۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

آيا چيزی عوض شده است؟

در چهلمين سالگرد رويداد ماه مه ۱۹۶۸، رسانه های فارسی زبان هم مطالبی منعکس کردند که غالباً ــ به رسم جاری ــ چيزی جز انشا نويسی نبود. برای کسانی که فاکت ها را می دانند اما می خواهند از اهميت واقعه در چارچوب وسيع تر تأثير آن بر ليبراليسم اروپايی مطلع شوند، و همچنين نقشی که اين پديده در سياست های راديکال جهان سومی باقی گذاشت، بايد مقالهء خوب محمدرضا نيکفر را توصيه کرد. بخش مهمی از اين مقاله اشاره دارد به درسهايی که روشنفکران راديکال يا دموکرات ايرانی می توانستند از مه ۱۹۶۸ برگيرند ولی نگرفتند.

نکتهء جالب در اين مقاله که می تواند بحث انگيز هم باشد، تعبير محمدرضا نيکفر (برگرفته از آلن تورن) از جنبش ۶۸ به عنوان جنبش شکم سيرها است؛ يعنی جنبشی شکل گرفته در شرايط رفاه و ناشی از افزايش خواسته های طبقهء متوسط و فرزندان «پـُست ماترياليست» ی که در آغوش رفاه اقتصادی سالهای پس از جنگ جهانی دوم باليده بودند. مقايسه کنيد اين تعبير را با تصوير تاريکی که راديکالهای ۶۸ به تبعييت از کسانی چون هربرت مارکوزه ترسيم می کردند: غرب همچون زندان بزرگ مديريت شده ای، زير کنترل «مجتمع نظامی ـ صنعتی» که همه را ــ حتا پرولتاريا ــ يک رنگ کرده، به خدمت خود در آورده است.

بحث انگيز تر، اين نظر محمدرضا نيکفر است که جنبش انقلابی ايران در سال ۱۳۵۷ شمسی نير جنبشی شکم سيرانه بود اما نيروهای جوان چپ که در آن شرکت کرده بودند، تنها چيزی که از مه ۶۸ آموخته بودند جهان سوم گرايی، مائويسم، خشونت، و تخريب بود. آنچه آنها می توانستند از مه ۶۸ بياموزند و نياموختند گرايش به فرهنگ و ساختن جنبش های فرعی دموکراتيک (باز گشاينده و گسترش دهندهء فضای ليبراليسم اجتماعی و سياسی) بود. مه ۶۸ در اروپا به گسترش گفتار انتقادی روشنفکرانه در حوزهء عمومی کمک کرد اما جنبش بومی گرای ما به دامن لومپنيسم، روشنفکرستيزی، و غرب ستيزی افتاد.

ايرانی هاي به ظاهر راديکال و روشنفکرنما به جايی رسيده بودند که خيال می کردند ديگر نيازی به آموختن از غرب ليبرال ندارند. اين جماعت، حتا زمانی هم که برای تحصيل به غرب می رفتند، به قول محمدرضا نيکفر، «نيازی به آموختن نداشتند. [آنها] اسير ايدئولوژی جهان‌سوم‌گرايی شدند و در محيط، در تماس با اروپاييانی قرار گرفتند که سخت شيفته‌ی جهان سوم بودند؛ معتقد بودند جهان‌سومی‌ها نقش پرولتاريای جهانی را دارند و سرانجام اينانند که با انقلاب جهان‌گسترشان، انسانها در غرب سرمايه‌داری را نيز نجات خواهند داد. به جهان‌سومی‌ای که چنين سخنانی را بشنود، چه احساسی دست می‌دهد؟ بعيد نيست که يکباره حس کند او به راستی نجات‌دهنده است؛ و در چنين مقامی طبعاً ديگر نيازی به آموختن ندارد؛ او خود يک پا آموزگار است. آيا اکنون وضع عوض شده است؟ آيا اکنون ايرانيان پذيرفته‌اند که بايستي بياموزند؟ آيا آن دسته از ايرانيانی که روشنفکر مملکت بودند و اکنون در غرب زندگی می‌کنند، در حال آموختن‌اند؟ کجاست دستاوردهايشان؟»

لينک مقالهء محمدرضا نيکفر

لينک های مرتبط
مهدی جامی، واقع‌گرا باش و ناممکن را طلب کن
رضا دانشور، خاطرات ماه مه

*

هیچ نظری موجود نیست: