۱۳۹۵ مهر ۲۴, شنبه

«نظام» را چگونه بفهميم


درباره تئوکراسی شیعی و اسلاموفاشیسم

«نظام» را چگونه بفهميم
عبدی کلانتری

سخنرانی در مرکز کِه‌وُرکيان
دانشگاه نيويورک NYU
۲۵ سپتامبر ۲۰۱۶
۴ مهر ۱۳۹۵



درکليات
«اسلام سياسي» بحث گسترده‌ای است و من ترجيح مي‌دهم در اين وقت کوتاه، صحبت را باريک کنم و تنها به آن چيزی که در کشور ما موضوعيت پيدا کرده، يعنی نوع ويژه‌ای از اسلام سياسی که همان شيعيسم انقلابی يا خمينيسم باشد بپردازم. هم به عنوان ايدئولوژی و ديدگاه؛ و هم به عنوان ساختار يا نظام سياسي. ولی به هرحال اجتناب‌ناپذير است که تا اندازه‌ای به آن کليات هم رجوع کنيم.


ویدئوی سخنرانی عبدی کلانتری

اگر قرار باشد بحث بزرگ‌تر اسلام سياسی را باز کنيم طبعاً پرسش‌های ما کلي‌تر خواهند بود. مثلاً بايد اول بپرسيم، اسلام به عنوان «دين» چه نسبتی با «سياست» دارد؟ از کی و در کجا به قدرت سياسی چشمداشت پيدا کرده، طی تاريخ تا امروز چه نهادهايی را ساخته که دارای اهميت سياسی بوده اند، کجا و به چه صورت توانسته قدرت دولتی را از آن خودش کند؟ و امروزه، در اين دويست سيصدسال که مدرنيته و کولونياليسم اروپايی و آمريکايی جهان را تسخيرکرده اند، اسلام سياسی چگونه واکنش نشان داده. اين‌ها موضوع مطالعات جامعه شناسی ِتاريخی اسلام يا جامعه شناسی سياسی ِاسلام است. در همين رابطه هم طبعاً مي‌پرسيم اسلام سياسی چه طيف از ديدگاههای سياسی يا ايدئولوژي‌ها را در برمي‌گيرد؟ ايدئولوژي‌ها پديده‌های نسبتاً مدرن اند، هم لفظ و هم معنای آن در اروپای قرن هجدهم و بيشتر نوزدهم وارد فرهنگ سياسی شده اند. بنابراين پرسش ما بايد بپردازد به اينکه مثلاً اسلام‌های سياسی عصر ما چه رابطه ای دارند با ليبراليسم، دموکراتيسم، سوسياليسم، کمونيسم، فاشيسم و اين قبيل.

Abdee Kalantari

ــ بعضی از اصطلاحاتی را که من در نوشته‌هايم به کار مي‌گيرم چندان همه‌گير نيستند. در حقيقت ديد من متعلق به اقليتی در داخل اقليتی است. من ذيل عنوان اسلام سياسی يک «ساب سِت» ، يا يک زير مجموعه باز مي‌کنم به اسم «کلريکال فاشيسم». کلريکال فاشيسم به عنوان فقط يکی از انواع اسلام سياسي. و بعد باز زير عنوان کلريکال فاشيسم، يک ساب‌ست ديگر، يک زير مجموعه‌ی ديگر به نام «تئوکراسی شيعي» که همان مورد ايران است. همان چيزی که در ايران اسمش را «نظام» گذاشته اند، بعضی اوقات «نظام مقدس» هم مي‌گويند، و در عبارت‌هايی مثل «مصلحت نظام» يا «محاربه با نظام»، يا «دشمنان نظام» هم آنرا مي‌بينيم. برای اين نظام، آن طور که شرح خواهم داد، مناسب‌ترين و علمي‌ترين نام «تئوکراسی شيعي» است و نه «جمهوری اسلامي».

ــ در مورد تحليل خود تئوکراسی شيعی هم، اين نظام را در سه سطح مي‌شود بررسی کرد. اول، در سطح دکترين ، يا آموزه‌ی سياسی، که همان «الاهيات سياسي»اش باشد؛ سطح دوم، تحليل ساختاری نظام، به طور اخص سيستم قدرت. نحوه‌ای که قدرت نهادينه شده؛ به نظر من نمي‌شود صحبت از «تغيير نظام» يا «اصلاح» يک نظام کرد بدون آنکه يک تئوری  يا تحليل ساختاری از سيستم قدرت در آن نظام داشته باشيم. متأسفانه در اين خصوص داده‌های تجربی ناچيز است و دادن تصوير دقيق مشکل. سطح سوم، تحليل عرصه‌ی فرهنگی و ايدئولوژيک  است، يعنی نحوه‌ای که يک نظام به قلب‌ها و ذهن‌ها نفوذ مي‌کند، راه‌های راضی نگهداشتن مردم و مشروع ساختن نظام، چه رسانه‌ای ، چه از راه هنر يا موسيقی يا مراسم اعياد و عزاداری و فولکلور شيعی، فرهنگ توده‌گير، صدا  و سيما، سينما، تئاتر، يا آموزش و پرورش، کودکستان و دبستان، و کانال‌های ارتباطی ديگر، چيزی که لوئی آلتوسر اسمش را گذاشته «آپارتوس‌های ايدئولوژيک دولتی»، دستگاههای ايدئولوژيک. به اصطلاح عوامانه، دستگاههای مغزشويی مثلاً. همه‌ی نظام‌ها دارای دستگاههای ايدئولوژيک خاص  خودشان هستند. حتا نظامهای ليبرال دموکراتيک.



زيرمجموعه‌ی اول: کلريکال فاشيسم
«کلريکال» يعنی مجموعه‌ای که نقش روحانيت در آن برجسته است، نه روحاني‌های منفرد، بلکه بخشی از روحانيت به عنوان يک «کاست» قدرت، يک مجموعه‌ی به‌هم‌پيوسته، مثل يک «حزب» بزرگ با فراکسيونهای داخلي‌اش. اينجا، اعم از اينکه از يک  جنبش حرف بزنيم يا از يک نظام مستقر، قشر کشيشان و ملايان، نقش‌های اصلی را بازی مي‌کنند. در سطح جنبشی، عمدتاً حمايت کاتوليسيسم محافظه کار از جنبش‌ها و رژيم‌های فاشيستی در آلمان و ايتاليا را نمونه ای از فاشيسم کلريکال آورده اند. در تاريخ معاصر، ديکتاتوري‌های پوپوليستی هم بوده‌اند که کاتوليسيسم را مخلوط با ناسيوناليسم افراطی به عنوان ايدئولوژی رسمی دولتی تبليغ کرده اند مثل رژيم سالازار در پرتقال، يا اسپانيای ژنرال فرانکو. اين‌ها شکل‌های «هايبريد» يا چندرگه‌اند، مخلوط سکولار و ديني. اما شکل خالص، همان است که قشری از روحانيت دست بالا را دارد و به شکل هرمی، بر فراز قوه‌های مقننه، قضاييه و مجريه قرار گرفته.

«فاشيسم» : به نظر من ما در ايران شناخت کمی از فاشيسم داريم. اگر از شما بخواهند در چند جمله فاشيسم را تعريف کنيد، چه به فکرتان مي‌رسد؟ کوره‌های آدم سوزی و اتاق‌های گاز؟ ايدئولوژی نژاد برتر؟ کشتار يهوديان در آلمان؟ درست، اما ايتاليای موسولينی چطور؟ فاشيسم چهره‌های ديگری هم داشته. امپراتوری ژاپن پيش از شکست از متفقين در جنگ جهاني. «پرونيسم» در آرژانتين. دولت ويشی در فرانسه قبل از شکست از متفقين. در مکالمات ِروزمره، فاشيسم و فاشيست را به عنوان  ناسزا هم به کار مي‌گيريم، وقتی که با يک عمل به شدت خشونت آميز و بی منطق روبرو مي‌شويم، زورگويی محض. يا آن را منحصراً معادل تماميت خواهی و توتاليتاريسم مي‌گيريم. اين تعاريف خيلی روشن نيستند. من از شما دعوت مي‌کنم فاشيسم را اين طور که عرض مي‌کنم ببينيد، و با اين خصوصيات خواهيد ديد که با همه‌ی نمونه‌هاش در تاريخ معاصر مطابقت دارد.

فاشيسم در وهله‌ی اول يک جنبش خلقی يا پوپوليستی است. يا به اصطلاح آلمانی «فولکيش» است. نه اينکه در سطح رهبری اليتيست (نخبه‌گرا) نباشد: در آلمان يونکرها نقش مهمی در روی کارآوردن نشنال‌سوسياليسم هيتلری داشتند؛ يعنی همان بقايای آريستوکراسی زميندار و صاحبان صنعت با گرايشات نظاميگرايانه. اما بدون «حمايت ميليوني» فاشيسم شکل نمي‌گيرد. فاشيسم خصلت بسيج گرايانه‌ی مليونی دارد. اساساً بسيجی است. عناصر دکلاسه هم (يا لومپن پرولتر) در آن نقش فعال دارند؛ لات و لوت‌ها. فاشيسم راديکال است. حتا بعضی کارشناسان فاشيسم از آن به عنوان جنبش «انقلابی» ياد مي‌کنند. فاشيسم محتاج رهبری کاريزاماتيک است. رهبر و پيشوا که در آن توده‌ها ذوب مي‌شوند نقش کليدی دارد. نوعی رابطه‌ی «ايرشنال» يا خردگريز ميان توده‌ها و رهبر که فرديت شان در او ذوب شده وجود دارد. پيشوا حالت قدسی و حتا پيامبرانه دارد.

سپس، از لحاظ بينشی، فاشيسم خصومت شديد و ريشه ای با مدرنيته‌ی فرهنگی دارد. دقت کنيد، نه مخالفت با تکنيک و نظامی گری مدرن، نه مخالفت با اقتصاد مدرن سرمايه. نه مخالفت با امپرياليسم به عنوان يک نظام اقتصادی (هرچند در «ناسيونال‌سوسياليسم» نوعی وعده‌ی اقتصاد دولتی شبه سوسياليستی داده مي‌شود و در نمونه‌ی جهان سومي‌اش مخالفت با استعمار و استکبار هم هست.) خصومت، خصومت با مدرنيته‌ی فرهنگی است نه با مدرنيته‌ی تکنيک و معاملات اقتصادي.  خصومت ريشه‌ای با تجدد در اساس خصلت فرهنگی دارد. فاشيسم با فرهنگ مدرن و متجدد دشمن است، با فردگرايی، با سکولاريسم، با آزادی زنان، فمينيسم. خصومت مرگبار دارد با ليبراليسم و با کمونيسم. خصومت با آزادی و «بی بندوباري» زنان.

چون موضوع صجبت امروز فاشيسم نيست، من بيش از اين به توضيح اش نمي‌پردازم. به هرحال اگر شما اکراه داريد که واژه‌ی «فاشيسم» را در مورد نظام سياسی ايران به کار ببريد يا تصور مي‌کنيد بار عاطفی اين کلمه خيلی منفی است و شما دل‌تان نمي‌خواهد از کشورتان در محافل و رسانه با اين عنوان صحبت شود، فقط به آن ويژگي‌های که شمردم توجه داشته باشيد: پوپوليسم و خلقی بودن، خردگريز بودن در قبال رهبری و کاريزمای رهبری، حالت بيعتی داشتن اتحاد جناحها با «رهبر»، اقليت ستيز بودن اش در قبال غيرخودي‌ها که با نژادگرايی پهلو مي‌زند. خصلت بسيجی داشتن. اتحاد با عناصر دکلاسه، کورپوراتيسم. بينش ضد مدرنيته، تجددستيزی ی فرهنگي؛ غرب ستيزی به معنی ضديت با فرهنگ سکولار، ليبرال، فردگرا، و «غير ارزشي».

زيرمجموعه‌ی دوم، تئوکراسی شيعي
در زير مجموعه‌ی فاشيسم کلريکال، مي‌رسيم به خود «تئوکراسی شيعي». اولين تذکر در مورد مفهوم تئوکراسی اين است منظور من «حکومت قرون وسطايي» نيست. تئوکراسی البته يعنی حکومت تئوکرات‌ها، حکومت کائنان و کشيشان و روحانيان. همان «حکومت آخوندي». اما اين اصطلاح معمولاً درشعارهای سياسی به کار گرفته مي‌شود، مثل شعار «حکومت جهل و جنايت آخوندي». که بعد ربطش مي‌دهند به حمله‌ی اعراب به ايران، انگار انقلاب بهمن، انقلاب به اصطلاح «اسلامي» همان حمله‌ی اعراب به قادسيه است. اين برخورد، غيرتاريخی و شعاری و نادرست است.

تحليل ما بايد تاريخی و جامعه شناختی باشد. مبتنی بر دو تمايز:
تمايز ميان سياست پيش مدرن و سياست عصر مدرن.
و تمايز ميان سياست جنبشی (اپوزيسيون شيعي) ـ سياست دولتی (تئوکراسی شيعي)

درتمايز اول، بايد دقت کنيم اگر الگويی از عصر پيامبر به حال «اکتيو» (فعال) در می‌آيد، اين سرمشق هميشه در يک بستر تاريخی مشخص روی می‌دهد. مثلاً در عصرمشروطيت عليه نفوذ تجارت خارجی؛ يا در دهه‌ی شصت ميلادی با آشنايی با جنبش‌های اعتراضی اروپا يا مارکسيسم روسی يا هايدگريسم مثلاً. در تمايز دوم، عصبيت قبيله‌ای جايش را می‌دهد به عقلانيت ابزاری اتم و نظامی گری ِمدرن. مثلاً در «خلافت ديجيتال» داعش يا ارتش سايبری طلبه‌های اسلاميست.

دو خط از يک شجره
برای آنکه ما به شيوه‌ی مرسوم ايرانی همه چيز را به همه چيز ربط ندهيم، از صحرای حجاز عصر جاهليت تا امروز، بايد قايل به دوره بندی تاريخی باشيم. يک دوره بندی مهم مربوط مي‌شود به گذار به دوران مدرن. کسانی که نشانه‌ی ورود به عصر مدرن را نوعی سانتراليسم سياسی و وحدت ملی مي‌گيرند، اين نقطه‌ی گذار را با امپراتوری صفوی نشان مي‌کنند. که از قضا شيعی شدن ايران با زور شمشير هم يکی از ويژگي‌های اين دوران است و همينطور ورود جامعه‌ی علمای شيعی و نهادينه شدن‌شان. اين يعنی حدود پانصد سال پيش، قرن شانزدهم ميلادي. اسلام سياسی در ايران پيش و پس از اين گسست متفاوت بايد ارزيابی شود.

اما اگر تاکيدمان را بگذاريم روی اصلاحات ساختار دولتی، تأسيس دولت مدرن، نقش کابينه و هيأت وزيران، و آشنايی با غرب، ورود علم و دانش مدرن، تأسيس مدارس جديد و مدرن شدن ارتش و از اين قبيل، آن وقت بايد جلوتر بياييم و دوره‌بندی‌مان را برای ورود به عصر مدرن در نيمه‌ی دوم قرن نوزدهم بگذاريم يعنی عصر قاجار و اصلاحات اميرکبير، تا برسيم به فعاليت روشنگرانه‌ی منورالفکران مشروطه و نقش روحانيت در اين جنبش تا انقلاب و تشکيل مجلس و تدوين قانون اساسي.

شجره‌ی تئوکراسی شيعی کنونی به هردو دوره باز مي‌گردد. يکی مثلاً به نقش آدمی مثل علامه محمد باقرمجلسی (مؤلف «بحارالانوار») ملاباشی در عصر صفوی که در حقيقت منحصر به نقش  يک فرد نبود. مجلسی مثل يک ماشين بزرگ ِنهادينه کردن فرهنگ شيعی عمل  کرد، با بکار گرفتن صدها طلبه به عنوان منشی و واعظ که به سراسر کشور اعزام بشوند. او تمام احاديث را جمع آوری و کدگذاری کرد برای نسل‌های بعدی مجتهدان و واعظان. (به کتاب خوب علی رهنما، «خرافات به مثابه ايدئولوژي» رجوع کنيد.) اتحاد علما و تجاربازار، اصناف و انجمن هم «فتوت» هم از همين دوران تحکيم مي‌شود. در عين حال از طريق اوقاف، بخشی از علمای بالارتبه به صف طبقات زميندار مي‌پيوندند. مجلسی مثل نوعی کميسار فرهنگی برای شيعيسم عمل کرد که تأثيراتش تا امروز بر روحانيت و جامعه‌ی شيعی مشهود است. مثلاً در بالا بردن نقش امامان و زيارت امامزاده‌ها، و مراسم عزای حسينی و غيره.

