سياهان از اين «صبر» پر شده است. اين «صبر» تقريباً هميشه به معنی «هرگز» بوده است.
[. . .]
قانونشکنی
از اين واهمه داريد که ما به قانونشکنی درغلطيم. قطعاً اين نگرانی برحق است. از آنجا که ما با قاطعيت از تصميم ديوان عالی کشور به سال ۱۹۵۴ دفاع کرديم که جداگری نژادی در مدارس را ممنوع اعلام کرده، اين عجيب و تناقضآميز جلوه میکند که ما آگاهانه دست به قانونشکنی بزنيم. خواهيد پرسيد، «چطور شما از بعضی قوانين تبعيت میکنيد اما همزمان قوانين ديگر را میشکنيد؟»
پاسخ اين است: قوانين بر دو دسته اند، قوانين عادلانه و قوانين غيرعادلانه. من با اين گفتهی سنت آگوستين همرأی هستم که، «قانون ناعادلانه اصلاً قانون نيست.» [. . .] هرقانونی که شخصيت فرد را خوار و خفيف سازد ناعادلانه است و هرقانونی که انسان را عزت گذارد عادلانه. همهی قوانين ِ مبتنی بر جداگری و تبعيض غيرعادلانهاند زيرا روح انسان را مچاله و شخصيت او را خرد میکنند. اين قوانين به فرد بالادست احساس کاذبی از برتری میبخشد و انسان فرودست را دچار حقارت بيشتر میکند.
به گفتهی مارتين بوبر، فيلسوف عاليقدر يهودی، تبعيض رابطهی «من ـ و ـ تو» را تبديل میکند به «من ـ و ـ آنچيز»، يعنی ميان خودی و غيرخودی چنان مرز میکشد که ديگری به جايگاه يک شيء تنزل داده میشود. پس جداسری نه تنها از لحاظ سياسی، اقتصادی، و جامعهشناختی موجب ضرر است، بلکه از لحاظ اخلاقی نيز نادرست و گناهآلوده است.
پل تيليش [الاهياتشناس بزرگ آلماني] گفته است که گناه همان جداافتادگی است. مگر نيست جز اينکه جداسـری تبلور همان جداافتادگي ِ تراژيک انسانی است، بيان بيگانگي ِ دردناک انسان و گناه آلودگی هراسآور بشري؟
[. . ]
افراطيگری
ما را متهم به تندروی و افراطيگری میکنند. [در ابتدا از اين امر شگفتزده شدم زيرا خود را ميانهرويی در ميان دو قطب افراط و تفريط ارزيابی کرده بودم. ميان کسانی که به تبعيض رضا داده، سکوت پيشه کرده ، و ايدئولوژی ستمگران را پذيرفته اند؛ و کسانی که از سـر نااميدی به ايدئولوژی ناسيوناليسم سياه گرويده و راههای خشونتآميز را تبليغ میکنند نظير جنبش مسلمانان ايلايجا محمد.]
اما بيشتر که به اين موضوع انديشيدم، به تدريج از اينکه مرا افراطی میخوانند احساس رضايت کردم. مگر عيسامسيح افراطی نبود، افراطی در مسـير عشق؟ ــ «دشمنات را دوست بدار، برای کسی که نفرينات کرده طلب آمرزش کن، برای آنکه در حق تو کينه روا داشته دعای خيرکن.»
مگر آموس نبی افراطی نبود، افراطی در راه عدالت؟ ــ «بگذار عدالت همچون آب، و درستکاری همچون رود جاری باشد.»
مگر سنت پال افراطی نبود، به خاطر مرام عيسا؟ ــ «من زخمهای ترا در تن خويش حمل خواهم کرد.»
مگر مارتين لوتر افراطی نبود؟ ــ «من اينجا سخت خواهم ايستاد و جز اينام راهی نيست، پس ياريام کن خدايا.»
مگر جان بانيان افراطی نبود؟ ــ «من در اين زندان میمانم تا بميرم اما وجدانام را به مسلخگاه نفرستم.»
مگر آبراهام لينکلن افراطی نبود؟ ــ «اين ملت برجا نمیماند اگر نيمی برده و نيمی آزاد باشد.»
مگر تاماس جفرسون افراطی نبود؟ ــ «ما اين حقيقت را بديهی ميانگاريم که همهی انسانها برابر خلق شده اند.»
پس پرسش اين نيست که آيا ما افراطی هستيم يا نيستيم، بلکه افراطی از چه زمره ای. آيا ما افراطی در مسير ايجاد نفرتايم، يا افراطی در راه دوست داشتن يکديگر؟ [. . .] از اين زاويه که بنگريم، شايد وقت آن رسيده باشد که اعلام کنيم جنوب اين سرزمين، سراسر اين کشور، و شايد تمامي ِ جهان، به سختی نيازمند افراطيون خلاق اند.
[. . .]
منبع:
Martin Luther King Jr., Letter from Birmingham City Jail - 1963