در عصر قاجار هم، معمولاً تحليلگران و جامعه شناسان شجره‌ی نظامی که خمينی تأسيس کرد را در عملکرد روحانيت متشرع پيدا مي‌کنند، يعنی شيخ فضل الله نوری وهمفکران او. اين‌ها جريان ارتجاع فقيهانه يا ضدانقلاب مشروطيت را شکل مي‌دهند: با اعمال نفوذ، سعی کردند قانون اساسی و متمم‌اش را به نحوی تغيير بدهند که مذهب شيعه‌ی اثنی عشری بر فراز اصول دموکراتيک قرار بگيرد. شيخ فضل الله نوری وحشت داشت از آزادی مطبوعات، آزادی عقيده و دين، و آزادی زنان. به اتفاق تعدادی از علمای عتبات يکصدا شدند که تضمين آزادي‌ها در قانون اساسی دستپخت بابي‌ها و بهايي‌هاست و «طبيعيون» (به قول خودشان) که مي‌خواهند در متمم قانون اساسی حقوق مسلمان را مساوی و همتراز با حقوق زرتشتی، ارمنی، و يهودی قرار بدهند و مملکت را به دست کفار بسپارند. مي‌دانيد که جلال آل احمد هم در «غرب زدگي» عنوان مي‌کند که نعش شيخ نوری بايد پرچم مبارزات آينده به رهبری روحانيت شيعه باشد.

خويشاوندی حاکميت امروز تنها به روحانيت متشرع محدود نمي‌شود.  در صدر مشروطه با نوع ديگری از اسلام سياسی روبرو هستيم که به نظر من با خمينيسم خويشاوندی دارد، و آن اسلام سياسی جمال الدين اسدآبادی است. من علاوه بر روحانيت متشرع، پان اسلاميسم سيد جمال را هم دخيل مي‌دانم. هرچند او با کم جلوه دادن عنصر شيعی، مي‌خواست جنبشی وسيع‌تر در خاورميانه عليه توسعه طلبی غربی تأسيس کند و اثر سيد جمال را آشکارتر در «اخوان المسلمين» مي‌بينيم. با اينهمه شباهت‌ها بسيار است. تفاوت جمال الدين با مجتهدان مشروطه خواه در آن بود که او اسلام را همچون وسيله ای مي‌خواست برای تحول سياسی و اتحاد در برابر غرب، در حاليکه مجتهدان اصلاح طلب، به خاطر خود اسلام و دوام آن در شرايط مدرن در صدد ارائه تعابير اسلامی از مفاهيم غربی بودند. اهداف جمال الدين نه تئولوژيک، بلکه ايدئولوژيک بود. اهميت ايدئولوژی اسلامی برای او در اعاده کردن احساس غرور فرهنگی، ايمان و اعتقادات مشترک، وحدت کلمه و قامت راست کردن در برابر زور غرب و استکبار.  سيدجمال پدر معنوی جنبش «اخوان المسلمين» است. ويلفرد کنتول سميت معتقد است سيدجمال الدين نخستين متفکری بود که دو مفهوم «اسلام» و «غرب» را به عنوان دو مفهوم مرتبط تاريخی ــ اما متخاصم ــ به کار گرفت. تقابل «اسلام» و «غرب» در تفکر جمال الدين، به سطح خودآگاه مي‌آيد و خصلت مبارزه جويانه يا «ضداستعماري» يا ضدامپرياليستی به خود مي‌گيرد. (برای توضيحات مفصل‌تر و نقش ساير جريان‌های دينی و ارتباط‌شان با منورالفکران مدرن، رجوع کنيد به فصل ششم کتاب من «روشنفکران، روشنگری، و انقلاب»، موجود روی ميز کتاب )

«نظام» در سه سطح از تحليل
در ابتدا گفتم تئوکراسی شيعی را در سه سطح مي‌شود بررسی کرد: يک، دکترين سياسي؛ دو، ساختار سيستم قدرت؛ سه، نفوذ فرهنگی و دستگاههای ايدئولوژيک.

سطح اول، سطح الاهيات سياسی است، جايی که مفاهيم الاهياتی با مفاهيم سياسی منطبق مي‌شوند.
وقتی يک جنبش اسلامی قدرت دولتی را به دست مي‌گيرد (چه به شکل نظامی يا انقلابی يا کودتايي) يعنی وقتی دست به تأسيس يک نظام اسلامی مي‌زند، پدران مؤسس برای کشورداری به قانون نياز دارند و معمولاً به شريعت و منابع فقهی رجوع مي‌کند. اين باعث شده که بسياری از تحليلگران توجه‌شان را به فقه سياسی معطوف کنند. با توجه به اينکه دکترين رسمی جمهوری اسلامی «ولايت فقيه» است، اين تصور منطقی به نظر مي‌رسد. اما من تصور مي‌کنم توجه ما بايد به جای ديگری معطوف شود که ارتباط مستقيمی به شريعت ندارد و در حقيقت «مصلحت نظام» يا به اصطلاح فرنگی (reason of the state) در آن برجسته‌تر است. اين نکته بارزتر مي‌شود وقتی نگاه کنيم به ساختارهای سياسی داعش، طالبان، القاعده، حزب الله، و غيره. رهبری به عهده‌ی خبرگان فقه نيست. در ايران هم رهبر در زمره‌ی بالاترين مراجع فقهی نيست. حکومت در حقيقت «ولايت فقيه» نيست. رهبری اما اسلامی است و الگوی اسلامی دارد. اين الگو  چيست و چرا مؤثرتر از فقه سياسی عمل مي‌کند؟ پاسخ «الاهيات سياسي» است.

ساده مي‌کنم که وقت صحبت کوتاه باشد: الاهيات چيست؟ توضيح خلقت جهان، خالق آن، هستی، آخرت، نقش انسان در اين خلقت، رابطه اش با خالق، پايان جهان، و شرايط رستگاری در بهشت يا لعنت جاودانی در دوزخ. سياست چيست؟ بينش و عمل استراتژيک معطوف به کسب قدرت.  

در الاهيات تک خدايی شايد بالاترين گناه قايل بودن به «شرک» باشد. در سياست ــ و در جنگ به عنوان امتداد سياست ــ بزرگ‌ترين خطر از سوی موجودی به نام «دشمن» بر مي‌خيزد.

الاهيات سياسی جايی متولد مي‌شود که مفاهيم اين دو حوزه با هم منطبق مي‌شوند. جايی که رستگاری اخروی به عمل سياسی اينجهانی  پيوند مي‌خورد. جايی که مفهوم خود/ديگری  الاهياتی (مؤمن/مشرک) با مفهوم خود/ديگری سياسی (دوست/دشمن) انطباق پيدا مي‌کنند.

و اين يک پديده‌ی امروزی نيست. ريشه در «تجربه‌ی آغازين» يا لحظه‌ی تأسيس آيين دارد. محمدآرکون اسلامشناس اسم‌اش را «تجربه‌ی مدينه» گذاشته است؛ يا «خيالواره‌ی سياسی ـ ديني». مي‌نويسد، «هرچه بر اهميت تجربه‌ی مدينه تأکيد کنيم باز کم است. تجربه‌ی مدينه يک خيالواره (imaginary) سياسی ـ دينی است که  نقش و قدرت آن مرتب تکرار مي‌شود. همه‌ی فعاليت‌های حائز اهميت در [تاريخ] اسلام ناشی از همين خيالواره [ی آغازين] بوده است.»

قصه‌های غزوات پيامبر بخش مهمی از ين خيالواره‌ی «سياسی ـ ديني» و ميتولوژی ِ قدرت در آن محسوب می‌شود. ميتولوژی به تعبيری که بايد در ناخودآگاه سياسی ديروز و امروز مؤمنان حضور داشته باشد. (برای توضيح  مفصل‌تر تاريخی و مفهومی رجوع کنيد به فصل اول کتاب من «آيا اسلام می‌تواند غير‌سياسی شود؟»، موجود روی ميز کتاب)

در «تجربه‌ی مدينه»، برخلاف تجربه‌ی مقدم بر آن يعنی تجربه‌ی مکی، متن کانونی تبديل به تکست استراتژيک مي‌شود. آيات يثربی، متن‌های استراتژيک  يا آيات سياسی‌اند. در آنها اراده به قدرت تعبيه شده؛ از جمله اراده به قتل. مخالفان آيين جديدالتأسيس، که مخالفت‌شان الزاماً با آموزه‌های دينی نبود بلکه دفاع از منافع اقتصادی و بازرگانی، يا حفاظت از قدرت قبيله ای بود، به «مشرکان» تبديل مي‌شوند. مفهوم «مشرک» بيشتر از آنکه حامل بار تئولوژيک باشد، حامل بار سياسی ايست. در کشورگشايي‌های پس از پيامبر، قلمرو دشمن ، «دارالحرب» نام مي‌گيرد. اگر به بستر معنايی کلمات و مفاهيم توجه کنيم، متوجه مي‌شويم که «منافق»، «مشرک»،  «محارب»، «مرتد» و «کافر» هم مفاهيم الاهياتی هستند و هم سياسي/نظامي. درست مثل «فتنه»، «جهاد» و «شهادت».

قرآن مي‌گويد فتنه از قتل بدتر است، و پاداش کافران قتل آنهاست. اين احکام معمولاً درکنار وعده‌های بهشتی مي‌آيد. جايی نيست که آيات قتال با آمرزش روح در آخرت پيوند نخورد. (چرا فتنه از قتل بدتر است؟ قتل «جرم» است، فتنه «عملی سياسی» است!)

نمونه: «با کسانی که با شما جنگ مي‌کنند، در راه خدا بجنگيد و تعدی مکنيد . . . هرجا  که آنها را بيابيد بکشيد و از آنجا که شما را رانده اند، برانيدشان، که فتنه از قتل بدتر است.»/«چون با شما جنگيدند بکشيدشان، که اين است پاداش کافران.» (البقره) «مؤمنانی که بی هيچ رنج و آسيبی از جنگ سرمي‌تابند با کسانی که به مال و جان خويش در راه خدا جهاد مي‌کنند برابر نيستند. خدا کسانی را که به مال و جان خويش جهاد مي‌کنند بر آنان که از جنگ سرمي‌تابند به درجتی برتری داده است. و خدا همه را وعده‌های نيکو داده است. و جهادکنندگان را برآنها که از جهاد سرمي‌تابند به مزدی بزرگ برتری نهاده است.» (النساء) «جزای کسانی که با خدا و پيامبرش جنگ مي‌کنند و در زمين به فساد مي‌کوشند آن است که کشته شوند، يا بر دار گردند يا دست‌ها و پاهای شان يکی  از چپ و يکی از راست بريده شود يا از سرزمين خود تبعيد شوند.» (المائده)

تفاوت «تئولوژی سياسي»  با آموزه‌های سياسی ديگر در اين است که آن صرفاً به تئوری دولت عرفی يا تنظيم رابطهء مرجعيت دينی با دولت عرفی نمي‌پردازد. تئولوژی سياسی همزمان به سياست اينجهانی و رستگاری آنجهانی نظر دارد. به عبارت ديگر، تئولوژی سياسی را نمي‌توان متهم کرد که تنها يک ايدئولوژی ناسوتی است که دين را دستاويز قرار داده تا توسط آن به قدرت و منزلت اينجهانی چنگ اندازد. در تئولوژی سياسی، ترديدی در مورد منافع معنونی (ideal interests)، تعلق دينی و اعتقادات الاهی يا در مواردی عرفانی بازيگران، وجود ندارد، حتا مي‌توان گفت اين‌ها انگيزه‌های اصلی برای عمل سياسی اينجهانی به حساب مي‌آيند.  ايدئولوژي‌ها به قدرت و منافع گروهی اينجهانی نظر دارند، اما تئولوژی سياسی امر تشخيص خير و شر، الاهی و شيطانی، و پيش شرطهای رستگاری اخروی، و در مواردی ظهور مهدی، را هم وارد اين معادله مي‌کند. تئولوژی سياسی نظريهء قدرت سياسی اينجهانی بر اساس مفاهيم متافيزيکی آنجهانی است.

بد نيست به يک خيالواره‌ی ميتيک ديگر هم نظر بيندازيم، واقعه‌ی کربلا. واقعه‌ی کربلا از ديدگاه جامعه شناسی تاريخی در اساس يک واقعه‌ی سياسی است که نزاع داخلی و جناحی بر سر قدرت خلافت را در حکومت اسلامی به نمايش می‌گذارد.  اين واقعه در مسير تاريخ، در خيالواره‌ی دينی ـ سياسی شيعه تبديل مي‌شود به اسطوره‌ی دادخواهی در برابر «ظلم». يک فتنه‌ی سياسی، يا به تعبير امروزی نوعی قيام يا کودتای نظامی، با محاسبه‌ی غلط شکست مي‌خورد اما از جانت فرقه‌ی اقليت تبديل به قصه‌ی «معصوميت» در برابر حاکميت ظلم مي‌شود. در صدر اسلام مشروعيت دينی و مشروعيت سياسی توأمان در وجود اميرالمؤمنين تجسم پيدا مي‌کرد. اگر با او بيعت نکنيد هم در مسلمانی شما ترديد است و هم در وفاداری سياسی‌تان. تئوکراسی شيعی از اسطوره‌ی عاشورا هم به هنگام بسيج توده‌ها عليه سلطنت سود برد و هم در جنگ ايران و عراق و هم در سرکوب مرتدان و محاربان دهه‌ی شصت. (برای تحليل جامعه‌شناختی واقعه‌ی کربلا رجوع کنيد به فصل سوم کتاب من «نقد خشونت دينی»، موجود روی ميز کتاب)

اين يک الگوی آغازين يا سرنمونه (الگوی آرکه تايپي) برای تمام مواردی در تاريخ است که گروهی از مسلمانان عزم تسخير قدرت سياسی را داشته اند؛ علاوه براين، برخلاف پندار رايج، منتظرالظهور بودن، شيعه را غيرسياسی نمي‌کند. مهدی گرايی شيعی و پديدهء «غيبت امام» و نيز «ظهور ناجي» طی تاريخ پديده‌هايی سياسی بوده اند که که نقش خود را در جنبش‌های شورشی و سياسی تا همين امروز (از جمله در انقلاب ايران) بازی کرده اند.  پس کافی نيست که بگوييم اسلام سياسی پديده ای متأخر و مدرن است؛ کافی نيست که اظهارکنيم اسلام سياسی واکنشی به شرايط استعماری و نواستعماری است؛ کافی نيست که اسلام سياسی را تنها واکنشی ايدئولوژيک در برابر مدرنيزاسيون آمرانه و استبدادی در کشورهای توسعه نيافته به شمارآوريم. علاوه برهمهء اين‌ها، يک بند ناف قوی آن را به تجربهء آرکه تايپی آغازين مربوط مي‌کند.

جالب است که از کوتای ۲۸ مرداد تا همين امروز، بخش از روشنفکران سکولار و حتا چپ درايران اين اسلام سياسی را پديده‌ی مثبتی ارزيابی کرده و مي‌کنند. احسان طبری، يکی از مهمترين و تأثيرگذارترين روشنفکران چپ، در تابستان بهار آزادی (يعنی قبل از اينکه زير شکنجه از او تواب بسازند) نوشت، «روح آموزش قرآن با خردگرايی سازگار است.» و بعد با ذکر آيات و احاديث به اين نتيجه رسيد، «اسلام نوين انقلابی که در وجود امام خمينی مظهريت مي‌يابد» و «سنن دموکراتيک اسلام مانند شورا و بيعت و اجماع»، و «بينش توحيدی به معنای ايجاد امت ِواحد انسانی، رها از امتيازات و تقابل طبقاتی و ملی و نژادي»، همه «با انديشه‌ی سوسياليسم قرابت مي‌يابد.» (به نظر من اينجا  طبری دقيقاً دارد کورپوراتيسم به ظاهر ماوراء طبقاتی را با سوسياليسم يکی تصور می‌کند.) طبری دلسوزانه ادعا کرد که، «سـده‌ی پانزدهم هجری مي‌تواند سده‌ی نوزايی بزرگی برای اسلام باشد و انقلاب محمدی را در سطحی بالاتر تجديد کند.»

اين روزها شما شاهد هستيد که «انقلاب محمدی» به چه شکل‌هايی در دنيا ظهور کرده است.

حالا اگر به دو کتاب آيت الله خمينی «کشف الاسرار» و «حکومت اسلامي» رجوع کنيد، مي‌بينيد او  مداوماً حضور «دشمن» را برجسته مي‌کند. او تصور روشنی از خودی و غير خودی، يا دوست و دشمن دارد. اين نخستين شرط يک تئولوژی سياسی است. اين دشمن، يک دشمن ملی نيست بلکه «دشمن اسلام» است. در نتيجه نه تنها ويژگی يک ابرقدرت استعماری را دارد، بلکه هرنوع تجددی که  به نحوی به ضعف شيعيسم يا تضعيف قشر روحانی مدد برساند «دشمن» شناخته مي‌شود. او همچنين بارها از دشمن با صفت «شيطان» اسم مي‌برد. «دشمن» از ديد خمينی تنها يک دولت خارجی يا يک دولت دست نشانده‌ی داخلی نيست، بلکه بيشتر از آن، هرجريان فکری است که حتا در ميان خودي‌ها مي‌تواند نفوذ کند و همچون ستون پنجم از درون به «اسلام عزيز» ضربه وارد سازد. از ديد او نبرد دوست و دشمن، حتا در يک حکومت اسلامی مستقر نيز، نبردی دايمی و پايان ناپذير است.

در نتيجه، نبرد خير و شر ميان دشمن(شيطان) و «اسلام» است. اسلام تنها نيرويی است که مي‌تواند در مقابل ابرقدرت‌ها و تبلبغات شيطانی او آنها مقاومت کند. چه کسانی تبليغات شيطانی مي‌کنند؟  خمينی از «طبقهء تحصيل کرده» و «دانشگاهي» نام مي‌برد که آلت دست و آلت اجرای تبليغاتی هستند که اسلام را خارج از سياست مي‌خواهد. (ص ۱۱) و همين‌ها آگاه يا ناآگاه «عمال استعمار» به حساب مي‌آيند. يا «عمال انگليس» (ص ۱۳)

حکومت اسلامی خمينی، يک حکومت عدل الاهی فراملّی است. تئوری دولت خمينی همواره در سايهء «غيبت امام زمان» فورموله بندی و پرورانده مي‌شود. حکومت اسلامی تنها نظر به اين جهان و برقراری عدل در اين جهان ندارد بلکه خود را همچون پل واسطی مي‌بيند که بايد دوران غيبت را پرکند. هدف غايی، تداوم حکومت تا لحظهء «ظهور» است.

خمينی قانون اساسی مشروطه را يک «جنايت سياسي» مي‌نامد که توسط «عمال انگليس» تدوين شد (همان ص ۱۳) و مي‌نويسد، «وقتی که مي‌خواستند در اوايل مشروطه قانون بنويسند و قانون اساسی تدوين کنند، مجموعهء حقوقی بلژيکي‌ها را از سفارت بلژيک قرض کردند، و چند نفری (که من در اينجا نمي‌خواهم اسم ببرم) قانون اساسی را از روی آن نوشتند؛ و نقايص آن را از مجموعه‌های حقوقی فرانسه و انگليس به اصطلاح «ترميم» نمودند! و برای گول زدن ملت بعضی از احکام اسلام را ضميمه کردند! اساس قوانين را از آنها اقتباس کردند و به خورد ملت ما دادند. اين مواد قانون اساسی و متمم آن، که مربوط به سلطنت و ولايتعهدی و امثال آن است کجا از اسلام است؟ اينها همه ضد اسلامی است؛ ناقض طرز حکومت و احکام اسلام است.» (همان)

الاهيات سياسی خمينی يهودی‌ستيز است. خمينی استعمار و «يهوديت» را تقريباً معادل يکديگر مي‌گيرد. در «ولايت فقيه» (حکومت اسلامي) مي‌نويسد، «نهضت اسلام در آغاز گرفتار يهود شد؛ و تبليغات ضداسلامی و دسايس فکری را نخست آنها شروع کردند. . . بعد از آنها نوبت به طوايفی رسيد که به يک معنی شيطان‌تر از يهودند. اينها به صورت استعمارگر از سيصدسال پيش يا بيشتر به کشورهای اسلامی راه پيدا کردند؛ و برای رسيدن به مطامع استعماری خود لازم ديدند که زمينه‌هايی را فراهم سازند تا اسلام را نابود کنند.» (ص  ۹)

اسلام سياسی خمينی زن ستيز و ميليتاريست است، آن‌هم باز در بستر غرب‌ستيزی يا شايد استعمارستيزي. آزادی زنان را معادل «فحشا» مي‌گيرد. فحشا همزمان  از ديد او عبارت است از شُرب خَمر و عياشی و خوش گذرانی که به زعم او همه از «غرب» مي‌آيد تنها به منظور تضعيف اسلام. او مي‌نويسد، «[آنها مي‌گويند] اگر کسی شراب بخورد اشکالی ندارد؛ چون غرب اين کار را کرده است! و لهذا آزاد مي‌خرند و مي‌فروشند. اگر بخواهند فحشا را، که شرب خمر يکی از واضحترين مصاديق آن است، جلوگيری کنند و يک نفر را هشتاد تازيانه بزنند، يا زناکاری را صدتازيانه بزنند، يا محصنه يا محصن را رجم [سنگسار] کنند، وامصيبتاست! ای وای که اين چه حکم خشنی است و از عرب پيدا شده است! در صورتی که احکام جزايی اسلام برای جلوگيری از مفاسد يک ملت بزرگ آمده است. فحشا که تا اين اندازه دامنه پيدا کرده که نسلها را ضايع، جوانها را فاسد، و کارها را تعطيل مي‌کند، همه دنبال همين عياشي‌هايی است که راهش را باز کردند، و به تمام معنا دامن مي‌زنند و از آن ترويج مي‌کنند. حال اگر اسلام بگويد برای جلوگيری از فساد در نسل جوان يک نفر را در محضر عموم شلاق بزنند خشونت دارد؟» (همان ص ۱۶)

ميليتاريست است: «ائمهء دين ما جندی (نظامی، سرباز) بودند؛ سردار بودند؛ جنگی بودند. در جنگهايی که شرحش را در تاريخ ملاحظه مي‌فرماييد با لباس سربازی به جنگ مي‌رفتند؛ آدم مي‌کشتند؛ کشته مي‌دادند. اميرالمؤمنين (ع) خود بر سرمبارک مي‌گذاشت و زره بر تن مي‌کرد و شمشير حمايل داشت. حضرت امام حسن (ع) و سيدالشهداء چنين بودند. بعد هم فرصت ندادند و گرنه حضرت باقر (ع) هم اينطور مي‌بود حالا مطلب به اينجا رسيده که پوشيدن لباس جندی مضر به عدالت انسان است! و نبايد جندی پوشيد! و اگر بخواهيم حکومت اسلامی تشکيل دهيم، بايد با همين عبا و عمامه تشکيل حکومت دهيم، و الا خلاف مروت و عدالت است! اينها موج همان تبليغات [ضد اسلام]ی است که به اينجا رسيده؛ و ما را به اينجا رسانيده است که حالا محتاجيم زحمت بکشيم تا اثبات کنيم اسلام هم قواعد حکومتی دارد.» (همان ص ۱۸-۱۹)

خمينی بيش از يک يا دوبار اين جمله را تکرار مي‌کند که پيامبر رهبر يک «دولت اسلامي» بود و نه تنها وضع قوانين مي‌کرد بلکه رهبر قوهء مجريه نيز بود. خمينی بارها تکرار مي‌کند، «پيغمبر دست مي‌بريد؛ حد مي‌زد؛ و رجم مي‌کرد.» بر اين عقيده است که جانشينان پيامبر، امامان و خلفا و ولايا نيز همين وظيفه و مقام را دارا هستند. (همان ص ۲۵)  به گفتهء خمينی، «اسلام همان طور که قانونگذاری کرده، قوهء مجريه هم قرار داده است.» «ولی امر» متصدی قوهء مجريه هم هست. حکومت اسلامی بايد بر اساس احکام شرع باشد.(ص ۲۸)

سطح دوم ِ بررسی تئوکراسی شيعی، بررسی «سيستم قدرت» آن است. تقريباً همه توافق دارند که ساختار قدرت در ايران دوگانه است، بخشی انتخابی است و بخشی مبعوث شده! بخش اول، جمهوريت نظام است، با رئيس جمهور و کابينه اش، وزارتخانه‌ها، استانداري‌ها، و بوروکراسی دولتي. باز هم مي‌دانيم که قدرت دولتی به معنی واقعی دست اين بخش نيست. پس بايد قايل باشيم به دو مفهوم «کابينه» و «دولت»؛ و اين دومی است که به معنی اصلی‌اش صاحب مونوپولی قدرت و خشونت است. اين دوگانگی، از دل انقلاب پنجاه و هفت بيرون آمده، که مثل انقلاب‌های کلاسيک در آن وضعيت «قدرت دوگانه» به وجود آمد: يعنی ساختار متزلزل ارتش و سلطنت و دولتش از يک طرف ، و کميته‌های انقلاب از طرف ديگر که هسته‌ی دولت آينده بودند. تثبيت ساختارهای دولت برآمده از انقلاب تقريباً يک دهه طول کشيد. ساختارها هم تئوکراتيک هستند و هم مدرن و مجهز به ابزارهای بوروکرتيک/نظامی ِ يک «نيشن ستيت». کميته‌ها و ميليشياهای مردمی، ابتدا ارتش رسمی را به زانو درآوردند، اما در جريان جنگ  ايران و عراق مجبور به احيای آن شدند و اين دو ساختار نظامي/سياسی با يک همکاری تنش آميز وارد جنگ شد.

به هنگام تأسيس نظام جديد، به جای مجلس مؤسسان، مجلس خبرگان با عضويت مجتهدان و فقيهان، اصل ولايت فقيه را ستون قانون اساسی قرار دادند. اين‌ها پدران مؤسس نظام اند. مضمون آيه‌هايی از قرآن در قانون اساسی ادغام شد و جمعی از روحانيان شيعه در «شورای نگهبان» وظيفه‌ی دايمی پاسداری از خصلت اسلامی قوانين آينده‌ی کشور را عهده دار شد. اين يک آيين نامه‌ی تئوکراسی مدرن است که آن را به امضای اکثريت ملت رساندند. در خيالواره‌ی پدران مؤسس، شهروندان ايران «امت» محسوب مي‌شدند و رهبری نظام فقط از آن «امام امت» مي‌بايست باشد. ساختار تئوکراتيک، «مدرن» است چون از عقلانيت ابزاری مدرن در کشورداری تبعيت مي‌کند. اين عقلانيت که نامش را «مصلحت نظام» گذاشته اند، مقدم بر شريعت و فقه ِ سنت‌گرايانه است. مصلحت نظام هم در يک ارگان نهادينه مي‌شود. رهبری فردی نيست «کلکتيو» (جمعي) است، يعنی اليگارشی تئوکراتيک/نظامی زير چتر «بيت رهبر» عمل مي‌کنند. به همين دليل از بنياد با سلطانيسم، با خلافت، و با سلطنت متفاوت است. اليگارشی از بلوک‌های متعدد قدرت تشکيل شده که گاه رقيب يکديگرند، اما همه مثل فراکسيون‌های يک سيستم کورپوراتيستی و تک حزبی بايد با بيت رهبر بيعت کنند. اين حالت کورپوراتيستی، وجه تغيير ناپذير ساختار اين دولت تئوکراتيک است (که آن را به الگوی فاشيسم کلريکال نزديک مي‌کند). ساختار هرمی است، نمايندگان رهبر در همه‌ی سازمان‌ها و ارگانهای دولتی و نظامی و امنيتی حضور دارند؛ شبکه‌ی امامان جمعه و مساجد بخش مهی از اين ساختار هرمی است؛ و مهم‌تر از هرچيز. نهادهای قهريه‌ی سپاه و بسيج و لباس شخصي‌ها که به کابينه و رئيس آن پاسخگو نيستند، شايد اصلی‌ترين زيرمجموعه‌ی بيت رهبری هستند. قوه‌ی قضاييه و سيستم دادگاههای شرع بخش مهم ديگر قدرت دولتی است. قضات شرع تا اندازه‌ی زيادی استقلال دارند اما ترکيب شان طوری است که صنف متشرعان يا روحانيان غالب اند. کانون وکلا به تدريج از وکيلان قديم دوران ِسابق خالی شده، زير کنترل است و اعضای جديدتر عموماً دست‌پرودگان خود نظام اند.

درباره‌ی اين ساختارها، داده‌های تجربی و اطلاعات ميدانی در دست نيست که ما بتوانيم تصوير دقيقی از آن داشته باشيم. روابط درونی آن، بودجه‌های آن و کارکردهاشان غيرشفاف و در سايه است. مثلاً دستگاه عريض و طويلی مثل «اماکن» (اداره‌ی حفظ اماکن عمومي)، از يک طرف به ارگانهای اطلاعاتی و امنيتی مرتب است و از سويی به نهادهای مدنی و فرهنگي. مثلاً هم بخش‌نامه صادر مي‌کند که بهاييان شناسايی از کسب و کارهای خاصی دور نگهداشته شوند؛ و هم جواز اجرای کنسرت بايد از امضای آن بگذرد. کابينه و وزيران چندين بار عوض می‌شوند اما اين مسؤلان «بوروکرات ـ امنيتی» در اين ارگان هاتغيير نمی‌کنند. ارگان‌های «حراست» در تمام نهادها و بسياری دستگاههای موازی امنيتی‌/‌بوروکراتيک نظير اينها (رجوع کنيد به فصل هفدهم کتاب من «روشنفکران، روشنگری، و انقلاب»، موجود روی ميز کتاب)

سطح سوم، سطح هژمونی فرهنگی است. جايی که تئوکراسی شيعی مي‌بايد در قلب‌ها و ذهن‌ها نفوذ کند. در سالهای نخست، کاريزمای رهبری و فولکورشيعی يا فرهنگ عوام برايش جنبه‌ی تبليغی و تهييجی دارد؛ اما عوام، توده‌ی پابرهنه است و نه طبقه‌ی متوسط. آنچه که در علوم سياسی به آن «افکار عمومي» مي‌گويند و پايه‌ی مشروعيت يک نظام سياسی است، معمولاً از جانب تحصيل کردگان و شهرنشينان روزنامه خوان فراهم مي‌شود. روشنفکران در اين دسته هستند.  در سال‌های نخست، نظام روزنامه نگار ندارد، مترجم زبده ندارد، هنرمند و سينماگر و موسيقی دان ندارد. نظام فاقد بنيه‌ی روشنفکری است. فقط «کاريزما» و «زور» دارد. نيروی قهريه دارد. از چه راه‌هايی بايد فرهنگ سازی کند؟

دهه‌ی اول، دهه‌ی تواب سازی است. اينجا خصلت تئوکراتيک نظام بارز است. شکنجه در ديکتاتوري‌های عرفی همان کارکرد را ندارد که در تئوکراسی دارد. در آنجا برای کسب اطلاعات است يا ساکت کردن ناراضي. اما رژيم شيعی مي‌خواهد روشنفکر و معترض سياسی را نه تنها «تعزير» کند بلکه تزکيه‌ی اخلاقی و پالايش فکری بدهد. تواب بايد باورش را کنار بگذارد و به حقيقت نظام ايمان بياورد. بايد از جنس خود نظام بشود. تواب سازی، انکيزيسيون کلاسيک را تبديل به «الاهيات شکنجه» مي‌کند (اصطلاح محمدرضا نيکفر، رساله‌اش را حتماً بخوانيد) مي‌کند. اين برای او پيروزی است.

دهه‌ی اول و دوم، دهه‌ی «انقلاب فرهنگي» است. کل نظام آموزش و پرورش کشور بايد تزکيه شود، شيعی شود. دانشگاهها برای مدتی طولانی تعطيل مي‌شوند تا مکتبي‌ها را از متخصص‌ها سوا کنند. پذيرش دانشجو را مکتبی مي‌کنند. خيز برمي‌دارند تا علوم انسانی و اجتماعی را هم مکتبی کنند.

«ارشاد» در دستور کار قرار می‌گيرد، ارشاد نويسندگان و هنرمندان و قلم به دستان. کانون‌های صنفی ِنويسندگان تعطيل مي‌شوند تا جا برای انجمن‌های مکتبی باز شود. وزارت ارشاد! امر به معروف و نهی از منکر! جنگ فرا مي‌رسد. دستور توليد ادبيات دفاع مقدس صادر مي‌شود. دهه‌ی اول، دهه‌ی «ادبيات و هنر عاشورايي» است.

اما هنوز «افکار عمومي» با آنها نيست. طبقه‌ی متوسط مقاومت مي‌کند. خانه اش محل توليد «موسيقی زير زميني» است. ويدئوی تلويزيون‌های لوس آنجلسی را دست به دست قاچاق مي‌کند. به «راديوی بيگانه» گوش مي‌سپارد. از دهه‌ی اول و دوم عبور مي‌کنيم، برنامه‌ی تلويزيونی «هويت» و برنامه‌های مشابه : يعنی باز هم تواب سازی روشنفکران. قتل‌های زنجيره‌ای نويسندگان و هنرمندان. اعترافات تلويزيوني. سعيدی سيرجانی. فرج سرکوهي. باز هم تلاش برای تواب سازي. هنوز نظام موفق به توليد «سوبجتيويته‌ی اسلامي» نشده است. اما نسل غول‌های زيبا ، نسل شاملو و نادرپور و احمد محمود به پايان خط نزديک مي‌شود. طبقه‌ی متوسط دهه چهل و پنجاه به زمستان عمر رسيده.

 ماهيت «بسيجی» و بسيج‌گر و بسيج پرور نظام هنوز عوض نشده، همين امروز هم به قوت خودش باقی است اما نبوغ نظام جايی است که بتواند طبقه‌ی متوسط خودش را توليد کند. جايی که موسيقی زيرزمينی خودش، کنسرت خودش، و حتا «ناراضي» ی خودش را توليد کند. که از «جنس» خودش باشد. نظام محاسبه مي‌کند، امروزه ديگر «هجوم فرهنگي» را نمي‌توان با فرهنگ شهادت خنثا کرد. «استشهادي» جواب نمي‌دهد به نسل تازه‌ی جوانان شهری که از جنگ و جيره بندی خاطره مبهمی دارند. مهم‌تر از هرچيز، عصر اينرنت فرا رسيده. اينترنت و يک کهکشان امکانات ارتباط فرهنگي. اينترنت، طبقه‌ی متوسط قديم را جا گذاشته! حالا نبوغ نظام بايد در توليد شکل‌های بومی محصولات فرنگ باشد. تئوکراسی ارتش سايبری دارد، نيروی هسته‌ای و ماهواره‌ی فضايی دارد. چرا نبايد بورژوازی تازه بدوران رسيده‌ی خودش را داشته باشد؟  از ژوناليسم تا سريال تلويزيونی، از بوتيک تا فشن اسلامي. از توريسم تا سينمای فستيوالي. نسل جوان استقبال مي‌کند. برای اولين بار در تاريخ نظام اسلامی، نظامی که خمينيسم انقلابی و ضد استکباری تأسيس کرد تا جامعه‌ی توحيدی کوخ نشينان، الگوی پابرهنگان جهان شود، برای اولين بار در اين نظام، طبقه متوسطی متولد شده که ديگر نيازی به تنبيه و تزکيه‌ی روحی ندارد. نيازی هم به روشنفکران نسل‌های پيشين و آرمان‌های آنها ندارد. اين طبقه‌ی متوسط، ديگر ناراضی (به مفهوم ضد نظام) نيست. خودی است. مکتبی نيست اما به ليبرال دموکراسی غربی هم نيازی ندارد. اين بنياد مشروعيت کنونی است. تا موج بحران‌های اقتصادی آينده فرا برسد. ///


۱۳۹۵ مهر ۲۲, پنجشنبه

باب دیلن ـ دو برنامه رادیویی از عبدی کلانتری

موسیقیدان و ترانه سرا، برنده ی نوبل ادبیات
باب دیلن یک هنرمند سیاسی معترض در پهنه‌ی هنرهای توده‌گیر و مردم پسند آمریکایی است که حالا مثل یک پیر دهری گوشه‌گیر، فرزانگی‌اش را در قالب ترانه‌های نیمه رمانتیک و گاه اروتیک و همیشه طعن‌آمیز به نمایش می‌گذارد. صدای خشک و ترک خورده و کلاغ مانندش را هم دیگر تلطیف نمی‌کند.

دو برنامه رادیویی از عبدی کلانتری



۱۳۹۵ شهریور ۱۱, پنجشنبه

خلافت دیجیتال: جاذبه‌ی مرگبار داعش

نوشته‌ی مالیز رووِن
مترجم: عبدی کلانتری

چاپ اول به فارسی: آگست ۲۰۱۶
آنچه می‌خوانید مقاله‌ای ‌است در معرفی کتاب دولت اسلامی: خلافت دیجیتال نوشته‌ی عبدالباری عطوان روزنامه نگار فلسطینی الاصل مقیم لندن و سردبیر پیشین «القدس العربی» (انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۱۵). او کتاب دیگری نیز درباره‌ی «القاعده» و «اسامه بن لادن» نوشته است. نویسنده‌ی این مقاله مالیز رووِن (Malise Ruthven) از کارشناسان اسلام سیاسی است و در این زمینه چند کتاب تألیف کرده است.

در تاریخ نوامبر ۲۰۰۱، دو ماه پس از حمله‌ی القاعده به «مرکز تجارت جهانی» در نیویورک و ساختمان پنتاگون در ایالت ویرجینیا، مقاله‌ای ‌در «گاردین» (لندن) به چاپ رسید به قلم «جیمز بیوکان» رُمان نویس و گزارشگر رویدادهای خاورمیانه، که در آن نویسنده به گونه‌ای ‌تخیلی صحنه‌ای ‌را توصیف می‌کند که در آن «اسامه بن لادن» مهمترین تروریست تحت تعقیب در آن زمان پیروزمندانه وارد مکـّه می‌شود:

آن شب، یک شب معمولی نبود بلکه مقدس ترین شامگاه در مبارک ترین ماه اسلام (لیلت القدر) بود که طبق روایت قرآن در آن وحی به پیامبر نازل شده بود. حالا بیش از پنجاه هزار نفر در صحن داغ مسجد و خیابان‌های  اطراف گرد آمده بودند تا نماز شب را به جاآورند. شیخ عبدالرحمن که صدای خوش او آوازه‌ی جهان اسلام بود قصد منبر کرد اما به محض آنکه قدم جلو گذاشت دستی عبای او را گرفت و به سمت خود کشید. ولوله  در جمعیت افتاد. به جای امام فرد دیگری پا پیش گذاشت، مردی بلند قامت و بدون سلاح در ردای  سفید حج که چهره‌اش را می‌شد همزمان بر صفحه‌ی میلیون‌ها تلویزیون مشاهده کرد: اسامه بن لادن، و در الترام او رزمندگان وفادارش . . . مردان جوان مسلح از میان جمعیت پدیدار شدند و بر درها و مدخل‌ها قفل نهادند و در گوشه ـ کنار تالارها به حالت آماده باش برای شلیک مستقر گشتند. و این چنین بود که قیام آغاز شد، قیامی که به سرنگونی پادشاهی آل سعود در عربستان انجامید.

هرچند اکنون جزییات این داستان  تخیلی  که توصیفی از «بدترین کابوس غرب» به دست می‌دهد تغییر کرده، اما این سناریو امروزه که چهارده سال از آن تاریخ می‌گذرد، به مراتب باورپذیرتر شده است. بن لادن توسط نیروهای رزمی ویژه‌ی آمریکایی (Navy SEAL) در ماه مه ۲۰۱۱ کشته شد، اما جانشین او «ایمان الظواهری» رهبر جدید القاعده (مرکز) بنا به گفته‌ی عبدالباری عطوان دیگر اهمیت‌اش را از دست داده است. جانشین حقیقی و رسمی بن لادن کسی نیست مگر «ابوبکر البغدادی» خلیفه‌ی مرموزِ دولت اسلامی در عراق و شام (داعش یا «آی سیس» ISIS). ابوبکر بغدادی، به عنوان «امیر المؤمنین» در خلافت ِتازه تأسیس ِ داعش تهدیدی است به مراتب سهمناک‌تر برای غرب و رژیم‌های خاورمیانه که توسط تسلیحات غربی پابرجا مانده‌اند نظیر پادشاهی سعودی؛ تهدیدی که هرگز بن لادن  نمی‌توانست از غارهای افغانستان و از پناهگاهش در پاکستان متوجه منافع غرب کند.

به گفته‌ی عطوان در کتاب «داعش: خلافت دیجیتال» یکی از مهمترین عوامل این تحول قدرت و نیرو گرفتن خلافت اسلامی، تخصص کامپیوتری یا دیجیتالی گردانندگان خلافت  است که حضوری چشمگیر در شبکه‌های اجتماعی دارند. عامل دیگر آن است که خلافت بر مساحتی از خاک تسخیرشده میان شرق سوریه و غرب عراق حکم می‌راند که بزرگ‌تر از خاک  بریتانیا است! همان طور که «یورگن تودن هوفر» سیاستمدار و مؤلف آلمانی به دنبال ده روز اقامت در سرزمین‌های زیر کنترل داعش به تأکید گفته است، «ما باید درک کنیم که اکنون داعش یک کشـور محسوب می‌شود.»

عبدالباری عطوان در کتاب «خلافت دیجیتال»، بر اساس سفرهایی که به مرز سوریه ـ ترکیه داشته و مصاحبه‌های آنلاین با خود جهادگرایان و نیز امکان ملاقات با رهبران کشورهای عربی که برای او در این زمینه به عنوان یکی از معتبرترین روزنامه نگاران دنیای عرب تسهیلات قایل می‌شوند، تصویری به دست می‌دهد همه سویه از خلافت داعش به عنوان یک تشکیلات ِمنظم و مدبّر متشکل از کارآیی اداری و کارشناسی نظامی به همراه پیشرفته‌ترین تدابیر در کاربرد تکنولوژی اطلاعاتی و کامپیوتری.

ابوبکر بغدادی خلیفه‌ی داعش بنا به دلایل امنیتی و نیز بالا بردن شأن باطنی و رازگونه اش، کمتر در مجامع ظاهر شده و به ندرت از خود ردی باقی می‌گذارد. به او لقب «الشـَبَح» و مرد نامرئی داده‌اند زیرا به هنگام سخن گفتن با فرماندهان‌اش نقاب به چهره می‌زند. نام واقعی او «ابراهیم بن عواد بن ابراهیم البدری القریشی» است. به سال ۱۹۷۱ در شهر «سامره»ی عراق متولد شده، جایی که زمانی محل استقرار خلفای عباسی (۷۵۰-۱۲۵۸ میلادی) بود، همان‌ها که الگوی رهبری او هستند. قبیله‌ی «بو بدری» که او تعلق‌اش را دارد از همان سلسله‌ای ‌است که قبیله‌ی قریش یعنی قبیله‌ی محمد پیامبر اسلام را هم شامل می‌شود. به باور ِکلاسیک مسلمانان سـُنی، خلیفه باید از وابستگان قریش باشد.

طبق زندگی نامه‌ی ابوبکر بغدادی که از سوی آژانس رسانه‌ای ‌«الحیات» در شبکه‌های اینترنتی منتشر شده، او از خانواده‌ای ‌مذهبی برخاسته که چندین امام (پیشنماز) و تعدادی از علما (ی قرآنی) را شامل می‌شود. گفته می‌شود که تحصیل‌کرده‌ی «دانشگاه  اسلامی بغداد» است و مدارک  لیسانس، فوق لیسانس (کارشناسی ارشد) و دکترای خود را نیز از همان دانشگاه کسب کرده‌است. تز دکترای  او مربوط به مسایل فقه اسلامی و فرهنگ و تاریخ اسلام بوده است. دوران دانشجویی او مصادف با هنگامی است که صدام حسین دیکتاتور وقت عراق «کارزار ایمانی» را اعلام کرده بود تا با تشویق عصبیت دینی، احساسات ملی مردم را برای مقاومت در برابر تحریمات اقتصادی غرب برانگیزد. این تحریم‌ها توسط ایالات متحده و به دنبال آزاد ساختن کویت (۱۹۹۱) از اشغال نظامی صدام، اِعمال شده بود.

در حالیکه کارنامه‌ی دانشگاهی ابوبکر بغدادی به او این مشروعیت را می‌بخشد که در کنار رهبری سیاسی و نظامی، ادعای هدایت گری دینی هم داشته باشد ــ مرجعیتی که بن لادن و الظواهری نداشتند ــ باید اشاره کرد که تجربیات گسترده‌ی او از میدان‌های جنگ و شهرت‌اش به عنوان یک متخصص زیرک تاکتیک‌های نظامی به او این توان را بخشیده که حمایت فرماندهان کارکشته  و مدیران ارشد رژیم بعثی سابق عراق را از آن ِخود کند.  درین باره عطوان می‌نویسد:

داعش همواره از این امتیاز برخوردار است که دست به حملات غافلگیرانه بزند تا به محض فراهم آمدن فرصت تهاجم بیاغازد. در عوض آنکه «نبرد دائم تا شهادت» را پیشه کند، در جایی که شانس پیروزی ناچیز باشد، بریگادهای داعش عقب می‌نشینند و ناپدید می‌شوند تا در زمان و محل مناسب و بهتر دوباره به هم بپیوندند.

برای نمونه در ماه ژانویه‌ی ۲۰۱۵ به هنگامی که ائتلاف ِزیر رهبری آمریکا داعش را در خاک عراق زیر بمباران گرفته بودند، شورای نظامی داعش تصمیم گرفت فرماندهی نظامی خود را به سوریه انتقال دهد. به رزمندگان در خاک عراق دستور داده شد که در عراق ناپدید شوند و در همان حال خانه‌های تیمی و گُردان ‌های ارتشی داعش در سوریه سر از خاک بیرون کشیدند. در نتیجه، داعش موفق شد سرزمین‌های زیر کنترل خود را در سوریه از ماه اوت ۲۰۱۴ تا ژانویه‌ی ۲۰۱۵ به دو برابر افزایش دهد. گرچه ممکن است بدبینان و شکاکان در صداقت بعثی‌های سابق تردید کنند و انگیزه‌ی آن‌ها را در همکاری با داعش بازگشت به قدرت ِپیشین تعبیر کنند، اما احتمال موجه‌تر آن است که حمایت آنها از داعش از روی اعتقادات دینی باشد. با از دست دادن سرکردگی خود در عراق و به قدرت رسیدن شیعیان ِمنفوری که «کافر» تلقی می‌شدند، بعثی‌هایی که خود را سابقاً سکولار می‌دانستند اکنون لازم می‌بینند که به ایمان دینی خود بازگردند. نباید تصور کرد که اینان دیگر نمی‌توانند از توان و دانش‌های تخصصی خود  بهره‌گیرند. همان طور که عطوان توضیح می‌دهد، داعش «یک سازمان به نهایت متمرکز و دارای انضباط [اداری و نظامی] است» که شامل تشکیلات پیچیده‌ی امنیتی و اطلاعاتی شده، و دارای این قابلیت که تشکیلات وابسته‌ای ‌به وجود آورد که در سرزمین‌های دیگر داعش را نمایندگی می‌کنند. خلیفه در رأس اقتدار است اما علارغم آنکه موعظه می‌کند که «مرا به هنگام خطا از مشورت خود دریغ ندارید»، هرگونه تهدید و مخالفت یا حتا اختلاف عقیده به سرعت سرکوب می‌شود. ابوبکر بغدادی دو معاون دارد که هر دو از اعضای  سابق حزب بعث عراق‌اند. هر دوی آنها در «اردوگاه بوکا» زندانی و همبند بغدادی بوده اند؛ این اردوگاه زندان بزرگی است در جنوب عراق که آمریکا آن را می‌گرداند و امروزه به آن به چشم «دانشگاه جهادگرایان» می‌نگرند، محلی که بعثی‌های  سابق و شورشگران سـُنی مذهب موفق شدند میان خود پیوندهای دینی و ایدئولوژیک برقرار کنند. «ابومسلم  ال ترکمانی» معاون اول بغدادی خود زمانی عضو تشکیلات مخوف اطلاعاتی ارتش صدام حسین بود. معاون دوم بغدادی «ابوعلی ال انباری» است که او هم زمانی سرلشگر والارتبه‌ی ارتش عراق بود.

ابوبکر بغدادی و معاونان‌اش طراحان اصلی برنامه‌های داعش اند که سپس از طریق هـِرم ِقدرت به مدیران و فرماندهان رتبه‌های پایین‌تر ابلاغ شده، آن‌ها نیز با امکانات و صلاحدید  خود در مراکز زیر کنترل خلافت به اجرا در می‌آورند. علاوه براین، شورهای مشورتی و دپارتمان‌های خاص زیر نظر کمیته‌های ویژه که رهبران‌شان عضو «کابینه»ی بغدادی اند در اداره‌ی امور دست دارند.

مقتدرترینِ این ارگان‌ها «شورای شریعت» نام دارد که وظیفه‌ی به اجراگذاشتن مجازات‌های دهشتناک  برای «جنایت علیه محدودیت‌های الله» (حدود) را به عهده دارد؛ از جمله قطع اعضای بدن و اعدام و نیز یک سلسله مجازات اسلامی که «تغزیر» خوانده می‌شود و هدف آن‌ها بی آبرو کردن مجرم و مجبورکردن او به توبه است. در خلافت، پلیس شرع نیز (مشابه پلیس شریعت در عربستان سعودی) مسؤل اجرای قوانین اسلامی است. پلیس ِمتعارف اکنون در دولت داعش ادغام شده و افراد آن یونیفورم سیاه می‌پوشند؛ خودروهای پلیس نیز حالا آرم داعش را روی خود دارند. عطوان می‌نویسد، «دادگاههای شرع به همه‌ی شکایات رسیدگی می‌کنند، اعم از اینکه دینی یا عرفی (مدنی) باشند، و شاکی می‌تواند یک فرد معمولی یا پلیس باشد.»

در قصبات و مراکز شهری‌ای ‌که در اثر جنگ و سقوط دولت مرکزی خدمات پلیس و دادگستری از میان رفته، این دادگاههای شرع در میان مردم محبوبیت دارند؛ شهروندان می‌توانند مستقیماً به دادگاه شکایت ببرند و پرونده به سرعت به نحوی منصفانه به جریان می‌افتد. گفته می‌شود عدالت بی‌طرفانه اعمال شده و حتا سربازان داعش نیز مشمول همان مجازاتی خواهند شد که افراد غیرنظامی.

یک مسلمان سـُنی اهل شهرک «منبیج» (حوالی شهر حلب) که از سال ۲۰۱۴ زیر کنترل داعش است، فردی که [از لحاظ دینی و سیاسی] خود را «تندرو» نمی‌داند، به عطوان می‌گوید، «درحال حاضر، جرم وجنایت به کلی از میان رفته و این امر مدیون شیوه‌های سازش‌ناپذیر داعشیان و ثابت‌قدمی آنهاست.» مالیات زیر عنوان «زکات» وصول و در مواردی به افراد فقیر و خانواده‌های بی‌ خانمان داده می‌شود که از دیگر مناطق سوریه به آنجا آمده و اکنون نیمی از جمعیت شهر را تشکیل می‌دهند. منبع خبر عطوان به او می‌گوید اکثر کسانی که تحت ِخلافت زندگی می‌کنند سیاست‌های آموزشی داعش را می‌پذیرند. هرچند تمرکز مواد آموزشی بر اسلام است اما تعلیم علوم تجربی نیز بسیار جدی گرفته می‌شود. (عطوان سندی در این باره ارائه نمی‌دهد.) گذشته از این، معلمان برای نخستین بار پس از ماه‌ها بی حقوقی در نظام پیشین می‌توانند دستمزدشان را دریافت کنند.

«شورای آموزش» ناظر بر سیاست‌های آموزش و پرورش و مواد درسی است که پایه در اسلام ِسلفی دارد، با برداشتی بنیادگرایانه از مفاد قرآن و قوانین شرع. در غالب موارد، همان مواد درسی که در عربستان سعودی تعلیم داده می‌شود ــ به ویژه در مدارس راهنمایی و دبیرستان‌ها ــ بدون کم و کاست مورد استفاده قرار می‌گیرند. برخی از موضوعات، از جمله بیولوژی (تکاملی)، از مواد ممنوعه به حساب می‌آیند. برخلاف برخی گزارش‌ها، دختران از کسب دانش منع نشده اند. نشریات آنلاین ِداعش مدام مدارس و دانشگاه‌های ویژه‌ی دختران را برجسته می‌کند. هرچند سیاست جداسازی پسران و دختران به طور جدی دنبال می‌شود، طبق قانون زنان از رانندگی منع نشده اند، آن طور که در عربستان مرسوم است.

می توانیم جهادگرایان داعش را «تروریست» بنامیم ـ صفتی عام و نادقیق. اما همان‌طور که عطوان توضیح می‌دهد این جهادگرایان، کارمندانی‌اند که حقوق مناسب دریافت می‌کنند، با انضباط اجرای وظیفه می‌کنند، و حتا زمانی که دست به اقدامات وحشیانه زده، تصاویرش را روی اینترنت می‌گذارند، این کارها را از روی یک استراتژی فکرشده و منسجم انجام می‌دهند: به صلابه کشیدن، گردن زدن، قلب قربانیان ِتجاوز را درآوردن و روی سینه‌ی آنها نشاندن، اعدام‌های دست‌جمعی، پرتاب همجنس‌گرایان از بالای ساختمان‌ها، کله‌های بریده شده‌ای ‌که سر ِنرده‌ها نصب شده یا اسباب بازی کودکان خندان ِ«جهادی» شده‌اند ــ کودکانی که به تازگی خود یادگرفته‌اند چگونه به سر ِزندانیان شلیک کنند ـ همه‌ی این تصاویر به دقت و مهارت بسته‌بندی شده و از طریق «دپارتمان رسانه‌ها» در شبکه‌های اجتماعی تکثیر می‌شوند. به محض آنکه  یک اقدام بی رحمانه‌تر جای اقدام قبلی را می‌گیرد تیتر اول روزنامه‌ها و رسانه‌های جهانی در این تبلیغات ضمانت شده است.
نه تنها این اقدامات به هیچ وجه یک مراسم جشن پرهرج و مرج سادیستی نیست بلکه ترور داعش سیاستی است حساب شده که به طور سیستماتیک از ادبیات جهادی پیروی می‌کند. یکی از منابع مهم این سیاست‌ها جزوه‌ای ‌است با عنوان «مدیریت وحشی‌گری» (The Management of Savagery) نوشته‌ی تئوری‌پرداز القاعده «ابوبکر ناجی». این رساله که در سال ۲۰۰۴ میلادی تکثیر شد، و به طور گسترده‌ای ‌از سوی جهادگرایان نقل قول می‌شود، همزمان توجیه خشونت و راهنمای عمل (الگویی برای خلافت) است. این رساله عمیقاً از تعلیمات و نوشته‌های «تقی‌الدین ابن تمیه» (۱۲۶۳-۱۳۲۸ میلادی) عالـِم و الاهیات‌دان سده‌های میانه پیروی می‌کند؛ دانشمندی که تعلیمات‌اش الهام‌دهنده‌ی جنبش وهابی بوده و نزد اسلامگرایان از اعتبار بالایی برخوردار است زیرا حکومت‌کنندگان را موظف به رعایت و اجرای اسلام ِراستین می‌کند.

ابوبکر ناجی که در سال ۲۰۰۸ توسط حمله‌ی هوایی یکی از ملخک‌های آمریکایی کشته شد، بر این عقیده بود که خشونت در ذات نبرد نهفته و یک مرحله‌ی ضروری در تأسیس خلافت است. او به طور اخص به غزوات پیامبر اسلام اشاره می‌کند و نیر به «جنگ‌های [ضد] ارتداد» (حروب الرده) که خلیفه ابوبکر نخستین جانشین محمد (۶۳۲-۶۳۴) به راه انداخت تا قبیله‌های از دین برگشته را، که پس از مرگ پیامبر «بیعت» خود را با او تمام شده می‌دیدند، سرکوب کند. ابوبکر ناجی دوران جدید وحشیگری را زیر عنوان عصر «آزردگی و از پا افتادگی» برمی شمارد که، به گفته‌ی عطوان، «ابرقدرت‌ها از لحاظ نظامی تحلیل می‌روند زیرا مدام زیر تهدید نیروهای جهادی قرار دارند.» او می‌نویسد آمریکاییان، «به درجه‌ای ‌از سـستی و زن صفتی (effeminacy) تنزل پیداکرده‌اند که آنها را از ادامه‌ی طولانی نبرد ناتوان می‌کند.» هدف ناجی، به گفته‌ی عطوان، آن است که، «آمریکا را به جایی سوق دهد که دیگر نتواند از پراکسی‌هایش (مؤتلفان محلی اش) علیه اسلام و جنگ روانی رسانه‌ای ‌نفعی ببرد و در نتیجه  مجبور شود خود به طور مستقیم پا به میدان جنگ بگذارد.»

انواع «وحشی‌گری» که در جزییات توسط ابوبکر ناجی توصیف شده، در عین اینکه خود از جنگ‌های اولیه‌ی اسلام الهام می‌گیرد و آنها را به آینده‌ای ‌فرا می‌افکند که در آن با نمایش ِنهایی آخرالزمانی در شمال غربی سوریه به پایان برسد، داعش تأثیر استراتژی ترور خود را از طریق نشان دادن صحنه‌های خشونت و مرگ بر پرده‌های تلویزیون و صفحه‌ی موبایل‌ها بالا می‌برد. با این همه، بیرحمی تنها یک عامل در میان موج تصاویری است که از طریق رسانه‌های ارتباطی ظریف و پیچیده‌ی داعش به اینترنت واریز می‌شود. طبق گفته‌ی عطوان، خلافت در عین حال همچون مکانی معرفی می‌شود که
از لحاظ عاطفی جاذبه دارد و در آن انسان احساس «تعلق» می‌کند و هر فرد «برادر» یا «خواهر» محسوب می‌شود. نوعی زبان عامیانه نیز با درآمیختن ِعبارات اسلامی یا کوتاه شده‌ی آن‌ها با زبان کوچه و خیابان در میان انگلیسی‌زبان‌های همقطار در شبکه‌های اجتماعی رایج شده تا تصویر نوعی «جهادی کول» را عرضه کند. منزل و مکان تعلقی خوشحال و سرزنده از طریق تصاویر اینستاگرام که در آنها رزمندگان در حال بازی با گربه‌های پشمالواند و دختران ِنمونه‌ی جهادی با افتخار عکس خوراک‌هایی که درست کرده‌اند را به نمایش می‌گذارند.

ایده‌ی تجدید حیات خلافت برای اسلامگرایان عصر جدید پس از الغای رسمی خلافت عثمانی توسط کمال آتاتورک در سال ۱۹۲۴ میلادی، همواره نوعی رویای بازگشت محسوب می‌شده است. این خصلت جلب‌کننده، که به دقت از سوی ابوبکر بغدادی و همقطاران او از راه اینترنت و رسانه‌های اجتماعی پرورانده و پروبال داده شده، برای مصرف ِفراملـّی است و بسیج گروه‌هایی که [در اقصا نقاط جهان] در فراسوی قبیله‌های متعدد و جمعیت‌های محلی جهان مسلمانان را می‌سازند. از این طریق، آنها به طرز بی‌سابقه‌ای ‌موفق شده‌اند از رزمندگانی «بیعت» بگیرند که در مکان‌های دور از یکدیگر می‌زیند نظیر نیجریه، پاکستان، یمن، و به تازگی در لیبی که داعش درخاک آن موفق به ایجاد یک فرودگاه در شهر «سیرته» شده که زادگاه معمر قذافی رهبر سابق لیبی است.

یکی از مؤثرترین حربه‌های روانی جهادگرایان به کارگرفتن رویای «شهادت» است ــ مضمونی که زیرکانه در کنار تصاویر زندگی عادی و روزمره جاسازی شده است. کلوزآپ‌های صورت خندان ِمبارزان به خاک افتاده به طور مکرر پُست می‌شود  همراه با «سلام» دادن مخصوص داعش، انگشت اشاره به سمت آسمان. در یکی از پیامک‌های توئیتری، یک زن اهل بریتانیا «مژده / طوبا» (glad tidings) ی خود را چنین همخوان می‌کند:
شوهر عزیزم رحیم‌الله، تو بهترین معامله را با روح خود انجام دادی و در ازای آن به جنّت (بهشت) قدم خواهی گذاشت که الله ترا به عنوان شهید خود بپذیرد.

همین زن، به گفته‌ی عطوان، «پنج ساعت قبل‌تر عکسی از یک کاسه‌ی دِسـِر کِرِم‌دار با شُکلات تابلرون روی آن پست کرده بود.»

ابوبکر ناجی، در تشویق جوانانی که خود پیشتر از راه تلویزیون و بازی‌های کامپیوتری با خشونت مجازی آشنا شده اند، اصرار می‌ورزد که در مأموریت‌های انتحاری فرد مجاهد باید «آن اندازه مواد منفجره به کار بگیرد که نه تنها ساختمان‌ها را نابود سازد [بلکه] باعث شود زمین به تمامی همه چیز را ببلعد و در خود فروبرد. با چنین شیوه ای، میزان ترس و وحشت دشمن چندین برابر شده و اهداف رسانه‌ای ‌حاصل آمده است.»

استفاده از مواد منفجره به این نحو به عنوان تبلیغات در کنار اهداف نظامی را می‌توان مقایسه کرد با تاکتیک‌های «شوک و مهابت» (Shock and Awe) مورد علاقه‌ی «دانالد رامزفلد» [وزیر دفاع آمریکا در زمان ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش] و کالین پاول [رهبر نظامی و سپس وزیر امور خارجه‌ی آمریکا در همان دوران] در بمباران سراسری ِشهر بغداد به سال ۲۰۰۳. شهرتی که در دنیای مجازی ِاینترنت نصیب این رزمندگان بی‌باک ِجهادی شده، باعث وحشت و ترس در دل سربازان عراقی و سوری‌ای ‌شد که به جای مقاومت از میدان جنگ گریختند. تنها کـُردها و شیعی‌ها بوده‌اند که هنوز برای مقاومت در برابر داعش انگیزه دارند.

ترور به منظور ایجاد وحشت جنبه‌ی شخصی نیز دارد. ابوبکر ناجی می‌نویسد گروگان‌هایی که بهای بازخرید جان‌شان پرداخت نشود باید «به مدهش‌ترین صورت از میان برداشته شوند تا دل دشمنان و هواداران شان را مالامال از دلهره کند.»

شهروندان آمریکایی ــ «جیمز فولی» و «ستیون ساتلاف» ــ جلوی دوربین در لباس یک‌تکه‌ی نارنجی (یونیفورم زندانیان در زندان گوانتانامو) به همین شیوه جلوی دوربین اعدام [گردن زده] شدند. این نمایش‌های تئاتری ِآنلاین موجب می‌شود که قتل را همچون نوعی «قصاص» (مجازات به مثل) به حساب آورد که شیوه‌ی مرسوم [اجرای عدالت] در قانون اسلام است.

آنطور که عطوان اشاره می‌کند، این صحنه‌های تئاتری ِدهشت‌بار به طرزی متبحرانه و مبتنی بر تخصص از سوی اداره‌ی رسانه‌های همگانی ِخلافت در جهان پخش می‌شود، اداره‌ای ‌که در حال حاضر زیر نظر یک کارشناس سوریه ای‌ـ‌آمریکایی (متولد فرانسه) آموزش دیده در ایالت ماساچوستز آمریکا می‌چرخد. دپارتمان اطلاعات همگانی زیر مدیریت «ابومحمد ال عدنانی ال شامی» است که طبق توصیف عطوان، «مهم‌ترین چهره در حکومت اسلامی پس از خلیفه ابراهیم و معاونان اوست.» این شخص، «گوبلز» دولت اسلامی  است. [اشاره به «جوزف گوبلز» وزیر تبلیغات هیتلر] عدنانی پشت تعدادی از اقدامات تبلیغاتی بسیار تحریک‌کننده بوده، از جمله یک سخنرانی در اینترنت که به «گرگ‌های تنها» یعنی به جهادی‌های مقیم کشورهای غربی توصیه می‌کند، «دست به کشتار شهروندان در کشورهایی بزنند که وارد ائتلاف نظامی علیه داعش شده اند، با هر وسیله‌ای ‌که خود صلاح می‌دانند.» شیوه‌هایی نظیر زیرگرفتن عمدی ِافراد با اتوموبیل. پس از ایراد این سخنرانی، به فواصل کوتاه از یکدیگر، مواردی از تصادفات و مصدوم کردن افراد پیاده با خودرو در کانادا، فرانسه، و اسراییل گزارش شد. [این روش، مدتی پس از نوشتن این مقاله توسط یک جهادی به نام «محمد لاهویی بولل» در شهر «نیس» فرانسه به کار گرفته شد. این جهادی در روز جشن باستیل با کامیون از روی مردم رد شد و نزدیک به نود نفر را به قتل رساند. متعاقباً، در ماه جولای ۲۰۱۶ دولت‌های فرانسه و آمریما چند دهکده را در سوریه (شمال «منبیج» ) بمباران کردند که طی آن نزدیک ۱۲۰ غیرنظامی کشته شدند. مترجم]

عطوان توصیف می‌کند چگونه دپارتمان رسانه‌های همگانی در حکومت اسلامی با استخدام ارتشی از روزنامه نگاران، عکاسان، و ادیتورهای حرفه‌ای ‌قادر شده ویدئوهای درجه اول با کیفیت تولیدی بالا بسازد و در اینترنت پخش کند بدون آنکه بتوان آن‌ها را ردیابی کرد. این مبارزان از «وی پی ان» (شبکه‌های خصوصی ِمجازی) استفاده می‌کنند تا آدرس اینترنتی (آی پی) خود را پنهان نگه دارند و تارنماهایی که قادرند به «اینترنت پنهان» (Dark Internet) نفوذ کنند (یکی از این‌ها را اداره‌ی اطلاعات نیروی دریایی ایالات متحده ساخته بود)؛ این همان حیطه‌های تاریک اینترنت است که معمولاً مرکز تجمع پورنوگرافرهای کودکان و مجرمان مشابه است.

طی سال ۲۰۱۴ واحد اطلاعاتی ِوزارت امور خارجه‌ی آمریکا توانست ۴۵۰۰۰ (چهل و پنج هزار) صفحه‌ی جهادی را از اینترنت بیرون کند و همزمان پلیس شهری ِبریتانیا نیز موفق شد در هفته ۱۱۰۰ (هزار و صد) صفحه‌ی مشابه را پاک کند. اما جای تردید است که این عملیات الکترونیکی ِضدجهادی موفقیتی بیشتر از تلاش‌های پلیسی برای تعطیل جرایم اینترنتی و حلقه‌های کودک‌آزاران داشته باشد. مثل همه‌ی مجرمان، این جهادی‌های سایبری همیشه یک گام جلوتر از آژانس‌های دولتی (و شرکت‌های خدمات اینترنتی ِخواهان تعطیل آنها) حرکت می‌کنند.
مؤمنان را در برابر انتخاب گذاشتن، میان بهشت و جهنم، آمرزش و لعنت، به کارگیری ِزبان و تصاویر شورانگیز از دیرباز حربه‌ی واعظان بوده، همان طور که «ویلیام سارجنت» روانشناس در اثر کلاسیک و معروف خود «نبرد برای تسخیر ذهن‌ها» (۱۹۵۷) مطالعه کرده و موارد «مغزشویی» و گرویدن دینی را نشان داده است. داعش دیگر نیازی به واعظ منبری ندارد. در عوض در شبکه‌های اجتماعی جریان‌های «خود رادیکالیزه ساختن» به راه می‌اندازد که در آن‌ها هزاران مسلمان خارجی و پاره‌ای ‌تازه مسلمان به اراده‌ی خود به التزام حکومت اسلامی درمی آیند.
عطوان که خود در اواخر ۲۰۱۴ به مناطق مورد بحث سفر کرده بر این عقیده است که تعداد رزمندگان داعش به مراتب بیشتر از رقم صدهزار است که معمولاً در رسانه‌های غربی گزارش شده و از این تعداد یک سوم (دست‌کم سی هزار) رزمندگان خارجی‌اند یعنی کسانی که اصلیت عراقی و سوری ندارند. طبق گزارش«انستیتوی واشنگتن» بیشترین تعداد آنها را اهالی لیبی (۲۱ درصد) سپس تونسی‌ها و سعودی‌ها (۱۶ درصد)، اردنی‌ها (۱۱ درصد)، مصری‌ها (۱۰ درصد)، و لبنانی‌ها (۸ درصد) تشکیل می‌دهند. داوطلبان ترکی نیز کمتر به شمارش آمده‌اند و تعدادشان چیزی در حدود دوهزار نفر است. از اروپا، بریگادهای فرانسوی در رده‌ی اول هستند (متشکل از اهالی فرانسه و بلژیکی‌های با اصلیت آفریقای شمالی)، که ۶ درصد از کلّ را تشکیل می‌دهند و پس از آنها بریتانیایی‌ها با چهارونیم درصد. «مقامات استرالیا با کمال تعجب متوجه شدند که حدود دویست نفر از اهالی کشورشان به داعش پیوسته‌اند که از لحاظ سرانه بالاترین در میان کشورهای صادرکننده‌ی جهادی‌های خارجی است.»

گرویدن به دین و بسیج برای عملیات تنها دستاورد اینترنتی داعش نیست. علاوه برآن، همانند گانگسترها، این جهادی‌ها از «پول اینترنتی» (بیت کوین) و شکل‌های دیگر «ارز مجازی» سود می‌برند مثل کارت‌های اعتباری‌ای ‌که ارزش‌شان در خود آنها نگهداری شده و ارزش نقدی آنها از قبل توسط موبیل‌های ارزان ِدورانداختنی پرداخته شده، و از این راه ردیابی صاحب اعتبار در سرمایه اندوزی یا انتقال پول بسیار دشوار می‌شود. اما منبع اصلی درآمد داعش نفت است. هرچند داعش دو پایگاه نفتی ِزیر کنترل‌اش را پس از تسخیر مجدد تکریت توسط نیروهای حکومتی از دست داد، هنوز هم تشکیلاتی ثروتمند محسوب می‌شود که «دارای منابع درآمد متعدد قانونی و غیرقانونی همراه با شرکای محلی و بین‌المللی است.»

بودجه‌ی دولت اسلامی را «شورای اقتصادی»ی داعش اداره می‌کند که هر ماه مارس گزارش سالانه‌اش را تدارک می‌بیند. این گزارش‌ها در جزییات عملیات نظامی را توصیف کرده و هزینه و درآمد آنها را مشخص می‌کنند. در ماه ژانویه‌ی ۲۰۱۵، مجموع مبالغ دریافتی در مناطق تحت کنترل داعش دو میلیارد دلار بوده که بودجه‌ی نظامی نیز ۲۵۰ (دویست و پنجاه) میلیون دلار افزایش داشته است.

جالب اینکه در اثر تحریمات نفتی ِآمریکا و اتحادیه‌ی اروپا علیه دولت سوریه، داعش توانسته با فروش مستقیم نفت به همان دولت که با آن می‌جنگد، یعنی رژیم بشار اسد، سود کلان ببرد و در ضمن بر این سؤظن دامن زند که خود اسد نیز دست داعش را بازگذاشته که از شر اپوزیسیون ِظاهراً میانه‌روی سوری (مورد حمایت غرب) خلاص شود. خسارتی که حملات هوایی آمریکا به مناطق نفتی ِ «دیرالزور» وارد کرد، توسط پیروزی داعش در «پالمیرا» (تدمور) جبران شد، منطقه‌ای ‌که دو پایگاه نفت طبیعی و معدن فسفات (بزرگ‌ترین در سوریه) را در بر می‌گیرد.

منابع دیگر درآمد داعش عبارت اند از سرقت بانک‌ها، باج برای آزادی گروگان‌ها، «کارمزد» نگهبانی ِجاده‌ها و نوعی «مالیات» که بر تاجران اعمال می‌شود. مدیریت اقتصادی ِاین درآمد به گفته‌ی عطوان تنها از عهده‌ی «یک کلیت شبه‌ دولتی ِبزرگ برمی آید که به خوبی (با پیروی مستقیم از قوانین اسلامی) سازمان یافته است.» جزیه یا مالیات سرانه که در عصر امپراتوری عثمانی از یهودیان و مسیحیان اخذ می‌شد اکنون به همان شکل از غیرمسلمانان گرفته می‌شود و در همان حال «غنایم جنگی» (شامل اسیران زن یا کنیزان و بردگان) نیز میان جنگجویان بر طبق قوانین قرآنی تقسیم می‌شود.

در میان این غنایم جنگی، یافته‌های باستان‌شناسی در شهر پالمیرا است که به معرض فروش گذاشته می‌شوند. عموماً ساختمان‌های باستانی تنها پس از آنکه اشیاء ارزشمندشان ربوده شده مورد تخریب قرار می‌گیرند. علاوه بر پالمیرا (نخستین مکان باستانی که مستقیم از تصرف دولت سوریه به چنگ آمد)  تخریب کنندگان ودزدان بازمانده‌های تمدنی توانسته‌اند به اشیاء و ساخته‌های دوران هلنی و بیزانسی در شهرهای آپامیا، دورا اورپوس، و دره‌ی رقعه نیز دست پیدا کنند.

محمد عطوان، علاوه بر توصیف ساختار داخلی حکومت اسلامی و نحوه‌ی به کارگیری اینترنت، از تاریخچه و آغاز فعالیت داعش نیز تصویری دقیق ارائه می‌دهد. جایی که نخست به عنوان شاخه‌ی تشکیلات القاعده در عراق به رهبری ابومصعب الزرقاوی کارش را آغاز کرد؛ برخلاف روش اسامه بن‌لادن که قصد متحد کردن همه‌ی شاخه‌های اسلام را داشت، ال‌زرقاوی ضمن سازمان دادن حملات مرگبار علیه مساجد شیعی و مراکز زیارت شیعیان، از گفتار فرقه‌گرایانه‌ی الاهیات افراطی ِوهابی سود گرفت. عطوان بر این باور است که استراتژی کلی ابومصعب زرقاوی برای مقابله با اشغال نظامی آمریکا این بود که حاکمیت شیعی عراق را وارد یک جنگ داخلی با اهالی سـنی ‌کشور کند. با این استراتژی او می‌توانست حمایت جمعیت بومی ِسـُنی را جلب کرده و همزمان رزمندگان تازه نفسی را از کشورهای همسایه که اکثریت جمعیت شان سنی است (سوریه، اردن، ترکیه، و عربستان) به استخدام درآورد. با توجه به وضعیت کنونی عراق و سوریه، این استراتژی به خوبی ثمر داد.

در ماه ژوئن (جون) ۲۰۰۶، پس از آنکه زرقاوی بدون رعایت احتیاط تصاویری به شکل «رمبو» (جنگنده‌ی سینمای‌هالیوود) روی اینترنت گذاشته و در نتیجه از سوی جنگنده‌های هوایی آمریکا شناسایی شد و محل او لو رفت، در حمله‌ی هوایی کشته شد.

این درسی بود برای جانشینان او در «دولت اسلامی» که هسته‌ی اولیه‌ی داعش را شکل دادند. می‌توان گفت طی یک پروسه‌ی داروینی [بقای اصلح و حذف شاخه‌های ضغیف‌تر] آن عده از جهادی‌هایی که نتوانستند به دانش سیستم‌های پیچیده‌ی حفاظت سایبری دست پیدا کنند، خود به خود حذف شدند تا میدان نبرد به دست رزمندگانی بیفتد که به مراتب از برادران جهادی خود در تکنیک و علم دیجیتالی پیشرفته‌تر بودند.

عطوان یادآور می‌شود که هیچکدام از جانشینان زرقاوی، از جمله بغدادی (امیرالمؤمنین کنونی خلافت) با رهبران القاعده (بن لادن وجانشین او ایمان ال ظواهری) دست به بیعت نزدند. از لحاظ فنی، داعش در عراق و سوریه طی هشت سال گذشته تشکیلاتی مستقل بوده است و درست به همین دلیل توانسته رزمندگان گروه‌های رقیب را به خود جلب کند. از جمله کسانی که «جبهه ال‌نصره» (متصل به القاعده) را ترک کرده بودند. جبهه النصره که حمایت‌اش را از سوی دولت قطر و سایر دولت‌های غربی خلیج (فارس) می‌گیرد، اکنون در صف جلوی اپوزیسییون ضد بشار اسد قرار دارد. در عوض، داعش به جای آنکه مستقیم دمشق را مورد تهدید سیاسی قرار دهد، عمده‌ی تلاش خود را در جهت تثبیت دولت مستقل متعلق به خود به کار برده است.

اکنون سوآل این است که همه‌ی این جریان‌ها به کجا ختم می‌شوند؟ در اوایل ماه جون ۲۰۱۵، بیست و چهار کشور مؤتلف به رهبری آمریکا و فرانسه در یک گردهمایی در پاریس موفق نـشدند استراتژی تازه‌ای ‌برای اوضاع سوریه ارائه دهند. به هنگامی که داعش موفق شده شهر رامادی مرکز ایالت عنبار در عراق و نیز اطراف شهر حلب در سوریه را زیر کنترل بگیرد، حملات هوایی نیروهای مؤتلفه برای عقب نشاندن داعش چندان اثری نداشته است. تنها نیروهایی که تا اندازه‌ای ‌توانسته‌اند جلوی رشد آمیب‌آسای داعش را بگیرند پیشمرگه‌های کرد و میلیشیای شیعی زیر نظر دولت اسلامی ایران بوده است. اما ورود میلیشیای شیعی تنها به دامن زدن بیشتر جنگ‌های فرقه‌ای ‌(سنی و شیعی) منجر خواهد شد.

حمله به مساجد شیعی نه تنها در عراق (که در آن اکثریت با شیعیان است) بلکه دامن‌گیر ایالت شرقی ِعربستان سعودی (که بیشترین مناطق نفتی را دارد) نیز شده است. هرگونه تلاش از سوی رژیم عربستان در دفاع از اقلیت شیعی خود (که سال‌هاست مورد تبعیض دولتی قرار دارند) قطعاً به نفع داعش تمام خواهد شد زیرا آن‌ها شیعیان را به مثابه از دین برگشتگان می‌بینند. بنا به توضیح عبدالباری عطوان، دربار آل‌سعود و خلافت داعش هر دو مدعی هستند که صرات حقیقی ِاسلام را طبق آموزه‌های قرن هجدهمی محمدبن عبدالوهاب در پیش گرفته‌اند و همزمان هریک دیگری را متهم به ارتداد می‌کند.

تردیدی نیست که کدام یک از این ادعاها در چشم اهالی عربستان از اصالت بیشتری برخوردار است. در یک همه‌پرسی ِاینترنتی که در ماه جولای (ژوییه) ۲۰۱۴ انجام شد، ۹۲ (نود و دو) درصد از شهروندان سعودی بر این نظر بودند که داعش «طبق ارزش‌های اسلام و قوانین اسلامی» عمل می‌کند. وقتی که خاندان شبه‌‌خلافت آل‌سعود مدعی است که به عنوان «حافظ دو زیارت‌گاه مقدس» (مکه و مدینه) رهبری جهان اسلام را در دست دارد، در برابر چنین ادعایی، داعش بر این نکته پامی فشارد که «خاندان سلطنت با علاقه‌ی مفرطی که به تجملات و فساد دارند عملاً از لحاظ اخلاقی و موقعیت ایدئولوژیک، فاقد صلاحیت چنین رهبری‌ای ‌هستند.»

ارزش‌ها و کام‌پرستی‌های سلسله‌ی آل‌سعود از آنجا پیداست که شهر مقدس مکه را تبدیل به مکانی برای مال‌اندوزی کرده، در آنجا بزرگ‌ترین هتل دنیا را قرار است بسازند با هفتاد رستوران و ده هزار تخت خواب، آن هم به شکل کیک عروسی مورد علاقه‌ی خاندان سعود، با ساختمانی چهل و پنج طبقه، که پنج طبقه‌ی اصلی ِآن منحصراً برای اعضای فامیل سلطنتی درنظر گرفته شده است. درحالیکه بهای نفت هر روز تنزل می‌کند، شاهزادگان سعودی و همقطاران شان در انتظار سود بادآورده‌ای ‌نشسته‌اند که از طریق «جلب رضایت ثروتمندترین زائران کشورهای خلیج [فارس]» نصیب شان خواهد شد. درست در همین جاست که خلافت داعش، گفتار بت‌شکنانه‌ی وهابی (و الاهیات ضدشیعی اش) را‌ از آن ِخود کرده و مشروعیت حاکمان سعودی را به مصاف می‌طلبد و این مصاف به مراتب مؤثرتر از هرگونه جنبش جمهوری‌خواهی بوده و هست. درحالیکه عراق و سوریه درحال فروپاشی‌اند و ایالات متحده‌ی آمریکا میان دو استراتژی مخالف مانور می‌دهد (در عراق متحد با ایران و در سوریه در مقابله با ایران)، شاید دیر یا زود هنگام آن فرا برسد که کابوس جیمز بیوکان (که در ابتدای مقاله آوردیم) سرانجام به واقعیت تبدیل شود.

/// نهم ژوئن ۲۰۱۵



۱۳۹۵ مرداد ۱۴, پنجشنبه

فرجام ِ برجام

روز پس از تصویب برجام  ـ یک سال پیش
منبع: صفحه‌ی فیسبوک عبدی کلانتری، جولای ۲۰۱۵


بسیاری از تفسیرگران برآنند که امضای توافق هسته‌ای به معنی عادی شدن روابط جمهوری اسلامی با غرب و «ورود ایران به جامعه‌ی جهانی» پس از سه دهه است؛ با رفع خطر «دشمن»، شرایط برای بهبود اوضاع داخلی و «نورمالیزه شدن» سیاست خارجی مهیاتر خواهد شد. من اینطور فکرنمی کنم. منفعت توافق هسته‌ای البته در رفع تحریم‌ها و کم کردن تنش میان نظامی‌گرایان دو طرف است. رونق نسبی بازار و جُنب و جوشی در فضای فرهنگی این سوی خطوط قرمز از نتایج مثبت امضای توافق خواهد بود. این به جای خود. اما تحلیل من از ساختار بلوک‌های قدرت در ایران، و نیز ایدئولوژی ِ این تئوکراسی ِنظامی‌گرای ضدامپریالیست (جهان بینی‌ای که اساس ِ مشروعیت آن است)، به این معنی است که غرب ستیزی، مدرنیته ستیزی به ویژه آمریکا ستیزی، رکن اصلی سیاست داخلی و خارجی ِنظام باقی خواهد ماند. خمینیسم یا اسلامگرایی ِشیعی به مثابه یک سیستم مهم ایدئولوژیک ِجهان سومی، در ساختار ژنتیک نظام ادغام شده و حذف آن به معنی ِ حذف بلوک قدرت بالادست است.

جناح نئولیبرال ِهاشمی و روحانی که بلوک پایین دست است، تنها زمانی می‌تواند این معادله را به هم بزند که بازوی نظامی و اقتصادی بسیار قوی‌تری را پشتوانه داشته باشد. این یک حکومت نفتی ِبسـیجی و پوپولیست است. نظامی گرایی ِداخی و خارجی ِآن هم پوپولیستی است. وجهه دارد! با کمک چین و روسیه و آسیای شرقی می‌تواند بخشی از امتیازهای اقتصادی ِبالقوه‌ی نئولیبرالیسم را هم از آن خود کند. با پیدایش داعش در سیاست جهانی، اسلامگرایی شیعی دیگر حتا واکنش جدی‌ای هم در میان روشنفکران اپوزیسیون برنمی انگیزد آن طور که در دهه‌ی نخست حیات جمهوری اسلامی شاهدش بودیم؛ در حقیقت آنچه «نورمالیزه» شده آشتی ِ اپوزیسیون چپ/لیبرال/سکولار ایرانی و غیرایرانی با اسلامگرایان شیعی است. این را حتا در صفحات نیویورک تایمز هم می‌توان به وضوح دید. به این تصور دامن می‌زنند که اگر خطر اپوزیسیون ِ ضد اوباما در کنگره‌ی آمریکا (نئوکان‌های مدافع تغییر رژیم) و خطر لابی اسراییل برطرف شود، نظام ولایت فرصت می‌یابد از درون استحاله‌ی دموکراتیک پیدا کند. مقاومت داخلی در برابر توتالیتاریسم یا سرکوب شده است یا اهلی و دستاموز. چهره‌ی فاشیسم ِدینی هم «دوستانه» تر شده است بدون تغییری در سرکوب کارگران و زنان و اقلیت‌های دینی و قومی و جنسی؛ فعالان حقوق بشر یا زندان‌های درازمدت می‌گیرند یا با ضمانت خاموشی پس از شش ماه یا یک سال تأدیب، به کنج ساکت خانه‌های شان تبعید می‌شوند. سفله پروری و فرهنگ میانمایگی، و بساط توبره و آخور ِ لابی‌گران و فرصت طلبان از همیشه پر رونق تر خواهد شد. این‌ها هم از نتایج توافق هسته‌ای خواهد بود. در این فضاست که تفسیرگران در رسانه‌ها خامنه‌ای و ظریف و روحانی را معماران بزرگ امید و امنیت و احترام ِملـّی قلمداد می‌کنند و در میانه‌ی جهنم جنگ افروزی‌های منطقه، نظام ولایت آخوندان و پاسداران می‌شود بهشت خاورمیانه.
 /// ع. ک.


 با شرکت عبدی کلانتری، بابک مینا، فرخ نگهدار، داریوش محمدپور 
صفحه‌ی دو آخر هفته (بی بی سی) 
 مناظره یک ساعت
~
پاسخ‌ها:

احسان منصوری : جمهوری اسلامی درست برخلاف ادعای شما بسیار پراگماتیک‌تر و عملگراتر بوده. مدل شما از توضیح تمام اتفاقات سال‌های گذشته ناتوان است. همین حکومتی که ایدئولوژیک و غرب ستیز و آمریکا ستیز می‌دونید سال‌هاست برای چنین توافقی تلاش کرده. از زمان خاتمی به این سو. حتی در دوره احمدی‌نژاد و در اوج شعارهای تهاجمی احمدی نژاد دست کم دوبار به طور جدی تا پای امضای توافقی تاریخی پیش رفته اما طرف مقابل نپذیرفته. ساده است که به شعارهای بسیج کننده بدنه اجتماعی حکومت که به کار آخر نماز جمعه میاد برای تفسیر رفتار پیچیده حکومت استناد کنی،  اما از توضیح وقایع ناتوان خواهیم بود. برگردم به اصل حرفتان. توافق حکومت ترس خورده و نگران را که دغدغه‌های امنیتی دارد و باز کردن درهای کشور را دارای ریسک مرگ و زندگی می‌داند از گوشه‌ی انزوا خارج می‌کند. همین اتفاق امکانات بی شماری برای تغییرات درون زا ایجاد خواهدکرد.
~
پاسخ به آقای منصوری: پراگماتیسم نظام ولایت بر اساس غریزه‌ی بقا و همیشه به نفع مصلحت نظام بوده، نـه تضعیف قدرت بلوک اصلی ِایدئولوژیک که همان ائتلاف اسلامگرایان ِ رادیکال، نظامی گرایان، و مهندسان هسته‌ای باشد. برعکس، پراگماتیسم و مصلحت نظام دست آن‌ها را در سیاست داخل و خارج قوی‌تر کرده. در یادداشت بالا، من با کسانی مخالفت می‌ورزم (از جناح راست و چپ در برنامه‌ی تلویزیونی بی بی سی) که وانمود می‌کنند پس از توافق هسته‌ای به فاصله‌ی کوتاهی عقلانیت بازار جایگزین مشت آهنین ولایت خواهد شد. اختلاف شان تنها سر این است که رونق بازار آیا شکاف طبقاتی را بیشتر می‌کند یا کمتر. حرف من آن است که پراگماتیسم جناح حاکم در قدرت ــ که بر نفت و نظامیگری و اسلامگرایی ِضدمدرنیته استوار است ــ باعث نمی‌شود که آن‌ها عرصه را خالی کنند و به طرفداران جناح غربگرا بسپارند. ع. ک.
~
احسان منصوری :  مراد از پراگماتیسم هم همین است. حکومتی که توان محاسبه سود و زیان خود را دارد و از دیوانگان ِمعتقد به روایات آخرالزمانی که برای ماموریتی الهی مشغول ساخت بمب اتم و آماده ساختن مقدمات ظهورند تشکیل نشده. وجه عاقلانه نظام همیشه در تحلیل‌های اپوزوسیون تحت الشعاع شعارهای ایدئولوژیک و مذهبی آن قرار داشته. در مورد اتحاد اسلام گرایان رادیکال و نظامی گرایان با شما مخالفم. نیروهای یک دستی در داخل حکومت قرار ندارند. اختلاف نظر بین خامنه‌ای و نزدیکانش در بیت رهبری و باندهای نظامی متنفع از شرایط تحریم روشنه. در مورد عقلانیت بازار هم بعید نیست. مدل چین نشان می‌دهد می‌شود سرمایه داری را بدون دموکراسی وارد کرد. احتمالا جمهوری اسلامی هم چنین تمایلاتی دارد. من نشنیدم این تحلیل گران که گفتید معتقد به حذف آن مشت آهنین باشند. اگر اینطور گفتند حق با شماست. اما دست کم امید به امکانات بیشتر برای اصلاح طلبان و تحول‌خواهان واقع بینانه ست.
~
پاسخ به آقای منصوری: مفهوم «بلوک قدرت» به معنی این نیست که اعضای آن اختلاف نظر نمی‌توانند داشته باشند. آنچه اتحادشان را در برابر بلوک رقیب مستحکم می‌کند، منافع عام مرتبط با قدرت و ایدئولوژی است (و نه در وهله‌ی اول اقتصادی). باور من این است که هسته‌ی اصلی سیستم ِقدرت در ایران، بلوکی که دست بالا را داشته (خمینیست‌ها یا اسلامگرایان رادیکال در روحانیت و سپاه و آپاراتوس‌های ایدئولوژیک دولتی مثل نظام آموزشی و قضایی و تولید فرهنگ عامه) هنوز همان اند که در دهه‌های پیشین بودند. در حالیکه ایدئولوژی اصلاح طلبی اصرار دارد ساختار قدرت چنان سیال و منعطف است که می‌توان استحاله‌های بنیادین در حد تغییر ماهیت رژیم را از آن انتظار داشت. در نتیجه قائل به جناح «دیوانگان آخرالزمانی»(بد) و جناح «عقلانی و پراگماتیک»(خوب) اند، در حالیکه تحلیل من از ساختار قدرت همواره عقلانیت پراگماتیستی ِ جناح فاشیست را از ابتدای تأسیس نظام پیشفرض می‌گیرد. دیگر اینکه، خطر نئوکانهای نظامی‌گرا در غرب و اسراییل با کنار رفتن کابینه‌ی «دیوانگان آخرالزمانی» مرتفع نمی شود، مسأله‌ی آن‌ها کلیت نظام اسلامی است و این خطر مادام که این نظام و این ایدئولوژی در ایران حکم براند پابرجا خواهد ماند. ع. ک.
~
نوید خزان : طرفداران لیبرالیزم مشتری‌گرا (استارباکسی) امید دارند با دوپینگ اقتصادی پس از تحریم که درآمدش به دولت روحانی واریز خواهد شد و حفظ تحریم‌های نظامی چنین شرایطی برای برهم زدن این معادله برقرار خواهد شد. «معمار بزرگ» این مدل اقتصادی برای کنترل خاورمیانه ولی نصر است. این گروه معتقد است وقتی در سر هر چهاراهی در ایران استارباکس وجود داشته باشه نظر استارباکس در مورد حضور زنان در استادیوم‌ها به مراتب از نظر مراجع تاثیرگذارتر خواهد بود.
~
پاسخ به آقای خزان: پرسش بزرگ دقیقاً در همین جاست. آیا شبکه‌ی استارباکس (سابقاً می‌گفتند کوکا کولا) با همدستی اتاق بازرگانی (مجمع منافع تجار و سرمایه داران) خواهد توانست صرفاٌ با نیروی دلار و ظرافت ظریف باعث انفصال منافع رانتی و اقتصادی از سپاه و روحانیان بشود یا خیر؟ کابینه‌ی صلحجوی اوباما در ایالات متحده هم برای‌شان وقت خریده. به گمان من خیر! اصلاح طلبان ایران و استارباکسی‌هایی همچون ولی نصر هنوز ساختار تئوکراتیک سیسم قدرت در ایران و ایدئولوژی اسلامگرایی رادیکال را دست کم می‌گیرند. استارباکس‌ها هم زیر کنترل آقازاده‌های خودشان خواهد بود. نفت بر استارباکس همواره غالب است. ع. ک.


عصر امید و اعتدال و استارباکس؟
منبع: صفحه‌ی فیسبوک عبدی کلانتری، آگوست ۲۰۱۶

رفته‌رفته تصاویری از عصر تازه‌ی «سازندگی» (عطف به دوران ریاست جمهوری‌هاشمی رفسنجانی)، یعنی دوران پساتوافق هسته ای، دارد پیش چشم مان آشکار می‌شود. امروز خبرنگار نیویورک تایمز در ایران، تامس اردبرینک، شمه‌ای از آغاز این عصر را به دست داد. حاکمیت ایران، با اندکی وسواس و ترس و لرز، دروازه‌ها را برای ورود دلارهای خارجی می‌گشاید.
*
اقتصاد ایران تشنه‌ی سرمایه است. دو نمونه: برای ترمیم بخش نفت و گاز و مواد شیمیانی دستکم به ۱۸۵ میلیارد دلار تزریق سرمایه نیاز است. هوانوردی به چهارصد فروند هواپیمای تازه محتاج است. معماران دوران تازه‌ی سازندگی ، دستکم در تئوری، برآنند که همه‌ی شاخه‌های اقتصاد ملی را (منهای صنعت نفت) به مناقصه بگذارند.
*
یکی از نخستین گامها: سپاه پاسداران که مالک شرکت مخابرات (تله کمونیکیشن) است (زیر پوشش شرکت اعتماد مبین که خود بخشی از یک تعاونی بزرگ‌تر متعلق به سپاه است)، از ماه گذشته این شرکت را به قیمت اولیه‌ی هفت میلیارد و هشتصد هزار دلار در معرض فروش گذاشته تا به احتمال زیاد سرمایه داران خارجی را جلب کند. این تنها یک نمونه است.
*
در دهه‌ی گذشته، طی نوعی «خصوصی سازی» ظاهری، شرکت‌های بسیاری در اختیار وابستگان نظام، آقازاده‌ها و درجه داران سپاه و نزدیکان بنیادها و مراکز قدرت قرار گرفته بود. اما در شرایط تحریم اقتصادی غرب و فقدان سرمایه‌های کلان و عدم بازار واقعاً آزاد، این مالداران، سهام دارایی‌های خود را (از تعاونی‌های نظامی تا صندوق‌های بازنشستگی تا انواع بنیادهای مذهبی) در بازار بورس دست به دست می‌چرخاندند و سودی به جیب می‌زدند بدون بهره گیری ی بالا از سپرده‌ها و دارایی‌های خود. آن‌ها اکنون مشتاق اند که به یاری اتاق بازرگانی سرمایه داران غربی را وارد معاملات خویش و سودهای ده‌ها برابر سرازیر کیسه‌ی خود کنند.
*
برای بازگشایی کامل، نظام اسلامی یک مشکل ساختاری ِسیاسی دارد. بلوک قدرت حاکم، جناح بالا دست، هنوز از نیروی ایدئولوژیک برآمده از انقلاب تغذیه می‌کند، اینکه این نظام برای والاکشیدن مستضعفان آمده تا جلوی نفوذ اجنبیان و استکبار جهانی را بگیرد. رهبر می‌گوید ایران برای فروش نیست، استقلال ما و اسلام ما را نمی‌توان به مناقصه گذاشت! بزرگ‌ترین دستاورد بلوک نئولیبرال حاکمیت، جناح پایین دست، گذراندن قانون حمایت از سرمایه‌گذاری خارجی در سال ۲۰۰۲ بوده است که همه‌ی امتیازها را اعم از تخفیف مالیاتی تا صد در صد، اجازه خروج کامل سود به دلار، ویزای تجاری سه ساله برای سرمایه داران خارجی، و بسیاری امتیازهای دیگر شامل می‌شود. این قانون تاکنون کارا نبود زیرا جناح نئولیبرال اهرم‌های قدرت را در اختیار نداشت.
*
اکنون به نطر می‌رسد کابینه‌ی نئولیبرال و امنیتی ِ روحانی، به دنبال توافق، این شانس را دارد که ائتلافی را میان دو جناح قدرت برای جلب سرمایه و دلار به وجود آورد که از یک سو بخش «شبه خصوصی» صاحبان اصلی قدرت کماکان اهرم‌های فشار سیاسی و نظامی را در چنگ داشته باشند، اما برای نخستین بار پس از عصر سازندگی اول، یک بخش خصوصی نئولیبرال به رونق حقیقی بازار کمک کند. این به معنی آغاز گشایش و شکوفایی اقتصاد است. اگر که ملایان افراطی ضد تمدن غرب در رئوس قدرت، بیت رهبر، شبکه‌ی امامان جمعه، دلواپسان، و بسیجی‌های مؤمن استشهادی کارشکنی نکنند! هر امتیاز به خارجی و سرمایه‌اش به معنی از کف دادن ذره‌ای از قدرت سیاسی است!
/// ع. ک.

انقلاب مخملی ِبومی؟
منبع: صفحه‌ی فیسبوک عبدی کلانتری، فوریه ۲۰۱۶
:
با پيروزی ائتلاف ِراستگرايان ِمعتدل و اصلاح طلبان ِراستگرا در انتخابات اخير مجلس و خبرگان (همان فهرست «تکرار می‌کنم» خاتمي، به سرکردگی رفسنجانی و روحاني) ، اين پرسش برای من مطرح می‌شود که آيا داريم وارد فاز جديدی از تحول سياسی در ايران می‌شويم که می‌شود آن را از لحاظ استراتژيک «انقلاب مخملی بومي» نام گذاشت؟ «بومی» در اينجا يعنی خودجوش و درونزا، بدون ياری گرفتن از دموکراسی‌های غربی. اهميت اين پيروزی در تکان دادن اليگارشی ِحاکم بيشتر از رأی دو سال پيش روحانی به نظر می‌رسد، که گرچه آنهم با حمايت خاتمی و رفسنجانی ميسر شد اما «نظام» برای برونرفت از تحريمات به آن نياز داشت.
*
استحاله‌ای اينچنين در حاکميت اسلامگرای ايران اگر به ثمر بنشيند (اگر!) چيزی معادل يک انقلاب سياسی خواهد بود يعنی جابه جايی کامل بلوک قدرت حاکم درون نظام اسلامی در عين بقا و تداوم آن. با توجه به دو آزمون گذشته و دوبار شکست اصلاح طلبان در عصر‌هاشمی و خاتمی، برای بسياری، از جمله خود من، تحقق انقلاب سياسی تا اين زمان امری بعيد به نظر رسيده است. سرکوب کامل نيروهای سکولار، ليبرال، سوسيال دموکرات، و چپ طی سه چهار دهه، و شکست جنبش خيابانی ِسبز؛ آتمسفر ترس و ترور در جامعه‌ی مدنی پس از کهريزک؛ پايين آمدن سقف مطالبات ِمدنی و سياسی و فقدان اعتصاب‌های مؤثر صنفی و اعتراض‌های خيابانی ــ با نظر به همه‌ی اين عوامل، اقتدار «نظام» تضمين شده به نظر می‌رسيد. اما انتخابات اخير نشان داد چنين تضمينی در کار نيست.
*
يادتان هست که «انقلاب مخملي» به جنبش‌های شهری ِليبرال دموکراتيکی اطلاق می‌شد در کشورهای کمونيستی سابق (ديکتاتوری‌های تک حزبی با اقتصاد دولتی برنامه ريزی شده) که آشکار يا پنهان از کمک‌های غرب بهره می‌بردند و شعارهايی را به بازار سياست وارد کردند نظير «جامعه مدني»، «ان جی او» (نهادهای کمک رسانی غيردولتي)، «حقوق بشر»، و «مبارزه‌ی غيرخشونت آميز». لهستان، چکسلواکي، اوکراين در دهه‌های هشتاد و نود ميلادی نمونه‌های اصلی ِانقلاب‌های مخملی بودند. جنبش انتخاباتی دوم خرداد در ايران که محمد خاتمی را با بيست ميليون رأی رئيس جمهورکرد، از سوی مخالفان اسلامگرا و برخی کمونيست‌ها به انقلاب مخملی تشبيه شد. واسلاو هاول روشنفکر ناراضی و زندانی سياسی سابق ِچک يکی از نخستين رئيس جمهوران برآمده از انقلاب مخملی بود که در کشورش (و در ميان روشنفکران ايرانی نيز) محبوبيتی بی سابقه کسب کرد، همزمان که در کاخ سفيد نيز مورد استقبال رانالد ريگان قرار گرفت. («ناراضي» يا «ديسيدنت» اصطلاحی است که در دوران «جنگ سرد» به روشنفکران و فعالان سياسی ضدکمونيست در اتحاد شوروی و اروپای شرقی اطلاق می‌شد و طيف وسيعی از ليبرال دموکراتها همانند آندره‌ی ساخارف دانشمند روسي، سوسياليست‌ها مانند رودلف بارو در آلمان شرقي، تا مرتجعان واپسگرا و روسوفيل نظير آلکساندر سولژنيتسين در شوروی را در برمی‌گرفت.) برخی جنبش «تی ين آنمن» در چين کمونيست و جنبش «همبستگي» در لهستان کمونيستی را از پيشقراولان انقلاب مخملی به حساب می‌آورند.
*
برايند عملی و واقعی اين جنبش‌ها پس از سرنگونی کمونيسم، ملغمه‌ای از نئوليبراليسم بی مهار و اقتدارگرايی امنيتی ـ نظامی بود که در بستری به ظاهر ليبرال دموکرات، با رسانه‌های نيمه آزاد و انتخابات نيمه آزاد ـ نيمه مهندسی شده، به تحقق پيوستند. امنيتی‌های سابق که دستشان به خون آلوده بود، به مثابه‌ی «مافيای اکنون بازنشسته» دوباره در جامه‌ی نو به ميدان آمدند تا از قدرت و امتيازات اقتصادی بی نصيب نمانند. با پيروزی انقلابات مخملی بسياری از خدمات اجتماعی دولتی برچيده شد (همان نهادهای به اصلاح سوسياليستی و «رايگان» در بهداشت و آموزش و پرورش و بيمه‌های اجتماعي) اما در عوض بازار رونق پيدا کرد و در متن تشديد اختلاف طبقاتی و پيداشدن «بی خانمان‌ها»، زمينه‌ی رشد طبقات متوسط و مرفه و تکنوکرات‌ها و بخش‌های تکنولوژی اطلاعات («بابِل‌ها» يا حباب‌های مرفه و «استارت آپ»‌ها در متن فقر) بيش از پيش مهيا گشت. بسته به بنيه‌ی اقتصادی هر کشور، اين «مدل» از توسعه در اقتصاد گلوبال طی همين دو دهه کارنامه‌ی نسبتاً بهتری داشته و نزد طبقات متوسط محبوب‌تر بوده در قياس با کشورهايی که در برابر نفوذ غرب مقاومت کرده اند (مثلاً کره‌ی شمالی با نيروی هسته اي، ونزوئلا و بوليوی به مدد پوپوليسم نفتی يا پوپوليسم ضداستعماري).
*
جمهوری اسلامی پس از سه چهار دهه اقتصاد رانتی «مقاومتي» و نظامی گرايی‌های ظاهراً ضداستکباری و ضدامپرياليستي، اگر نخواهد يا نتواند به راه کره‌ی شمالی برود (که هنوز هم يکی از امکانات آن به شمار می‌رود)، و اگر نخواهد در جنگی نابرابر با ايالات متحده تجزيه يا کلنگی شود، بايد تسليم «عقلانيت نظام» شود، عقلانيتی که حکم می‌کند «منطق» يک انقلاب مخملی داخلی را، هرچند با اکراه، بپذيرد: اجازه دهد بازار آزاد و گشوده به نظم جهانی نفسی بکشد و از چنگال رانت خواران و نظامی‌گرايان به درآيد، طبقات مياني، بازاريان و نوکيسگان اسلامی دست شان برای کسب و کار باز باشد، به «دتانت» (تشنج زدايي، همبستگی مسالمت آميز با ابرقدرت‌ها) و ديپلماسی صلح فرصتی تازه دهد و همه‌ی اينها با چانه زنی و بده بستان درون مجتمع تئوکراتيک/نظامی/صنعتی ِحاکم. پيوستن به «سازمان تجارت جهانی» يک پيروزی بزرگ برای يک انقلاب مخملی موفق محسوب می‌شود. در اين فرايند، شايد ايدئولوژی ِحاکم از اسلامگرايی ضداستکباری شيعی به شکلی از ناسيوناليسم ايرانی و نوعی از ليبراليسم اسلامی بازسازی شود. در اين فرايند شايد آپارتايد جنسيتی ِنيز تعديل شود.
*
اگر غريزه‌ی بقا و عقلانيت ابزاری ِنظام موفق شود اين نسخه را بر حاکمان تحميل کرده، سپاهيان را تابع سياسيون، و داعشيان ِشيعی را در نهادهای غيرانتخابی مهار کند، آنگاه شايد بشود گفت سومين تلاش در جهت يک انقلاب مخملی بومي، بدون کمک آشکار يا پنهان از غرب، سرانجام به ثمر نشسته است؛ با رأی مردمی و رهبری اصلاح‌طلبان ِراستگرا. برای من اين هنوز يک «اگر» و يک «پرسش» است.
/// ع. ک.

دکترین اوباما، مذاکرات هسته‌ای، و ضربه نظامی‌ی فوری
منبع: صفحه‌ی فیسبوک عبدی کلانتری، ماه مارچ ۲۰۱۵

«دکترین اوباما» در سیاست خاورمیانه چیست؟ استفاده‌ی هوشمندانه از «ورق ایران» در رقابت‌های منطقه ای، یارگیری از قدرت شیعی ی منطقه در مقابله با خطر نظامی صَدامیست‌های سُنی در عراق، «داعش» در سوریه و عراق، «القاعده» در پاکستان و یمن و طالبان در افغانستان. از این دید، حتا هسته‌ای شدن ِ(با تأخیر) تئوکراسی ِمُدرن ونظامی گرای شیعی در ایران آن اندازه برای منافع آمریکا خطرناک نیست که شکست کامل آمریکا از اسلامگرایان سُـنی پس از خروج نظامی از عراق و افغانستان و یمن. بخش دیگر دکترین اوباما سرمایه‌گذاری روی «استحاله» یا «تغییر رفتار» حکومت ولایی ایران است در اثر باز شدن دروازه‌های داد و ستد آزاد و ادغام ایران در بازار جهانی. مقامات کابینه‌ی اوباما اشاره کرده‌اند که موفقیت مذاکرات هسته‌ای تأثیر «ترانسفورماتیو» بر کاراکتر حکومت ایران خواهد داشت، یعنی کاراکتر آن را به تدریج عوض خواهد کرد.
~
دکترین اوباما با ایدئولوژی رسمی اصلاح طبان درون و بیرون حاکمیت ِ ایران همخوانی دارد. در کوتاه مدت نیز فشار اقتصادی را از روی مردم ایران به طور عام و لایه‌های تجاری ِطبقه‌ی متوسط به طور خاص بر می‌دارد. با رفع خطر حمله‌ی نظامی اسراییل و آمریکا و سبک شدن تحریم‌ها، جامعه‌ی مدنی می‌تواند نفسی تازه کند، همینطور منافع رانتی نیز ابقاء خواهند شد. اما به گمان من، دکترین اوباما در دو نقطه با شکست مواجه خواهد شد: تغییر کاراکتر رژیم ایران و بهبود اوضاع حقوق بشر در جمهوری اسلامی. آشتی ایران و ایالات متحده ، برقراری روابط مشروع دیپلماتیک ، در مجموع به نفع مردم ایران است، اما توافق هسته‌ای میان دو کشور، با توجه به «سیستم قدرت» و سرشت نهادهای نظامی/اقتصادی/تئوکراتیک حاکمیت اسلامی (که من در مقاله‌های دیگر به آن پرداخته ام از جمله در اینجا) به هرحال ، چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم، به تثبیت بیشتر و درازمدت تر همین حکومت با همین خصوصیات خواهد انجامید و پیش‌بینی ی من آن است که در دراز مدت (شاید کمتر از یک دهه) خطر جنگ دوباره به سراغ ایران خواهد آمد. این خطر از ماهیت سیستم قدرت در ایران ناشی می‌شود نه از ماهیت رژیم اسراییل یا آمریکا.
*
اما مخالفان دکترین اوباما چه راه حلی پیشنهاد می‌کنند؟ کابینه‌ی اوباما («کاخ سفید» یا قوه‌ی مجریه در ایالات متحده) بر سر مذاکرات هسته‌ای به طور جدی با کنگره‌ی این کشور (قوه‌ی مقننه) و با متحد همیشگی‌اش دولت اسراییل در تضاد افتاده است. این تضاد بسیار شدید شده و انتخابات اسراییل نیز به عمق آن افزوده است. درایالات متحده، محافظه کاران ِ راستگرای ایرانی که بخشی از «اپوزیسیون سکولار» را تشکیل می‌دهند، با این مخالفان همصدا شده اند و از باراک اوباما دلی خونین دارند. آن‌ها با‌عرضه‌ی کمک فکری به ستادهای فکری راستگرا و به لابی اسراییل، عملاً می‌خواهند مذاکرات هسته‌ای به شکست بینجامد، تحریمات ادامه داشته باشد، و روند تغییر رژیم در ایران تسریع گردد. صریح الهجه ترین در میان مخالفان اوباما ضربه‌ی نظامی «سرجیکال» را تبلیغ می‌کنند. از زمره‌ی اینان «جان بولتون» است.
*
همین امروز (۲۶ مارچ ۲۰۱۵) «جان بولتون»، سفیر اسبق ایالات متحده در سازمان ملل، در بخش عقیده و نظر سردبیرانه‌ی «نیویورک تایمز» چنین نوشت (که برای تان ترجمه می‌کنم): «نتیجه‌ی ناگزیری که باید بگیریم این است که در این مذاکرات، حکومت ایران برنامه‌ی هسته‌ای‌اش را تعطیل نخواهد کرد. تحریمات اقتصادی نیز حکومت ایران را از ساختن زیربنای پردامنه و عمیق تسلیحاتی ی خود باز نخواهد داشت. حقیقت ناخوشایند این است که فقط یک حمله‌ی نظامی ــ نظیر حمله‌ی اسراییل در سال ۱۹۸۱ به رآکتور اتمی ی «اوسیراک» در عراق (زمان صدام) یا انهدام رآکتور اتمی ی سوریه (که با کمک کره‌ی شمالی بنا شده بود) در سال ۲۰۰۷ توسط اسراییل ــ می‌تواند آنچه لازم است را به انجام برساند. وقت بسیار تنگ است اما هنوز مهلت برای یک ضربه‌ی نظامی باقی است. نابودی ی تجهیزات غنی سازی ی اورانیوم در نطنز و فوردو، و نابودی ی امکانات تولید آب سنگین در اراک از ارجحیت برخوردار است. به همان اندازه نیز تجهیزات ِتبدیل اورانیوم در اصفهان اهمیت دارد که غالباً از نظرها به دور می‌ماند. حمله‌ی نظامی الزاماً به معنی ی نابودی ی کامل زیربنای هسته‌ای ی ایران نیست؛ اما با شکستن حلقه‌های مهم چرخه‌ی تولید سوخت اتمی، می‌توان این برنامه را سه تا پنج سال به تعویق انداخت. ایالات متحده خود می‌تواند این نابودی را به عهده گیرد اما تنها دولت اسراییل قادر است آنچه را که لازم است به سرانجام برساند. چنین ضربه‌ی نظامی‌ای باید همزمان با حمایت قاطع آمریکا از اپوزیسیون ایرانی که خواهان تغییر رژیم است صورت گیرد.»
/// ع. ک.